|
خاطرات شخصی |
|
|
کاشکی بابا بمیره
براساس یک ماجرای واقعی
وقتی حاج لطف الله دربخش مراقبت های ویژه مشغول دست و پنجه نرم کردن بامرگ بود پسرش حمید در حیاط بیمارستان می چرخید وارزومی کرد پدرش بمیرد. حمید ارزوی مرگ حاج لطف الله را داشت تا میراث اورا به ارث ببرد وبه زندگی خود سروسامانی بدهد.حاج لطف الله بجز حمید دو دختر داشت که هردو ازدواج کرده بودند وحاج لطف الله با اینکه یک بازاری پولدار بود از لحاظ مالی به بچه هایش کمک نمی کرد زیرا اعتقاد داشت انها باید خودشان روی پای خودشان بایستند. خانواده حاج لطف الله هم بخاطرخساست او دل خوشی از او نداشتند ودامادهای حاج لطف الله هم که بخاطر پول اوبادخترانش ازدواج کردند بعدا متوجه شدند که به کاهدان زده اند چرا که اب ازدست حاج لطف الله نمی چکید واو حتی یک جهیزیه خوب به انها نداده بود حاج لطف الله گرچه دربرخوردباخانواده خسیس بود ولی دوزن صیغه ای داشت که به انها خیلی میرسید.زنانی که هرکدام بیست تا سی سال از اوجوانتر بودند وهمین خشم خانواده اش را بر می انگیخت . حمیدیکبار باخواهرانش به خانه یکی از زنان صیغه ای حاج لطف الله رفتند .زن درخانه نبود انها هم در خانه اپارتمانی اورا شکستند بعد به داخل خانه رفتند وهمه چیز را به هم ریختند وروی دیوارها وکابینت های اشپزخانه با ماژیک شعارهای بسیارزشتی نوشتند حاج لطف الله وقتی این ماجرا را فهمید ازناراحتی سکته ناقص کرد ولی کمی بعد توانست ازبستر برخیزد وحالا حمیدخوشحال بود که حاج لطف الله با مرگ دست وپنجه نرم می کرد وباثروتی که از حاجی لطف الله به او میرسید رویابافی می کرد .باخودمی گفت بامیراث حاج خیرالله بعدازاینکه سهم مادر وخواهرانش را داد برای خودش یک خانه درشمال شهر خواهد خریدودوست دخترهایش را به انجا دعوت خواهد کرد واز انها کام خواهد گرفت .بعدهم یک سوپرمارکت خواهد خرید وبعد هم سفرهای خارج ازکشور وغیره. حمید غرق خیالات بود که خواهرانش خبر اوردند پزشکان اعلام کرده اند حاج لطف الله مرگ مغزی شده است .خوشحالی حمید دوچندان شد زیرا باخودفکرکرد حال که حاج لطف الله مرگ مغزی شده می تواند اعضای بدن اورا بفروشد وباخودگفت چهل میلیون تومان قلب وهرکلیه هم بیست میلیون تومان که جمعا می کندهشتادمیلیون تومان .چه مرگ با برکتی . حمید درحالیکه برای میراث حاج لطف الله نقشه می کشید خبر نداشت که حاج لطف الله مخفیانه بخش بزرگی از اموال وثروت هایش را بصورت محضری بنام زنان صیغه ای اش نموده وخانواده حاج لطف الله تنها باید به همان هشتادمیلیون تومان پولی که از طریق فروش اعضا وجوارح او بدست می اورند اکتفاء کنند. ان هم اگربخت با آنان یارباشدوبتوانند برای قلب وکلیه های حاج لطف الله هرچه زودترمشتری بیابند. فرارسیدن ایام محرم رابه همه
عدالتحواهان وازاداندیشان تسلیت و تعزیت
عرض می کنم
+
تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 21:57 نويسنده محمد حسین آسایش
داستانی براساس واقعیت
دوسرباخت سیروس یک مسافرکش خطی بود.دوازده سال بود بازهره ازدواج کرده بودویک پسر هفت ساله ویک دختر نه ساله ثمره ازدواجشان بود.سیروس به اقتضای کارش بادختران وزنان زیادی برخورد داشت تااینکه یک روزدخترلوندوجذابی بنام شهره سرراهش قرارگرفت. شهره به سیروس اظهارعشق وعلاقه کرد ولی سیروس نمیخواست به همسرش زهره خیانت کند منتهی تحت تاثیراغواگری ها ودلربایی های شهره قرارگرفت.شهره دوازده سال ازسیروس کوچکتربود وبیست وسه سال ازبهارعمرراپشت سرنهاده بود. سیروس اززمانی که شهره سر راهش قرارگرفته بود به بحران روحی سختی گرفتار امده بود.دیگر مانندقبل تمرکز حواس نداشت ودریک دوراهی دشواری قرارگرفته بودکه قدرت انتخاب را از او سلب می کرد. بخصوص که شهره لطف ومحبت زیادی نثارسیروس می نمود .بمناسبت های مختلف برای او هدایای گرانقیمت مانند گوشی موبایل و...می خرید حتی یکبار که سیروس تصادف کرده بود واتومبیلش هفتصدهزارتومان خسارت دیده بود شهره ازگاوصندوق پدرش هفتصدهزار تومن ربوده ودراختیار سیروس نهاده بود .شهره بابت این سرقت کتک مفصلی ازپدرش نوشی جان کرده بود و سیروس وقتی شنید شهره کتک خورده خواست پدرشهره را تنبیه کند وانتقام بگیرد که شهره مانع شد اززمانی که سیروس باشهره اشناشده بود اخلاقش درخانه عوض شده بود ومرتب عیب جویی وبهانه گیری می کرد .ازیکسوبرایش سخت بودکه زهره را بعد از دوازده سال زندگی ازدست بدهد ازسوی دیگر نمی توانست شهره را به راحتی کناربگذارد زهره هم ازتغییر رفتارناگهانی سیروس وروابط سرد او وبداخلاقی های غیرمتعارفش متوجه تغییرشخصیت سیروس شده بود ولی بوی خیانت از ان به مشامش نمی خورد. تا اینکه مدتی بعد دید سیروس به ظواهرخود زیاد میرسد هر روز موقع بیرون رفتن ازخانه موهایش را سشوار می کشد.بخودش ادکلن می زند وشیک ترین لباسهایش را برتن می نماید .ازانجابود که بنای ناسازگاری وبدرفتاری باسیروس را گذاشت. انچه برای هیچکدام مهم نبود دوبچه ای بود که انها بعنوان ثمره زندگی مشترکشان داشتند .زهره با بخشیدن مهریه اش تقاضای طلاق کرد وسیروس هم از ان استقبال کرد وبعدازمدتی کشمکش ازیکدیگرجداشدند زهره سرپرستی بچه ها را قبول کرد وبه خانه پدری رفت.سیروس هم باسرخوشی وفراغ خاطربه سراغ شهره رفت .ومدت دوماه باشهره سرگرم بود واوقات خود را به تفریح وگشت وگذار می گذراندند تااینکه شهره بطورناگهانی ناپدید شد.دیگرهیچ تماسی باسیروس نمی گرفت و تماس های تلفنی سیروس را بی پاسخ می گذاشت. تا اینکه روزی نامه ای ازشهره بدست سیروس رسید که در آن نوشته بود :سیروس جان .من الان ازخارج ازکشور این نامه را برای تو می نویسم چون یک خداحافظی بتو بدهکاربودم .توهرگز گزینه من برای ازدواج نبودی ونیست.من تورا مثل بقیه دوست پسرهام برای چند ماه سرگرمی میخواستم .من هیچوقت علاقه ای به ازدواج واین حرفها نداشته وندارم .هردختری که ازدواج می کند درواقع توجه بقیه مردان را با بی توجهی موجودی بنام شوهرعوض می کند ومن میخواهم از زندگی لذت ببرم چون هرکس یکبار بدنیا می ایدوحق دارد تا انجا که مقدورهست از زندگی لذت ببرد .برای همین فیلسوف مورد علاقه من اپیکورهست که اصالت را به لذت میدهد ومن یک اپیکوریست هستم .ازاینکه من باعث شدم ازهمسرت جدابشی اصلا پشیمون نیستم .درواقع من برات فرصتی بوجود اوردم تاحس تنوع طلبی توهم ارضا بشه.تواولین مردی نیستی که من باعث شدم از همسرش جدابشه واخرین نفرهم نخواهی بود.چون ازاین جدایی انداختن ها لذتی نصیب من میشه که نگو ونپرس .یکی ازتفریحاتی هست که من به آن عادت کردم وبرام لذتی نشئه آورداره همینه.برام هم مهم نیست دیگران چه قضاوتی درمورد من می کنند چون من اونقدراعتمادبه نفس دارم که داوری های دیگران رانادیده بگیرم.چندماهی که باهم بودیم خیلی خوش گذشت بابت اون هم یک تشکر بتو بدهکارم .بنابراین متشکرم.خداحافظ اینطوربودکه سیروس یک بازی کثیف رابازی نکرده باخت
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری
یکی از آفات ومشکلاتی که جامعه معاصرماطی سالهای اخیر به آن دچارشده پدیده آنومی یاجابجایی ارزشهاست بطوری که درجامعه مصرفی ما که سرمایه سالاری حاکم گشته وارزش ادمها براساس داشته های مادی شان تعیین می شود نه اندوخته های معنوی شان ضدارزشهاجایگزین ارزشها شده وضدقهرمانها جای قهرمان های واقعی را گرفته اند .بدون زمینه چینی بیشتر می روم سراصل مطلب اخیراطی دیدارتیم پرسپولیس بایک تیم دیگر بازیکنان این تیم بعد از زدن گل درمقابل دیدگان حیرت زده میلیونهاتماشاگر که به تماشای این مسابقه مشغول بودند هنگام بروزشادی خود دست به بعضی ازحرکات زشت وغیراخلاقی زدند که قلم ازشرح آن شرم دارد. نمی خواهم دراینجاوارد بحث اخلاق و آموزه های اخلاقی شوم ولی میخواهم این نکته را دراینجامتذکرشوم که همین افراد وادمها با چنین خصلت ها و ویژگی های شخصیتی لمپن گونه شان موردتوجه ومحبت میلیونها ادم قرار دارند .همه روزه عکس هاوپوسترهایشان درمطبوعات منتشرمی شود ازطرفی دیگر.درحالیکه میلیونها ادم بعلت فقرمادی شب ها سرراگرسنه به بالین گذاشته یاازتامین حداقل نیازهای خودمحرومند.این ادمها به صرف شبه ورزشکاربودن درامدهای صدهامیلیون تومانی دارند وهمواره هم موردتوجه واهتمام مسئولین قرار دارند .جالب اینجاست که این آقایان نام ورزشکار را بخود یدک می کشند بدون انکه ازروحیه واخلاق حرفه ای درورزش بهره ای برده باشند. این از مختصات جامعه بیمار و بحران زده ماست که ضدقهرمانها جای قهرمانهارا گرفته اند .دریک جامعه ای که به لحاظ فرهنگی رشدکرده باشد ومردم ان قدرت تشخیص وتمیزداشته باشند این شخصیت های فرهنگی مانند نویسندگان .هنرمندان واقعی .معلم ها ودیگراقشارفرهنگی جامعه هستند که قهرمان وافتخارواقعی آن جامعه هستند نه فوتبالیست ها .شومن ها وشبه هنرمندان . درواقع کسانی چون خلبان شهبازی که وقتی چرخ جلوی هواپیمابازنشد با مهارت وشجاعت هواپیمایش را بزمین می نشاند وهمه مسفران را صحیح وسالم به مقصد می رساندقهرمان است بدون اینکه مطبوعات ورسانه های گروهی به اندازه کافی ازرشادت وقهرمانی این خلبان شجاع تقدیرنموده وانطورکه شایسته است به این خلبان متعهد توجه نشان داده باشند. کاشکی جامعه ما بجای توجه به شبه قهرمان ها قدردان قهرمانان واقعی می بود .این انحطاط فرهنگی تاسف آوراست ومرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری.پایان
نورنجات بخش
مدتی است مرگ اندیشی یااندیشیدن به مرگ بصورت چالش ذهنی من درامده است .اینکه بعدازمرگ زندگی دوباره وجودداردیانه سخت ذهن را به چالش می کشد. مذهبیون ویکتاپرستان قائل به حیات بعدازمرگ بوده ووجودروح وحتی خواب دیدن رابعنوان علامت روح دربدن مثال می اورند ولی دانشمندان مادیگراوماتریالیست ضمن انکه وجودروح رانفی می کنند خواب دیدن رانه ناشی ازروح بلکه متاثرازکارکردغیرعادی مغزمی دانند .انهامی گویندوقتی انسان میمیرد حافظه نیزازبین می رود وباازبین رفتن حافظه همه چیزازبین می رود. اخیراکتابی تحت عنوان وقتی میمیریم چه می شود که نویسندگان ان ادعا می کنند تحقیقی راهگشادرماهیت مرگ وزندگی است را مطالعه می کردم که درآن تجربیات کسانی که. ادعامی کردنددرجریان ایست قلبی یاسکته مغزی روح ازبدنشان خارج شده گردامده است. قریب اتفاق این ادمها ادعاکرده اند وقتی روح ازبدنشان جداشده ابتداکادرپزشکی را ازبالای سقف دیده اند بعدهم یک تونل تاریک وانتهای تونل نوری درخشان دیده اند وبعضی هم ادعاکرده اند قوم وخویشانشان راکه قبلا فوت کرده اند درانجادیده اند.بعضی هم گفته اند که اثاراعمال ناصواب خود دردنیارادرانجا دیده اند ورنج هایی که به دیگران واردکرده اندخوددر انجا احساس کرده اند .حتی افرادنابیناهم چنین تجربیاتی هنگام خروج روح ازجسم داشته اند من قبلا این ادعاهارامنتهی از زبان یکنفرخوانده بودم (ان هم ازطرف نویسنده کتاب نورنجات بخش که البته او هم سرخپوستی بودکه چندین بار مرگ موقت راتجربه کرده بود.) چه بخواهیم چه نخواهیم دانش ما درزمینه مرگ اندک است .من که جزمشتی استخوان پوسیده چیزدیگری ندیدم انهم سالیان پیش که در دماوندسیل امده بود ومقداری ازقبورراخراب کرده بود واستخوانهارابه بیرون ریخته بود هنوزکنجکاوی هایم تمام نشده تابقول خیام دریابم :که رفته به جهنم وکه امدزبهشت
منوخانم دکتر وباقی قضایا
-پریروزوالده محترم بنده قبل ازسفراصرارداشت مراببردپیش پزشک.هرچه به اوگفتم مادرجان پزشک عمومی بکارمن نمی اید بلکه بایدپزشک متخصص مرا ببیند به خرجش نرفت اخرش بالاتفاق نزدیک خانم دکترجوانی رفتیم که گویاتازه مدرک پزشکی اش را گرفته بود.پزشک خوبی بود چون خودش نمی دانست چه داروهایی برای من تجویزکند لاجرم همان داروهایی را که خودم گفتم اوبرایم نوشت درواقع ماخودمان خودراویزیت نمودیم پولش را خانم دکترگرفت.؟؟ ازنکات خنده دارماجرااین بود که خانم دکتر ازمن پرسید:زیادازکوره درمیری ؟ مادرم که متوجه منظوراونشده بودگفت :نه خانم دکتردرنمیره.همش توی خونه قرص میخوره میخوابه خانم دکترخنده ای کرد ودست جلودهانش گرفت وگفت :نه منظورم این نیست که درمیره .من گفتم ازکوره درمیره .این یک اصطلاحه.منظورم این بودکه زیادعصبانی میشه .من جای خانم دکتربودم می گفتم مگه کش تنبان هست که دربره امابهرحال خانم دکترراجزای خیربدهدکه داروهای درخواستی مارانشت.هرچندتهیه ان دشواراست وبسادگی پیدانمیشودوفقطداروخانه های خاصی ان راعرضه می کنند ویابایددرناصرخسروبدنبال آن گشت 2-دیسب حوالی اخرشب بودکه گویادچارجنون ناگهانی. شدیم که بسوی تمرین مرگ رفتیم .تیغی گرفته به اشپزخانه رفته وبه قصدخودکشی مچ دست خودرازدیم .خدارحم کردکه زخمی که واردساختیم عمیق نبودوخواهرزاده ام باپنبه وبتادین والکل توانست زخم مارا جمع وجورنماید وگرنه حالادرخدمت شمانبودیم .خواهرزاده ام نگران است مادرم ودیگران جای زخم راببینند به او گفتم نگران نباشد بابندساعت ان رامی پوشاتم وبه همه می گویم این شوخی بامرگ وتمرین خودکشی بودنه چیزدیگر 3-امروزمقاله ای از اریک فروم خواندم که بسیارجذاب بود.بحثی بود درباره خودکاوی ومنظوران این بود که گاهی در خویشتن تامل کنیم ببینیم چگونه موجودی هستیم .چه ویزگی ها وخصوصیاتی داریم .نقاط ضعف وقوت مان کدام است .هرچه بیشترخودرابشناسیم دررابطه وتعامل بادیگران موفق تر هستیم وهم اینکه درمی یابیم دیگران چه تصویری ازمادرذهن خویش دارند.من در یک خودکاوی تمرینی واولیه دریافتم .جاه طلب نیستم .خودشیفته نیستم .تاحدودی انتقادپذیرم ومتاسفانه عیب بزرگ من این است که شخصیت وابسته دارم .
داستان /خاطره
توضیح :نوشته هایی که تحت عنوان داستان- خاطره دراینجامی خوانید .تلفیقی از خاطره وداستان است ودرواقع ثبت داستانهایی است که ریشه درخاطرات واقعی نویسنده دارند
زن ذلیل سه –چهارماه بود که زن اقای اشکوری اوراگذاشته بود ورفته بود و او درغیاب همسرش یک معشوقه اختیارکرده بود ولی ازبخت بد اقای اشکوری معشوقه اونیز به اوخیانت کرده بود ورفته بود وهمین امر باعث شده بود اقای اشکوری افکارزن ستیزانه ای پیدا کند ونسبت به زنان بدبین ومتنفرباشد.اوارام بخش های قوی میخورد ولب های کبودش گواه این بود که موادمخدرهم مصرف میکند یکبار او رییس ومعاون بانک ودوسه کارمند را که از زن جماعت دلخوشی نداشتند دور هم جمع کرده بود وبه بحث ومجادله درباره زنان پرداخته بود .عموم حاضرین با نظرات اوموافق بودند .متاهل ها بازنانشان دچار طلاق عاطفی شده بودند و بقیه بازنهایشان متارکه کرده بودند.تنها کسی که دران جماعت با انها هم رای وهم عقیده نبود من بودم که بعنوان یک روشنفکر ارای زن ستیزانه انها را نمی پسندیدم . آقای حسینی رییس بانک بمن گفت :توحق داری از زنت راضی باشی .موقعی که تو توی بیمارستان بستری بودی خانمت می اومد اینجا برای تو گریه می کرد . به اقای اشکوری گفتم :اگر بقول تو زنها همه ازیک قماش باشند پس تکلیف زنان خوشنام درتاریخ واسطوره های مذهبی وفرهنگی وزنانی که درساحت ادب واندیشه درخشیده اند چه می شود گفت :ای بابا درمورداونهاهم بایدازشوهرانشان پرسید ودرادامه سرود نارنج وتورنج برسردارکه دید بردهان مور کله مار که دید ابلهی اگر ززن وفامیجویی اسب وزن وشمشیروفادارکه دید گفتم :این بی انصافی وکم لطفی است .بقول نویسنده ای ستم تاریخ برزن ایرانی بیش ازستم تاریخ بر اهالی ایران است گفت :ای بابا کدوم ظلم .کدوم ستم .اینهااباطیلی هست که شما روشنفکرها ساخته اید .من مطمئن هستم ازته قلب به این حرفها وشعارها اعتقادندارید .اینهاروموذیانه برای خوشایندزنها ساختید تابتونید اونهاروتورکنید گفتم :من روشنفکرنیستم بقول مرحوم جلال مقدم این انگ روشنفکرروبیخود برما چسبانده اند من قبل ازاینکه یک روشنفکرباشم یا یک تاریک فکر یک انسان هستم که انسانها را براساس نرینه بودن یا مادینه بودن اونها تقسیم نمی کنم یک مرد یا یک زن قبل ازاینکه مردباشندیازن یک انسان هستند ودارای کرامت انسانی اقای اختیاری پکی به سیگارش زد وگفت :ببین ازاین جمع پنج –شش نفره ما تنها توهستی که افتادی تو فازروشنفکری واز زنها دفاع میکنی .عاقبت توروهم می بینیم .شب دراز هست وقلندربیدار. اقای نظریان گفت :من جدیدا یک مسئله ای روکشف کردم واون اینکه زنها بسیارسخت جان ترازمردها هستند برای همین هست که مردها زودتراززنهامیمیرند فی المثل بابای خدابیامرز ما سی سال پیش یکبارگفت اخ وباان یکباراخ گفتن جونش دررفت ومرد الان ننه ما سی سال هست میگه اخ وهنوزنمرده. جماعت میزنند زیرخنده ومن تصمیم می گیرم جمع رو ترک کنم دوسال بعد درماشین نشستم و مقصدم مطب یکی داز روانپزشکان حاذق تهران است.پیامکی برایم میرسد .نگاه می کنم .ازطرف اقای اشکوری است .برایم نوشته چطوری اقای فمنیست.بلاخره این شتر پای خونه توهم خوابید .نگران نباش .چیزی که زیاده زن ودختره گوشی رامی بندم راننده ماشین ضبط را روشن می کند .گویااقبال ازجانب ماست که صدای یکی ازخواننده گان موردعلاقه ام پخش می شود وقتی که می خواند ساقی امشب یارمی اگردلدارم بره دلدارمی اشک تمام صورتم را می پوشاند راننده متوجه حالت دگرگون من می شودمی گوید: اقاصدای ضبط اذیتتون میکنه میگم نه وازانجاکه خیلی وقت است باکسی درددل نکردم سفره دل را پیش او میگشایم می گوید :ام می گویدای اقا .کاشکی من جای توبودم .من اگر پای سه بچه قد ونیم قدم درمیون نبود تاحالازنم رو می فرستادم را دست باباش .شایدباورت نشه .من الان سه ساله بازنم قهرم وپنج سال هست که توی یک اطاق جداگانه بغل بچه هام میخوابم ازماشین پیاده می شوم و وقتی کرایه را می پردازم می گوید:مواضب خودت باش میگم :باشه ومی روم به سمت مطب دکتروباافکاری پریشان ودرهم ریخته جدایی نادرازسیمین فیلم جدایی نادرازسیمین قبل ازاینکه روایتگر چگونگی جدایی نادر ازسیمین باشد درگیری نادر باخدمتکار خانه وپیامدهای آن را روایت می کند ودرواقع موضوع وداستان اصلی فیلم تحت الشعاع موضوع فرعی ان قرار می گیرد .موضوع اصلی فیلم یاداور فیلم شب یلدا ساخته کیومرث پوراحمد است منتهی شب یلدا از موضوع اصلی منحرف نشده وبسیار تاثیرگذارترازفیلم جدایی نادرازسیمین است . فیلم نادرازسیمین ساختاری شبیه فیلم های دیگراین فیلمساز دارد واساسا شگرد فیلمسازی فرهادی دراین نکته است که او درابتدا ومیانه فیلم بامطرح ساختن معماهایی ذهن تماشاگررابشدت درگیرفیلم ساخته ودرانتها باگره گشایی ازاین معماها تماشاگررا غافلگیر می سازد . بهرحال فیلم دربستر روایت رویدادها وماجراهایش نگاهی به اسیب های زندگی معاصردارد ودراین میان تقابل طبقه محروم جامعه با طبقه متوسط دستمایه قرار می گیرد ودراین میان نقش اقتصاد وپول زدگی در مناسبات وروابط انسان امروز به نمایش گذاشته می شود فیلم نمایانگر این سوبژه است که درجامعه معاصر بخاطر فقر ومحنت چگونه اخلاق سنتی ترک بر می دارد ومتروک می شود وشبه ارزشهای مدرن چگونه ارزش های واقعی وراستین را به حاشیه میراند . بخاطر حاکمیت اقتصاد وپول در تمامی شئونات زندگی است که شوهرزن خدمتکار نادر علی رغم سرسختی ها ولجاجت هایش درشکایت از نادر وقتی پای پول بمیان می اید زانوانش می لرزد وازشکایت خود صرفنظر می کند سیمین درفیلم نیز نماد آن تیپ اززنان بی مسئولیت ودم غنیمت شماری است که با این تیپ از زنان درفیلم شب یلدانیزمواجه بودیم زنانی که درسودای یک زندگی بهتر درخارج ازکشور پابرروی همه مسئوولیت ها وتعهدات درزندگی خانوادگی گذاشته وآشیانه هایی را که به سختی ساخته شده بسادگی ویران می سازند .وافسوس که وجودچنین زنانی که پدیده های زندگی مدرن درجامعه معاصر هستند کم نیست . اخرین نکته اینکه فیلم ریتم وضرباهنگ کندی دارد که بیشتر آن را شبیه فیلمهای تلویزیونی ساخته تا اینکه فیلمی درمدیوم سینما باشد توضیح :فیلم جدایی نادر ازسیمین اخیرا در شبکه مجازویدیویی کشورعرضه شده ودرمغازه ها وسوپرمارکت ها قابل دسترس است ..
|
|