فرارسیدن ایام محرم رابه همه

 

عدالتحواهان وازاداندیشان تسلیت و تعزیت

 

عرض می کنم



تاريخ : دوشنبه هفتم آذر 1390 | 21:57 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
داستانی براساس واقعیت

دوسرباخت

سیروس یک مسافرکش خطی بود.دوازده سال بود بازهره ازدواج کرده بودویک پسر هفت ساله ویک دختر نه ساله ثمره ازدواجشان بود.سیروس به اقتضای کارش بادختران وزنان زیادی برخورد داشت تااینکه یک روزدخترلوندوجذابی بنام شهره سرراهش قرارگرفت.

شهره به سیروس اظهارعشق وعلاقه کرد ولی سیروس نمیخواست به همسرش زهره خیانت کند منتهی تحت تاثیراغواگری ها ودلربایی های شهره قرارگرفت.شهره دوازده سال ازسیروس کوچکتربود وبیست وسه سال ازبهارعمرراپشت سرنهاده بود.

سیروس اززمانی که شهره سر راهش قرارگرفته بود به بحران روحی سختی گرفتار امده بود.دیگر مانندقبل تمرکز حواس نداشت ودریک دوراهی دشواری قرارگرفته بودکه قدرت انتخاب را از او سلب می کرد.

بخصوص که شهره لطف ومحبت زیادی نثارسیروس می نمود .بمناسبت های مختلف برای او هدایای گرانقیمت مانند گوشی موبایل و...می خرید حتی یکبار که سیروس تصادف کرده بود واتومبیلش هفتصدهزارتومان خسارت دیده بود شهره ازگاوصندوق پدرش هفتصدهزار تومن ربوده ودراختیار سیروس نهاده بود .شهره بابت این سرقت کتک مفصلی ازپدرش نوشی جان کرده بود و سیروس وقتی شنید شهره کتک خورده خواست پدرشهره را تنبیه کند وانتقام بگیرد که شهره مانع شد

اززمانی که سیروس باشهره اشناشده بود اخلاقش درخانه عوض شده بود ومرتب عیب جویی وبهانه گیری می کرد .ازیکسوبرایش سخت بودکه زهره را بعد از دوازده سال زندگی ازدست بدهد ازسوی دیگر نمی توانست شهره را به راحتی کناربگذارد

زهره هم ازتغییر رفتارناگهانی سیروس وروابط سرد او وبداخلاقی های غیرمتعارفش متوجه تغییرشخصیت سیروس شده بود ولی بوی خیانت از ان به مشامش نمی خورد.

تا اینکه مدتی بعد دید سیروس به ظواهرخود زیاد میرسد هر روز موقع بیرون رفتن ازخانه موهایش را سشوار می کشد.بخودش ادکلن می زند وشیک ترین لباسهایش را برتن می نماید .ازانجابود که بنای ناسازگاری وبدرفتاری باسیروس را گذاشت.

انچه برای هیچکدام مهم نبود دوبچه ای بود که انها بعنوان ثمره زندگی مشترکشان داشتند .زهره با بخشیدن مهریه اش تقاضای طلاق کرد وسیروس هم از ان استقبال کرد وبعدازمدتی کشمکش ازیکدیگرجداشدند

زهره سرپرستی بچه ها را قبول کرد وبه خانه پدری رفت.سیروس هم باسرخوشی وفراغ خاطربه سراغ شهره رفت .ومدت دوماه باشهره سرگرم بود واوقات خود را به تفریح وگشت وگذار می گذراندند تااینکه شهره بطورناگهانی ناپدید شد.دیگرهیچ تماسی باسیروس نمی گرفت و تماس های تلفنی سیروس را بی پاسخ می گذاشت.

تا اینکه روزی نامه ای ازشهره بدست سیروس رسید که در آن نوشته بود :سیروس جان .من الان ازخارج ازکشور این نامه را برای تو می نویسم چون یک خداحافظی بتو بدهکاربودم .توهرگز گزینه من برای ازدواج نبودی ونیست.من تورا مثل بقیه دوست پسرهام برای چند ماه سرگرمی میخواستم .من هیچوقت علاقه ای به ازدواج واین حرفها نداشته وندارم .هردختری که ازدواج می کند درواقع توجه بقیه مردان را با بی توجهی موجودی بنام شوهرعوض می کند ومن میخواهم از زندگی لذت ببرم چون هرکس یکبار بدنیا می ایدوحق دارد تا انجا که مقدورهست از زندگی لذت ببرد .برای همین فیلسوف مورد علاقه من اپیکورهست که اصالت را به لذت میدهد ومن یک اپیکوریست هستم .ازاینکه من باعث شدم ازهمسرت جدابشی اصلا پشیمون نیستم .درواقع من برات فرصتی بوجود اوردم تاحس تنوع طلبی توهم ارضا بشه.تواولین مردی نیستی که من باعث شدم از همسرش جدابشه واخرین نفرهم نخواهی بود.چون ازاین جدایی انداختن ها لذتی نصیب من میشه که نگو ونپرس .یکی ازتفریحاتی هست که من به آن عادت کردم وبرام لذتی نشئه آورداره همینه.برام هم مهم نیست دیگران چه قضاوتی درمورد من می کنند چون من اونقدراعتمادبه نفس دارم که داوری های دیگران رانادیده بگیرم.چندماهی که باهم بودیم خیلی خوش گذشت بابت اون هم یک تشکر بتو بدهکارم .بنابراین متشکرم.خداحافظ

اینطوربودکه سیروس یک بازی کثیف رابازی نکرده باخت



تاريخ : دوشنبه سی ام آبان 1390 | 21:31 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری

 

یکی از آفات ومشکلاتی که جامعه معاصرماطی سالهای اخیر به آن دچارشده پدیده آنومی یاجابجایی ارزشهاست بطوری که درجامعه مصرفی ما که سرمایه سالاری حاکم گشته وارزش ادمها براساس داشته های مادی شان تعیین می شود نه اندوخته های معنوی شان ضدارزشهاجایگزین ارزشها شده وضدقهرمانها جای قهرمان های واقعی را گرفته اند .بدون زمینه چینی بیشتر می روم سراصل مطلب

اخیراطی دیدارتیم پرسپولیس بایک تیم دیگر بازیکنان این تیم بعد از زدن گل درمقابل دیدگان حیرت زده میلیونهاتماشاگر که به تماشای این مسابقه مشغول بودند هنگام بروزشادی خود دست به بعضی ازحرکات زشت وغیراخلاقی زدند که قلم ازشرح آن شرم دارد.

نمی خواهم دراینجاوارد بحث اخلاق و آموزه های اخلاقی شوم ولی میخواهم این نکته را دراینجامتذکرشوم که همین افراد وادمها با چنین خصلت ها و ویژگی های شخصیتی لمپن گونه شان موردتوجه ومحبت میلیونها ادم قرار دارند .همه روزه عکس هاوپوسترهایشان درمطبوعات منتشرمی شود

ازطرفی دیگر.درحالیکه میلیونها ادم بعلت فقرمادی شب ها سرراگرسنه به بالین گذاشته یاازتامین حداقل نیازهای خودمحرومند.این ادمها به صرف شبه ورزشکاربودن درامدهای صدهامیلیون تومانی دارند وهمواره هم موردتوجه واهتمام مسئولین قرار دارند .جالب اینجاست که این آقایان نام ورزشکار را بخود یدک می کشند بدون انکه ازروحیه واخلاق حرفه ای درورزش بهره ای برده باشند.

این از مختصات جامعه بیمار و بحران زده ماست که ضدقهرمانها جای قهرمانهارا گرفته اند .دریک جامعه ای که به لحاظ فرهنگی رشدکرده باشد ومردم ان قدرت تشخیص وتمیزداشته باشند این شخصیت های فرهنگی مانند نویسندگان .هنرمندان واقعی .معلم ها ودیگراقشارفرهنگی جامعه هستند که قهرمان وافتخارواقعی آن جامعه هستند نه فوتبالیست ها .شومن ها وشبه هنرمندان .

درواقع کسانی چون خلبان شهبازی که وقتی چرخ جلوی هواپیمابازنشد با مهارت وشجاعت هواپیمایش را بزمین می نشاند وهمه مسفران را صحیح وسالم به مقصد می رساندقهرمان است بدون اینکه مطبوعات ورسانه های گروهی به اندازه کافی ازرشادت وقهرمانی این خلبان شجاع تقدیرنموده وانطورکه شایسته است به این خلبان متعهد توجه نشان داده باشند.

کاشکی جامعه ما بجای توجه به شبه قهرمان ها قدردان قهرمانان واقعی می بود .این انحطاط فرهنگی تاسف آوراست ومرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری.پایان



تاريخ : چهارشنبه یازدهم آبان 1390 | 0:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
نورنجات بخش

مدتی است مرگ اندیشی یااندیشیدن به مرگ بصورت چالش ذهنی من درامده است .اینکه بعدازمرگ زندگی دوباره وجودداردیانه سخت ذهن را به چالش می کشد.

مذهبیون ویکتاپرستان قائل به حیات بعدازمرگ بوده ووجودروح وحتی خواب دیدن رابعنوان علامت روح دربدن مثال می اورند ولی دانشمندان مادیگراوماتریالیست ضمن انکه وجودروح رانفی می کنند خواب دیدن رانه ناشی ازروح بلکه متاثرازکارکردغیرعادی مغزمی دانند .انهامی گویندوقتی انسان میمیرد حافظه نیزازبین می رود وباازبین رفتن حافظه همه چیزازبین می رود.

اخیراکتابی تحت عنوان وقتی میمیریم چه می شود که نویسندگان ان ادعا می کنند تحقیقی راهگشادرماهیت مرگ وزندگی است را مطالعه می کردم که درآن تجربیات کسانی که. ادعامی کردنددرجریان ایست قلبی یاسکته مغزی روح ازبدنشان خارج شده گردامده است.

قریب اتفاق این ادمها ادعاکرده اند وقتی روح ازبدنشان جداشده ابتداکادرپزشکی را ازبالای سقف دیده اند بعدهم یک تونل تاریک وانتهای تونل نوری درخشان دیده اند وبعضی هم ادعاکرده اند قوم وخویشانشان راکه قبلا فوت کرده اند درانجادیده اند.بعضی هم گفته اند که اثاراعمال ناصواب خود دردنیارادرانجا دیده اند ورنج هایی که به دیگران واردکرده اندخوددر انجا احساس کرده اند .حتی افرادنابیناهم چنین تجربیاتی هنگام خروج روح ازجسم داشته اند

من قبلا این ادعاهارامنتهی از زبان یکنفرخوانده بودم (ان هم ازطرف نویسنده کتاب نورنجات بخش که البته او هم سرخپوستی بودکه چندین بار مرگ موقت راتجربه کرده بود.)

چه بخواهیم چه نخواهیم دانش ما درزمینه مرگ اندک است .من که جزمشتی استخوان پوسیده چیزدیگری ندیدم انهم سالیان پیش که در دماوندسیل امده بود ومقداری ازقبورراخراب کرده بود واستخوانهارابه بیرون ریخته بود

هنوزکنجکاوی هایم تمام نشده تابقول خیام دریابم :که رفته به جهنم وکه امدزبهشت



تاريخ : شنبه هفتم آبان 1390 | 7:42 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
منوخانم دکتر وباقی قضایا

-پریروزوالده محترم بنده قبل ازسفراصرارداشت مراببردپیش پزشک.هرچه به اوگفتم مادرجان پزشک عمومی بکارمن نمی اید بلکه بایدپزشک متخصص مرا ببیند به خرجش نرفت اخرش بالاتفاق نزدیک خانم دکترجوانی رفتیم که گویاتازه مدرک پزشکی اش را گرفته بود.پزشک خوبی بود چون خودش نمی دانست چه داروهایی برای من تجویزکند لاجرم همان داروهایی را که خودم گفتم اوبرایم نوشت درواقع ماخودمان خودراویزیت نمودیم پولش را خانم دکترگرفت.؟؟

ازنکات خنده دارماجرااین بود که خانم دکتر ازمن پرسید:زیادازکوره درمیری ؟

مادرم که متوجه منظوراونشده بودگفت :نه خانم دکتردرنمیره.همش توی خونه قرص میخوره میخوابه

خانم دکترخنده ای کرد ودست جلودهانش گرفت وگفت :نه منظورم این نیست که درمیره .من گفتم ازکوره درمیره .این یک اصطلاحه.منظورم این بودکه زیادعصبانی میشه .من جای خانم دکتربودم می گفتم مگه کش تنبان هست که دربره

امابهرحال خانم دکترراجزای خیربدهدکه داروهای درخواستی مارانشت.هرچندتهیه ان دشواراست وبسادگی پیدانمیشودوفقطداروخانه های خاصی ان راعرضه می کنند ویابایددرناصرخسروبدنبال آن گشت

2-دیسب حوالی اخرشب بودکه گویادچارجنون ناگهانی. شدیم که بسوی تمرین مرگ رفتیم .تیغی گرفته به اشپزخانه رفته وبه قصدخودکشی مچ دست خودرازدیم .خدارحم کردکه زخمی که واردساختیم عمیق نبودوخواهرزاده ام باپنبه وبتادین والکل توانست زخم مارا جمع وجورنماید وگرنه حالادرخدمت شمانبودیم .خواهرزاده ام نگران است مادرم ودیگران جای زخم راببینند به او گفتم نگران نباشد بابندساعت ان رامی پوشاتم وبه همه می گویم این شوخی بامرگ وتمرین خودکشی بودنه چیزدیگر

3-امروزمقاله ای از اریک فروم خواندم که بسیارجذاب بود.بحثی بود درباره خودکاوی ومنظوران این بود که گاهی در خویشتن تامل کنیم ببینیم چگونه موجودی هستیم .چه ویزگی ها وخصوصیاتی داریم .نقاط ضعف وقوت مان کدام است .هرچه بیشترخودرابشناسیم دررابطه وتعامل بادیگران موفق تر هستیم وهم اینکه درمی یابیم دیگران چه تصویری ازمادرذهن خویش دارند.من در یک خودکاوی تمرینی واولیه دریافتم .جاه طلب نیستم .خودشیفته نیستم .تاحدودی انتقادپذیرم ومتاسفانه عیب بزرگ من این است که شخصیت وابسته دارم .



تاريخ : چهارشنبه چهارم آبان 1390 | 0:49 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
داستان /خاطره

توضیح :نوشته هایی که تحت عنوان داستان- خاطره دراینجامی خوانید .تلفیقی از خاطره وداستان است ودرواقع ثبت داستانهایی است که ریشه درخاطرات واقعی نویسنده دارند 

 

زن ذلیل

سه –چهارماه بود که زن اقای اشکوری اوراگذاشته بود ورفته بود و او درغیاب همسرش یک معشوقه اختیارکرده بود ولی ازبخت بد اقای اشکوری معشوقه اونیز به اوخیانت کرده بود ورفته بود وهمین امر باعث شده بود اقای اشکوری افکارزن ستیزانه ای پیدا کند ونسبت به زنان بدبین ومتنفرباشد.اوارام بخش های قوی میخورد ولب های کبودش گواه این بود که موادمخدرهم مصرف میکند

یکبار او رییس ومعاون بانک ودوسه کارمند را که از زن جماعت دلخوشی نداشتند دور هم جمع کرده بود وبه بحث ومجادله درباره زنان پرداخته بود .عموم حاضرین با نظرات اوموافق بودند .متاهل ها بازنانشان دچار طلاق عاطفی شده بودند و بقیه بازنهایشان متارکه کرده بودند.تنها کسی که دران جماعت با انها هم رای وهم عقیده نبود من بودم که بعنوان یک روشنفکر ارای زن ستیزانه انها را نمی پسندیدم .

آقای حسینی رییس بانک بمن گفت :توحق داری از زنت راضی باشی .موقعی که تو توی بیمارستان بستری بودی خانمت می اومد اینجا برای تو گریه می کرد .

به اقای اشکوری گفتم :اگر بقول تو زنها همه ازیک قماش باشند پس تکلیف زنان خوشنام درتاریخ واسطوره های مذهبی وفرهنگی وزنانی که درساحت ادب واندیشه درخشیده اند چه می شود

گفت :ای بابا درمورداونهاهم بایدازشوهرانشان پرسید ودرادامه سرود

نارنج وتورنج برسردارکه دید

بردهان مور کله مار که دید

ابلهی اگر ززن وفامیجویی

اسب وزن وشمشیروفادارکه دید

گفتم :این بی انصافی وکم لطفی است .بقول نویسنده ای ستم تاریخ برزن ایرانی بیش ازستم تاریخ بر اهالی ایران است

گفت :ای بابا کدوم ظلم .کدوم ستم .اینهااباطیلی هست که شما روشنفکرها ساخته اید .من مطمئن هستم ازته قلب به این حرفها وشعارها اعتقادندارید .اینهاروموذیانه برای خوشایندزنها ساختید تابتونید اونهاروتورکنید

گفتم :من روشنفکرنیستم بقول مرحوم جلال مقدم این انگ روشنفکرروبیخود برما چسبانده اند من قبل ازاینکه یک روشنفکرباشم یا یک تاریک فکر یک انسان هستم که انسانها را براساس نرینه بودن یا مادینه بودن اونها تقسیم نمی کنم یک مرد یا یک زن قبل ازاینکه مردباشندیازن یک انسان هستند ودارای کرامت انسانی

اقای اختیاری پکی به سیگارش زد وگفت :ببین ازاین جمع پنج –شش نفره ما تنها توهستی که افتادی تو فازروشنفکری واز زنها دفاع میکنی .عاقبت توروهم می بینیم .شب دراز هست وقلندربیدار.

اقای نظریان گفت :من جدیدا یک مسئله ای روکشف کردم واون اینکه زنها بسیارسخت جان ترازمردها هستند برای همین هست که مردها زودتراززنهامیمیرند فی المثل بابای خدابیامرز ما سی سال پیش یکبارگفت اخ وباان یکباراخ گفتن جونش دررفت ومرد الان ننه ما سی سال هست میگه اخ وهنوزنمرده.

جماعت میزنند زیرخنده ومن تصمیم می گیرم جمع رو ترک کنم

دوسال بعد

درماشین نشستم و مقصدم مطب یکی داز روانپزشکان حاذق تهران است.پیامکی برایم میرسد .نگاه می کنم .ازطرف اقای اشکوری است .برایم نوشته چطوری اقای فمنیست.بلاخره این شتر پای خونه توهم خوابید .نگران نباش .چیزی که زیاده زن ودختره

گوشی رامی بندم

راننده ماشین ضبط را روشن می کند .گویااقبال ازجانب ماست که صدای یکی ازخواننده گان موردعلاقه ام پخش می شود وقتی که می خواند

ساقی امشب یارمی

اگردلدارم بره دلدارمی

اشک تمام صورتم را می پوشاند

راننده متوجه حالت دگرگون من می شودمی گوید:

اقاصدای ضبط اذیتتون میکنه

میگم نه

وازانجاکه خیلی وقت است باکسی درددل نکردم سفره دل را پیش او میگشایم

می گوید :ام می گویدای اقا .کاشکی من جای توبودم .من اگر پای سه بچه قد ونیم قدم درمیون نبود تاحالازنم رو می فرستادم را دست باباش .شایدباورت نشه .من الان سه ساله بازنم قهرم وپنج سال هست که توی یک اطاق جداگانه بغل بچه هام میخوابم

ازماشین پیاده می شوم و وقتی کرایه را می پردازم می گوید:مواضب خودت باش

میگم :باشه ومی روم به سمت مطب دکتروباافکاری پریشان ودرهم ریخته



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 | 1:22 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

جدایی نادرازسیمین

فیلم جدایی نادرازسیمین قبل ازاینکه روایتگر چگونگی جدایی نادر ازسیمین باشد درگیری نادر باخدمتکار خانه وپیامدهای آن را روایت می کند ودرواقع موضوع وداستان اصلی فیلم تحت الشعاع موضوع فرعی ان قرار می گیرد .موضوع اصلی فیلم یاداور فیلم شب یلدا ساخته کیومرث پوراحمد است منتهی شب یلدا از موضوع اصلی منحرف نشده وبسیار تاثیرگذارترازفیلم جدایی نادرازسیمین است .

فیلم نادرازسیمین ساختاری شبیه فیلم های دیگراین فیلمساز دارد واساسا شگرد فیلمسازی فرهادی دراین نکته است که او درابتدا ومیانه فیلم بامطرح ساختن معماهایی ذهن تماشاگررابشدت درگیرفیلم ساخته ودرانتها باگره گشایی ازاین معماها تماشاگررا غافلگیر می سازد .

بهرحال فیلم دربستر روایت رویدادها وماجراهایش نگاهی به اسیب های زندگی معاصردارد ودراین میان تقابل طبقه محروم جامعه با طبقه متوسط دستمایه قرار می گیرد ودراین میان نقش اقتصاد وپول زدگی در مناسبات وروابط انسان امروز به نمایش گذاشته می شود

فیلم نمایانگر این سوبژه است که درجامعه معاصر بخاطر فقر ومحنت چگونه اخلاق سنتی ترک بر می دارد ومتروک می شود وشبه ارزشهای مدرن چگونه ارزش های واقعی وراستین را به حاشیه میراند .

بخاطر حاکمیت اقتصاد وپول در تمامی شئونات زندگی است که شوهرزن خدمتکار نادر علی رغم سرسختی ها ولجاجت هایش درشکایت از نادر وقتی پای پول بمیان می اید زانوانش می لرزد وازشکایت خود صرفنظر می کند

سیمین درفیلم نیز نماد آن تیپ اززنان بی مسئولیت ودم غنیمت شماری است که با این تیپ از زنان درفیلم شب یلدانیزمواجه بودیم زنانی که درسودای یک زندگی بهتر درخارج ازکشور پابرروی همه مسئوولیت ها وتعهدات درزندگی خانوادگی گذاشته وآشیانه هایی را که به سختی ساخته شده بسادگی ویران می سازند .وافسوس که وجودچنین زنانی که پدیده های زندگی مدرن درجامعه معاصر هستند کم نیست .

اخرین نکته اینکه فیلم ریتم وضرباهنگ کندی دارد که بیشتر آن را شبیه فیلمهای تلویزیونی ساخته تا اینکه فیلمی درمدیوم سینما باشد

توضیح :فیلم جدایی نادر ازسیمین اخیرا در شبکه مجازویدیویی کشورعرضه شده ودرمغازه ها وسوپرمارکت ها قابل دسترس است ..

 

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم مهر 1390 | 20:44 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
1-اینروزها ازرفتن به مجالس ختم بیشترازمجالس شادی وعروسی لذت می برم پس درود برمرگ .مرگ برزندگی

2-تنهایی وبدورازدوستان واشنایان مردن سرنوشت محتوم منست

3-دنیایمان شده اخرت یزید.خدایا عجب عاقبت بخیری شدیم ما ؟؟؟

4-چقدرتلخ است تنهایی وازآن تلخ تر اینکه دردداشته باشی وهمدرد نداشته باشی .

5-چقدرتلخ است که تکیه گاههای ادم فروبریزد وبرای انسان تکیه گاهی باقی نمانده باشد

6-چقدربداست انسان بیشترتابع احساساتش باشد تااینکه امور رابدست عقل دهد .اینطورادمی باتمام ادمها وتمام جلوه ها زندگی بیگانه است.ودرهمه عمرتنهاست

7-کاشکی خدابه هرکس به اندازه ظرفیت وتاب وتوانش درد می داد

8-کاشکی بقول شاعر سربشکند .پابشکند.دل نشکند .



تاريخ : جمعه پانزدهم مهر 1390 | 1:3 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

اما من اورادوست می داشتم

من اورادوست می داشتم ولی او این دوست داشتن را حرمت ننهاد.

خاطره بیست سال زندگی مشترک رانادیده گرفت و رشته های پیوند را ازهم گسست .هرگز فکرنمی کردم از روی بیست سال پیوندمشترک بسادگی عبورکند.

اودرست مرا دربحرانی ترین شرایط که سخت به اونیاز داشتم تنهاگذاشت وبسوی سرنوشت خود رفت ومرا باهمه دردها وتنهایی ها تنها گذاشت .

این همه بیرحمی وقساوت ازسوی یک زن که باید مظهر عاطفه ها باشد باورپذیر نیست .

من اورا دوست داشتم ولی او بعداز بیست سال به بهانه اینکه خدامرا ازنعمت داشتن فرزند محروم نمود مخفیانه به دادگاه شکایت برد ومن علی رغم اینکه اورا دوست داشتم به متارکه توافقی تن دادم .از روزی که او مرا تنها گذاشت سایه های غم بمن هجوم اوردند وروح مرا زخمی ساختند .

وحالا من با روحی التیام نیافته از غم ها ورنج ها وشکنج ها روزگار میگذرانم بدون انکه دمی از یاد او غافل باشم .مگر میتوان خاطره بیست سال زندگی مشترک باهمه تلخی ها وشیرینی هایش را نادیده گرفت .

روزها وماههاست که بجزمرگ به چیز دیگری فکر نمی کنم .ماهها وروزهاست که زندگی در این دنیای دون برایم رنج اور وکسالت اور شده است وبه حال کسانی که این دنیای فانی را ترک کرده اند غبطه میخورم .

اوباخودخواهی ونیرنگ پایش را از زندگی من بیرون گذاشت اما من او را دوست میداشتم وحالا دارم تاوان وابستگی های عاطفی ام را پس میدهم

اوسرسپرده میخواست من دل سپرده بودم  



تاريخ : یکشنبه دهم مهر 1390 | 21:35 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام

من به مردن راضیم اما نمی اید اجل

بخت بدبین از اجل هم ناز می باید کشید



تاريخ : پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 | 23:19 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام دوستان

بعلت محدودیت در دسترسی به اینترنت نمی توانم پاسخگوی محبت های شما باشم .امیدوارم بزودی بتوانم باردیگر درکنارشما دوستان باشم .چون بعلت کسالت فعلا خانه خودمان نیستم



تاريخ : پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 16:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام وعرض ادب

بعلت خستگی وکسالت برای مدت کوتاهی نخواهم نوشت .دراین مدت خواننده نوشته های شمادوستان عزیز خواهم بودوحتی المقدوربرایتان کامنت خواهم گذاشت .

بعدازرفع کسالت وبازگشت دیگراحتمالا به شیوه سابق نخواهم نوشت چون خاطره های ناگفته ام تمام شده اند .باشما ازچیزهای دیگر وعمومی تری سخن خواهم گفت .

برای همه شماآرزوی موفقیت وکامیابی دارم



تاريخ : دوشنبه ششم دی 1389 | 23:12 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

فرارسیدن ماه محرم وتاسوعاوعاشورای حسینی را به رهروان راه ازادگی وطریقت عدالت تسلیت وتعزیت عرض می کنم



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 | 13:11 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت148)

 

روزی که خواهرم خودکشی کرد

 

آنهایی که خاطرات مراازنخستین بخش خوانده اند می دانند خواهرم پروین درایام کودکی بعلت عدم تناسب سنی میان مادرم وپدرم دچار افسردگی شد وازانجا که انها بمن بیشتراز او توجه می کردند این افسردگیش تشدید شد .پروین هرچه بزرگترشدبرابعاد بیماریش افزوده شد تا اینکه درسن شانزده سالگی  ازدواج کرد وحاصل ازدواج او سه فرزند دودختر،و یک پسر بود .

روزبه روز بیماری پروین پیشرفت کرد تا به اینکه به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا شد وبخاطر شدت بیماری روانی اش سه بار دست به خودکشی زد که بارسوم توانست به زندگیش خاتمه دهد .پروین قبل از خودکشی ازشوهرش جلیل طلاق گرفته بود ولی ما بخاطر سه فرزندی که یادگارازدواج انها بودند باهم رفت وامد داشتیم وجلیل ارتباطش را با ما حفظ کرده بود .

روزی که پروین خودکشی کرد من بی خبرازهمه جا درسرکارمشغول کار وگپ وگفت باهمکاران بودم .غافل ازاینکه پروین خودرا به رودخانه محل انداخته است .

جریان خودکشی پروین ازاینقراربودکه او به مادرم می گوید قصدرفتن به خانه دخترعمویم را دارد .پروین به خانه دخترعمویم می رود وبعدازبازگشت یکی از محصلین دختررا که ازمدرسه تعطیل شده بودصدا می زند وبه او می گوید :من میخوام خودکشی کنم .بعدبرگه ابی بدست او میدهد ومی گوید : به این شماره تلفن زنگ بزن و خبرخودکشی منو به خانواده ام بده ودرمقابل دیدگاه حیرت زده ان دختردانش اموز خودرا به داخل رودخانه می اندازد .دختردانش اموزشوکه شده وباجیغ وداد ازمردم طلب کمک می کند .یک افسرراهنمایی ورانندگی که درنزدیکی محل واقعه بوده سریع موضوع را به نیروهای انتظامی واتش نشانی اطلاع میدهد .مادرم ازطریق اشناها خبردارمی شود وخبر به همه میرسدجز من !

مادرم مانع از آن می شودکه خبر را بمن اطلاع بدهند چون می ترسد دوباره حال من خراب شود وراهی بیمارستان شوم وته دلش به این امید می ماند که پروین را زنده از اب بگیرند .

ولی متاسفانه بعلت بارندگی شب قبل فشارآب زیادبوده ومامورین موفق نمی شوند اورا ازاب بگیرند ودرچندکیلومترانورترباکمک یکی ازرهگذران جنازه اورا از آب می گیرند .معلوم می شود پروین زمانی که خود را به رودخانه انداخته گردنش به سنگی اصابت می کند ودرهمان دقایق اول بعلت شکستگی گردن جان به جان افرین تسلیم می کند .

ساعت شش بعدازظهریکی ازروزهای اردیبهشت ماه  درخانه مشغول استراحت بودم که زنگ تلفن به صدا درمی اید گوشی رابرمی دارم .جلیل است .سعی می کند باحرفهای معمولی وگله گذاری های رایج مرا ازنظر ذهنی اماده سازد بعد می گوید :بازهم که پروین دسته گل به اب داد

می گویم :چی شده

می گوید :دوباره خودش روبه رودخونه انداخته

میگم :حالش الان خوبه

کمی مکث می کند ومی گوید :بلندشوبیا .بلندشو بیاخواهرزاده هاتو دلداری بده !

گوشی ازدستم می افتد .نمی توانم باورکنم .همسرم می اید گوشی را بر می دارد واوهم ناباورانه به حرفهای جلیل گوش میدهد .

وقتی اژانس می اید تا به خانه مان برویم در داخل اتومبیل اژانس بغضم می ترکد .بغض همسرم هم می ترکد .راننده اژانس فکر می کند ما اختلاف خانوادگی داریم که هردو گریه می کنیم قصد نصیحت ودلداری مارا دارد که موضوع را برای او توضیح می دهم .

وقتی به خانه می رسم اول از همه سلمان پسربزرگ پروین را دراغوش میگیرم .سلمان گریه کنان چیزی می گوید که تمام وجود مرا به درد می اورد

می گوید :دایی !پروین اونقدر تورودوست داشت که حد نداشت

راست می گفت پروین این اواخرعمر علاقه وافری بمن پیداکرده بود .

بعدمادروخواهرزاده های دیگرم را درآغوش میگیرم

فردای آن روز که برای گرفتن جنازه پروین به پزشک قانونی میرویم سلمان بادیدن چهره خون الود مادرش حالش دگرگون می شود .

برای دفن وکفن پروین را به دماوند میبریم تادرکناربرادرم بخاک بسپاریم

قبل از اینکه پروین را داخل قبربگذاریم برای وداع چهره اورا می گشاییم .درحالیکه مثل ابربهاراشک می ریزم اشکهایم به داخل تابوت او می ریزد .دوست دارم خواهرم را برای اخرین بار ماچ کنم ولی غرورمردانه ام اجازه نمیدهد .ازانجاکه زیرنگاههای انبوهی ازمردم هستیم روم نمی شود پروین راببوسم واین حسرت ابدی تا ابد دردلم می ماند .حتی مدتی بعد پروین را درخواب می بینم که ازمن گلایه کرده بود که چرا اورا نبوسیده ام .

پروین نوه کوچکی داشت که خیلی دوست داشت ونامش امیرحسین بود .هرروزبرای او تنقلات می خرید .صبح روزی که خودکشی کرده بود قبلا برای نوه اش بستنی خریده بود ودریخچال گذاشته بود وبانوه خودش هم اینطوری وداع کرده بود خدابیامرزدش

 



تاريخ : جمعه دوازدهم آذر 1389 | 13:5 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت147)

 

 

بی پناه درمیان بیماران عجیب وغریب

 

 

همانطورکه گفتم بخش اعصاب وروان بیماران بیمارستان اتیه مختلط بود وزنان ومردان دراطاق های تقریبا نزدیک هم بستری بودند .

بعضی ازانها ارام وسربه زیر بعضی ها هم شرو شور بودند بطوری که گاهی انها را فیکس می نمودند وباطناب به رختخواب می بستند .

درکمال تعجب یکی از بیماران که درواقع بیمارنما بود همان همکار تخس و عوضی اوائل خدمت من یعنی همان سیامک –چ بود که درمحل کاردست گل اب داده بود وبرای اینکه اورا اخراج نکنند خودش را به بیماری زده بود .

بیماردیگری بود که ادعا می کرد امام زمان (ع)است وهرچه پدرمادرش درگوش او می خواندند که امام زمان فرزند امام حسن عسگری است واوفرزندانهاست به گوشش نمی رفت .یکروزاین بیمار بمن گفت :تواهل موادمخدرهستی من به پزشکت می گویم!

گفتم :ازکجامی دانی ؟کی دیدی من مواد مصرف کنم .؟

گفت :بمن وحی می شود !!!

بااودهان به دهان شدم ولی بعد چون دیدم بیماراست دلم برایش سوخت ورفتم صورتش را بوسیدم

ولی بیماران دیگر ملاحظه اورانمی کردند و او مرتب درحال کتک کاری با انها بود .

بیماردیگرسرهنگ بازنشسته ارتش بود که صبح ها برخی بیماران روانی را به صف می کرد واز انها سان می دید .

دراین میان بیمارانی را که برای ترک اعتیاد آورده بودند حکایت خاص خودشان را داشتند انها با اینکه بارها توسط پرستاران بازجویی بدنی می شدند ولی باز به موادمخدردسترسی می یافتند .

بیماری هم بود که بعلت اعتیاد به اینترنت بستری شده بود وازشوک بیزاربود وهرموقع برای شوک می رفت ومی امد مادرش وسه خواهرش دوراوحلقه می زدند واورانوازش می کردند .

ومن گرچه همسرم ببالینم می امد ولی ارزو می کردم سه چهارخواهرداشتم تادستان نوازشگرشان التیام بخش دردهای من بود ولی افسوس که هردوخواهرمن مریض بودند وگرفتاری خاص خودشان را داشتند ومادرم هم بخاطردوری راه نمی توانست زیاد به دیدن من بیاید وتنهاترین بیمار ان بخش من بودم .

یک روزمریضی را اوردند که روحیه پرخاشگرانه داشت وبعلت زورزیادش کسی حریفش نمی شد ازاینروازماموران انتظامی کمک خواستند ومامورانتظامی هم به زور توانست اورامهارکند وبه دستانش دستبند بزند .گفته بودند او برسر رقابت عشقی دریک عروسی گازاشک اورپرتاب کرده بود وآن عروسی را بهم زده بود !!!

اتفاقات عجیبی هم درآن بیمارستان می افتاد .مثلا یکشب خوابیدیم صبح متوجه شدیم پرده اطاقمان را دزدیده اند .

یااینکه برادر همان سیامک –چ که همراه برادرش بود نیمه شب به بالین یکی ازدختران بیمار رفته بود وبرای او ایجاد مزاحمت کرده بود .وبعدهم گوشی موبایل یک بیمار را دزدیده بود وهمین باعث شده بود او وبرادرش را ازبیمارستان اخراج کنند وفهمیدند سیامک –چ به مفهوم واقعی بیمارنیست وخودش را به بیماری زده است .

ازمیان زنان بیمارنیز زنی بود که ادعا می کرد وسط کله شوهرش گوجه فرنگی کاشته ولی نمیداند چرا سبز نمی شود .

بیماردیگری بود که از فرط شکم سیری دست به خودکشی زده بود .اوپسرجوانی متعلق به یک خانواده پولداربود که گفته بود چون به پوچی رسیده رگهای دستش را زده ،ولی اطرافیانش به موقع اورانجات داده بودند .

اینها بیمارانی هستند که از آن دوران بستری شدن دربیمارستان بیادم مانده اند .

 

موخره :ازدوستانی که بنام یادرباره من کامنت های غیرعادی وغیرمودبانه دریافت می کنند خواهشمندم مرادرجریان بگذارند تاماهیت این کامنت گذارراافشاکنم



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 2:20 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 146)

 

 

وقتی افسردگی سایه های مرگ را به بسترم آورد

 

 

درزمستان سال 1383 بودکه بعلت فشارهای شغلی وزندگی بیماری افسردگی مزمن به سراغ من امد بطوری که من با امدن ان سایه های مرگ را به چشم خود دیدم .

جریان ازایننقراربود مدتی ازلحاظ روحی وجسمی احساس خستگی می کردم وفشارهای محل کار نیز مزید برعلت شده بود .روزی ازخواب برخاستم ودیدم هیچ اشتهایی ندارم وهیچ غذایی ازگلویم پایین نمی رود .تایک هفته ازخوردن غذا واتیه خودداری کردم تا اینکه مرا دربخش اعصاب وروان بیمارستان اتیه که یک بخش مختلط بود بستری ساختند .

درانجا ابتدا با یک نفرکه دچارسردرد شدید بود هم اطاق شدم بعد مرا به جای دیگری بردند که مریض دیگری بنام مهدی بود .مهدی از جانبازان شیمیایی بود که ریه اش ازبین رفته بود وپزشکان کشیدن سیگار را برای او ممنوع ساخته بودند ولی او نمی توانست ازسیگار دل بکند .برادرش می گفت من حاضرم مرغوب ترین تریاک را برای او فراهم کنم تا او سیگار نکشد .همسرش باگریه میخواست این کار را نکند ولی مهدی سخت وابسته به سیگار بود .

درآن روزهای سخت بخاطر دوری راه بیشترازهمه همسرم به دیدنم می امد ودستان پرمهرش را دردستانم می گذاشت (البته بعدهابرایم روشن شد محبت همسرم بمن یک محبت ساختگی وتصنعی بود او در واقع میخواست با ارائه چهره ای دسوزازخود مرا بفریبد که خیلی موذیانه وبیشرمانه فریفت )

همسر وبرادرمهدی برای او سیگار نمی خریدند واوازمن میخواست ازطریق همسرم برای او سیگار تهیه کنم ومن وهمسرم دلمان برایش می سوخت وبرایش علی رغم میل باطنی مان سیگار تهیه می کردیم .می دانستیم کاردرستی نمی کنیم ولی نمی توانستیم درمقابل درخواست مظلومانه او مقاومت کنیم .کسانی که دربخش اعصاب وروان بیمارستان ها بستری شدند می دانند دراین مکان سیگاریکی از پرطرفدارترین کالا است .

روزهای سختی بود .هرشب که می خوابیدم صبح امید برخواستن نداشتم ومرگ درجلوی چشمانم رژه می رفت .همیشه باخودم فکرمی کردم آن موقع باید میمردم والان روی شانس وقاچاق زنده مانده ام .فکرکردن به ان روزهای تلخ همیشه دلم را می لرزاند گرچه گاهی فکر می کنم ان روزها باردیگر دارد به سراغم می اید .دراین میان گل بود که به سبزه هم اراسته شد چرا که دراین میان کلیه هایم هم سنگ آورد .ازانجا که دران بیمارستان هزینه ها گران بود چندروزمرخصی گرفتم تا برای دفع سنگ به بیمارستان ارزانتری مراجعه کنم .این بود که به بیمارستانی درخیابان شهدا منتقل شدم ..درانجا ازطریق لیزرسنگ های کلیه من شکسته شد ولی موقع دفع اتها که توام باخونریزی شدید بود انچنان دردی کشیدم که صندلی را گاز گرفتم وباصدای بلند درمیان اظهارترحم پرستاران وهمراهان بیماران می گریستم ومی گفتم خدایاکفاره چه گناهانی را پس میدهم .

دوباره با حال نزار به بیمارستان اتیه منتقل شدم .درانجا پزشکان تصمیم گرفتند بمن الکتروشوک (شوک مغزی )واردکنند .هربارکه میخواستند بمن شوک مغزی واردکنند مرا بیهوش می کردند .هنگامی که امپول بیهوشی بمن تزریق می شد ابتداگلویم خنک می شد و بعدازهوش می رفتم .

هنگامی که بهوش می امدم خودم را سبکتر می یافتم .یکی از سخت ترین دوران عمرم را دران سال سپری کردم .الان احساس می کنم بخاطر ان شوک های مغزی بخشی از حافظه ام ازبین رفته است ولی خب اگر ان شوک های مغزی نبود من هیچگاه به زندگی باز نمی گشتم .

ازان سال تابحال هرموقع به آن روزهای سخت فکر می کنم فکر می کنم قاچاقی وبیهوده زنده مانده ام همان سالها باید می رفتم وخیلی چیزهای دیگر را نمی دیدم وخیلی ازمصائب دیگر را متحمل نمی شدم .

بهرحال خواست خدا چیزدیگری بود .درقسمت اینده از مریض هایی که به دلایل مختلف درانجا بستری بودند برایتان خواهم نوشت

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم آبان 1389 | 21:43 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 145)

 

 

سردبیری مجله نسل برتر

 

 

درپاییز سال 1381 درقسمت نیازمندی های روزنامه همشهری یک اگهی دیدم که طی آن یک موسئسه مطبوعاتی ازکسانی که سابقه کار فعالیت مطبوعاتی دارند دعوت به همکاری نمود .دفتر مجله درخیابان خواجه عبدالله انصاری بود .من برای سبک سنگین کردن وارزیابی اوضاع به انجا رفتم .فرمی دادند تا پرکنم .دست اندرکاران مجله(که نامش نسل برتر)بود گویا بادیدن نام من درمیان متقاضیان بخاطرسوابق مطبوعاتی ام سریع مرا شناختند وبه اقای فروغی راد صاحب امتیاز ومدیرمسوول مجله معرفی نمودند .

اقای فروغی راد از بازنشستگان بخش اداری مجلس شورای اسلامی بود که برای ایام بازنشستگی اش امتیاز یک مجله را گرفته بود وبنده خدا ازانجا که از روابط حرفه ای درعالم مطبوعات بی خبربود خیال می کرد انتشارمجله یاروزنامه کارساده ای است .اوبا اندک سرمایه ای که داشت سه شماره مجله منتشرکرده بود که هرسه شماره ناموفق بودند .

اقای فروغی راد وقتی ازسوابق من مطلع شد سریع ازمن خواست جایگزین افرادی که مرابه اومعرفی کردند بشوم ویک تشکیلات مطبوعاتی بوجود آورم .

من چندان به اینده مجله خوشبین نبودم چون اقای فروغی راد اطلاعی از پروسه وروندانتشار یک مجله بی اطلاع بود وسرمایه لازم برای سرمایه گذاری های اولیه را نداشت .

من ابتدا ازاوخواستم یکباردیگرجوانب را ارزیابی کند وبعد تصمیم بگیرد .باتوجه به سوابقم دشواری های راه را برای او توضیح دادم ولی او بی جهت به اینده خوشبین بود .بهرحال ازطرف اقای فروغی راد بعنوان سردبیرمجله انتخاب شدم .بلافاصله ازدوست مرحومم اقای محمدایوبی نویسنده معروف واشنای اواقای حمزه موسوئ پورتقاضای همیاری کردم .

ازدختران وپسرانی که برای استخدام امده بودند وفرم پرکرده بودند هیچکدامشان را رد نکردم .برخی ازانها ادمهای بی استعدادی بودند وبه درد کارمطبوعاتی نمی خوردند ولی دلم نیامد انهارا ردکنم .

چندجلسه توجیهی برای انها گذاشتم و اهاداف وانگیزه های پیش رو را با انها درمیان گذاشتم وبه انها سفارش مطلب دادم .

باانکه درمطبوعات ایران چندان رسم نیست به نویسندگان مبتدی وکاراموز حق الزحمه بدهند من اقای فروغی را قانع کردم تا برای اینکه انها تشویق ونسبت به کارشان دلگرم شوند به انها دستمزد پرداخت کند واوهم قبول کرد .

به اقای فروغی گفتم برای تداوم کارش باید بفکر جذب اگهی باشد .چراکه منبع درامد وارتزاق یک نشریه اگهی های ان است وگرنه ازفروش نسخه های مجلات حتی پول چاپ وهزینه های مربوطه درنمی اید .

وقتی مجله منتشر شد نویسندگان را دعوت کردم و ازاقای فروغی راد خواستم دستمزد انهارا پرداخت کند .اقای فروغی راد هم بااکراه پذیرفت وپول حق الزحمه نویسندگان را درپاکت گذاشته وبه انها تقدیم نمودیم .

تنها کسی که دراین میان ازحق خودصرفنظرکرد وپولی نگرفت خودمن بودم .چون من منتظربودم خود اقای فروغی راد مبلغی برای من درنظربگیرد وبعنوان حق الزحمه بمن پرداخت کند .خودم روم نمی شد ازاودرخواست کنم .اقای فروغی راد هم خود را به کوچه علی چپ زد .گویا ازاینکه من باعث شدم اومبلغی بعنوان حق الزحمه نویسندگان پرداخت کند ازمن دلگیربود چراکه برای مشورت نزدبرخی مدیران مسوول رفته بود وانها هم اوراسرزنش کرده بودند که چرا به نویسندگانت درهمان ابتدای کار پول دادی .اینها همین که اسم ومقاله شان چاپ شد باید کلاهشان را بیندازند هوا !.

من هم مخصوصا ازاول بنارابراین گذاشته بودم که فرهنگ مفت نویسی ومجانی نویسی درمجله ای که من سردبیرش هستم ازبین برود .

ازسوی دیگر اقای فروغی راد مرتب ازمن میخواست به لحاظ مالی بااوشریک شوم ومن هم ان موقع پس انداز یا ذخیره ای نداشتم واو فکر می کرد من عمدا استنکاف می کنم .

این بود که همکاری من با اقای فروغی راد یک شماره بیشتر دوام نیاورد واورفت با گروهی دیگر که مجلات عامیانه روانشناسی درمی اوردند کارکرد که با انها هم نتوانست سه چهارشماره کارکند .

چندماه بعدوقتی به نمایشگاه مطبوعات رفتم آقای فروغی راد را دیدم که تنها درغرفه مجله اش نشسته بود ویک فلاسک چای هم برای خودش اورده بود .وقتی مرا دید بشدت ازمن استقبال کرد وگفت من درعالم مطبوعات ادمهای زیادی را دیدم ولی اعتراف می کنم هیچکس مانند تو خالی از شیشه خرده وبدجنسی نبود .کاشکی پول داشتی باهم شریک می شدیم واوضاع را پیش می بردیم .من هم نصیحت گرانه ازاوخواستم ازانجا که با قواعد وپشت پرده دنیای مطبوعات اگاه نیست به سراغ شغل دیگری برود واین اخرین دیدار من واقای فروغی بود ومجله "نسل برتر "دیگر هیچگاه انتشار نیافت .

 



تاريخ : یکشنبه نهم آبان 1389 | 20:35 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

برای خواندن یادداشتی برفیلم "دموکراسی در روز روشن "روی آدرس زیرکلیک کنید

 

http://roozehadineh5.blogfa.com/



تاريخ : شنبه دهم مهر 1389 | 22:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

گزارش یک زندگی (قسمت 138)

 

 

حرفهایی که هرگز خاتمی نگفت !!!

 

 

درهشتمین دوره ریاست جمهوری درسال 1380آقای  خاتمی مجددا کاندیدای ریاست جمهوری شد وازانجا که می دانست بخشی از محبوبیت وتوجه مردم را ازدست داده است  بهنگام ثبت نام دروزارت کشور پشت تریبون مخصوص قرارگرفت وگریه سرداد تا ازطریق جلب عواطف واحساسات مردم ترحم انها را نیز جلب کند که دراین زمینه موفق شد .درآن زمان  هفت کاندیدای دیگر باخاتمی برای کسب ریاست قوه مجریه با خاتمی رقابت داشتند که جدی ترین انها احمدتوکلی کاندیدای اصول گرایان بود .

فیلم تبلیغاتی احمدتوکلی یکی از جالب ترین  فیلمهایی بود که ساخته شده بود فیلم با مصاحبه بادختری اغازمی شد که از نبودن کار می نالید وبعد حقیقت تلخی را بزبان می اورد ومی گفت هرکجا که برای کار می رود ازاو توقعات انچنانی دارند وباگفتن این جمله میزد زیرگریه وصورتش را دردستانش پنهان می کرد وبعد دوربین زوم می کرد روی یک پلاکارد تبلیغاتی که روی آن نوشته شده بود :

دولت پاک برای ملت پاک

که شعارتبلیغاتی احمد توکلی بود .

زمانی که خاتمی درامجدیه متینگ تبلیغاتی گذاشته بود من گرچه مانند قبل ارادتی به او نداشتم(چراکه در دوران او سختی های بسیاری متحمل شده بودم ) ولی برای کنجکاوی به متینگ تبلیغاتی اورفتم تاببینم چه خبراست .جمعیت زیادی برای شرکت دراین متینگ امده بودند بصورتی که ورود به امجدیه به سختی امکان پذیر بود .دراین میان بدون تردید نود درصد جمعیت  به این خاطر آمده بودند که فکر می کردند خاتمی قراراست حرفهایی را که چهارسال ازگفتن ان دریغ کرده برزبان آورد وبامردم درمیان بگذارد

چراکه این موضوع  را ازهرکسی که دلیل امدنش به متینگ را می پرسیدی،می گفت

بخش بزرگی از استادیوم چهل هزارنفری امجدیه پرشده بود ولی باز ردیف هایی خالی مانده بود .

وقتی روی یکی ازنیمکت های مخصوص تماشاگران قرار گرفتم جوانی که بسیار پرنشاط وانرژیک بنظر می امد بمن می گفت: امروز روزجالبی هست چرا که خاتمی حرفهایی روکه چهارسال نگفت امروز بزیان میاره

درپاسخ اوگفتم :مطمئن باش خاتمی هیچ چیز تازه ای نخواهد گفت

قبل ازسخنرانی خاتمی  چندنفری به سخنرانی پرداختند وبه تجلیل وتمجید ازشخصیت  او پرداختند ازجمله خانم شاعره ای که پشت تریبون قرار گرفت ودر تمجید خاتمی همان شعرمعروف :

خوبان فراوان دیده ام

اما توچیزدیگری !

راخواند

بعد که خاتمی پشت تریبون قرار گرفت ازاینکه سخنرانان قبلی اینقدر اورا گنده کرده اند اظهارنارضایتی نمود! وگفت دوران قهرمان سازی بسر آمده است وبقیه حرفهایش حرفهای تکراری وکلیشه ای بود که درچهارسال اول ریاست جمهوریش زده بود .

خاتمی درسخنانش نه ازدلایل فقر وشکاف طبقاتی که درزمان اوبیشترشده بود گفت ونه از درماندگی واستیصال مردم وجوانان دررسیدن به یک زندگی ابرومندانه که او در دوره قبل وعده داده بود .

ازاینرو جمعیت کم کم شروع به ترک استادیوم نمود ودرآن روز مردم گرچه استقبال خوبی از خاتمی نمودند ولی بهنگام رفتن او خیلی بد اورا بدرقه نمودند .

چراکه با چشمان خودم دیدم  زمانی که در میان محافظانش در روی ماشین برای مردم دست تکان می داد سکوت جمعیت را فراگرفته بود وهیچکس کوچکترین ابراز احساساتی ازخود بروز نداد وتنها همه بانارضایتی ولی درظاهر بالبانی خندان اورا می نگریستند و دریغ ازیک هورای دست جمعی وسوت وکف .

بهرحال خاتمی گرچه به اندازه دوره قبل رای آورده بود ولی درواقع یک سوم از طرفدارنش را ازدست داده بود .

حال شاید اینجا این سئوال برایتان بوجود بیاید که اگر خاتمی طی دوره اول ودوم ریاست جمهوری یک سوم ارایش را ازدست داده بود پس چرا به اندازه دوره قبل رای آورد .کسانی که آن زمان را بیاد دارند پاسخ این سئوال را می دانند .

درفاصله دوره اول تا دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی هفت میلیون جوان ایرانی به سن رای دادن رسیده بودند که آن زمان به انها "رای اولی " گفته می شد .تمام کوشش طرفداران خاتمی صرف جذب این عده بود که برای بار اول شرایط رای دادن را یافته بودند و برای جذب این عده که تجربه ای نداشتند موفق شدند وازاین طریق توانستند جای یک سوم ارای ریزش یافته را پر کنند .

احمدتوکلی هم  بعنوان کاندید اصلی رقیب خاتمی یک سوم از ارای خاتمی را بدست آورد وتاریخ تکرار شد .چراکه در دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی نیز اقای توکلی کاندید شده بود وبعنوان رقیب اقای رفسنجانی توانست رای قابل توجهی بدست بیاورد .

خاتمی در دوره دوم نیز که مسند قوه مجریه را در دست گرفت بیش ازقبل به مطالبات اقتصادی مردم بی توجهی نشان داد وهمین موجب شکست اقای رفسنجانی در دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری وپیروزی اقای احمدی نژاد بود .

 

توضیح :همینطورکه می دانید زیاد تمایلی به نوشتن مسائل سیاسی ندارم واین پست نیز متاسفانه سیاسی شد .لطفا اگر قصدگذاشتن کامنت دارید ازتوهین به شخصیت های حقیقی وحقوقی سیاسی خودداری فرمایید .قبلا از لطف شما تشکرمی کنم  



تاريخ : یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 | 9:14 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 137)

 

 

طمع ورزی سیاستمداران به هنرمندان

 

 

محسن مخملباف یکی از پدیده های عجیب وغریب دنیای هنر وسیاست دربعدازانقلاب بوده است .چراکه درطول زندگیش بارها دچاراستحاله های فکری شده ومرتب چهره جدیدی ازخود به نمایش گذاشته است ودر دوران های مختلف چهره ای کاملا متفاوت ازخود بروز داده است .

محسن مخملباف در دهه شصت بعنوان یک سینماگر حزب اللهی تندرو ظاهرشد وهنرمندان قبل ازانقلاب وهنرمندان روشنفکر را طی یک مصاحبه مطبوعاتی به باد انتقاد گرفت وبه تحقیرانها پرداخت .

کمی بعد باساختن فیلمهایی همچون عروسی خوبان چهره چپگرایانه مذهبی به خودگرفت وسرمایه داری بازار را به چالش طلبید .بعدازپایان جنگ تحت تاثیرافکارسروش وپوپربه نسبیت گرایی روی آورد و فیلمهای شب های زاینده رود و نوبت عاشقی راساخت که هردو توقیف شدند ومخملباف نیزازسوی نیروهای انقلابی وارزشی طردشد .

بعدازساختن فیلمهایی همچون هنرپیشه – ناصرالدین شاه اکتورسینما ونون گلدون به ساختن فیلمهای عارفانه ای همچون "گبه "روی آورد .

دردوره اول انتخابات ریاست جمهوری خاتمی به افغانستان وتاجیکستان رفت ودرانجا به فیلمسازی پرداخت .درهمان زمان ها اعلام کرد سیاست را رهاکرده ودیگرازدست هیچ سیاستمداری جایزه نخواهد گرفت .!!اما درجریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری باردیگر پیمان خودراشکست ودرنقش اپوزیسیون خارج ازکشور به فعالیت پرداخت .

دراواخر دوره اول ریاست جمهوری خاتمی مخملباف نامه ای به خاتمی نوشت وازاو درخواست کمک مالی کرد تا برای کودکان افغانی درافغانستان مدرسه بسازد !

این مطلب باعث شگفتی من شد چراکه درعجب ازاین بودم که مخملباف این همه فقر و اسیب اجتماعی وکودکان خیابانی درکشورخودمان را نادیده گرفته و دل به حال کودکان افغانی سوزانده است .من درآن موقع که در روزنامه "نوروز"قلم می زدم درانتقاد به مخلباف مطلبی تحت عنوان "آقای مخلباف ،وطن را دریابید "نوشتم و که در روزنامه انتشار یافت . درآن مطلب به مخملباف یادآورشدم که درکشورما انقدر فقر ومکنت وجود دارد که اگر بخواهیم به محرومیت درکشورخودمان خاتمه دهیم شق القمرکرده ایم  چه برسد به اینکه بخواهیم به کشورهای دیگر مددرسانی مالی نماییم

این مطلب من واکنش های متفاوتی به همراه داشت .تعدادزیادی نامه به دفتر روزنامه رسیده بود که عده ای با مطلب من موافقت کرده بودند وعده ای هم مخالفت .ولی تعداد موافقین مطلب من بیش از مخالفان آن بود .

استادم مرحوم محمدایوبی وقتی مطلب مراخوانده بود گفت حرف تودرست ،ولی انسانیت مرز ندارد .من هم درپاسخ اوگفتم :فرمایش شما کاملا متین است ولی ازقدیم گفته اند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است .واوهم ظاهراپذیرفت .

ولی عجیبترین واکنش ازسوی مدیرمسوول روزنامه آقای محسن میردامادی بود که دبیرسرویس ماراکه دوستم همان مهرداد فرید بود بابت چاپ این مطلب موردسرزنش وشماتت شدید قرار داده بود .

برای من عجیب بود این اقایان اصلاح طلب که اینقدر در بوق ازادی می دمند چطور انتشار یک مقاله را که چندان سازگاربا ذائقه شان نبود برنتافتند .باخودم گفتم دوعلت ممکن است برواکنش مدیرمسوول روزنامه مرتب باشد یکی اینکه ایشان ناراحت ازاین بودند که ما در دوران ریاست جمهوری خاتمی سخن از فقر ومحرومیت وآسیب های اجتماعی اوردیم ودیگراینکه ازانجا که گروههای سیاسی درانتخابات ها همیشه اویزان هنرمندان بودند تا با استفاده از نفوذاجتماعی کاذب انها کسب رای کنند وبه قدرت برسند قصد این را داشتند تا مخملباف را که آن زمان ازسیاست اعلام تنفرنموده بود جذب خود سازند .

من همیشه ازاین حربه ای که سیاستمداران وسیاست ورزان به آن متوسل می شدند متنفربودم وآن استفاده ابزاری از هنرمندان برای جلب ارای مردم .

چراکه این کار را توهین به شعور مردم می دانستم وباخود می گفتم اینها مردم را صغیر واحمق فرض کرده اند که فکر می کنند مردم خودرا صغیر می دانند واجازه میدهند دیگران برایشان تصمیم بگیرند که به کی رای بدهند وبه کی رای ندهند چه هنرپیشه سینما چه فوتبالیست گلزن زمین فوتبال .

اصلا کی گفته دانش سیاسی یک هنرپیشه سینما یا یک فوتبالیست وورزشکار از دیگر مردم بالاتراست که اتفاقا بنظرمن دانش انها اگر پایین تراز خودمردم نباشد مسلما بالاترازانها نیست .ازانجا بود که فهمیدم شعارهای بعضی از مدعیان اصلاحات مبنی بر ازادی وتکثرارا وپذیرش دگراندیشان صرفا شعاری بیش نیست .

واما خاطره دیگری که باید از روزنامه نوروز نقل کنم این بود که انها خانمی را به ویراستاری روزنامه آورده بودند که گویا نامش رستگار یا رستگاری بیود (شایداشتباه کنم فامیلی اش یادم نیست ).همه می دانند وظیفه ویراستار ویرایش مطلب و اصلاح غلط های انشایی ودستوری نویسندگان است ولی این خانم ویراستار به خودش اجازه می داد درمحتوای مطالب نیز وارد شود وانهارا دستکاری وسانسور نماید .این موضوع خیلی ماراعصبانی ساخت و وقتی اعتراض کردیم گفتند این خانم از اقوام مدیرمسوول است و ازطرف اواجازه سانسور مطالب را یافته است .

استادمرحومم اقای محمدایوبی آن زمان پیش بینی جالبی کرد که بعدها دیدیم درست از آب درامد .اوگفت :همین خانمی که شما می بینید مطالب ماراسانسورمی کند فردای روزگار قهرمان ازادی قلم از آب در می اید !.من این موضوع راشوخی تلقی نمودم ولی بعدها دیدم باکمال تاسف پیشبینی مرحوم اقای ایوبی درست از آب درآمد .وازانجا فهمیدم تا پارتی بازی ،قوم وخویش سالاری .و..درجامعه ما حاکم است هیچ موقع هیچکس سرجای خودش نیست وبه هیچ چیز وهیچکس نمی توان دلخوش داشت وبه آن اعتماد نمود .

بهرحال نتیجه همین اعمال ونادیده گرفتن واقعیت هابود که اصلاح طلبان را ازسریر قدرت به زیرکشاند وانهارا به سرنوشت کنونی دچارساخت .



تاريخ : شنبه بیست و سوم مرداد 1389 | 23:40 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 136)

 

روزی که برادرم درتصادف کشته شد

 

 

هیچ چیز درزندگی بدتراز این نیست که ادم پشتوانه ها وتکیه گاه های خود را از دست بدهد .تکیه گاه هایی که در روزهای سخت و بحرانی زندگی می تواند به انها تکیه نماید واز انها کمک ودلجویی بجوید .

دربهمن ماه 1378 درگرماگرم جشنواره فیلم فجر که من با استفاده از کارت خبرنگاری درجشنواره مشغول تماشای فیلمها بودم یک روزعصر بعدازبرگشتن از سینما دیدم خواهر خدابیامرزم پروین برایم زنگ زد. وقتی گوشی رو برداشتم پروین نگران  گفت :حسین کجایی ؟حسن آقا تصادف کرده تو بیمارستان بستری شده .

ازانجا که بیمارستان نزدیک خانه ماقرار داشت سریع خودم را به بیمارستان رساندم برادرزاده بزرگم "علی "که چهارسال ازمن بزرگتر است با لحنی گلایه جویانه گفت :مگه اینکه تورو اینطورموقع ها ببینیم !.گلایه اش بجا بود وحق داشت من اززمانی که ازدواج کرده بودم بنابردلایلی رابطه ام با قوم وخویش وفامیل محدود شده بود .اخر بدجوری خودرا مشغول ساخته بودم .صبح تاعصر در بانک کارمی کردم عصر به بعد هم در روزنامه فعالیت می کردم .برای همین گاه می شد که هفته ها یاماهها افراد فامیل را نمی دیدم مگر درعزا وعروسی .

بهرحال جریان ازاین قرار بود که برادرم برای دیدن یکی از دوستانش رفته بود وهنگام بازگشت درعرض خیابان موسوم به خیابان کرمان داشت بصورت پیاده عبورمی کرد که خودرو پیکانی که سرنشین آن یک جوان بی مبالات بود دچار انحراف می شود وبرادرم را به زیرمی گیرد .دراثراصابت سربرادرم به اسفالت خیابان شکاف بر می دارد .جوان راننده بعدازتصادف بابرادرم قصدفرار می کند که توسط اهالی محله دستگیر می شود .

وقتی به اطاق آی .س.یو که برادرم درآن بستری بود رفتم درانجا بیش از بیست مریض را دیدم که دروخیم ترین شرایط جسمی وروحی قرار داشتند ومن درانجا نظاره گر نبرد میان مرگ وزندگی بودم و ازهمان زمان دغدغه فکری ام این بود که انسان وقتی میمیرد به کجا می رود .دهها کتاب ومقاله دراین باره مطالعه کردم ولی هنوز پاسخی که مرا کاملا مجاب کند دریافت نکرده ام .(موریس مترلینگ جمله جالبی دارد که می گوید :وقتی شمعی را فوت می کنیم شعله آن به کجا می رود ؟)

به بالای سر برادرم رفتم .دستگاه اکسیژن به او وصل بود ودرحالیکه بیهوش بود ودرحال کما قرار داشت اکسیژن مصنوعی به بدن او وارد می شد وخارج می شد .تاپاسی ازشب دربیمارستان ماندیم وبعد انجارا ترک کردیم .این درحالی بود که پدر آن پسر راننده واطرافیانش برای گرفتن رضایت به نزدمادربیمارستان امده بودند .

وقتی صحبت های پدران پسرجوان را شنیدم متاثر شدم و دیدم همیشه سنگ برای پای لنگ بوده است .پدراو می گفت :باعث این بدبختی من بودم .من پسرم را ازمدرسه بیرون کشیدم برای او ماشین خریدم تامسافرکشی کند وکمک خرج خانواده باشد .نمی دانستم این بدبختی سرما می اید .ماهم جواب قطعی اورا به تعیین سرنوشت نهایی برادرم که ایا اوزنده می ماند یا خیر ،موکول کردیم .

بهرحال فردای صبح آن روز به محض برخاستن ازخواب به بیمارستان زنگ زدم وپرستار مربوطه درجوابم گفت برادرتان مرحوم شده است .سریع برادرزاده هایم را خبرکردم .جسد برادرم را بعدازمراحل قانونی به دماوند انتقال دادیم تا دفن کنیم .وقتی درغسالخانه جنازه برادرم را می شستند شکاف پشت سرش انقدر عمیق بودکه هرچه آب می ریختند خون بند نمی امد ودراخر مجبورشدند با انبوهی از پنبه وپارچه شکاف سر را بپوشانند .

وقتی با چشمان گریان به صورت برادرم نگاه می کردم خاطراتی که از او داشتم در ذهنم  مرورمی شد ومانند فیلمی برپرده سینما ازجلوی چشمانم می گذشت .

انهایی که خاطرات مرا از اولین قسمت دنبال کرده اند می دانند برادرم درواقع برادر ناتنی من بود وازهمسر اول پدرم بود ولی بخاطر محبتی که همواره بما داشت ما احساس نمی کردیم اوبرادر ناتنی باشد .گرچه همسر وبعضی از فرزندانش از توجهی که اونسبت بما مبذول می داشت خشنود نبودند !

برادرم چون بیست وهشت سال ازمن بزرگتر بود من خجالت می کشیدم به اوبگویم داداش یا برادر .برای همین من وخواهر مرحومم پروین همواره اورا بنام صدا می کردیم ومی گفتیم حسن آقا .

وقتی درصورت حسن اقا نگاه می کردم خاطرات دوران کودکی ام مرور می شد انجا که او زنبورداری داشت و ماها را جمع می کرد دورخودش وازکندوهای عسل می برید وبه ما می داد وما مثل بستنی عسل را لیس می زدیم ومیخوردیم یا یاد زمانی می افتادم که من صرع داشتم و او مرا به بغل می گرفت وبرای تزریق آمپول به پیشانی ام به دکتر می برد وازهمه مهمتر اینکه ازانجا که  برادر من معلم بود هروقت من تجدید می شدم ونمره کم می اوردم با استفاده ازنفوذش نزد معلم های مربوطه میرفت وانها را مجاب می ساخت تا نمره قبولی مرا بدهند .

این بود که وقتی مراسم شستشوی برادرم تمام شد صورتش را غرق بوسه ساختم وهنگامیکه اورا درقبر قرار دادم دردل گفتم :حسن اقا .برادرجان .دیدار ما رفت به قیامت .

باخودم گفتم چقدر ارزو داشتم اورا داداش خطاب کنم ولی هیچگاه رویم نمی شد وحالا که چشمان اوبسته است می توانم بدون خجالت ازته دل بگویم داداش خداحافظ .بلندشو قبل از رفتن یکبار دیگه ماها وزن وبچه ات را ببین .

آنچه بیش از هرچیز دیگر دل مرا  می سوزاند این مسئله بود که برادرم یکی دوهفته قبل ازمرگش از ما دعوت کرده بود میهمان اوباشیم وخیلی چشم انتظار دیدن ما بود ولی من بخاطر این میگرن لعنتی ام نتوانسته بودم درمهمانی او حضوریابم .ولی بعدا برادرم پیش مادرم گلایه کرده بود وحضورنیافتن مرا به حساب کم لطفی ام گذاشته بود وباورنکرده بود من بخاطر میگرن نتوانستم درمیهمانی اش حضوریابم ومن ازاین بابت هیچگاه خودم را نبخشیدم و بخودم می گفتم کاشکی باهمان حال بیمار می رفتم وبرادرم را برای اخرین بار می دیدم .

بهرحال من برادرم را که درغیاب پدرم تاحدودی خلا بی پدری را برای من پرکرده بود دراثر آن تصادف ازدست دادم .خانواده او هم رضایت ندادند و دیه برادرم را از خانواده آن جوان راننده گرفتند وبرادرم رفت درحالیکه زندگی ادامه یافت .



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | 0:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 135)

درد زایمان سنگ .

 

درتابستان 1378 اموراداری دراداره ما خودکار ومکانیزه شد وتعدادی کارمندان مازاد براحتیاج شدند .روسای اداره تصمیم گرفتند کارمندهای مازاد را از اداره به شعبات بفرستند وازانجا که دل خوشی ازمن نداشتند مرانیز جزوکارمندان اعزامی به شعب قرار دادند .

چون از بدو استخدام هیچ سابقه ای درکار شعبه نداشتم وهشت سال خدمتم را دراداره طی نموده بودم رفتن به شعبه برایم ناگواربود وبا پیشداوری های منفی به شعبه رفتم وتصمیم گرفتم انقدرتمردکنم تامرا به اداره بازگردانند .

ولی ازخوش شانسی من درشعبه ای افتادم که یکی ازهمشهریان رییس آن بود و استقبال گرمی ازمن کرد وهوای مرا داشت .این همشهری محترم که آقای قلی پورنام داشت بسیارمرد باپرستیژوباحالی بود ورفتارش طوری بود که فضای شعبه را فضایی دوستانه ساخته بود .

ازسوی دیگر یک خوش شانسی دیگر که برای من حکم سورپرایز داشت مرا بسیارشادمان ساخت وان دریافت یک دستمزدچشمگیر بخاطر نوشتن یک مقاله بود .

جریان ازاین قرار است که فصلنامه سینمایی فارابی قصد انتشار ویژه نامه ای بمناسبت صدسالگی سینمارا داشت وازمن نیز دعوت شد تا مقاله ای دراین باره به انها ارائه دهم .

من یک مقاله پژوهشی –تحلیلی که زحمت بسیاری برای آن کشیده بودم بنام "مخالفان سینما درایران "دراختیار انها قرار دادم وروزی که برای دریافت حق الزحمه وحق التالیف مطلبم رفتم بادیدن مبلغ چک چشمهایم چهارتاشد .برای همین باورنکردم چنین دستمزد خوبی برای من تعیین کرده باشند بازگشتم تا مطمئن شوم اشتباهی رخ نداده باشد ولی مسوول حسابداری انجا بمن اطمینان داد اشتباهی درکارنیست .

شاید باورتان نشود دستمزدمن بابت نگارش آن مطلب تحقیقی وتاریخی برابری می کرد با کل دستمزدهایی که درطول روزنامه نگاری تابحال گرفته بودم !!!

باخوشحالی زنگ زدم همسرم را باخبر ساختم واوپیشنهاد داد با پولی که بدست آوردم  وسایل ضروری منزل مانند آبمیوه گیری و...بخرم وبخشی راهم به اوبدهم که همین کار را کردم .

تقریبا دنیا داشت بر وفق مرادم می گشت هم ازکاردرشعبه راضی بودم هم ازاینکه بلاخره درجایی ارزش کارم را دانسته بودند موجبات عزت نفس ام فراهم آمده بود .

ولی تجربه نشان داده بود روزگار عزم مدارا بامارا ندارد اگر درجایی چیزی بدهد درجای دیگر آن را پس میگیرد .

جریان ازاین قرار است که بعداز این رویدادهای خوش روزی درشعبه مشغول کاربودم که در قسمت پایین کمرم احساس کمی درد کردم .شدت درد لحظه به لحظه بیشترمی شد تا اینکه آنقدرشدت یافت که توگویی خنجری درکمرم فروکردند .ازاینرو طاقتم طاق شد بنای اه وناله را گذاشتم و با رساترین صداشروع به فریاد کردم .فریادزنان دورخودم می پیچیدم و روی زمین غلت میخوردم .بچه ها ورییس شعبه ومشتریان همه وحشتزده شده بودند تا اینکه آمبولانس اورژانس رسید ومرا داخل اورژانس قرار دادند وبه بیمارستان سینا انتقال دادند .

بیمارستانی که بخاطر عدم توجه پرسنل ان درمیان مردم به غسالخانه یا قصابخانه معروف است .

مامورین اورژانس مرا انجا داخل تختی قرار دادند وپی کارخود رفتند .من درحالیکه فریاد می کشیدم ازیکی از همراهان یک بیمارخواستم تاباهمسرم تماس بگیرد واورا درجریان بگذارد .

علی رغم داد وهواری که راه انداخته بودم تاهمسرم نرسیده بود ودنبال پزشکان وپرستاران نمی دوید هیچکس اعتنایی نه بمن داشت نه به فریادهای گوشخراش من .

تااینکه بلاخره به دادمارسیدند وچندآمپول ارامبخش تزریق کردند ولی دردم ارام نشد ومن هم باصدای بلندتر فریاد می کشیدم وکولی بازی درمی اوردم .

تااینکه یکی از پزشکان امد و دستور تزریق مرفین را صادرکرد بعد ازمن پرسید اسمت چیه گفتم :آسایش .درپاسخ گفت:تو کجات آسایشه .اسم تورو باید میگذشتن سلب آسایش نه آسایش !!

باتزریق مرفین انگار آبی روی اتش ریخته بودند دردم ارام شد وهمانجا تشخیص دادند که کلیه هایم سنگ آورده وحرکت این سنگ ها باعث این درد وحشتناک شده است .

وقتی حالم روبراه شد متوجه هم تختی روبروخودم شدم که جوانی حدودابیست وپنج ساله بود .وضعیت وخیمی داشت ولی کسی به داد او نمی رسید گویا او راکب یک موتوربوده وباموتورسواردیگری شاخ به شاخ تصادف کرده اند که او بخاطر ضربه ای که به سرش وارد شده بود گویا موقتا حافظه اش را ازدست داده بود چراکه ازهمه می پرسید من کی هستم ؟اینجا کجاست ؟اینها کی هستند ؟.خیلی به حال آن جوان تاسف خوردم ونمی دانستم چطوربه او کمک کنم .

بهرحال با ارام گرفتن دردکلیه ام بیمارستان را ترک کردیم و وقتی به خانه رسیدم شروع به خوردن مایعات کردم تا سنگ کلیه را دفع کنم .انقدر مایعات خوردم تا بلاخره دراخرشب توانستم باکشیدن درد وحشتناکی دوعدد سنگ کلیه را دفع کرده واز درد زایمان سنگ فارغ شوم .البته این درد را من دوسه سال بعد به شکل وخیم تری تجربه نمودم .

بهرحال تجربیات زندگی ام بمن آموخت هرجا زندگی روی خوش بمن نشان داده درجایی دیگر جبران مافات نموده واشتباه خودش را تصحیح کرده است !!!

بقول شاعر :

چنان تلخکامی شد نصیبم بعد هرکامی

که ممنونم زگردون گربه کام من نمی گردد



تاريخ : شنبه دوم مرداد 1389 | 7:43 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 134)

 

توقیف روزنامه سلام و رویدادهای جنجال برانگیز آن

 

روزپنجشنبه 18تیرماه سال 1378 روزنامه سلام ازسوی دادگاه ویژه روحانیت توقیف گردید..توقیف روزنامه سلام بلافاصله باواکنش دانشجویان خوابگه امیراباد مواجه شده و به درگیری انها با نیروی انتظامی وگروه های فشارمی انجامد و برای چندروزی کشور دستخوش ناارامی و درگیری می گردد .عصرروزشنبه خودم را به روزنامه می رسانم چندتن ازدانشجویان دختر جلوی درب روزنامه تجمع کرده اند .یکی از انها که دختری چادری است به جلو می اید ومی گوید :آقای آسایش !نگران نباشید .ماامروزصبح جلوی وزارت ارشاد تجمع کردیم وگفتیم اگر روزنامه سلام رفع توقیف نشد وزیرارشاد باید استعفاءدهد .تشکرمی کنم و وارد روزنامه می شوم وهمینطورکه از پله ها بالا می روم باخودم فکر می کنم "خدایا .این دخترمرا ازکجا می شناخت .من فقط اسمم درروزنامه چاپ می شد وهیچگاه عکس من در روزنامه منتشرنشده بود .آن دختر چگونه تشخیص داد من آسایش هستم ".نتوانستم سرازاین معما درآورم ودرحالیکه فکرم مشغول بود خودم را به تحریریه رساندم .بچه های تحریریه همه ماتم زده بودند و ناباورانه به این واقعه می نگریستند .اخر روزنامه سلام درزمان ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی تنها روزنامه منتقد سیاست های دولت بود که تحمل می شد ولی کسی باورنمی کرد درزمان آقای خاتمی توقیف شود .البته توقیف روزنامه سلام ربطی به آقای خاتمی و وزیرارشاد ایشان آقای عطاء الله مهاجرانی نداشت .چراکه ازانجاکه مدیرمسوول روزنامه یک روحانی بود روزنامه ازطرف دادگاه ویژه روحانیت توقیف شده بود .البته روزنامه برای مدت پنج سال توقیف شد یعنی درسال 1383 امکان انتشارمجددآن فراهم بود ولی نمیدانم چرا مسوولین آن ازانتشار آن خودداری ورزیدند .

بهرحال در هیئت تحریریه گفته شد فردا حجت الاسلام موسوی خوئینی ها با همکاران صحبت خواهدکرد ومراسم خداحافظی و وداع یاران انجام خواهد شد .

وقتی فهمیدیم کوی دانشگاه ملتهب است به همراه یکی دوتن ازدوستان به انجا رفتیم .جوبسیار ملتهب بود .خوابگاههای دانشجویان ووسایل انها دراثردرگیری هابشدت آسیب دیده بود واحساسات دانشجویان بشدت جریحه دار شده بود .دانشجویان ادعامی کردند درطول درگیری ها چندین دانشجوکشته شده اند ولی مقامات رسمی فقط کشته شدن یکنفر بنام عزت ابراهیم نژاد را تایید کردند .

دانشجویان خشمگینانه شعارمی دادند وبین انها دودستگی واختلاف ایجادشده بود .گروهی ازدانشجویان که تندروتر ورادیکال تربودند می گفتند باید تظاهرات را به سطح خیابانها بکشانند وازکوی خارج شوند ولی گروه دیگری از دانشجویان که "میانه رو"تربودندوعضودفترتحکیم وحدت بودند باشعار "شعورسیاسی ،تحصن ،تحصن طرفداراین بودند که دامنه اعتراضات درسطح کوی متوقف بماند ودانشجویان بجای حضوردرخیابانها که احتمال درگیری واشوب را چندبرابرمی کرد درکوی دانشگاه تحصن اختیارکنند .

ولی گروهی که تندروتربودند توانستند خواسته هایشان رابه گروه میانه روتحمیل کنند وباشعار "نگهبان در روباز کن "دانشجویان رابه خیابانها بکشانند .

من به همراه یک معلم دقایقی در پیادهرو نظاره گرتظاهرات انها بودیم وگاهی که انها شعار رادیکالی وساختارشکنانه می دادند نگران می شدیم وبراین مقوله بحث می کردیم که تندروی ورادیکالیسم جز سرکوب و سرخوردگی چیزدیگری به همراه ندارد .ولی هیچکس ازاین توانایی برخوردارنبود تا دانشجویان را از اتخاذ شیوه های رادیکالیستی وشعارهای ساختارشکنانه بازدارد ولاجرم انهایی که این روش رانمی پسندیدند همچون من وآن معلم مربوطه تنها نظاره گراوضاع بودند .بعدازمدتی ترجیع دادم خودرابه خانه برسانم چون بیم آن را داشتم با رسیدن نیروهای انتظامی وشروع درگیری نتوانم خودم را ازمهلکه خارج سازم .این بود که منطقه را ترک کردم .

عصرروزیکشنبه در دفتر روزنامه سلام حضوریافتم .سالن را تماما صندلی چیده بودند ومیزی گذاشته بودند تا مدیرمسوول روزنامه بیاید وصحبت کند .

بهرحال روزنامه سلام درزمان انتشارش یکی ازمحبوب ترین روزنامه هایی بود که درپیروزی اقای خاتمی درانتخابات نقش موثری ایفاکرده بود .

حجت الاسلام موسوی خویینی ها طی سخنانی از بچه های روزنامه سلام تشکر کرد وطی بخشی از سخنانش گفت : من نه روزنامه نگاربودم و نه روزنامه نگاری بلد بودم .اگر سلام یک روزنامه مردمی شد این شماها بودید که سلام را سلام کردید وروزنامه سلام اعتبار ومحبوبیتش را مدیون شماست "(نقل به مضمون ).

بعدازپایان مراسم وخداحافظی باهمکاران از روزنامه خارج شدم و قدم زنان بسوی دانشگاه تهران که درچندصدقدمی سلام قرار داشت برای خرید کتاب براه افتادم .این از عادات هفتگی من بود که معمولا هفته ای یکبار به حوالی دانشگاه تهران می رفتم تا کتابهای جدیدالانتشار را تهیه کنم .نوجوان که بودم برای خریدکتاب به ناصرخسرو-کوچه حاج نایب می رفتم ولی بعدها کتابفروشی های اطراف دانشگاه را کشف کردم و کتابهای موردعلاقه ام را ازکتابفروشی های اطراف آن تهیه می کردم .

به حوالی دانشگاه که رسیدم دیدم اوضاع متشنج است دانشجویان ومردم باعصبانیت شعارمیدهند وخبری هم از نیروهای انتظامی نیست .بدورازهیاهوها به ویترین کتابفروشی ها نگاه می کردم که ناگهان نیروی انتظامی ازدوطرف هجوم آورد وما نیزمانند بسیاری دیگرازرهگذران درآن مهلکه گیرافتادیم .

رهگذران به داخل کتابفروشی ها هجوم بردند وکتابفروشی ها هم کرکره مغازه هایشان را پایین آوردند .من هم جلوی انتشارات خوارزمی بودم که بعداز هجوم رهگذران صاحبان مغازه کرکره آن را پایین آوردند و ماازپشت کرکره نظاره گر درگیری دانشجویان بانیروهای انتظامی بودیم .آن موقع تعداد کمی ازمردم موبایل داشتند ودرجمع ما اقایی بود که موبایل همراهش بود ومن ازاوخواهش کردم موبایل را بمن بدهد تا شماره منزل را گرفته وبه همسرم اطلاع دهم باتوجه به وضعیتی که به ان دچارامدم اگردیررسیدم نگران نباشد که ان اقای محترم هم این محبت را درحق من نمود .

درهمین حال کمی که درگیری ها فروکش کرد .من درمیان رهگذران خواهرزاده ام سلمان را یافتم وبرای اینکه یک موقع اوقاطی مهلکه نشود خودم را موظف به حفظ اونمودم درهمین حال عده ای ازدانشجویان به بیرون امده به سمت نیروی انتظامی سنگ پرت می کردند .من چندنفرازانهارانصیحت کردم تا این کار رانکنند .گفتم این کارها به جای درستی ختم نمی شود چون خشونت همیشه خشونت به همراه می آورد .

که ناگاه با اعتراص یک خانم جوان سی ساله که مانتویی قهوه ای رنگ به تن داشت روبرو شدم .او با عصبانیت بمن گفت :اقا شماخودتان که کاری نمی کنید .دیگران هم میخواهند کاری کنند شما مانع می شوید !.درپاسخ گفتم :خانم عزیز .تجربه نشان داده است راههای خشونت امیزورادیکالیسم  هیچگاه به نتیجه خوبی ختم نمی شود .مشغول توجیه کردنآن خانم بودم که پرتاب متوالی چندگازاشک اور باعث مسمومیت دانشجویان درگیرشد ویکی ازکسانی که دراثر گازاشک اورازحال رفت همان خانم بود .

ازانجا که من سیگاری بودم وگازاشک اور کمترروی سیگاریها اثرمی گذارد چندتن ازدانشجویان ورهگذران ازمن خواستند سیگاری دودسیگاری را که در دست داشتم درحلقوم آن خانم فوت کنم .من درپاسخ گفتم :من روم نمی شود .چون اگردهانم را به دهان آن خانم نزدیک کنم همه فکر می کنند من به بهانه کمک به اودارم ازاو لب میگیرم !!که این قضیه خنده حاضران را به عهده داشت .ومن پذیرفتم وخودم را به آن خانم رساندم دهانش را بازکردم ولبهایم را به دهانش چسبانده ودودسیگار را به حلقومش فرودادم .این باعث شد به هوش بیاید و نگاهی بمن بیندازد وبگوید متشکرم .

داشتیم با سلمان به راههای خروج ازمهلکه فکرمی کردیم که پرتاب متناوب متوالی وبی امان گازاشک اورباعث شد خودمن هم ازحال بروم و وقتی چشم گشودم خودم را درمسجد دانشگاه تهران درکنار بقیه اسیب دیدگان یافتم . باهرکلکی بود ازجابرخاستم وبه سلمان گفتم هرطورشده باید خودمان را ازاین مهلکه بیرون بکشانیم .با همان حال نزار از درب غربی دانشگاه خارج شدیم و خودمان را به یکی ازکوچه هایی که سلمان موتورش را درانجا پارک کرده بود رساندیم وتوانستیم منطقه را ترک کنیم .درطول مسیر که می امدیم درگیری هابین دانشجویان ونیروهای انتظامی ادامه داشت وهرچندگاه استنشاق گازاشک اورمشام را می ازرد تا اینکه بلاخره توانستیم خود را به خانه برسانیم .

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 | 18:40 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

دوستان لطفا توجه کنید

اخیرا یک ادم پست وحرامزاده به نام من به وبلاگ برخی دوستان رفته وبرای انها کامنت های توهین آمیز بصورت خصوصی میگذارد .این ادم که حرکات وسکناتش معلوم است که نتیجه یک نطفه حرام دریک شب شوم است بخاطر اندک محبتی که دوستان نزد من دارند حسادت می ورزد وچنین رفتار پست و وحشیانه ای درپیش گرفته است . همین جا اعلام می کنم که این کامنت های زشت وتوهین امیز ازطرف من نیست .براساس ای .پی هایی که دوستان دراختیارمن قراردادند مشخص شد این کامنت ها توسط همان عنصرفاسدساکن یزد یعنی رضا -ب است که نزدیک به یکسال پیش بخاطر مزاحمت هایی که برای خانمها ودخترهای وبلاگ نویس بوجودمی آورد ما دراین وبلاگ افشاگری کرده ودست اورا رو نمودیم .این عنصر پلید دراغفال دختران وبلاگ نویس انچنان پشتکاری داشت !!!که برای تعرض به انها تاشیراز وبندرانزلی وشهرهای دیگری که دختران وبلاگ نویس درانجا حضورداشتند سفرنمود!!

من منتظرم تاباردیگر او این رفتارزشت خودرا تکرار نماید تامشخصات کامل او وادرس وبلاگش را دراختیار دوستان بگذارم .

ازلحن نوشتاری خودم دراین پست معذرت میخوام .کامنتدونی این پست غیرفعال است .کامنت هایتان را درپست قبلی بگذارید

                   *               *               *



تاريخ : شنبه دوازدهم تیر 1389 | 13:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 133)

 

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

 

 

درآن سالها من بعلت مشکلات خانوادگی و سختی محیط کار هم دچارفشارعصبی شده بودم وهم بیماری میگرنم تشدید شده بود .زمانی که به حملات میگرنی گرفتارمی شدم درد آن انقدرشدید بودکه گاه سرم را بشدت به لبه پنجره می کوبیدم یا با کلید وچنگال وغیره به پیشانی خودضربه می زدم تا درد بیرونی دردمیگرنی را تحت الشعاع قرار دهد .کسانی که به بیماری میگرن مبتلا هستند می دانند من چه میگویم .گاهی می شد یک صبح تا غروب بین 12 تا 18 عددقرص استامینوفن کدیین دارمی خوردم ولی دردم اروم نمی گرفت .ازطرفی دیگرازانجا که میگرن من ریشه عصبی داشت داروهای اعصاب مصرف می کردم .

مصرف داروهای اعصاب به علت اینکه یکی ازعوارض آن خواب الودگی بود باعث می شد بعضی مواقع صبح ها نتوانم خودم را به محل کار برسانم وباتاخیر به انجا می رسیدم و غرولند واذیت وازار روسای مربوطه بیشتر روح وروان مرا تخریب می کرد .

جندماه بعداز ماجرایی که برای رییس بخاطرمزاحمتش برای خانمها اتفاق افتاده بود او به قصد کینه جویی (باانکه ازبیماری من خبرداشت وعلت تاخیرهای مرا می دانست )مرا به جرم تاخیر به کمیسیون تخلفات اداری معرفی کرد .

تااینکه نامه ای ازکمیسیون تخلفات اداری بدستم رسید وازمن خواسته بودند دفاعیات خودم را برای انها طی مهلت مقرر بفرستم .من هم دفاعیه ای محکم ومستدل همراه با گواهی های پزشکی که دفاعیات مرا محکمه پسند ومقبول ساخته بود تحویل رییس دایره دادم واوهم تحویل رییس اداره که نامش احمد الف بود تحویل داد .بهرحال نمی دانم چه اتفاقی افتاد که کمیسیون علی رغم دفاعیات من رای به محکومیت من صادر کرد .یکی ازحدس هایم این بود که رییس دایره ورییس اداره امانت داری نکرده اند ودفاعیات مرابطورکامل دراختیارکمیسیون قرار نداده اند ولی بعد فهمیدم اعمال نفوذ رییس دایره ورییس اداره باعث شد اعضای کمیسیون تخلفات اداری پا روی وجدان خویش گذاشته ورای به محکومیت من بدهند .

استدلال اعضای کمیسیون اداری این بود که چرا من درپنجشنبه ها به موقع سرکارحاضرمی شوم ولی بقیه روزها تاخیر دارم .دیگر خبرنداشتند ازانجا که همسرم پنجشنبه ها تعطیل بود وسرکار نمی رفت مرا به موقع بیدارمی کرد ومن می توانستم بموقع وبدون تاخیر سرکارحاضرشوم .بهرحال احساس می کنم اعضای کمیسیون قبل از خواندن دفاعیه من حکم خودشان راصادرکرده بودند وگرنه مرااحضارمی کردند ودراین باره توضیح میخواستند .

براساس حکم کمیسیون تخلفات اداری من به کسر یک ششم حقوق برای ششماه محکوم شدم .ضمن اینکه اعضای کمیسیون درانتهای حکم صادرشده اعلام کردند که با رافت اسلامی !!!بامن برخورد کرده اند وتهدید کردند اگر تخلفاتم ادامه یابد برخورد جدی تری بامن خواهند نمود .واین خودنشانه بی شخصیتی انها و عدم اطلاع شان از مسائل حقوقی بود چون حکم های قضایی ویاحقوقی هیچوقت تهدیدامیزنیست !!!واساسا دراحکامی که توسط حقوقدانان وقضات صادر می شود تهدیدکردن محلی ازاعراب ندارد .مثل اینکه یک قاضی حکمی برای متهمی صادرکند ودراخرحکم اعلام کند اگر تکرارشود این دفعه چنین وچنان می کنیم .بهرحال حکم انها نشان ازبی سوادی انها درعلم حقوق داشت ووجاهت قانونی نداشت.

شکل حکم صادره وتهدید انتهایی من برایم هیچ شک وشبه ای باقی نگذاشت که انها تحت تاثیر اعمال نفوذ رییس دایره که ابرویش بخاطر کارهای زشت ونفرت انگیزش رفته بود ورییس اداره که دوست صمیمی اوبود وبسیار ادم بانفوذی بود این حکم ناجوانمردانه را درباره من صادر نمودند .

ازانجا که حکم صادره براساس قانون تخلفات اداری جزو مجازات سبک شمرده می شد برای من این امکان وجود نداشت که نسبت به حکم صادره اعتراض کنم و دررابطه با این حکم ناجوانمردانه به دیوان عدالت اداری شکایت کنم .واین  موضوع بیش ازپیش اعصاب مرا به هم ریخت .

پیش خودم فکرکردم به بانک مرکزی شکایت کنم ولی جوابیه بانک مرکزی هم این بود که احکام صادره توسط کمیسیون تخلفات اداری حتی درصورت لغوازجانب دیوان عدالت اداری بازهم قابل اجرا است !!!

بله تعجبی نداشت ازبانک مرکزی دولت آقای خاتمی رییس جمهور مدعی کرامت انسانی وحقوق شهروندی بیشترازاین انتظار نمی رفت ..چراکه من مشکل خود را سه بار برای ایشان مکتوب نمودم وبارها با دفتر پیگیری شکایات ریاست جمهوری تماس گرفتم ولی هیچ فایده ای نداشت ونتیجه ای هم به همراه نیاورد .

بهرحال من هم انتقام از رییس دایره را چندماه بعد بشکل دیگری گرفتم .وان اینکه بعداز توقیف روزنامه سلام در روزنامه مشارکت که متعلق به برادر اقای خاتمی بود ازسوی سرویس اجتماعی دعوت شدم تا طنزاجتماعی بنویسم .

درآن دوره رییس بدنام وخانم باز ما باز بااستفاده ازلابی ها و اعمال نفوذها ابتداجزوهیئت مدیره تعاونی بانک قرار گرفت وکمی بعد رییس تعاونی شد .

هنوز از ریاست ایشان برتعاونی اداره نگذشته بود که رییس مربوطه خانه اش را دروسط شهر فروخت وبه قلهک نقل مکان نمود .ازانجا که او وبچه های اداره نوشته های مرا در روزنامه می خواندند من سعی کردم با استفاده ازقلم انتقام انتقامجویی کثیف اورا بگیرم .

این بود که با نوشتن یک طنزاجتماعی درروزنامه از او بقول امروزی ها حالگیری اساسی کردم .

آن روزها رادیو ومطبوعات دائما اعلام می کردند که هوای قلهک الوده ترین قسمت ازهوای تهران است .من هم طی مطلب طنزی در ستون طنزاجتماعی به این مضمون نوشتم که :اینروزها همه از الودگی هوای قلهک می گویند .بابا الودگی قلهک را به گردن آب وهوای انجا نیندازید .ما رییسی داریم که ازوقتی رییس تعاونی کارمندان شده ،معلوم نیست چیکارکرده وچه پولی به جیب زده که ناگهان خانه اش دروسط شهررافروخته وبه قلهک نقل مکان نموده است .وشکی نیست از آن زمان که این ادم پا به انجا گذاشته منطقه قلهک را الوده ساخته و باعث الودگی قلهک وجود اودرآن مکان است نه آب وهوای قلهک !!!

زمانی که مطلب من منتشرشد او کم مانده بود سکته کند .ولی ازانجا که من نامی ازاو نبرده بودم نمی توانست برعلیه من یا روزنامه شکایت کند .

ازطرفی دیگر تمام کارمندان اداره از زن ومرد ازانجا که ازدست او دل خونی داشتند ازمطلب من کپی گرفته وبا شوروشعف این مطلب را بین یکدیگر رد وبدل می کردند واظهار خوشحالی می کردند .وهمین خوشحالی بی حد وحصرکارمندان وتوجه انها به مطلب من وتشکرپی درپی من بیشتر برعصبانیت رییس مربوطه می افزود .

بچه هایی هم که در دفتر نزد او کار می کردند مرتب از اوضاع روحی وروانی او برای من خبر می آوردند و می خندیدند

تااینکه یکی ازبچه های دفتر برای من خبر اورد وگفت او انقدرعصبانی هست که دارد برای مدیرمسوول روزنامه نامه می نویسد ومرامتهم به بی دینی وبی اخلاقی می کند .

عصرکه به روزنامه رفتم دوستم "مهردادفرید"را که دبیرسرویس سینمایی بود درجریان گذاشتم وگفتم من درصفحه اجتماعی فلان کار روکردم ورییس ما دارد به مدیرمسوول روزنامه نامه می نویسد .اگر نامه بدست اورسید مراباخبرکن .

مهرداد گفت :نه بابا .اونها اینقدرمشغله دارند که توجهی به این نامه های مغرضانه نمی کنند .بعد بمن گفت حالا درباره رییس ات چی نوشتی

وقتی محتوای نوشته خودم رابرای اوتعریف کردم بلند زد زیرخنده و بعداز دقایقی خندیدن بشوخی گفت :خودمونیم .خیلی نامردی !!!

 



تاريخ : پنجشنبه دهم تیر 1389 | 1:9 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت132)

 

رییسی که با دختران وزنان نردعشق می باخت !

 

 

 

دراداره مرکزی بانک درقسمتی که من کارمی کردم حدودچهل پنجاه تا کارمند داشت که تقریبا نزدیک به نیمی ازآنها راخانمها ودختران تشکیل می دادند .آنهایی که در محیط های اداری کارکرده اند می دانند رابطه خانمها ودخترها با افراد متاهل بهتراز افراد مجردهست .چراکه در روابط با افراد متاهل احساس امنیت بیشتری می کنند تا افرادمجرد .

من ازجمله کسانی بودم که خانمها ودخترخانمها بامن روابط خوبی داشتند وعلت این روابط صمیمانه بامن دردرجه اول بخاطر متاهل بودن من بود وبعد هم بخاطراینکه می دانستند من روزنامه نگارهستم و فعالیت های مطبوعاتی دارم وازجنبه دیگر بخاطراینکه من درمقابل زورگویی  مدیران ازخودشهامت نشان داده وجلوی انها می ایستادم  درمجموع نسبت بمن ابراز اعتماد می کردند .

انها معمولا دردل هایشان را می آمدند پیش من می گفتند ومن بخاطراینکه شنوای دردل های انها بودم توانستم روحیات وسکنات آنهارا خوب بشناسم وبه مسایلی  پی ببرم .

گاه دردل های آنها ناشی ازحسودی نسبت به همکاران همجنس خود بود مثلا اگرمی دیدند خانم یادخترخانمی مورد توجه وتشویق روسا قرارمی گرفت نسبت به آن خانم یادخترخانم حسادت می ورزیدند وناخوداگاه بااودشمن می شدند ومن هم انها را قانع می کردم که وارداین بازیها نشوند چون به صممیت بین انها لطمه می زند وموجب تفرقه میان انها می شود ونتیجه این تفرقه هم به نفع مدیران می شود چراکه ضرب المثلی ازقدیمها هست که همیشه می گویند تفرقه بینداز وحکومت کن .گاه هم ناخوداگاه ازاینکه یکی ازهمجنسان خود موقعیتی یافته ،پولی بدست آورده ویا طلاجات وزیورالات جدیدی خریدی ناخوداگاه نسبت به اوحسادت می ورزیدند .گاه سرمسایل جزیی باهم قهر می کردند وازانجا که مرا قبول داشتند واسطه گری مرا می پذیرفتند ومن قهرانهاراخاتمه داده ومبدل به آشتی می کردم .

انها چون روحیه مرا دربرخورد با مدیران می دانستند وبراین باوربودند که من دل خوشی ازآنها ندارم هرموقع ازدست رییس اداره گلایه ای داشتند می آمدند پیش من مطرح می کردند .تااینکه زمانی فرارسید که دیدم این دختران وخانمها به کابین من مراجعه می کردند وباناراحتی اظهارمی کردند رییس اداره با آنها برخورد بدمی کند وگاه توهین های ناروا به آنها می نماید وجنس توهین هایش طوری است که گویا توقع دارد انها با رییس رابطه صمیمانه ازنوع انچنانی داشته باشد !

این قضایا ادامه یافت تا اینکه یکروزیکی ازخانمها باناراحتی به کابین من آمد و با قیافه ناراحتی گفت :آقای آسایش !این اقای "ح" یعنی رییس اداره بامن شوخی زشتی کرده گفتم مگه چی گفته ؟درپاسخم گفت :اومده توی کابین من بمن گفته چرا ناخن هات رولاک میزنی .این دفعه ببینم لاک زدی خودم میام پاکش می کنم .بعددرادامه افزود که :خب آقای آسایش من تازه عروس هستم .دوست دارم بخودم برسم .تازه حجاب من هم کامل هست ومن چادری هستم .چرامیاد چشم چرانی میکنه وبه لاک زدن من گیر میده !.درپاسخ گفتم :خب دیگه !این بابا اخلاقش اینطوریه دیگه ،چیکارمیشه کرد .

اودرادامه افزود شنیدم رفته به خانم "د"که زرتشتی هست گفته بیا مسلمون شو ودرلفافه بهش گفته اگرمسلمون بشی من صیغه ات می کنم ".

درپاسخ گفتم :خب بگذاریدزمانی بگذرد من به او درلفافه تذکر می دهم

چندروزبعد دیدم خانم متاهلی که کابین کارش درجوارکابین من قرار داشت وارد کابین من شد و نگهان دستهایش را جلوی صورتش گرفت وزد زیرگریه

گفتم :چیه .چی شده ؟

گفت :این آقای رییس هردفعه میاد بمن گیرمیده متلک زشتی بهم میندازه .دیگه طاقت من طاق شده .نیم ساعت پیش اومده توی کابین من بمن گفته "چرا میزکارت اینقدرشلوغه ،من دوست دارم بیام اطاق خوابت روببینم چه جوریه .اونجا هم مثل میزت شلوغ وبهم ریخته هست .

بعد ادامه داد :میخوام به شوهرم بگم .ولی میترسم اون بیاد با رییس دست به یقه بشه برای من بدبشه .

گفتم کنه شما اصلا چیزی به شوهرتان نگویید چون اعصاب آن بنده خداهم داغون میشه

اودرجواب من گفت :آقای آسایش !.رییس ازشماحساب میبره .یک تذکری بهش بدین

گفتم :باشه .به موقع اش به اون تذکر می دم

این رییس همان رییسی بودکه قبلا مرابخاطر اینکه برای پیروزی خاتمی درانتخابات دراداره شیرینی پخش کرده بودم  موردتهدید قرار داده بود وگرچه باطنا رابطه خوبی بامن نداشت ولی ظاهرا رفتاری دوستانه بامن داشت وگاهی هم که سرمسایلی باهم جروبحث مان می شد اول تهدیدمی کرد ولی بعد که می دید من محکم جلوی اوایستادم کوتاه می امد ودر فضای اداره ظاهرا جوری بامن رفتار می کرد که گویابامن رفیقی صمیمی است .

وقتی شکایات اینگونه ای دختران وخانمها ادامه یافت من یکروز رییس مربوطه را کنار کشیدم وبه او گفتم :آقای "ح" مواظب رفتارتان بادخترها وخانمها باشید .انها ازشوخی های ناجور وتیکه پرانی ها ی شما ناراضی اند .اگر این رویه ادامه یابد برایتان مشکل ایجاد خواهد شد

درحالیکه با دست چپ تسبیح دردست داشت بادست راست برشانه من زد وگفت :شما کارخودت روبکن .به این کارها کارنداشته باش

گفتم :بهرحال من برای خودتان گفتم .

چندروزبعد خانم هایی که مورد ازارکلامی این رییس قرار داشتند به "حراست "رفته وموضوع را با مامورین حراست درمیان می گذارند

مامورحراست ازانها می پرسد:شما این مسایل را قبل ازما به کس دیگری هم گفتید

آنها درپاسخ می گویند :فقط به آقای آسایش گفتیم !!!!

من هم بی خبرازهمه جادرکابین خودم مشغول دریافت حواله هابودم که زنگ تلفن به صدا درمی آید .گوشی رابرمی دارم .آقایی که خودرامامورحراست معرفی می کند مرااحضارمی کند وتاکید می کند که به رییس تان نگو من کجا می روم .اگرازتوپرسیدکجا می روی بهش بگو دارم میرم دفترچه بیمه ام را تمدید کنم .واین موضوع را چندبار تاکید می کند .

بلندمی شوم وراه می افتم .وقتی وارد حراست می شوم مرا به یکی از اطاقها راهنمایی می کند .آقایی به نام "ص "بمن می گوید :

-آقای آسایش درمورد رییس تان چه می دانید

گفتم :هرچیزی که شما می دانید

گفت :شما می دانید ایشان برای خانمها ودخترخانمها ایجادمزاحمت می کردند ؟

گفتم :بله

گفت :چرا نیامدید بما اعلام کنید !

گفتم :وظیفه من نیست .مگرمن مامورحراست هستم

گفت :نخیر .شما مگر مسلمان نیستید ؟.وظیفه شرعی داشتید می امدید بما اطلاع می دادید

گفتم :برفرض من این کار را می کردم .شما اورا که یک رییس بانفوذ است وظاهر باصطلاح مذهبی دارد !را ول می کردید وبه حرف من که کارمند زیردست اوهستم اعتنا می کردید

درپاسخ گفت :بقول امام (خمینی ) ما مامور به انجام وظیفه هستیم نه مامور به حصول نتیجه .شماخبرمی دادید چکارداشتید ما چکار می کنیم .

بعدازمدتها بحث من حرفهای اون خانمها را تایید کردم .اوازمن خواست که این موارد را مکتوب کنم .من هم مکتوب کردم ولی امضائ نکردم گفتم :دراین رابطه من هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرم .چون این رییس ما فوق العاده ادم بانفوذی است و همه اورا به عنوان یک ادم انقلابی ومذهبی قبول دارند .من دنبال دردسر نمی گردم .

بهرحال آن رییس راخواستند وپیش بینی من درست درامد .برخورد جدی وکارسازی با اونکردند .تنها مجازاتی که برای اودرنظرگرفتند این بود که اورا به مشاغل بالاتر ارتقاء ندادند ودرهمان سمتی که بود،نگه داشتند .

ولی آن رییس کینه جو که همه مسایل را ازچشم من دیده بود وفکر می کرد من رفتم به حراست خبر دادم چندماه بعد انچنان انتقام سختی ازمن گرفت که نگو ونپرس .من هم البته نقد را به نسیه نگذاشتم .باتوجه به اینکه نویسنده وخبرنگاربودم درموعد مناسب جواب انتقام اورا دادم که سخت اورا به هم ریخت و درمیان کارمندان اورا رسوا نمود ولی ازانجا که اودست بالا را داشت درنهایت اوبود که انتقام نهایی را ازمن گرفت که شرح این انتقام جویی ها را درقسمت های بعدی خواهید خواند .

نکته ای که ازاین خاطره میخواهم نتیجه بگیرم این است که از زمان اقای هاشمی رفسنجانی واقای خاتمی حاشیه امنی برای مدیران بوجود آمد وطبق قانون نانوشته ای هرمدیری هرخلافی ازاو سرمیزد باگذشت واغماض روبرو می شد ولی اگرهرکارمند بیچاره ای کوچکترین خطایی مرتکب می شد بزرگترین مجازات ها درانتظارش بود .همین حاشیه امن بود که بسیاری ازکارمندان را به جاه طلبی واداشت تا پا برروی شانه های همکاران خودبگذارند وباخبرچینی وهزار حیله ولطایف الحیلی کنند خودرا ازکارمندی بالاکشیده وبر مسند مدیر ورییس قرار گیرند ..

خجسته زادروز مولای متقیان حضرت علی (ع) راکه مصادف باروزپدراست به همه دوستان محترم وپدران بزرگوارشان صمیمانه تبریک وتهنیت عرض می کنم  



تاريخ : یکشنبه سی ام خرداد 1389 | 10:19 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 130)

 

 

پیروزی ایران بر استرالیا ورفتن ایران به جام جهانی ۱۹۹۸

 

 

درسال 1376دربازی ایران واسترالیا که هیچکس امیدی به پیروزی تیم ایران نداشت وکمتر کسی  گمان می کرد ایران با پیروزی برتیم استرالیا به جام جهانی راه بیابد.اتفاق جالبی افتاد ود واپسین دقایق بازی "خداداد عزیزی "با گلی که در دروازه استرالیا کاشت راه ورود ایران به جام جهانی سال 199۸ را هموارکرد .

با این پیروزی شگفت انگیز وغیرقابل پیش بینی میلیونها نفر ازمردم تهران وشهرستانها بطورخودجوش به خیابانها ریختند وبه جشن وپایکوپی پرداختند .

این حضورگسترده مردم درخیابانها نیروی انتظامی ومتولیان امنیتی کشور را غافلگیرکرد وانها درمقابل این حضورخودجوش مردمی غافلگیرشدند وترجیع دادند کناربایستند ونظاره گر اوضاع باشند .

من چه قبل ازانقلاب وچه بعدازانقلاب چنین حضورشگفت انگیزی درخیابانها را ندیده بودم وبرایم بسیار ناباورانه بود .مردم نه ایجاداغتشاش وآشوب می کردند ونه رفتارهای خطرناک ازخودبروزمی دادند .منتهی بسیاری ازتابوها شکسته شد ویکی از این شکسته شدن تابوها رقصیدن دختران درکنارپسران درتاریکی شب درکنار یکدیگربود .من بعداز ترک محل کار خودم را باموتورگازی ام به میدان هفت حوض نارمک رساندم .تقریبا درتمام خیابانها وکوچه های بین مسیر مردم اظهارشادمانی می کردند وبین خود شیرینی وگل پخش می کردند .

هیچ شعاری داده نمی شد .تنها شعاری که گهگاه شنیده می شد وجوانان سرمی دادند درتجلیل ازخداداد عزیزی(زننده گل پیروزی ) بودکه شعار می دادند :

دوای هرمریضی

خدادادعزیزی

درمیدان هفت حوض نارمک بودکه شاهد رقص پسران ودختران درکناریکدیگربودم .آنها شادمانه می رقصیدند وشادی می کردند وهیچ نیرویی هم دراین ماجرا دخالت نمی کرد وتنها چیزی خنده دار بنظر می آمد رقص دختران با مانتو وروسری بود .

دراین میان پسران هرموقع چندتن ازدختران را می دیدند از انها میخواستند که برقصند بعضی ازدخترها مقاومت می کردند ولی بعضی دیگر بناچار قبول می کردند .

مثلا من شاهد صحنه ای بودم که چندتن ازجوانان دوسه دختر را مجاب به رقصیدن می کردند .آن دوسه دختر هم پشت وانت نیسانی که درنبش یکی ازخیابان های فرعی قرار داشت قرار گرفته وشروع به رقص کردند .

این شدت ازشادمانی گسترده را من حتی روزفرارشاه ازایران هم ندیده بودم .

به خانه که امدم تاملی در رفتارمردم نمودم که مثلا دراین پیروزی چه دیدند که تمام گرفتاری های شخصی خودراکنارگذاشتند وبه شادمانی پرداختند .درنگاه اول بنظرم رسید مردم احساس کردند با این پیروزی ورفتن ایران به جام جهانی غرور ملی شان زنده شده وآن را بازیافته اند .اخراز دوسه سال قبل ازانقلاب تاآن زمان سابق نداشت که ایران بتواند به جام جهانی راه یابد .ولی باخود اندیشیدم غرورملی را نباید دراین چیزها جستجوکرد .چون غروری که با یک پیروزی بدست آید با یک شکست ازمیان می رود .

دراین میان رفتاربرخی ازجوانان برایم موجب تعجب  بود .تلفن را برداشتم وبرای دوست مرحومم استاد محمدایوبی زنگ زدم .گفتم اخر یک فوتبال چه اهمیتی دارد که پیرو وجوان وکوچک وبزرگ باید بخاطر آن به خیابان بریزند .دراین میان صحبت هایی درتحلیل این رویداد بین من واو رد وبدل شد .

وقتی به اوگفتم بعضی ازحرکات جوانان مثل ایجادمزاحمت برای مردم وغیره چندان قابل قبول نبود .درپاسخ گفت :آقای آسایش !.گناه این جوانان چیست .این جوانان دلخوشی بزرگشان همین فوتبال است انها مانند نسل های پیشین ادمها واستادانی مثل شریعتی ودیگران نداشتند که افکارانها را از مسئله بی اهمیت فوتبال به مسائل مهم تری که به سرنوشت خودشان وکشورشان ربط دارد ،بیندیشند.

شب که به بستر رفتم دیدن صحنه های شادمانی آن روزمردم چنان فکر مرا مشغول کرده بودکه خواب ازسرم ربوده بود .

چراکه این شدت ازشادمانی عمومی را من فقط دربعضی ازفیلمهای اروپایی دیده بودم وآن هم مربوط به زمانی بودکه جنگ جهانی دوم تمام شده بود و مردم درخوشحال ازپایان جنگ به خیابانها ریختند .

درحالیکه وقتی جنگ میان عراق وایران تمام شد  گرچه مردم قلبا شادمان وراضی بودند ولی این شادمانی را در درون خود ریخته بودند واصلا بروزنمی دادند .چون جنگ باپیروزی هیچکدام ازطرفین تمام نشده بود .بلکه ایران بعدازماهها بخاطر وقایعی که سیاستمداران درخاطراتشان اشاره کردند بخاطر نبودن نیروهای رزمنده وبرتری عراق درحملات وتهاجمات بویژه موشکباران شهرها واستفاده گسترده ازسلاح های شیمیایی  درجبهه ها،ایران  را وادار کردقطعنامه 598 شورای امنیت رابپذیرد وتن به صلح دهد .بدین ترتیب سیاستمداران آن زمان که اصلی ترین هدفشان سرنگونی صدام وبرقراری حکومت اسلامی درعراق بود ،ناکام ماندند .

درحالیکه من تخت تاثیرفیلمهای اروپایی خیلی دوست داشتم مردم به خیابانها بریزند ولی توقع من نابجا بودچراکه کشورمان درجنگ پیروزنشده وتن به صلح داده بود وما ساده لوحانه فکر می کردیم با پایان جنگ تمام مشکلات مردم یکجا حل خواهد شد غافل از انکه به بهانه سازندگی روزهای سخت تری درپیش رویمان است .

سختی های دوران سازندگی وبعدانچنان بود که من وخیلی های دیگرآرزو می کردند جنگ هرگزپایان نمی یافت .چرا که با پایان جنگ واجرای سیاست تعدیل اقتصادی بود که مردم به لحاظ معیشت و امورمادی بشدت به زحمت افتادند درصورتیکه درزمان جنگ دولت با کوپن هایی که چاپ کرده بود همه اجناس را باارزانترین قیمت ممکن وبصورت عادلانه دراختیار مردم قرار می داد وسیاست های آنزمان دولت جنگ که نخست وزیرش میرحسین موسوی بود مانع ازاین گردیده بود که ثروتمندان و سرمایه داران بتوانند خون مردم را درشیشه نمایند ویکدفعه به انباشت سرمایه وساختن برج ها و...بپردازند .

بهرحال بیرون ریختن مردم درآن روز بدعتی بوجودآورد که سال بعد وقتی ایران به جام جهانی می رفت تکرار می شد وجالب اینکه چه تیم ملی ایران در مسابقاتش می برد چه می باخت وچه مساوی میکرد مردم به خیابانها ریخته وشادمانی می کردند وگاه این شادمانه رنگ اعتراض سیاسی بخود می گرفت وبه تخریب وشکستن شیشه بانکها وبعضی از اماکن عمومی واعتراض به وضع موجود منجر می شد .

جالب بود درمسابقات جام جهانی وقتی  ایران بر تیم امریکا پیروزشد .درحالیکه مردم جشن وپایکوبی می کردند نیروهای اصولگرا وانقلابی درگوشه دیگری ازخیابان شعار مرگ برامریکا سر می دادند .درانجا فهمیدم فوتبال بهانه ایست تا مردم به خیابانها بریزند و خود را به لحاظ روانی تخلیه کنند وگرنه لزومی نداشت هنگام مساوی و یاباخت تیم ایران به خیابان بریزند .من گرچه زیاد بافوتبال میانه خوبی ندارم ولی افسوس میخورم که ازآن دوران به بعد ایران هیچگاه شانس حضوردرجام جهانی را نیافت  واین ارزو به دل بسیاری از جوانان فوتبال دوست وطن مان ماند .

بهرحال امروزه "فوتبال "تبدیل به پدیده ای شده است که ابعاد سیاسی ،تجاری وصنعتی آن برجنبه ورزشی آن غلبه کرده و به یک صنعت پولساز تبدیل شده است .چراکه درمیان تمام رشته های ورزشی این تنها فوتبال است که درمرکز توجه همه مردم جهان بویژه جوانان قرار گرفته است .

 

*بعدازنوشتن این نوشتاریکی ازدوستان طی کامنت خصوصی اعلام کردند ایران درسال ۲۰۰۶ هم به جام جهانی راه پیداکرد که ازتذکر ایشان ممنونم

ازدوستان عزیز خواهشمندم اگرسایت آپلودعکسی می شناسند که فیلترنشده باشد بمن معرفی کنند



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 | 2:6 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 129)

 

پیروزی خاتمی ومیوه چینی فرصت طلبان

 

 

فردای روزی که نتیجه انتخابات اعلام شد وخاتمی با بیش ازبیست میلیون رای توسط مردم بعنوان رییس جمهوربرگزیده شد بعداز اتمام کارم دربانک به روزنامه سلام رفتم .درانجا با تعداد زیادی از ادمهایی مواجه شدم که قبل ازاین هیچکدام را در روزنامه نمی دیدم وچهره شان برایم آشنا نبود .

به یکی ازبچه ها که درصفحه جبهه وجنگ کارمی کرد گفتم :اینها کی هستند

اوهم پوزخندی زدو گفت :اینها وزرا و مدیران آینده دولت خاتمی هستند دیگه!!!

گفتم :اینها تاحالا کجا بودند .؟

گفت :نمی دونم .لابد درخانه نشسته بودند ومنتظربودند تاروزی آقای خاتمی رییس جمهورشود واینها هم بیایند سهم خود را از ایشان ابتیاع کنند .

یکی دیگرازهمکاران به مزاح می گفت :آقای خاتمی خودش هم باورنمی کرده درانتخابات پیروزشود وحالا که پیروزشده به گمانم زنگ زده به ولایت وهمه هم دهی ها و هم شهریها را به تهران فراخوانده تا از قافله نعمت بدست آمده عقب نمانند .

بعدها دیدم تصورآن دوستان درست بود .آن آدمهای ناشناخته ای که یکروزبعداز پیروزی اقای خاتمی درانتخابات به میدان آمده بودند بعدها به چهره های سیاسی و مطرح روزتبدیل شدند .!

دراین میان سیل جعبه های شیرینی که ازمردم به روزنامه می رسید همچنان ادامه داشت وجعبه پشت جعبه بود که ازبیرون به هیئت تحریریه می رسید .

درجریان این انتخابات بعضی از فرصت طلبی ها و موج سواری ها شگفت انگیز بود که یکی از اینها به "محسن مخملباف "مربوط می شد .مخملباف که تاقبل از استحاله فکری  وساختن فیلم های "نوبت عاشقی "و" شب های زاینده رود "ازطرف مقامات نظام بعنوان یک هنرمند نابغه حزب الهی حمایت می شد بعدها ازطرف نظام طرد گردید و به ساختن فیلمهایی روی آورد که درآن برخلاف اثار قبلی اش حمایت از سیاست های نظام و تبلیغات پروپاگاندایی به چشم نمی خورد .درجریان انتخابات ریاست جمهوری هم تا دقیقه نود سکوت کرده بود وازانجا که ادم فوق العاده زیرک وباهوشی بود وقتی جوجامعه و رویکرد افکارعمومی به خاتمی را دید با بیانیه ای حمایت خودرا ازآقای خاتمی اعلام کرد ولی مخملباف زمانی از آقای خاتمی اعلام حمایت کرد که مهلت تبایغات انتخاباتب تمام شده بود !!!!وهیچ روزنامه ای حق انتشار تبلیغات انتخاباتی را نداشت چراکه بیست وچهارساعت قبل از هرانتخاباتی طبق قانون فعالیتها وتبلیغات انتخاباتی ممنوع می شود .

بهرحال این مسائل باعث نمی شد ازعشق وعلاقه ای که من به خاتمی پیداکرده بودم کاسته شود وهرروز نسبت به روزقبل به او علاقمندتر ومتعصب تر می شدم .من به زعم باطل خودم فکر می کردم خاتمی می تواند احجافاتی را که سالهای بعدازانقلاب برما ونسل ما رفت را جبران کند وبه او بعنوان یک "منجی "ونجات بخش نگاه می کردم .

ودراینجا لازم می دانم مثل بعضی دیگر از خاطرات دوران نوجوانی دست به "خودافشاگری "بزنم و حماقت هایی را که دراین زمینه مرتکب شدم را به تعریف بنشینم شاید تجربه ای برای دیگران شود .

البته درکشورما ازانجا که خودشیفتگی و خودخواهی طرفداران بسیاری دارد!!!و همه خودرا مصون ازاشتباه ودیگران را گناهکار و خودرابرحق میدانند این خودافشاگری ها مرسوم نیست ولی ازانجا که اگرحمل برخودستایی نباشد من به این آسیب ها وعقده ها دچارنیستم باکی ازاینکه اشتباهات خود را ذکرکنم وخودرابه محاکمه بکشانم ندارم .

البته درکشورماست که نویسندگان وروشنفکرانوحتی آدمهای معمولی معمولا به خودشیفتگی دچار می ایند یا اشتباهات خودرا پنهان می کنند یا زیربار آن نمی روند ولی درغرب این رویه بسیار رایج است .خیلی ازنویسنده ها بخشی ازنوشته هایشان را به انتقاد ازخود ومحاکمه خویشتن می پردازند که این نوع ادبیات درغرب به "ادبیات اعتراف "معروف است .

تاجاییکه شنیدم آقای هوشنگ مرادی کرمانی درکتاب "شما که غریبه نیستید "این کار را تاحدودی کرده اند ولی من هنوزمتاسفانه موفق به خواندن این کتاب نشدم .

من بخاطر علاقه مفرط و نامعقول وشیفتگی دیوانه واری که به آقای خاتمی پیداکرده بودم علاقه ام با تعصب کورکورانه ای توام شده بود .این بود که هیچگونه مخالفت با خاتمی را بر نمی تافتم وبه محض اینکه روزنامه یا مجله ای سعی می کرد به انتقاد ازاوبپردازد من هم مقاله ای نوشته وپاسخ تند وشدیدی به آن می دادم .

یادم هست بعدازپیروزی خاتمی درستون "طنزسینمایی :هنرمندانی را که ازکاندیدای رقیب حمایت کرده بودند مورد تمسخر وطعنه قرا داده بودم .درحالیکه آن بیچاره ها گناهی وظلمی درحق من مرتکب نشده بودند .این حق طبیعی وبدیهی آنها بود که به هرکسی دوست دارند رای بدهند .یکی ازاین هنرمندان بامن تماس گرفت ووقتی دلایل خودرا برای حمایت ازکاندیدای رقیب گفت واشاره به دلایل حمایت دیگران کرد من بسیار ازکرده خود پشیمان شدم .ولی عشق مفرط به خاتمی وافکار وارایش پرده سیاهی جلوی چشمان من کشیده بود که نمی توانستم درمعرض اعتدال ومیانه روی قدم بردارم .

یک روز هم به خاطر  یکی از جلسات انجمن منتقدان ونویسندگان سینمایی به خانه سینما رفته بودم .درانجا اقای مصطفی زمانی نیا که نویسنده ای خارجه نشین است ومعمولا کمتر به ایران می اید پشت تریبون قرار گرفت وخاتمی رامورد انتقاد شدید خود قرار داد .او درقسمتی ازصحبت هایش گفت خاتمی هیچ کاری برای هیچکس نکرد .هیچ قدمی برای هنرمندان وسینمای ایران برنداشت من تعجب می کنم که هنرمندان سینما امدند از او حمایت کردند مگه خاتمی کی هست !!!؟

من ازگفته های او انقدرعصبانی شدم که شب که به خانه آمدم به زبان طنز مطلب تندی برعلیه او نوشتم و گفتم کار این اقا شبیه کار آن شخصیت تاریخی می ماند که برای اینکه معروف شود رفت توی چاه زمزم ادرار کرد .جالا این اقا هم برای اینکه خودش را معروف کند و مرکزتوجه قرار دهد به انتقاد وتوهین به خاتمی پرداخت .

واز عجایب روزگار اینکه یکسال قبل آقایی که دوست مصطفی زمانی نیا بود و ساکن انگلیس بود اتفاقی وبلاگ مرا پیدا می کند وازاینکه من درمقاله ای به اصلاح طلبان حمله کرده بودم جریان حمله من به زمانی نیا را یادم آورد وگفت براستی برایم جالب است که ادمها چقدر تغییر پذیرند شخصیت شما چقدر با شخصیت آن موقع شما تفاوت یافته است .

اوبمن گفت زمانی که شما آن طنزرابرعلیه زمانی نیا نوشتید آقای زمانی نیا نه بعنوان گلایه بلکه برای اطلاع آن مطلب شمارا برای من فاکس کرد .برای او کامنت فرستادم وگفتم ایا شما درانگلیس آقای زمانی نیا را می بینید درپاسخ کامنت من گفت اره هر چند روزیکبار اورا می بینم .به اوگفتم ازقول من ازایشان صمیمانه معذرت خواهی کنید وبگوئید مرا ببخشد .برای اینکه ایشان این کارمرا ببخشد حاضرم دست اورا ببوسم ولی دیگرجوابی از آن اقا دریافت نکردم .برگردیم به اصل موضوع

یکبار هم هفته نامه ای با انداختن عکس چند دختری که حجاب کامل را رعایت نکرده بودند ودر یکی از متینگ های خاتمی شرکت کرده بودند انهارا مورد انتقاد قرار داده بود ونوشته بود :

منافق حیاکن

خاتمی رو رها کن

!یک هفته بعد این هفته نامه ویژه نامه ای را برای فیلم :تایتانیک "درآورده بود  وعکس ستارگان آن فیلم  ازجماه لئوناردودی کاپریورا بزرگ انداخته بود .

من تعجب کردم که این هفته نامه بیرون بودن چندتارموی دختران را تاب نمی اورد ولی از هنرمندان  امریکایی اینطورتجلیل می کند وبرای تجلیل ازانها که عموما به لحاظ اخلاقی فاسدتراز چنددختر معصوم وبیگناهی هسند که موهایشان اززیر روسری هایشان بیرون زده است ،هستند "ویژه نامه ای سراسر تمجید وتجلیل "درمی آورد .من هم با نوشتن طنزی تحت عنوان :

لئوناردوحیاکن

خاتمی رو رها کن

به انتقاد وهجمه به آن هفته نامه پرداختم .

یکی دوهفته بعد هفته نامه شلمچه که آن زمان توسط مسعود ده نمکی انتشار می یافت بدون اسم بردن از نام من به انتقاد از جانبداری من ازآن دختران وانتقادم به آن هفته نامه پرداخت و باتمسخر گفت "نویسنده روزنامه سلام بجای دفاع از حجاب اسلامی وانتقادازحجاب نامناسب آن دختران به حمله به آن هفته نامه پرداخته است .لابد نویسنده روزنامه سلام نمی داند آن چنددختر بدحجاب از حماسه افرینان دوم خرداد بوده اند !!!"

بهرحال آن زمان که باداشتن هزاران مشکلات ریز ودرشت در زندگی  انقدر ذهنم سیاست زده شده بود که همه چیزرا رها کرده وحمایت ازخاتمی ودولت اورا سرگرمی اصلی خود ساخته بودم نمی دانستم روزی انقدر ازخاتمی متنفر خواهم شد که بابت همه این نوشته ها شرمسار همه کسانی خواهم شد که بخاطر  مخالفت باخاتمی مورد انتقاد قرار گرفته بودند .ازآن ببعد اموختم که هیچگاه تحت تاثرجو قرار نگیرم و هیچوقت خودم را عمله اکراه سیاستمداران وسیاست بازان نکنم وهیچگاه فکرنکنم تمامی حقیقت نزد من است ودیگران اشتباه می کنند .

آری بعدها که عملکردخاتمی را دیدم و فهمیدم اوبا رسیدن به قدرت مردم محروم وطبقه متوسط جامعه را که اورا به قدرت رسانده بودند فراموش کرده و روی به چیزهایی آورده که دغدغه مردمی که به اورای دادند نیست ازکرده خود وافراط کاری های خود پشیمان شدم و افسوس که این پشیمانی که آن روزها دیگرسودی نداشت یکی ازچیزهایی بود که مرا به مرزجنون کشانده بود .

وازبازیهای روزگار همین است که زمانی که وبلاگ نویسی را شروع کردم ودوسه مطلب برعلیه اصلاح طلبان نوشتم آنقدر سیل کامنت هایی که محتوای آنها را بدترین فحش ها واهانت ها تشکیل می داد دریافت کردم وچندنفری هم بودند که با ایمیل های خود مرا با بی ادبانه ترین کلمات مورد فحاشی وناسزا قرار دادند درحین اینکه جواب های دندان شکنی به انها می دادم باخود فکر می کردم این فحش وفضیحت ها وتوهین هایی که اکنون می شنوم ثمره افراطکاری هایی بود که درزمان شیفتگی ام به خاتمی انجام می دادم .جالب اینجابود که حالا شیفتگان خاتمی واصلاح طلبان مرا باسخیف ترین جملات وکلمات موردحمله قرار می دادند بدون انکه بدانند من خود روزگاری هوادار دواتشه خاتمی بوده ام .بهرحال دنیا دار مکافات است و بقولی :

آنقدر داغ است بازار مکافات عمل

چشم اگر بینا بود هر روز ،روزمحشراست .

 

فرداهیجدهم خرداد سالگرد تولدمن است .به این مناسبت مطلبی نوشته ام که می توانید بعدازخواندن این پست واعلام نظردرموردآن مطلب ویژه تولدم را دراینجا بخوانید

مطلب نگاهی به فیلم لارس ودختر واقعی را می توانید دراینجا بخوانید .

 

 



تاريخ : شنبه پانزدهم خرداد 1389 | 23:5 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

 

 

فراررسیدن روز زن را به همه خانمها ودخترخانمهای خواننده وبلاگم که بهترین و شفاف ترین و عزیزترین خوانندگان وبلاگم بوده اند صمیمانه تبریک عرض می کنم



تاريخ : جمعه چهاردهم خرداد 1389 | 0:58 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی ( قسمت 128)

 

 

خاتمی پیروزشد ولی من باختم !!!

 

 نردبان ناکسان گردیدن ازناپختگیست

دست بربامند وباپانردبان می افکنند

 

 

علی رغم اینکه افکارعمومی جامعه گرایش به خاتمی داشت ولی هیچ شانسی برای پیروزی او متصورنبودچراکه فکرمی کرد جناح رقیب با لطایف الحیل و تقلب وشگردهای مختلف مانع ازآن خواهدشد که خاتمی برصندلی ریاست جمهوری تکیه زند .بعدها معلوم شد خودخاتمی وکسانیکه اورا به لحاظ سیاسی پشتیبانی می کردند خودشان هم باورنداشتندخاتمی درانتخابات به پیروزی می رسد!!! .انها تنها براین امید بودند تا حضورخاتمی بتواند نشان دهد که جریان چپ که اززمان فوت ایت الله خمینی به حاشیه رانده شده بود درمیان مردم صاحب پایگاه اجتماعی نیرومنداست وهرکس به قدرت می رسد باتوجه به این واقعیت تنوع سلایق ودیدگاهها را بپذیرد .

ولی مردم بخصوص جوانان وبویژه خانمها ودختران برای  پیروزی خاتمی فعالیت چشمگیری می کردند چون براین عقیده بودند باروی کارامدن خاتمی محدودیت ها وموانعی که درارتباط باحجاب ونحوه پوشش وسایرمسائل برای آنها وجود دارد حل خواهد شد .خودخاتمی هم با یک ترفند زیرکانه توانسته بود توجه خانمهارا به خودجلب نماید تا به او رای دهند .

درآن زمان مجله "زنان "که تقریبا ارگان فمنیست های وطنی بود مصاحبه ای با خاتمی انجام داده بود که بخشی ازآن برای خانمها جذاب واغواکننده بود .

خبرنگاردرقسمتی ازمصاحبه اش ازآقای خاتمی سئوال می کند :حرف آخر را درخانه کی می زند ؟

خاتمی می گوید:من!

خبرنگارمی پرسدچه میگوئید ؟

خاتمی می گوید:میگم چشم !

برخی اظهار این حرفها را ازجانب آقای خاتمی ترفندتبلیغاتی برای جذب رای زنها خواندند وبرخی دیگربشوخی وطنزآن را نشانه "زن ذلیل بودن "ایشان دانستند وگفتند کسی که درخانه وخانواده اش ازاقتدارلازم برخوردارنیست چگونه میتواند بر یک مملکت حکمرانی کند .

بهرحال طرفداران آقای خاتمی طیف گسترده ای از مردم تشکیل می دادند که سلایق ،ایدئولوژی و تفکرات متفاوتی داشتند که گاه با هم درتعارض بودند .درواقع بین همه گروههای اجتماعی که خاتمی را بعنوان کاندیدای موردنظرخودبرگزیده بودندبقول نویسنده ای بین نخواستن ها اشتراک نظروجود داشت ولی سرخواستن ها اختلاف سلیقه وجود داشت .درواقع این جمع را دشمنی بارقیب آقای خاتمی به هم پیوند داده بود ونه دوستی باهمدیگر .ازاینرودرمیان طرفداران خاتمی هم روحانیون متعصب و انقلابی وجودداشتند وهم لیبرال های سکولار وهوادارجدایی دین ازسیاست . هم جوانان مذهبی وهیئتی وجود داشت وهم بچه پولدارها و ....

درواقع تیپ های مختلف اجتماعی که به لحاظ طبقاتی وقیدتی هیچ تشابه ای به هم نداشتند همه اختلاف سلایق راکنارگذاشته بودند ودست دردست هم نهاده بودند تاخاتمی را به پیروزی برسانند .اما اصلی ترین نقش درپیروزی آقای خاتمی را طبقه محروم واقشارآسیب دیده تشکیل می دادند .بویژه جماعت بزرگی که از بسترسیاست تعدیل اقتصادی وخصوصی سازی بیکارشده وبه زیرخط فقرسقوطکرده بودند راه نجات اززندگی فلاکت بار ووضعیت نابسامان اقتصادی شان را درانتخاب آقای خاتمی می دیدند . تکنوکرات های طرفدارآقای رفسنجانی و سرمایه داران صنعتی  نیزوقتی دیدند گرایش عمومی جامعه به سمت آقای خاتمی است بافرصت طلبی واردمیدان شدند تاباحمایت ازاو بعداز به قدرت رسیدن خاتمی سهم خودرا ازقدرت بابت حمایتی که ازخاتمی کردند بستانند .این گروه ازتکنوکرات ها به "کارگذاران سازندگی "معروف بودند .

آنهایی هم که دچاراین توهم شده بودند که جهت گیری های اقتصادی خاتمی به نفه طبقه محروم وآسیب دیده خواهدبود توهم شان مبتنی براین تصوربودکه ازانجا که اقای خاتمی درزمان جنگ ونخست وزیری میرحسین موسوی وزیرارشادبود ومیرحسین هم همیشه مدافع اقشارمحروم جامعه بوده ،لابدخاتمی هم به اواقتدا کرده و باطردسرمایه داران واشراف ونوکیسه ها به اقشارضعیف توجه خواهدداشت که البته تصورباطلی بود .و عملکردآقای خاتمی درطول هشت سال ریاست جمهوری بطلان این گمانه زنی ها را به اثبات رساند .

بهرحال جامعه بشکل ناباورانه ای برای پیروزی خاتمی بسیج شده بود .درحالیکه مردم عادی کمتراورامی شناختند وازانجا که او وزیرارشاد دولت موسوی وچندصباحی هم وزیرارشاد دولت اقای رفسنجانی بود فقط هنرمندان و اهل قلم و دست اندرکاران امورفرهنگی وهنری  اورا می شناختند .وبشکل گسترده ای به حمایت ازاو پرداخته بودند.

برای اینکه تفاوت وتضادمیان هواداران آقای خاتمی را بهترمتوجه شوید لازم است مثالی بزنم .

یکروزبه یکی ازستادهای انتخاباتی آقای خاتمی رفته بودم .درانجا به نظاره افراد وادمهای مختلفی می نشستم که برای گرفتن پوستر و بروشور و عکس به ستاد مراجعه می کردند .انگیزه های این افراد برای رای دادن به خاتمی بسیار متضاد بود .مثلا دیدم  جوان درشت اندامی درحالیکه شلوار اجری رنگ وپیراهنی  قهوه ای به تن داشت وارد ستادشد ومقداری پوسترگرفت وگفت خداکنه این سید اولادپیامبرکه میاد این بی حجاب ها وبدحجاب ها رو ازتوی خیابون جمع کنه .آقا وضع پوشش خانمها ودخترها افتضاح شده ،معلوم نیست شلوارها تنگ شده یا اینکه باسن ها گنده شده .

کمی بعد دخترجوانی که روسری اش وسط سرش بود واردستادشد تا بروشورهای تبلیغاتی بگیرد .اتفاقا آن زمان ایام محرم نیزبود همه مردم لباسهای مشکی به تن داشتند .این دخترخانم هم مانتو وشلوارمشکی پوشیده بود وروسری اش هم وسط سرش بود .

یکی از مسولین ستاد به او تذکرداد وگفت :خانم لطفا روسریتان رابیاریدجلوتر !

دخترجوان درحالی که شوخ وانرژیک بنظر می رسید زود روسری اش را جلو آورد وگره آن را محکم کرد وگفت :آقا .توروخداشماکاری کنید خاتمی رای بیاره ،روسری که سهله ماچادر می پوشیم .

دخترجوانی که همراه اوبود گفت :نخیر .اگرخاتمی رای بیاره .همه چیز روازاد می کنه .ما این روسری هامون روهم درمیاریم میذاریم کنار .

جالب بود ازانجا که جنبش دوم خرداد یک جنبش پوپولیستی وتوده واربود وحزبی نبودتامردم را سازماندهی کند هرکسی بنابرسلیقه خودش توقع خاصی ازخاتمی داشت واین حجم مطالبات متناقض ومتضادکه اصلا هیچ شباهتی باهم نداشته بودندکارخاتمی رابسیار دشوار می کرد .ولی همانطورکه گفتم اکثریت مردم از قشرهای مختلف جامعه بیشترین توجه شان وتوقع شان ازآقای خاتمی  رفع مشکلات اقتصادی ،مهارتورم افسارگسیخته و کوشش برای کم کردن فاصله های طبقاتی بود .وبعدهااقای خاتمی هم درست به اصلی ترین خواسته مردم که همین مطالبات اقتصادی بود بی توجهی کرد .

واما دراداره فضای  به نفع آقای ناطق نوری بود ومدیران ومقامات اداری رسما ازاقای ناطق نوری حمایت می کردند .واینجابودکه من یکی دیگراز احمقانه ترین خطاهای زندگی را مرتکب شدم ودرمحیط اداره به تبلیغ اقای خاتمی وسمپاتی برای اوپرداختم وبابت این بی احتیاطی بعدها بهای سنگینی پرداختم که اعصاب وروان مرا بیشاز پیش پریشان وآشفته ساخت .درحالیکه تمام مدیران رده بالا و صاحب منصبان دراداره به تاسی ازمدیر عامل ازآقای ناطق نوری حمایت می کردند من عده ای ازبچه ها را گرد اوردم وازانها خواستم طی  بیانیه ای حمایت خودرا از اقای خاتمی اعلام کنیم .

باکوشش هایم به متقاعدساختن برخی از بچه ها پرداختم و انها را ترغیب کردم به خاتمی رای بدهند .زمانی که آقای خاتمی برای سخنرانی به دانشگاه تربیت معلم درخیابان مفتح امد با تعدادی ازهمکاران مرخصی ساعتی گرفتیم و به سخنرانی ایشان رفتیم .بسیاری ازهمکاران وروسای خودمان مرا ازاین کار برحذرمی داشتند ولی خب من به راهی که می رفتم اعتقاد داشتم .

وقتی به دانشگاه تربیت معلم رفتیم هنگامی که سخنرانی خاتمی تمام شد مردم دورخودروی ایشان را احاطه کردند تا احساسات محبت امیز خود را به اونشان دهند .اکثرا دست درازمی کردند وبا اقای خاتمی دست می دادند .دراثرفشارجمعیت من روی کاپوت ماشین ایشان افتادم وخاتمی بادیدن من فکر کرد من هم برای دست دادن با او بر روی کاپوت شیرجه زدم دستش را بدست من درازکرد ومن دستش را به گرمی فشردم .

وقتی خواستیم بیانیه حمایت ازآقای خاتمی را منتشرکنیم تصمیم گرفتیم برای تشکیلات خوداسمی بگذاریم . اسم تشکیلات را گذاشتیم جمعی ازکارکنان شعب ولی دیدم اگربخواهیم این عنوان را اختصاری کنیم معنی بدی ازآن استنباط می شود .چون وقتی حرف اول این کلمات را برمیداشتیم اسم اختصاری تشکیلات ما می شد ج.ا.ک.ش !!!که عنوان مناصبی نبودازاینرو ترجیع دادیم ازانتخاب اسم اختصاری خودداری  کنیم .

زمانی که انتخابات برگذارشد وخاتمی پیروز شد بسیاری ازاین همکاران ساده لوحانه به این فکربودند که من بخاطر فعالیت های تبلیغاتی که برای خاتمی انجام دادم صاحب پست ومقامی خواهم شد !!و دراداره صاحب جایگاه قابل اعتنایی خواهم شد .غافل ازاینکه من مانند بیست میلیون دیگر تنها یک هوادارساده خاتمی بودم که نه اومرا می شناخت و نه اگرمی شناخت تغییری درماهیت قضیه بوجود می امد .ازاینروبچه ها مراتحت فشار قرار دادند که حالا که خاتمی پیروزشد باید شیرینی بدهی ومن کاری ابلهانه ترکردم وبمناسبت پیروزی خاتمی درانتخابات درسطح اداره شیرینی پخش نمودم وخودم را حسابی تابلو نمودم .

وهمین امرموجب شد مدیران وکسانی که دل خوشی ازخاتمی نداشتند وطرفدار ناطق نوری بودند به مرورزمان دمار از روزگار ما دربیاورند .

دیگرحسابی مارا زیرذره بین قرار دادند .بابت هرچیز بهانه ای درست می کردند تا درمحیط کار مراتحت ازار روانی قرار دهند .مرتب جای مراعوض می کردند تا اذیت شوم .جالب بود انگار انتخابات را انها برده بودند وما شکست خورده بودیم .!!!

وجالبتراینکه تمام کارمندان وریسایی که طرفداراقای خاتمی بودند جابجاشدند وجای انها را طرفداران اقای ناطق پرکردند وتمام مناصب وپست های سازمانی مهم به کسانی واگذارشد که آزآقای ناطق نوری حمایت نموده بودند !!!وطرفداران اقای خاتمی مبهوت وانگشت به دهان ماندند وتکلیف شان روشن نبودکه دراین رقابت سیاسی بازنده بودند یا برنده !.اگربرنده بودند چرامانند بازندگان با انها رفتار می شود .

دراین میان طعنه ومتلک دوستان نیز مرا ازار روانی می داد همه متلک می گفتند و زخم زبان می زدند ودائما می گفتند طرفدار آقای خاتمی مافکرمی کردیم اگر خاتمی پیروزبشود توکاره ای توی این مملکت خواهی شد ازاینی که هم بودی عقب تر رفتی !.یابه مسخره می گفتند آقای خاتمی زنگ زد با توکارداشت ولی تونبودی که باهاش صحبت کنی .!!!

دراین میان بخاطر مجموعه شرایطی که بوجودآمده بودوتحقیرهایی که ازسوی همکاران متوجه من می شد وتهدیداتی که مدیران مرا می نمودند دچارفشارهای عصبی شده وناراحتی میگرن ام تشدیدشد .شب ها با قوی ترین قرص های ارام بخش سر به بالین می گذاشتم وبخاطر قدرت خواب اورنده و کرخت کننده این داروها صبح ها باتاخیرسرکارحاضرمی شدم .اینها که دنبال بهانه میگشتند برای من پرونده سازی نمودند که دیردرمحل کارحاضر می شوم .من هم مدارک پزشکی ام را تحویل کمیسیون پزشکی دادم تا تاخیرها را موجه سازم .پزشکان حاضردرکمیسیون رای به حقانیت من دادند وتاخیرها را موجه ساختند واجازه یکساعت تاخیر درمحل کار درطول روزرابرایم صادرکردند !

چندروزبعدناگهان دیدم حکمی که ازطرف کمیسییون امد بالعکس است آنها نه تنها غیبت های مرا موجه  نساختندبلکه اجازه یکساعت ورودبه محل کار باتاخیررانیزبهم ندادند .داشتم دیوانه می شدم .خدایا دراین میان چه اتفاقی افتاده است ؟"

بعدازظهرکه به خانه رسیدم شماره تلفن پزشکان مربوطه را گرفتم وازانجا که بشدت عصبانی بودم شروع به اعتراض وگلایه نمودم یکی دوتن ازپزشکان ترجیع دادند تلفن راقطع کنند وجواب مرا ندهند ولی یکی ازپزشکان گفت :آقای آسایش !ماتقصیرنداریم وقتی اون حکم اولیه را برای تو صادرنمودیم برخی ازمدیران رده بالای بانک امدند بما اعتراض کردند وگفتند شماچرا تاخیرهای اوراموجه ساختید وبه اویک ساعت تقلیل ساعت کار دادید .اودروغ می گوید که مریض است اگرواقعا مریض است چرا دوجا کار می کند هم اینجا وهم روزنامه وماهم برای اینکه موقعیت مان را ازدست ندهیم مجبورشدیم شمارابناحق قربانی سازیم ولی شمامجددا درخواست کنید من خودم ازشما توی کمیسیون دفاع خواهم کرد !!!

این حرکت غیرانسانی ووحشیانه انها انقدربرایم گران تمام شد که همان جا تصمیم به استعفا وخروج ازبانک نمودم ولی بعضی ازهمکاران باتجربه و صدیق مانع ازاین امرگردیدند .کاشکی استفا داده بودم وبلاهایی که بعدازاین دربانک به سرمن می امد وروح وروان مرا تخریب می ساخت را متحمل نمی شدم .هربار که اذیت وازاری متوجه من می شد نامه ای برای دفترریاست جمهوری واقای خاتمی نوشته و ازانها استمداد می کردم ولی این تازه به قدرت رسیده ها سرشان شلوغ تراز آن بود که بدانند درسطوح مختلف اجتماع چه بلاهایی دارد سرهوادارانشان می گذرد .

یکباردیگرکه دربانک مورد ظلم واحجاف قرارگرفته بودم یکی ازهمکاران بمن پیشنهاد کرد دست به دامن سیاست ورزان وسیاسی کاران بشوم گفتم بعدازاین رنج ها و سختی هارا تحمل خواهم کرد وطلب استمداد ازانها نمی کنم چراکه بقول کردها :

بگذارسیل توراببرد ازپل نامرد عبورنکن .

 



تاريخ : دوشنبه سوم خرداد 1389 | 23:54 | نویسنده : محمد حسین آسایش |