سلام

باتوجه به سابقه نزدیک به یک دهه وبلاگ نویسی وآشنایی با بایدها ونبایدها

 وبا نگاهی انتقادی برآنچه که تاکنون نوشته ام با یاری حق تعالی بزودی دور 

تازه ای از وبلاگ نویسی را آغاز می کنم



تاريخ : پنجشنبه دوم آبان 1392 | 4:20 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

فروش کلاه قرمزی وبچه ننه

نمایانگر سقوط سطح سلیقه تماشاگر ایرانی

 

درحالیکه یکی دوسالی است که سینمای ایران درعرصه گیشه با بحران روبروست وتولیدات سینمای ایران در اکران عمومی باشکست روبرو شده وبسیاری از فیلمها مخارج وهزینه خود را باز نمی گردانند فروش فیلم عروسکی "کلاه قرمزی وبچه ننه "صاحب نظران را شگفت زده ساخته و آنها را به تامل در وضعیت موجود سینمای ایران واداشته است .

براستی راز فروش واستقبال از فیلم "کلاه قرمزی وبچه ننه "در چیست ؟این فیلم حامل چه محتوای ارزنده وپیام ارزشمند است که موجب شده تمشاگران برای تماشای آن جلوی گیشه سینماهای نمایش دهنده صف ببندند ؟فیلم به کدام دغدغه جامعه امروزی پرداخته و به کدام گره کور اجتماعی ویاخانوادگی در زندگی امروز جامعه ایرانی پرداخته است .؟

اگر فیلم "جدایی نادر از سیمین "توانست درعرصه نمایش در داخل وخارج ازکشور از استقبال مخاطبین ایرانی وتماشاگران آنسوی مرزها روبرو گردد وانواع جوایز ریز ودرشت جشنواره های خارجی را نصیب خود سازد بخاطر درونمایه ارزنده آن بود که به نقش مخرب دروغ درمناسبات اجتماعی وخانوادگی می پرداخت ولی فیلمی همچون "کلاه قرمزی وبچه ننه "چه پیام ارزنده ای در خود نهفته دارد که آن را مستحق چنین استقبال گسترده ای از سوی تماشاگران ساخته است .

البته درجامعه ای که تلویزیون با تولیدات نازل خود سطح سلیقه تمشاگران را تعیین می کند وکانال های ماهواره ای باسریال های بظاهر خانواده پسند وشوهای مبتذل مردم مارا سرگرم می سازند .

ودر شرایطی که انسان ایرانی از مطالعه گریزان است وسرانه مطالعه درکشور ما چندین دقیقه در روزاست و مردم یا سخت گرفتار دغدغه های معیشتی وگرفتاری های زندگی روزانه هستند یا اگر اوقات فراغتی بدست می آورند آن را صرف بلوتوث بازی ودیگر پدیده های مبتذل دنیای امروز می کنند طبیعی است که سطح سلیقه وتوقع تماشاگر ایرانی روز به روز کاهش یابد ودر سطح نازلی قرار بگیرد .

بحران فرهنگی متاثر از وضعیت موجود باید احساس مسئولیت در دانشوران واهل اندیشه وهمه دلسوزان فرهنگی رابرانیگیزاند تا برای برون رفت از وضعیت موجود چاره ای بیندیشند و گرنه جامعه ایرانی هرچه به جلو گام برمی دارد با انحطاط فرهنگی مزمن تری روبروخواهدشدوجلوه های زشت این پسرفت فرهنگی در تمامی شئونات زندگی فردی واجتماعی ما نمودارخواهد شد وآسیب های فرهنگی واجتماعی ناشی از آن همگان رادچار لطمه خواهد ساخت .


برچسب‌ها: سینما, نقدفیلم

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 | 2:39 | نویسنده : محمد حسین آسایش |


خودکشی یا انتقام از زندگی

روزهای قبل در اخبار برخی سایت ها آمده بود که هیئت امنای یکی از روستاهای دورافتاده استان کرمان ازدفن جوان شانزده ساله ای که دست به خودکشی زده بود درآن گورستان جلوگیری کرده واحساسات خانواده عزادار آن جوان نگون بخت را جریحه دار ساخته اند

عجبا!متولیان محترم آن گورستان به عوض اینکه با برخوردهای مناسب وانسان دوستانه موجب تسلی خاطر آن خانواده داغدیده باشند با این برخوردناشایست خود برزخم آنها نمک نیز پاشیده اند !

اینگونه بیرحمانه نگریستن به کسانی که خودکشی کرده اند ریشه در رویکردها وتفکرات ارتجاعی قرون وسطا دارد چراکه امروزه پزشکان و روانپزشکان اثبات کرده اند کسانی که خودکشی می کنند درواقع از لحاظ روحی بیمارند وعلت خودکشی آنان نیز ازنظر روانپزشکان این است که بیماری آنها در موعد مناسب تحت کنترل قرار نگرفته است وبیمار در شرایط بحرانی رها شده است

بنابراین باید به کسانی که خودکشی می کنند برخوردی ترحم امیز ،مهربانانه وتوام با رافت اسلامی داشت وبه بازماندگان آنها بیش از بازماندگان سایر متوفیان ومرحومین توجه وترحم مبذول داشت .

امروزه که فشارهای اجتماعی واقتصادی انگیزه برای مرگ را از انگیزه برای زندگی قویتر ساخته است ومطب روانپزشکان مملو ازبیماران روانی و بیمارستانهاوآسایشگاه های روانی مملو از زخم دیدگان از زندگی است باید "اروس "یا غریزه میل به زندگی را در افراد تقویت کرد ومیل وگرایش به خودکشی را به حداقل رساند ولی همانطور که زندگی حق هر انسانی است مرگ نیزاینچنین است وکسی که زندگی جز محنت و رنج مداوم ارمغانی برایش نداشته است انتخاب مرگ برای رهایی از دردهای جانکاه وعذاب های طاقت فرسا ودردهای بی درمان نیز حق اوست .

البته افراد به دلایل مختلف دست به خودکشی می زنند فی المثل برخی خودکشی ها دلایل عقیدتی وایدئولوژیک دارد مثل عملیات انتحاری افراد وابسته به نیروهای تندرو و واپسگرای وابسته به طالبان والقاعده وسایر گروههای اقماری وابسته به آنان که با بستن بمب به خود وانفجار آن درمیان مردم غیرازخود جان افرادبیگناه وبی دفاعی را می گیرند طبیعی است این نوع خود کشی ها نه تنها ترحم برانگیز نیست بلکه قبیح وقابل انزجار است و درواقع شستشوی مغزی ایدئولوژیک وفریبکارانه رهبران گمراه آنان باعث این اعمال زشت وجنایتکارانه وغیرانسانی آنهاست

ولی آنهایی که تنها خود را می کشند و آسیبی برای دیگران نیستند دلایل شان همانطورکه ذکر شد ریشه روحی و روانی دارد واینانند که شایسته ترحم وتکریم هستند و بلاشک مورد لطف و رحمت الهی نیز واقع می شوند .انشاءالله

توضیح :بخاطر برخی برداشت های نادرست وناصواب وبرخی بدفهمی ها که ما را وادار به ورود به مباحثی می کرد که علاقه ای به دخول در آن نداشتیم تمام کامنت های مربوط به این پست حذف شدند



تاريخ : چهارشنبه هشتم شهریور 1391 | 20:48 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

زن متجدد ایرانی و سوء استفاده از بدن

 

 

زنان به چیزی فراتر از جسم خود نمی اندیشند ازاینرو بزرگترین تفریح زنان خریدن لباس است .اینها را من نمی گویم اینها اعترافات دوخانم نویسنده یعنی خانم "احلام مستغانمی "  وخانم "البادسس پدس "است که اولی نویسنده الجزایری ودومی نویسنده ایتالیایی است .

تجربه نشان داده زنان سطحی و خام اندیش و بیگانه با دانش وتفکرازآنجا که هیچ اندوخته ذهنی و معنوی ندارند به طرز بیمارگونه ای توجه شان معطوف به بدن خویش است وسعی می کنند با استفاده از آن بعنوان یک ابزار در جهت فریب وتحمیق جنس مخالف بکوشند و به اهداف ومنافع نازل و کژاندیشانه خود دست یابند

چندی پیش یکی از این خانمها در مصاحبه با یکی از رسانه های برون مرزی می گفت "بدن من متعلق بمن است ومن حق دارم انطور که دلم می خواهد از بدنم استفاده کنم !"

ازانجا که دندان عضوی از بدن است واین خانم هم مانند بقیه صاحب بدنان دارای دندان است لابد بخود اجازه میدهد بصرف داشتن دندان دیگران را گاز بگیرد و یا انطور که دلش میخواهد ....

این خانم و سایر خانم های متجدد نمای لابد براین گمان نیز است چون اختیار بدن خویش را دارد پس از این حق نیز برخوردار است ات با نمایش برجستگی های بدن خود ونمایش اندام های سکسی اش جوانان معصوم وبیگناه را به ورطه فساد وفحشاءو اعتیاد بکشاند و از دنیای جوانان یک لجنزار متعفن بسازد .

چون اختیار بدن خویش را دارد پس حق دارد مانند خیلی از دختران امروزی بدون بکارت به خانه شوهر برود یا ....

انها گویا دوست ندارند مر دان وپسران بعنوان یک انسان به انها بنگرند بلکه بیشتر تمایل دارند بعنوان یک آبژه جنسی به انها نگریسته شود .

حتی امروزه برخی از دختران دانشگاهی اندام وجلوه نمایی هایی جنسی بیشتراز تحصیلات اکادمیک برایشان اهمیت دارد وبخشی از این انحطاط فرهنگی را باید متوجه آن دسته از مردان روشنفکرنما ولی عیاش وهرزه انداخت که به بهانه دفاع از حقوق زنان بجای دفاع از کرامت وشرافت انسانی انها از بی بند وباری ولابالیگری واباحه گری این دسته از زنان دفاع نموده اند که البته بعدها معلوم شد این دسته از آقایان در یقه درانی هایشان برای خانمها چندان از حسن نیت لازم برخوردار نبودند واز انجا که گربه هیچ موقع برای رضای خدا موش نمی گیرد این جماعت نیز برای جلب توجه زنان ودختران وبعد هم تصرف جسمانی انها این ژست های فمنیستی را می گرفته اند .

بهرحال جلوه فروشی های بعضی از زنان ودختران پیامدهای ناگواری برای جامعه ایرانی به همراه داشته از ترویج فساد وفحشاءگرفته تا فروپاشی خانواده ها از طریق اغوای مردهای متاهل و...

زنان به چیزی فراتر از جسم خود نمی اندیشند ازاینرو حتی در مجالس صرفا زنانه که از حضور مردان خبری نیست باز زنها ابایی از آن ندارند تا با پوشیدن لباس های نیمه عریان اندام خود را به رخ همجنسان خویش نیز بکشانند درحالیکه بقول "سید عبدالجوادموسوی "در مجله "نگاه پنجشنبه ":این که تو خوشگلی که کارتو نیس.کارخداسبگوازخودت چی داری که نشون ما بدی "

ختم کلام اینکه همینطور که از فحوای مطلب پیداست مخاطب ما دراین مطلب زنان متجدد نماییی هستند که از بستر تاثیرات تمدن غربی امروزه یا مردباز شده اند یا سگ باز! وگرنه کم نیستند زنان بااصالت وهویت مندی که دراین غوغای پرآشوب زمانه به ارزش های فرهنگی جامعه خود وفادار مانده اند بدون اینکه در دامن ارتجاع و قشری نگری و واپس گرایی بیفتند .



تاريخ : سه شنبه هفدهم مرداد 1391 | 23:26 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

حرف مفت زدن یا مفت حرف زدن !

 

 

1-سال گذشته در آستانه فرارسیدن عید نوروز فیلم "جدایی نادر از سیمین " جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را بدست آورد واسباب خوشحالی وشادمانی دوستداران هنر وفرهنگ این مرز وبوم را فراهم آورد .دراین میان ازسوی اشخاص حقیقی وحقوقی مختلف اعم از صاحبنظران سیاسی ،هنرمندان ؛ورزشکاران نسبت به موفقیت این فیلم نقطه نظرات گوناگونی مطرح شد وهرکس از دریچه ذهن خود به این موفقیت فرهنگی نگریست .درمیان اظهارنظرهای مختلفی که درباره موفقیت این فیلم ابراز شد دیدگاه صادق زیباکلام از نئولیبرال های اقتصادی وازسینه چاکان حاکمیت سرمایه داری وبخش خصوصی درکشورمان قابل تامل است .

ایشان موفقیت این فیلم را بیشتر مدیون آدام اسمیت که از نظریه پردازان اصلی نظام منحط سرمایه داری است ،دانست !تاسازندگان ودست اندرکاران ساخت این فیلم .

او درمصاحبه با روزنامه آرمان روابط عمومی اظهار داشت :موفقیت فیلم جدایی نادر از سیمین یکبار دیگر این نظریه ادام اسمیت را به کرسی نشاند که دولت تاجر خوبی نیست !.اواینگونه استدلال آورد که چون این فیلم دربخش خصوصی تولید شده است توانست جایزه اسکار را نصیب خود سازد واز جنبه های دیگر موفقیت این فیلم غافل ماند .

صادق زیبا کلام ازاین نکته غافل است که سینمای ایران کاملا زیر نظر دولت اداره می شود واز ابتدا تا سرانجام دولت درساخت فیلم نظارت ودخالت دارد .جواز ساخت فیلم توسط دولت صادر می شود وفیلم بعداز تولید باید ازدستگاه فرهنگی متولی امر یعنی وزارت ارشاد اسلامی پروانه نمایش کسب کند تا اجازه نمایش در سینماهای کشور را بیابد .فیلم جدایی نادر ازسیمین نیز ازاین قاعده مستثنی نبود واساسا حمایت های بعدی متولیان فرهنگی دولت درموفقیت این فیلم بی تاثیر نبود .بهنگام ساخت فیلم بخاطر سوتفاهم یکبار پروانه ساخت فیلم باطل شد ولی دوباره از طرف دولت صادر گردید .همچنین دولتیان با اختصاص دادن ایام نوروز سال 1390 برای نمایش فیلم توانستند درموفقیت این فیلم درگیشه تاثیرگذارباشند وتوجه اهلب نظر را به این فیلم جلب کنند .همچنین فیلم با حمایت ودخالت دولت بعنوان فیلم انتخابی از جانب ایران برای اسکار معرفی شد که درنهایت توانست این جایزه ارزشمند را بدست آورد وهمینطورکه ملاحظه می کنید این موارد هیچ ربطی به ادام اسمیت نداشت وآقای زیباکلام با ارتباط دادن دوچیز کاملا بی ربط به یکدیگر باردیگر خواست  نظام ننگین سرمایه داری وفرایند خصوصی سازی را که یک رویکرد ارتجاعی اقتصادی است که حاصلی جز گسترش فقر وشکاف روزافزون طبقاتی و بسط وتوسعه بی عدالتی های اقتصادی واجتماعی نداردرا نظامی مطلوب جلوه دهد .درحالیکه مدتهاست بوی تعفن نظام سرمایه داری بلند شده وکشورهایی که به این شیوه روی آورده اند چندسالی است گرفتار عمیق ترین ولاینحل ترین مشکلات وبحران های اقتصادی شده اند .بهرحال آقای زیبا کلام برای اثبات ارادت خود به نظام سرمایه داری ترجیح داد جایزه اسکار را از دست "اصغرفرهادی "گرفته وحواله ادام اسمیت نماید .

 

2-درهمان روزها بود که دریکی از شبکه های ماهواره ای فارسی زبان شاهد مناظره یک روحانی دیندار با یک روشنفکر بظاهر لائیک بودم .این روشنفکر بظاهر لائیک ادعا می کرد انسان مدرن دنیای امروز انسان بی دین است که از مرز دین عبور کرده است .

این حرف اگر تا چند دهه پیش خوشایند طبع ماتریالیست ها و منکرین وجود خدا جلوه می کرد مدتی است اهمیت واعتبار خود را از دست داده واتفاقا سالهاست حتی درکشورهای اروپایی انسانهای سرگشته گوهر گمگشته خویش را در بازگشت به دین جستجو می کنند .البته یک دین امروزی و مبتنی بر حقایق مسلم ومنطقی نه دین آغشته وآمیخته با خرافات وموهومات .

اگرقرارباشد انسان بی دین انسانی مدرن بشمار آید انسانهای غارنشین اولیه وبسیاری ازقبایل بدوی که در نقاط دوردست وجنگلها به شیوه همان انسانهای نخستین زندگی می کنند باید جزو مدرن ترین انسانها بشمار آیند .

دوران بی دینی نیز همچون دوران مارکس ولنین وفروید مدتهاست به پایان رسیده وبقول دانشمندی قرن بیست ویکم یا قرن دین خواهد بود یا اساسا چنین قرنی تابه اخر دوام نخواهد داشت .

 

3-یک هفته قبل از فرا رسیدن نوروز ازناحیه کلیه دچار خونریزی شدید شدم .وقتی به بیمارستان مراجعه نمودم معلوم شد یک سنگ یازده میلمیتری درکلیه چپم جاخوش کرده و به آن آسیب جدی زده است .ازبیمارستان که باز می گشتم .راننده تاکسی بادیدن عکس رادیولوژی در دستان من گفت خدا بد نده .ماجرا را برای او شرح دادم .این راننده تاکسی که یک پیرمرد هفتاد –هشتاد ساله بود بجای دلداری و آرامش بخشیدن بمن شروع به زدن حرفهایی کرد که گویا من درآستانه مرگ قرار گرفته ام و عمرم کفاف دیدن سال نو را نخواهد داد .خلاصه این راننده انقدر ما را ترساند تا بناچار زبان به اعتراض گشودم گفتم :بس کنید آقا .توی دل مارا پاک خالی کردید !.وقتی با اعتراض من مواجه شد ،گفت :ببخشید که ناراحتتان کردم .اخر من تکنسین بازنشسته اطاق عمل هستم وخواستم حساسیت های کار را به شما یاد آور شوم .اخرمن در دهه پنجاه یک رفیق داشتم که اون هم سنگ کلیه آورد و تا آستانه مرگ پیش رفت .بعد اضافه نمود :حالا که ناراحتتان کردم می گردم برایتان ترب سیاه پیدا می کنم می آورم منزلتان تاشاید سنگ دفع شود و جبران مافات شده باشد .توی دلم گفتم :مردحسابی !بقول قدما نه سرم رو بشکون ،نه تو دامنم گردو بریز .مارا حسابی ترساندی .ترب سیاه پیشکش .

آن راننده کرایه ای اضافه بر عرف گرفت ورفت پی کارش وپشت سرش را هم نگاه نکرد .

بهرحال من هرموقع گرفتار آدمهایی شده ام که سعی می کنند درباره هرچیزی اظهارنظرکنند ودرباره هرچیزی دانسته ونادانسته زبان به سخن بگشایند به تجربه دریافته ام این افراد چون زیاد حرف می زنند یامفت حرف میزنند یا حرف مفت زیاد میزنند .تمام

 



تاريخ : جمعه یکم اردیبهشت 1391 | 11:34 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

اینترنت،کمین گاه انحرافات اجتماعی واخلاقی

یکی از خصلت های ما ایرانی جماعت دراین است که همیشه پدیده های جدید ونوین را از کارکردهای اصلی خود تهی ساخته وازآن پدیده تازه ای جهت نیل به مقاصد ومنافع آلوده شخصی می سازیم .واین مقوله درمورد همه دستاوردهای تکنولوژی مصداق دارد ازتلفن همراه گرفته تا اینترنت و..

اینترنت یک رسانه نوین وکارامد در جهت تبادل افکار وتضارب ارا ویکـ آبژه برای مبادلات فرهنگی است ازاینروهمانندسینما غیراز رسانه ،صنعت وهنر نیز به شمار می اید .

ولی درایران این پدیده نوین تبدیل به یک وسیله مبتذل برای بسیاری از دختران وپسران شده تا بواسطه آن بتوانند باجنس مخالف ارتباط برقرار سازند وازانجا که در دنیای واقعی این نوع روابط ازسوی برخی نهادها وسازمان های دولتی کنترل می شود .لاجرم این دسته از دختران وپسران به شکل گسترده ای به اینترنت رو آورده اند واین عرصه فرهنگی را به ابتذال تهوع آور ومشمئزکننده ای کشانده اند .

ازاینرو درسرویس دهنده های وبلاگی با حجم انبوهی از وبلاگ هایی روبرو هستیم که صاحبان آن حرفی برای گفتن ندارند و تنها برای ارتباط وجذب جنس مخالف این وبلاگ ها را براه انداخته اند .

البته این پدیده منحصر به جوانان نیست حتی برخی از مردان متاهل ولی بوالهوس وزنان بی مسئولیت نیز ازاین قاعده مستثنی نمانده اند .

حتی دراین میان به کرات شاهد بودم افرادی که وبلاگ هایشان بظاهر فرهنگی بوده وخودشان را ادمهایی ظاهرالصلاح جلوه داده اند ولی درباطن همان مقاصدی را تعقیب می کنند که پسران دخترباز و دختران پسرباز تعقیب می کنند فقط به چهره خود نقاب زده اند وخودشان را پشت ظاهری دروغین پنهان ساخته اند .

دراین سالها شاهد بودم ازبستر این روابط بیشتر دختران لطمه خورده اند تا پسران که این هم ناشی از سطحی اندیشی وسبک مغزی انها بوده است که گمان می کردند اینترنت ودنیای وب نگاری محمل وبستری برای شوهریابی ورفتن به خانه بخت است .

ازاینروبسیاری از افرادی که از اعتماد به نفس پایینی برخوردارند و در دنیای واقعی از برقراری یک ارتباط سالم وسازنده با جنس مخالف عاجز مانده اند متاسفانه برای ارتباط باجنس مخالف ازدنیای واقعی گریخته وبه جهان مجازی اینترنت پناه آورده اند .

غافل از انکه ادمهایی که از طریق اینترنت به دوستیابی رو آورده اند غیرقابل اعتمادترین ادمهابرای دوستی هستند ودختران وپسرانی که براین باورند که ازطریق اینترنت می توانند دوست دلخواه وقابل اعتمادی بیابند سخت در غفلت هستند .ازاینرو در درازمدت بعداز قطع این نوع روابط آسیب های جدی جبران ناپذیری را متحمل می شوند .

اشتباه نکنید .من با روابط سالم وسازنده بین دختران وپسران مخالف نیستم وبراین اعتقادم یک رابطه سالم میان دوجنس مخالف به رشد وارتقای فکری انها کمک می رساند و به درک متقابل میان دختران وپسران یاری می رساند ولی بشرط اینکه برای این دوستی شناخت کافی وجود داشته باشد واین شناخت در دنیای سراسر نیرنگ وفریب اینترنت بدست نمی اید .

اگر روزی فرصتی فراهم آید از آسیب هایی که بسیاری از دختران وپسران ازبستر این روابط خورده اند برایتان خواهم نوشت .

ازاین نکته که بگذریم اینترنت کار کپی برداران وسارقین فرهنگی را آسان نموده است به گونه ای که درمواردی شاهد بودم بعضی از اهالی مطبوعات برخی از مقالات ونوشته ها را از اینترنت گرفته و بنام خود درمطبوعات به چاپ رسانده اند ودر مواردی دیگر بالعکس برخی ها هم مطالب مطبوعات را گرفته وبنام خود وبدون ذکر ماخذ دروبلاگ هایشان درج کرده اند ودراین میان کپی برداری وبلاگ ها از روی یکدیگر نیز بازار پر رونقی دارد !

متاسفانه وجود همین آسیب ها و آشفتگی ها باعث شده بسیاری از اهل نظر و صاحبان اندیشه عطای این پدیده را به لقای آن بخشیده وازاین عرصه دامن بیرون کشند که جای تاسف بسیار دارد .پایان


برچسب‌ها: اینترنت, زنان, جامعه, خیانت

تاريخ : جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 | 6:13 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
درباره رمان «سوربز» نوشته ماریو بارگاس یوسا ترجمه عبدالله كوثری

نگاهی به کتاب زنده گی واقعی آلخاندرومایتا

 

سیاست نمی گذارد از زندگی لذت ببری

 

ماریوبارگاس یوسا نویسنده توانمند وچیره دست اهل پروچندسالی است درکشورما بخاطر کتابهای ارزشمندی که از او به چاپ رسیده جایگاه درخور اعتنایی درمیان علاقمندان به ادبیات داستانی یافته است .

اخیرا این توفیق را یافته ام که یکی از کتابهای ارزشمند او یعنی زنده گی واقعی آلخاندرومایتا را مطالعه کنم وباردیگر از خوانش یک اثر ارزشمند حظ وافر ببرم .

موضوع کتاب درباره زندگی یک انقلابی فقیر بنام آلخاندرو مایتا است که بخاطر محرومیت هایی که درزندگی اش کشیده آرمانهای جاه طلبانه وبلند پروازانه ای در سر می پروراند .

کتاب به ناکامی حرکت های چریکی وانقلابی درکشورهای استبدادی واستعمارزده می پردازد ودراین میان نویسنده بعنوان روایتگر داستان با اشخاص وشخصیت های مختلفی که از نزدیک با این چریک مبارز اشنایی داشته اند به گفتگو می پردازد تا به باز آفزینی هنرمندانه زندگی آلخاندرو مایتا بپردازد

هرکس از این افراد گوشه ای از ابعاد پنهان شخصیت این چریک مبارز را روشن ساخته ونویسنده این تکه های جدا ازهم را مثل قطعات پازل کنار هم می چیند تا تصویری ملموس از زندگی الخاندرومایتا بدست دهد ودر انتهای داستان هم به سراع خود مایتا می رود تاحقیقت ماجراها را از زبان خود او بشنود .

نویسنده داستان این رمان ارزشمند را به شیوه مدرن روایت می کند ازاینرو زمان ومکان را درهم می امیزد وگاه سر رشته حوادث از دست خواننده بدر می رود .

مایتا یعنی شخصیت محوری داستان مانند همه انقلابیون جوان درکشورهای استبداد زده سرشار از شور ونشاط برای مبارزه است وآرمان گرایی ،عدالت طلبی .ظلم ستیزی وفقیر نوازی از جمله خصوصیات بارز اوست .

اما افسوس که دربسیاری ازکشورهای استبدادی فعایت سیاسی جز آرمان باختگی وندامت ارمغان دیگری ندارد وبقول نجیب محفوظ نویسنده مصری روشنفکران درجهان سوم درجوانی انقلابی اند ،درمیانسالی محافظه کار ودرپیری عرفان گرا

یکی از همرزمان مایتا ستوان والاخوس است که اورا از ابتدا تا انتها همراهی می کند .نویسنده درتوصیف نخستین لحظات آشنایی این دو مرد انقلابی می نویسد :"معمولا درنگاه اول بیشتر دوستی پدید می آید تاعشق ،آیا رابطه شان از اول صرفا سیاسی بود .اتحادی بین دومرد .سرسپرده به آرمانی مشترک "ص 33

یکی دیگر از ویژگی های ارزنده این رمان توصیفات اجتماعی آن است که شرایط زندگی اقشار مختلف جامعه را با شرایط زندگی مردم درجوامع استبدادی وتوسعه نیافته شبیه می سازد.

درقسمتی از کتاب علت ناکامی انقلابیون اینطور آورده شده است :مابا مسائل ذهنی ور رفته ایم که هیچ دنیای واقعی ندارد .

وباید اضافه کرد یکی از دلایل ناکامی روشنفکران ومبارزان درجهان سوم این بوده که هرگز با مسایل ودغدغه های واقعی مردم پیوند برقرار نساخته اند .

وشاید همین مقوله باشد که انقلابیون شکست خورده را به ندامت می کشاند گرچه درقسمتی از کتاب آمده است :"انقلابی ها نادم نمی شوند ،آنها ازخود انتقاد می کنند که با ندامت فرق می کند "ص 315

بهرحال از مطالعه این کتاب لذت فراوانی بردم .شاید دلیل آن را باید در این جمله از کتاب جستجو نمود که آمده است : تابحال آدمهایی را دیده ای که درسنین بالا سکس یا مذهب را کشف کرده باشند .چنین کشفی به شوق شان می آورد وسرزنده وخستگی ناپذیرشان می کند "ص 180

بهرحال به کسانی که ازخواندن ادبیات معاصرجهان لذت می برند مطالعه این کتاب را توصیه می کنم .

کتاب زنده گی واقعی آلخاندرومایتا نوشته ماریوبارگاس یوسا باترجمه شیوا وتحسین برانگیز حسن مرتضوی از سوی انتشارات نشردیگر انتشار یافته ودر دسترس علاقمندان قرار دارد .

 



تاريخ : شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 2:15 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام

سال نو وفرارسیدن نوروزباستانی برهمه دوستان بزرگوار مخصوصا عزیزانی که تبریک گفتند خجسته ومبارک باد .بابت غیبت هایم که ناشی ازبیماری وگرفتاری هست از همه عزیزان پوزش می طلبم والتماس دعا دارم .



تاريخ : جمعه چهارم فروردین 1391 | 21:54 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
کاشکی بابا بمیره

براساس یک ماجرای واقعی

 

وقتی حاج لطف الله دربخش مراقبت های ویژه مشغول دست و پنجه نرم کردن بامرگ بود پسرش حمید در حیاط بیمارستان می چرخید وارزومی کرد پدرش بمیرد.

حمید ارزوی مرگ حاج لطف الله را داشت تا میراث اورا به ارث ببرد وبه زندگی خود سروسامانی بدهد.حاج لطف الله بجز حمید دو دختر داشت که هردو ازدواج کرده بودند وحاج لطف الله با اینکه یک بازاری پولدار بود از لحاظ مالی به بچه هایش کمک نمی کرد زیرا اعتقاد داشت انها باید خودشان روی پای خودشان بایستند.

خانواده حاج لطف الله هم بخاطرخساست او دل خوشی از او نداشتند ودامادهای حاج لطف الله هم که بخاطر پول اوبادخترانش ازدواج کردند بعدا متوجه شدند که به کاهدان زده اند چرا که اب ازدست حاج لطف الله نمی چکید واو حتی یک جهیزیه خوب به انها نداده بود حاج لطف الله گرچه دربرخوردباخانواده خسیس بود ولی دوزن صیغه ای داشت که به انها خیلی میرسید.زنانی که هرکدام بیست تا سی سال از اوجوانتر بودند وهمین خشم خانواده اش را بر می انگیخت .

حمیدیکبار باخواهرانش به خانه یکی از زنان صیغه ای حاج لطف الله رفتند .زن درخانه نبود انها هم در خانه اپارتمانی اورا شکستند بعد به داخل خانه رفتند وهمه چیز را به هم ریختند وروی دیوارها وکابینت های اشپزخانه با ماژیک شعارهای بسیارزشتی نوشتند

حاج لطف الله وقتی این ماجرا را فهمید ازناراحتی سکته ناقص کرد ولی کمی بعد توانست ازبستر برخیزد

وحالا حمیدخوشحال بود که حاج لطف الله با مرگ دست وپنجه نرم می کرد وباثروتی که از حاجی لطف الله به او میرسید رویابافی می کرد .باخودمی گفت بامیراث حاج خیرالله بعدازاینکه سهم مادر وخواهرانش را داد برای خودش یک خانه درشمال شهر خواهد خریدودوست دخترهایش را به انجا دعوت خواهد کرد واز انها کام خواهد گرفت .بعدهم یک سوپرمارکت خواهد خرید وبعد هم سفرهای خارج ازکشور وغیره.

حمید غرق خیالات بود که خواهرانش  خبر اوردند پزشکان اعلام کرده اند حاج لطف الله مرگ مغزی شده است .خوشحالی حمید دوچندان شد زیرا باخودفکرکرد حال که حاج لطف الله مرگ مغزی شده می تواند اعضای بدن اورا بفروشد وباخودگفت چهل میلیون تومان قلب وهرکلیه هم بیست میلیون تومان که جمعا می کندهشتادمیلیون تومان .چه مرگ با برکتی .

حمید درحالیکه برای میراث حاج لطف الله نقشه می کشید خبر نداشت که حاج لطف الله مخفیانه بخش بزرگی از اموال وثروت هایش را بصورت محضری بنام زنان صیغه ای اش نموده وخانواده حاج لطف الله تنها باید به همان هشتادمیلیون تومان پولی که از طریق فروش اعضا وجوارح او بدست می اورند اکتفاء کنند. ان هم اگربخت با آنان یارباشدوبتوانند برای قلب وکلیه های حاج لطف الله هرچه زودترمشتری بیابند.



تاريخ : دوشنبه هفتم آذر 1390 | 23:13 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

فرارسیدن ایام محرم رابه همه

 

عدالتحواهان وازاداندیشان تسلیت و تعزیت

 

عرض می کنم



تاريخ : دوشنبه هفتم آذر 1390 | 21:57 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
داستانی براساس واقعیت

دوسرباخت

سیروس یک مسافرکش خطی بود.دوازده سال بود بازهره ازدواج کرده بودویک پسر هفت ساله ویک دختر نه ساله ثمره ازدواجشان بود.سیروس به اقتضای کارش بادختران وزنان زیادی برخورد داشت تااینکه یک روزدخترلوندوجذابی بنام شهره سرراهش قرارگرفت.

شهره به سیروس اظهارعشق وعلاقه کرد ولی سیروس نمیخواست به همسرش زهره خیانت کند منتهی تحت تاثیراغواگری ها ودلربایی های شهره قرارگرفت.شهره دوازده سال ازسیروس کوچکتربود وبیست وسه سال ازبهارعمرراپشت سرنهاده بود.

سیروس اززمانی که شهره سر راهش قرارگرفته بود به بحران روحی سختی گرفتار امده بود.دیگر مانندقبل تمرکز حواس نداشت ودریک دوراهی دشواری قرارگرفته بودکه قدرت انتخاب را از او سلب می کرد.

بخصوص که شهره لطف ومحبت زیادی نثارسیروس می نمود .بمناسبت های مختلف برای او هدایای گرانقیمت مانند گوشی موبایل و...می خرید حتی یکبار که سیروس تصادف کرده بود واتومبیلش هفتصدهزارتومان خسارت دیده بود شهره ازگاوصندوق پدرش هفتصدهزار تومن ربوده ودراختیار سیروس نهاده بود .شهره بابت این سرقت کتک مفصلی ازپدرش نوشی جان کرده بود و سیروس وقتی شنید شهره کتک خورده خواست پدرشهره را تنبیه کند وانتقام بگیرد که شهره مانع شد

اززمانی که سیروس باشهره اشناشده بود اخلاقش درخانه عوض شده بود ومرتب عیب جویی وبهانه گیری می کرد .ازیکسوبرایش سخت بودکه زهره را بعد از دوازده سال زندگی ازدست بدهد ازسوی دیگر نمی توانست شهره را به راحتی کناربگذارد

زهره هم ازتغییر رفتارناگهانی سیروس وروابط سرد او وبداخلاقی های غیرمتعارفش متوجه تغییرشخصیت سیروس شده بود ولی بوی خیانت از ان به مشامش نمی خورد.

تا اینکه مدتی بعد دید سیروس به ظواهرخود زیاد میرسد هر روز موقع بیرون رفتن ازخانه موهایش را سشوار می کشد.بخودش ادکلن می زند وشیک ترین لباسهایش را برتن می نماید .ازانجابود که بنای ناسازگاری وبدرفتاری باسیروس را گذاشت.

انچه برای هیچکدام مهم نبود دوبچه ای بود که انها بعنوان ثمره زندگی مشترکشان داشتند .زهره با بخشیدن مهریه اش تقاضای طلاق کرد وسیروس هم از ان استقبال کرد وبعدازمدتی کشمکش ازیکدیگرجداشدند

زهره سرپرستی بچه ها را قبول کرد وبه خانه پدری رفت.سیروس هم باسرخوشی وفراغ خاطربه سراغ شهره رفت .ومدت دوماه باشهره سرگرم بود واوقات خود را به تفریح وگشت وگذار می گذراندند تااینکه شهره بطورناگهانی ناپدید شد.دیگرهیچ تماسی باسیروس نمی گرفت و تماس های تلفنی سیروس را بی پاسخ می گذاشت.

تا اینکه روزی نامه ای ازشهره بدست سیروس رسید که در آن نوشته بود :سیروس جان .من الان ازخارج ازکشور این نامه را برای تو می نویسم چون یک خداحافظی بتو بدهکاربودم .توهرگز گزینه من برای ازدواج نبودی ونیست.من تورا مثل بقیه دوست پسرهام برای چند ماه سرگرمی میخواستم .من هیچوقت علاقه ای به ازدواج واین حرفها نداشته وندارم .هردختری که ازدواج می کند درواقع توجه بقیه مردان را با بی توجهی موجودی بنام شوهرعوض می کند ومن میخواهم از زندگی لذت ببرم چون هرکس یکبار بدنیا می ایدوحق دارد تا انجا که مقدورهست از زندگی لذت ببرد .برای همین فیلسوف مورد علاقه من اپیکورهست که اصالت را به لذت میدهد ومن یک اپیکوریست هستم .ازاینکه من باعث شدم ازهمسرت جدابشی اصلا پشیمون نیستم .درواقع من برات فرصتی بوجود اوردم تاحس تنوع طلبی توهم ارضا بشه.تواولین مردی نیستی که من باعث شدم از همسرش جدابشه واخرین نفرهم نخواهی بود.چون ازاین جدایی انداختن ها لذتی نصیب من میشه که نگو ونپرس .یکی ازتفریحاتی هست که من به آن عادت کردم وبرام لذتی نشئه آورداره همینه.برام هم مهم نیست دیگران چه قضاوتی درمورد من می کنند چون من اونقدراعتمادبه نفس دارم که داوری های دیگران رانادیده بگیرم.چندماهی که باهم بودیم خیلی خوش گذشت بابت اون هم یک تشکر بتو بدهکارم .بنابراین متشکرم.خداحافظ

اینطوربودکه سیروس یک بازی کثیف رابازی نکرده باخت



تاريخ : دوشنبه سی ام آبان 1390 | 21:31 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری

 

یکی از آفات ومشکلاتی که جامعه معاصرماطی سالهای اخیر به آن دچارشده پدیده آنومی یاجابجایی ارزشهاست بطوری که درجامعه مصرفی ما که سرمایه سالاری حاکم گشته وارزش ادمها براساس داشته های مادی شان تعیین می شود نه اندوخته های معنوی شان ضدارزشهاجایگزین ارزشها شده وضدقهرمانها جای قهرمان های واقعی را گرفته اند .بدون زمینه چینی بیشتر می روم سراصل مطلب

اخیراطی دیدارتیم پرسپولیس بایک تیم دیگر بازیکنان این تیم بعد از زدن گل درمقابل دیدگان حیرت زده میلیونهاتماشاگر که به تماشای این مسابقه مشغول بودند هنگام بروزشادی خود دست به بعضی ازحرکات زشت وغیراخلاقی زدند که قلم ازشرح آن شرم دارد.

نمی خواهم دراینجاوارد بحث اخلاق و آموزه های اخلاقی شوم ولی میخواهم این نکته را دراینجامتذکرشوم که همین افراد وادمها با چنین خصلت ها و ویژگی های شخصیتی لمپن گونه شان موردتوجه ومحبت میلیونها ادم قرار دارند .همه روزه عکس هاوپوسترهایشان درمطبوعات منتشرمی شود

ازطرفی دیگر.درحالیکه میلیونها ادم بعلت فقرمادی شب ها سرراگرسنه به بالین گذاشته یاازتامین حداقل نیازهای خودمحرومند.این ادمها به صرف شبه ورزشکاربودن درامدهای صدهامیلیون تومانی دارند وهمواره هم موردتوجه واهتمام مسئولین قرار دارند .جالب اینجاست که این آقایان نام ورزشکار را بخود یدک می کشند بدون انکه ازروحیه واخلاق حرفه ای درورزش بهره ای برده باشند.

این از مختصات جامعه بیمار و بحران زده ماست که ضدقهرمانها جای قهرمانهارا گرفته اند .دریک جامعه ای که به لحاظ فرهنگی رشدکرده باشد ومردم ان قدرت تشخیص وتمیزداشته باشند این شخصیت های فرهنگی مانند نویسندگان .هنرمندان واقعی .معلم ها ودیگراقشارفرهنگی جامعه هستند که قهرمان وافتخارواقعی آن جامعه هستند نه فوتبالیست ها .شومن ها وشبه هنرمندان .

درواقع کسانی چون خلبان شهبازی که وقتی چرخ جلوی هواپیمابازنشد با مهارت وشجاعت هواپیمایش را بزمین می نشاند وهمه مسفران را صحیح وسالم به مقصد می رساندقهرمان است بدون اینکه مطبوعات ورسانه های گروهی به اندازه کافی ازرشادت وقهرمانی این خلبان شجاع تقدیرنموده وانطورکه شایسته است به این خلبان متعهد توجه نشان داده باشند.

کاشکی جامعه ما بجای توجه به شبه قهرمان ها قدردان قهرمانان واقعی می بود .این انحطاط فرهنگی تاسف آوراست ومرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری.پایان



تاريخ : چهارشنبه یازدهم آبان 1390 | 0:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
نورنجات بخش

مدتی است مرگ اندیشی یااندیشیدن به مرگ بصورت چالش ذهنی من درامده است .اینکه بعدازمرگ زندگی دوباره وجودداردیانه سخت ذهن را به چالش می کشد.

مذهبیون ویکتاپرستان قائل به حیات بعدازمرگ بوده ووجودروح وحتی خواب دیدن رابعنوان علامت روح دربدن مثال می اورند ولی دانشمندان مادیگراوماتریالیست ضمن انکه وجودروح رانفی می کنند خواب دیدن رانه ناشی ازروح بلکه متاثرازکارکردغیرعادی مغزمی دانند .انهامی گویندوقتی انسان میمیرد حافظه نیزازبین می رود وباازبین رفتن حافظه همه چیزازبین می رود.

اخیراکتابی تحت عنوان وقتی میمیریم چه می شود که نویسندگان ان ادعا می کنند تحقیقی راهگشادرماهیت مرگ وزندگی است را مطالعه می کردم که درآن تجربیات کسانی که. ادعامی کردنددرجریان ایست قلبی یاسکته مغزی روح ازبدنشان خارج شده گردامده است.

قریب اتفاق این ادمها ادعاکرده اند وقتی روح ازبدنشان جداشده ابتداکادرپزشکی را ازبالای سقف دیده اند بعدهم یک تونل تاریک وانتهای تونل نوری درخشان دیده اند وبعضی هم ادعاکرده اند قوم وخویشانشان راکه قبلا فوت کرده اند درانجادیده اند.بعضی هم گفته اند که اثاراعمال ناصواب خود دردنیارادرانجا دیده اند ورنج هایی که به دیگران واردکرده اندخوددر انجا احساس کرده اند .حتی افرادنابیناهم چنین تجربیاتی هنگام خروج روح ازجسم داشته اند

من قبلا این ادعاهارامنتهی از زبان یکنفرخوانده بودم (ان هم ازطرف نویسنده کتاب نورنجات بخش که البته او هم سرخپوستی بودکه چندین بار مرگ موقت راتجربه کرده بود.)

چه بخواهیم چه نخواهیم دانش ما درزمینه مرگ اندک است .من که جزمشتی استخوان پوسیده چیزدیگری ندیدم انهم سالیان پیش که در دماوندسیل امده بود ومقداری ازقبورراخراب کرده بود واستخوانهارابه بیرون ریخته بود

هنوزکنجکاوی هایم تمام نشده تابقول خیام دریابم :که رفته به جهنم وکه امدزبهشت



تاريخ : شنبه هفتم آبان 1390 | 7:42 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
منوخانم دکتر وباقی قضایا

-پریروزوالده محترم بنده قبل ازسفراصرارداشت مراببردپیش پزشک.هرچه به اوگفتم مادرجان پزشک عمومی بکارمن نمی اید بلکه بایدپزشک متخصص مرا ببیند به خرجش نرفت اخرش بالاتفاق نزدیک خانم دکترجوانی رفتیم که گویاتازه مدرک پزشکی اش را گرفته بود.پزشک خوبی بود چون خودش نمی دانست چه داروهایی برای من تجویزکند لاجرم همان داروهایی را که خودم گفتم اوبرایم نوشت درواقع ماخودمان خودراویزیت نمودیم پولش را خانم دکترگرفت.؟؟

ازنکات خنده دارماجرااین بود که خانم دکتر ازمن پرسید:زیادازکوره درمیری ؟

مادرم که متوجه منظوراونشده بودگفت :نه خانم دکتردرنمیره.همش توی خونه قرص میخوره میخوابه

خانم دکترخنده ای کرد ودست جلودهانش گرفت وگفت :نه منظورم این نیست که درمیره .من گفتم ازکوره درمیره .این یک اصطلاحه.منظورم این بودکه زیادعصبانی میشه .من جای خانم دکتربودم می گفتم مگه کش تنبان هست که دربره

امابهرحال خانم دکترراجزای خیربدهدکه داروهای درخواستی مارانشت.هرچندتهیه ان دشواراست وبسادگی پیدانمیشودوفقطداروخانه های خاصی ان راعرضه می کنند ویابایددرناصرخسروبدنبال آن گشت

2-دیسب حوالی اخرشب بودکه گویادچارجنون ناگهانی. شدیم که بسوی تمرین مرگ رفتیم .تیغی گرفته به اشپزخانه رفته وبه قصدخودکشی مچ دست خودرازدیم .خدارحم کردکه زخمی که واردساختیم عمیق نبودوخواهرزاده ام باپنبه وبتادین والکل توانست زخم مارا جمع وجورنماید وگرنه حالادرخدمت شمانبودیم .خواهرزاده ام نگران است مادرم ودیگران جای زخم راببینند به او گفتم نگران نباشد بابندساعت ان رامی پوشاتم وبه همه می گویم این شوخی بامرگ وتمرین خودکشی بودنه چیزدیگر

3-امروزمقاله ای از اریک فروم خواندم که بسیارجذاب بود.بحثی بود درباره خودکاوی ومنظوران این بود که گاهی در خویشتن تامل کنیم ببینیم چگونه موجودی هستیم .چه ویزگی ها وخصوصیاتی داریم .نقاط ضعف وقوت مان کدام است .هرچه بیشترخودرابشناسیم دررابطه وتعامل بادیگران موفق تر هستیم وهم اینکه درمی یابیم دیگران چه تصویری ازمادرذهن خویش دارند.من در یک خودکاوی تمرینی واولیه دریافتم .جاه طلب نیستم .خودشیفته نیستم .تاحدودی انتقادپذیرم ومتاسفانه عیب بزرگ من این است که شخصیت وابسته دارم .



تاريخ : چهارشنبه چهارم آبان 1390 | 0:49 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
داستان /خاطره

توضیح :نوشته هایی که تحت عنوان داستان- خاطره دراینجامی خوانید .تلفیقی از خاطره وداستان است ودرواقع ثبت داستانهایی است که ریشه درخاطرات واقعی نویسنده دارند 

 

زن ذلیل

سه –چهارماه بود که زن اقای اشکوری اوراگذاشته بود ورفته بود و او درغیاب همسرش یک معشوقه اختیارکرده بود ولی ازبخت بد اقای اشکوری معشوقه اونیز به اوخیانت کرده بود ورفته بود وهمین امر باعث شده بود اقای اشکوری افکارزن ستیزانه ای پیدا کند ونسبت به زنان بدبین ومتنفرباشد.اوارام بخش های قوی میخورد ولب های کبودش گواه این بود که موادمخدرهم مصرف میکند

یکبار او رییس ومعاون بانک ودوسه کارمند را که از زن جماعت دلخوشی نداشتند دور هم جمع کرده بود وبه بحث ومجادله درباره زنان پرداخته بود .عموم حاضرین با نظرات اوموافق بودند .متاهل ها بازنانشان دچار طلاق عاطفی شده بودند و بقیه بازنهایشان متارکه کرده بودند.تنها کسی که دران جماعت با انها هم رای وهم عقیده نبود من بودم که بعنوان یک روشنفکر ارای زن ستیزانه انها را نمی پسندیدم .

آقای حسینی رییس بانک بمن گفت :توحق داری از زنت راضی باشی .موقعی که تو توی بیمارستان بستری بودی خانمت می اومد اینجا برای تو گریه می کرد .

به اقای اشکوری گفتم :اگر بقول تو زنها همه ازیک قماش باشند پس تکلیف زنان خوشنام درتاریخ واسطوره های مذهبی وفرهنگی وزنانی که درساحت ادب واندیشه درخشیده اند چه می شود

گفت :ای بابا درمورداونهاهم بایدازشوهرانشان پرسید ودرادامه سرود

نارنج وتورنج برسردارکه دید

بردهان مور کله مار که دید

ابلهی اگر ززن وفامیجویی

اسب وزن وشمشیروفادارکه دید

گفتم :این بی انصافی وکم لطفی است .بقول نویسنده ای ستم تاریخ برزن ایرانی بیش ازستم تاریخ بر اهالی ایران است

گفت :ای بابا کدوم ظلم .کدوم ستم .اینهااباطیلی هست که شما روشنفکرها ساخته اید .من مطمئن هستم ازته قلب به این حرفها وشعارها اعتقادندارید .اینهاروموذیانه برای خوشایندزنها ساختید تابتونید اونهاروتورکنید

گفتم :من روشنفکرنیستم بقول مرحوم جلال مقدم این انگ روشنفکرروبیخود برما چسبانده اند من قبل ازاینکه یک روشنفکرباشم یا یک تاریک فکر یک انسان هستم که انسانها را براساس نرینه بودن یا مادینه بودن اونها تقسیم نمی کنم یک مرد یا یک زن قبل ازاینکه مردباشندیازن یک انسان هستند ودارای کرامت انسانی

اقای اختیاری پکی به سیگارش زد وگفت :ببین ازاین جمع پنج –شش نفره ما تنها توهستی که افتادی تو فازروشنفکری واز زنها دفاع میکنی .عاقبت توروهم می بینیم .شب دراز هست وقلندربیدار.

اقای نظریان گفت :من جدیدا یک مسئله ای روکشف کردم واون اینکه زنها بسیارسخت جان ترازمردها هستند برای همین هست که مردها زودتراززنهامیمیرند فی المثل بابای خدابیامرز ما سی سال پیش یکبارگفت اخ وباان یکباراخ گفتن جونش دررفت ومرد الان ننه ما سی سال هست میگه اخ وهنوزنمرده.

جماعت میزنند زیرخنده ومن تصمیم می گیرم جمع رو ترک کنم

دوسال بعد

درماشین نشستم و مقصدم مطب یکی داز روانپزشکان حاذق تهران است.پیامکی برایم میرسد .نگاه می کنم .ازطرف اقای اشکوری است .برایم نوشته چطوری اقای فمنیست.بلاخره این شتر پای خونه توهم خوابید .نگران نباش .چیزی که زیاده زن ودختره

گوشی رامی بندم

راننده ماشین ضبط را روشن می کند .گویااقبال ازجانب ماست که صدای یکی ازخواننده گان موردعلاقه ام پخش می شود وقتی که می خواند

ساقی امشب یارمی

اگردلدارم بره دلدارمی

اشک تمام صورتم را می پوشاند

راننده متوجه حالت دگرگون من می شودمی گوید:

اقاصدای ضبط اذیتتون میکنه

میگم نه

وازانجاکه خیلی وقت است باکسی درددل نکردم سفره دل را پیش او میگشایم

می گوید :ام می گویدای اقا .کاشکی من جای توبودم .من اگر پای سه بچه قد ونیم قدم درمیون نبود تاحالازنم رو می فرستادم را دست باباش .شایدباورت نشه .من الان سه ساله بازنم قهرم وپنج سال هست که توی یک اطاق جداگانه بغل بچه هام میخوابم

ازماشین پیاده می شوم و وقتی کرایه را می پردازم می گوید:مواضب خودت باش

میگم :باشه ومی روم به سمت مطب دکتروباافکاری پریشان ودرهم ریخته



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 | 1:22 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

جدایی نادرازسیمین

فیلم جدایی نادرازسیمین قبل ازاینکه روایتگر چگونگی جدایی نادر ازسیمین باشد درگیری نادر باخدمتکار خانه وپیامدهای آن را روایت می کند ودرواقع موضوع وداستان اصلی فیلم تحت الشعاع موضوع فرعی ان قرار می گیرد .موضوع اصلی فیلم یاداور فیلم شب یلدا ساخته کیومرث پوراحمد است منتهی شب یلدا از موضوع اصلی منحرف نشده وبسیار تاثیرگذارترازفیلم جدایی نادرازسیمین است .

فیلم نادرازسیمین ساختاری شبیه فیلم های دیگراین فیلمساز دارد واساسا شگرد فیلمسازی فرهادی دراین نکته است که او درابتدا ومیانه فیلم بامطرح ساختن معماهایی ذهن تماشاگررابشدت درگیرفیلم ساخته ودرانتها باگره گشایی ازاین معماها تماشاگررا غافلگیر می سازد .

بهرحال فیلم دربستر روایت رویدادها وماجراهایش نگاهی به اسیب های زندگی معاصردارد ودراین میان تقابل طبقه محروم جامعه با طبقه متوسط دستمایه قرار می گیرد ودراین میان نقش اقتصاد وپول زدگی در مناسبات وروابط انسان امروز به نمایش گذاشته می شود

فیلم نمایانگر این سوبژه است که درجامعه معاصر بخاطر فقر ومحنت چگونه اخلاق سنتی ترک بر می دارد ومتروک می شود وشبه ارزشهای مدرن چگونه ارزش های واقعی وراستین را به حاشیه میراند .

بخاطر حاکمیت اقتصاد وپول در تمامی شئونات زندگی است که شوهرزن خدمتکار نادر علی رغم سرسختی ها ولجاجت هایش درشکایت از نادر وقتی پای پول بمیان می اید زانوانش می لرزد وازشکایت خود صرفنظر می کند

سیمین درفیلم نیز نماد آن تیپ اززنان بی مسئولیت ودم غنیمت شماری است که با این تیپ از زنان درفیلم شب یلدانیزمواجه بودیم زنانی که درسودای یک زندگی بهتر درخارج ازکشور پابرروی همه مسئوولیت ها وتعهدات درزندگی خانوادگی گذاشته وآشیانه هایی را که به سختی ساخته شده بسادگی ویران می سازند .وافسوس که وجودچنین زنانی که پدیده های زندگی مدرن درجامعه معاصر هستند کم نیست .

اخرین نکته اینکه فیلم ریتم وضرباهنگ کندی دارد که بیشتر آن را شبیه فیلمهای تلویزیونی ساخته تا اینکه فیلمی درمدیوم سینما باشد

توضیح :فیلم جدایی نادر ازسیمین اخیرا در شبکه مجازویدیویی کشورعرضه شده ودرمغازه ها وسوپرمارکت ها قابل دسترس است ..

 

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم مهر 1390 | 20:44 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
1-اینروزها ازرفتن به مجالس ختم بیشترازمجالس شادی وعروسی لذت می برم پس درود برمرگ .مرگ برزندگی

2-تنهایی وبدورازدوستان واشنایان مردن سرنوشت محتوم منست

3-دنیایمان شده اخرت یزید.خدایا عجب عاقبت بخیری شدیم ما ؟؟؟

4-چقدرتلخ است تنهایی وازآن تلخ تر اینکه دردداشته باشی وهمدرد نداشته باشی .

5-چقدرتلخ است که تکیه گاههای ادم فروبریزد وبرای انسان تکیه گاهی باقی نمانده باشد

6-چقدربداست انسان بیشترتابع احساساتش باشد تااینکه امور رابدست عقل دهد .اینطورادمی باتمام ادمها وتمام جلوه ها زندگی بیگانه است.ودرهمه عمرتنهاست

7-کاشکی خدابه هرکس به اندازه ظرفیت وتاب وتوانش درد می داد

8-کاشکی بقول شاعر سربشکند .پابشکند.دل نشکند .



تاريخ : جمعه پانزدهم مهر 1390 | 1:3 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

اما من اورادوست می داشتم

من اورادوست می داشتم ولی او این دوست داشتن را حرمت ننهاد.

خاطره بیست سال زندگی مشترک رانادیده گرفت و رشته های پیوند را ازهم گسست .هرگز فکرنمی کردم از روی بیست سال پیوندمشترک بسادگی عبورکند.

اودرست مرا دربحرانی ترین شرایط که سخت به اونیاز داشتم تنهاگذاشت وبسوی سرنوشت خود رفت ومرا باهمه دردها وتنهایی ها تنها گذاشت .

این همه بیرحمی وقساوت ازسوی یک زن که باید مظهر عاطفه ها باشد باورپذیر نیست .

من اورا دوست داشتم ولی او بعداز بیست سال به بهانه اینکه خدامرا ازنعمت داشتن فرزند محروم نمود مخفیانه به دادگاه شکایت برد ومن علی رغم اینکه اورا دوست داشتم به متارکه توافقی تن دادم .از روزی که او مرا تنها گذاشت سایه های غم بمن هجوم اوردند وروح مرا زخمی ساختند .

وحالا من با روحی التیام نیافته از غم ها ورنج ها وشکنج ها روزگار میگذرانم بدون انکه دمی از یاد او غافل باشم .مگر میتوان خاطره بیست سال زندگی مشترک باهمه تلخی ها وشیرینی هایش را نادیده گرفت .

روزها وماههاست که بجزمرگ به چیز دیگری فکر نمی کنم .ماهها وروزهاست که زندگی در این دنیای دون برایم رنج اور وکسالت اور شده است وبه حال کسانی که این دنیای فانی را ترک کرده اند غبطه میخورم .

اوباخودخواهی ونیرنگ پایش را از زندگی من بیرون گذاشت اما من او را دوست میداشتم وحالا دارم تاوان وابستگی های عاطفی ام را پس میدهم

اوسرسپرده میخواست من دل سپرده بودم  



تاريخ : یکشنبه دهم مهر 1390 | 21:35 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام

من به مردن راضیم اما نمی اید اجل

بخت بدبین از اجل هم ناز می باید کشید



تاريخ : پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 | 23:19 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام دوستان

بعلت محدودیت در دسترسی به اینترنت نمی توانم پاسخگوی محبت های شما باشم .امیدوارم بزودی بتوانم باردیگر درکنارشما دوستان باشم .چون بعلت کسالت فعلا خانه خودمان نیستم



تاريخ : پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 16:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
سلام وعرض ادب

بعلت خستگی وکسالت برای مدت کوتاهی نخواهم نوشت .دراین مدت خواننده نوشته های شمادوستان عزیز خواهم بودوحتی المقدوربرایتان کامنت خواهم گذاشت .

بعدازرفع کسالت وبازگشت دیگراحتمالا به شیوه سابق نخواهم نوشت چون خاطره های ناگفته ام تمام شده اند .باشما ازچیزهای دیگر وعمومی تری سخن خواهم گفت .

برای همه شماآرزوی موفقیت وکامیابی دارم



تاريخ : دوشنبه ششم دی 1389 | 23:12 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

فرارسیدن ماه محرم وتاسوعاوعاشورای حسینی را به رهروان راه ازادگی وطریقت عدالت تسلیت وتعزیت عرض می کنم



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 | 13:11 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت148)

 

روزی که خواهرم خودکشی کرد

 

آنهایی که خاطرات مراازنخستین بخش خوانده اند می دانند خواهرم پروین درایام کودکی بعلت عدم تناسب سنی میان مادرم وپدرم دچار افسردگی شد وازانجا که انها بمن بیشتراز او توجه می کردند این افسردگیش تشدید شد .پروین هرچه بزرگترشدبرابعاد بیماریش افزوده شد تا اینکه درسن شانزده سالگی  ازدواج کرد وحاصل ازدواج او سه فرزند دودختر،و یک پسر بود .

روزبه روز بیماری پروین پیشرفت کرد تا به اینکه به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا شد وبخاطر شدت بیماری روانی اش سه بار دست به خودکشی زد که بارسوم توانست به زندگیش خاتمه دهد .پروین قبل از خودکشی ازشوهرش جلیل طلاق گرفته بود ولی ما بخاطر سه فرزندی که یادگارازدواج انها بودند باهم رفت وامد داشتیم وجلیل ارتباطش را با ما حفظ کرده بود .

روزی که پروین خودکشی کرد من بی خبرازهمه جا درسرکارمشغول کار وگپ وگفت باهمکاران بودم .غافل ازاینکه پروین خودرا به رودخانه محل انداخته است .

جریان خودکشی پروین ازاینقراربودکه او به مادرم می گوید قصدرفتن به خانه دخترعمویم را دارد .پروین به خانه دخترعمویم می رود وبعدازبازگشت یکی از محصلین دختررا که ازمدرسه تعطیل شده بودصدا می زند وبه او می گوید :من میخوام خودکشی کنم .بعدبرگه ابی بدست او میدهد ومی گوید : به این شماره تلفن زنگ بزن و خبرخودکشی منو به خانواده ام بده ودرمقابل دیدگاه حیرت زده ان دختردانش اموز خودرا به داخل رودخانه می اندازد .دختردانش اموزشوکه شده وباجیغ وداد ازمردم طلب کمک می کند .یک افسرراهنمایی ورانندگی که درنزدیکی محل واقعه بوده سریع موضوع را به نیروهای انتظامی واتش نشانی اطلاع میدهد .مادرم ازطریق اشناها خبردارمی شود وخبر به همه میرسدجز من !

مادرم مانع از آن می شودکه خبر را بمن اطلاع بدهند چون می ترسد دوباره حال من خراب شود وراهی بیمارستان شوم وته دلش به این امید می ماند که پروین را زنده از اب بگیرند .

ولی متاسفانه بعلت بارندگی شب قبل فشارآب زیادبوده ومامورین موفق نمی شوند اورا ازاب بگیرند ودرچندکیلومترانورترباکمک یکی ازرهگذران جنازه اورا از آب می گیرند .معلوم می شود پروین زمانی که خود را به رودخانه انداخته گردنش به سنگی اصابت می کند ودرهمان دقایق اول بعلت شکستگی گردن جان به جان افرین تسلیم می کند .

ساعت شش بعدازظهریکی ازروزهای اردیبهشت ماه  درخانه مشغول استراحت بودم که زنگ تلفن به صدا درمی اید گوشی رابرمی دارم .جلیل است .سعی می کند باحرفهای معمولی وگله گذاری های رایج مرا ازنظر ذهنی اماده سازد بعد می گوید :بازهم که پروین دسته گل به اب داد

می گویم :چی شده

می گوید :دوباره خودش روبه رودخونه انداخته

میگم :حالش الان خوبه

کمی مکث می کند ومی گوید :بلندشوبیا .بلندشو بیاخواهرزاده هاتو دلداری بده !

گوشی ازدستم می افتد .نمی توانم باورکنم .همسرم می اید گوشی را بر می دارد واوهم ناباورانه به حرفهای جلیل گوش میدهد .

وقتی اژانس می اید تا به خانه مان برویم در داخل اتومبیل اژانس بغضم می ترکد .بغض همسرم هم می ترکد .راننده اژانس فکر می کند ما اختلاف خانوادگی داریم که هردو گریه می کنیم قصد نصیحت ودلداری مارا دارد که موضوع را برای او توضیح می دهم .

وقتی به خانه می رسم اول از همه سلمان پسربزرگ پروین را دراغوش میگیرم .سلمان گریه کنان چیزی می گوید که تمام وجود مرا به درد می اورد

می گوید :دایی !پروین اونقدر تورودوست داشت که حد نداشت

راست می گفت پروین این اواخرعمر علاقه وافری بمن پیداکرده بود .

بعدمادروخواهرزاده های دیگرم را درآغوش میگیرم

فردای آن روز که برای گرفتن جنازه پروین به پزشک قانونی میرویم سلمان بادیدن چهره خون الود مادرش حالش دگرگون می شود .

برای دفن وکفن پروین را به دماوند میبریم تادرکناربرادرم بخاک بسپاریم

قبل از اینکه پروین را داخل قبربگذاریم برای وداع چهره اورا می گشاییم .درحالیکه مثل ابربهاراشک می ریزم اشکهایم به داخل تابوت او می ریزد .دوست دارم خواهرم را برای اخرین بار ماچ کنم ولی غرورمردانه ام اجازه نمیدهد .ازانجاکه زیرنگاههای انبوهی ازمردم هستیم روم نمی شود پروین راببوسم واین حسرت ابدی تا ابد دردلم می ماند .حتی مدتی بعد پروین را درخواب می بینم که ازمن گلایه کرده بود که چرا اورا نبوسیده ام .

پروین نوه کوچکی داشت که خیلی دوست داشت ونامش امیرحسین بود .هرروزبرای او تنقلات می خرید .صبح روزی که خودکشی کرده بود قبلا برای نوه اش بستنی خریده بود ودریخچال گذاشته بود وبانوه خودش هم اینطوری وداع کرده بود خدابیامرزدش

 



تاريخ : جمعه دوازدهم آذر 1389 | 13:5 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت147)

 

 

بی پناه درمیان بیماران عجیب وغریب

 

 

همانطورکه گفتم بخش اعصاب وروان بیماران بیمارستان اتیه مختلط بود وزنان ومردان دراطاق های تقریبا نزدیک هم بستری بودند .

بعضی ازانها ارام وسربه زیر بعضی ها هم شرو شور بودند بطوری که گاهی انها را فیکس می نمودند وباطناب به رختخواب می بستند .

درکمال تعجب یکی از بیماران که درواقع بیمارنما بود همان همکار تخس و عوضی اوائل خدمت من یعنی همان سیامک –چ بود که درمحل کاردست گل اب داده بود وبرای اینکه اورا اخراج نکنند خودش را به بیماری زده بود .

بیماردیگری بود که ادعا می کرد امام زمان (ع)است وهرچه پدرمادرش درگوش او می خواندند که امام زمان فرزند امام حسن عسگری است واوفرزندانهاست به گوشش نمی رفت .یکروزاین بیمار بمن گفت :تواهل موادمخدرهستی من به پزشکت می گویم!

گفتم :ازکجامی دانی ؟کی دیدی من مواد مصرف کنم .؟

گفت :بمن وحی می شود !!!

بااودهان به دهان شدم ولی بعد چون دیدم بیماراست دلم برایش سوخت ورفتم صورتش را بوسیدم

ولی بیماران دیگر ملاحظه اورانمی کردند و او مرتب درحال کتک کاری با انها بود .

بیماردیگرسرهنگ بازنشسته ارتش بود که صبح ها برخی بیماران روانی را به صف می کرد واز انها سان می دید .

دراین میان بیمارانی را که برای ترک اعتیاد آورده بودند حکایت خاص خودشان را داشتند انها با اینکه بارها توسط پرستاران بازجویی بدنی می شدند ولی باز به موادمخدردسترسی می یافتند .

بیماری هم بود که بعلت اعتیاد به اینترنت بستری شده بود وازشوک بیزاربود وهرموقع برای شوک می رفت ومی امد مادرش وسه خواهرش دوراوحلقه می زدند واورانوازش می کردند .

ومن گرچه همسرم ببالینم می امد ولی ارزو می کردم سه چهارخواهرداشتم تادستان نوازشگرشان التیام بخش دردهای من بود ولی افسوس که هردوخواهرمن مریض بودند وگرفتاری خاص خودشان را داشتند ومادرم هم بخاطردوری راه نمی توانست زیاد به دیدن من بیاید وتنهاترین بیمار ان بخش من بودم .

یک روزمریضی را اوردند که روحیه پرخاشگرانه داشت وبعلت زورزیادش کسی حریفش نمی شد ازاینروازماموران انتظامی کمک خواستند ومامورانتظامی هم به زور توانست اورامهارکند وبه دستانش دستبند بزند .گفته بودند او برسر رقابت عشقی دریک عروسی گازاشک اورپرتاب کرده بود وآن عروسی را بهم زده بود !!!

اتفاقات عجیبی هم درآن بیمارستان می افتاد .مثلا یکشب خوابیدیم صبح متوجه شدیم پرده اطاقمان را دزدیده اند .

یااینکه برادر همان سیامک –چ که همراه برادرش بود نیمه شب به بالین یکی ازدختران بیمار رفته بود وبرای او ایجاد مزاحمت کرده بود .وبعدهم گوشی موبایل یک بیمار را دزدیده بود وهمین باعث شده بود او وبرادرش را ازبیمارستان اخراج کنند وفهمیدند سیامک –چ به مفهوم واقعی بیمارنیست وخودش را به بیماری زده است .

ازمیان زنان بیمارنیز زنی بود که ادعا می کرد وسط کله شوهرش گوجه فرنگی کاشته ولی نمیداند چرا سبز نمی شود .

بیماردیگری بود که از فرط شکم سیری دست به خودکشی زده بود .اوپسرجوانی متعلق به یک خانواده پولداربود که گفته بود چون به پوچی رسیده رگهای دستش را زده ،ولی اطرافیانش به موقع اورانجات داده بودند .

اینها بیمارانی هستند که از آن دوران بستری شدن دربیمارستان بیادم مانده اند .

 

موخره :ازدوستانی که بنام یادرباره من کامنت های غیرعادی وغیرمودبانه دریافت می کنند خواهشمندم مرادرجریان بگذارند تاماهیت این کامنت گذارراافشاکنم



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 2:20 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 146)

 

 

وقتی افسردگی سایه های مرگ را به بسترم آورد

 

 

درزمستان سال 1383 بودکه بعلت فشارهای شغلی وزندگی بیماری افسردگی مزمن به سراغ من امد بطوری که من با امدن ان سایه های مرگ را به چشم خود دیدم .

جریان ازایننقراربود مدتی ازلحاظ روحی وجسمی احساس خستگی می کردم وفشارهای محل کار نیز مزید برعلت شده بود .روزی ازخواب برخاستم ودیدم هیچ اشتهایی ندارم وهیچ غذایی ازگلویم پایین نمی رود .تایک هفته ازخوردن غذا واتیه خودداری کردم تا اینکه مرا دربخش اعصاب وروان بیمارستان اتیه که یک بخش مختلط بود بستری ساختند .

درانجا ابتدا با یک نفرکه دچارسردرد شدید بود هم اطاق شدم بعد مرا به جای دیگری بردند که مریض دیگری بنام مهدی بود .مهدی از جانبازان شیمیایی بود که ریه اش ازبین رفته بود وپزشکان کشیدن سیگار را برای او ممنوع ساخته بودند ولی او نمی توانست ازسیگار دل بکند .برادرش می گفت من حاضرم مرغوب ترین تریاک را برای او فراهم کنم تا او سیگار نکشد .همسرش باگریه میخواست این کار را نکند ولی مهدی سخت وابسته به سیگار بود .

درآن روزهای سخت بخاطر دوری راه بیشترازهمه همسرم به دیدنم می امد ودستان پرمهرش را دردستانم می گذاشت (البته بعدهابرایم روشن شد محبت همسرم بمن یک محبت ساختگی وتصنعی بود او در واقع میخواست با ارائه چهره ای دسوزازخود مرا بفریبد که خیلی موذیانه وبیشرمانه فریفت )

همسر وبرادرمهدی برای او سیگار نمی خریدند واوازمن میخواست ازطریق همسرم برای او سیگار تهیه کنم ومن وهمسرم دلمان برایش می سوخت وبرایش علی رغم میل باطنی مان سیگار تهیه می کردیم .می دانستیم کاردرستی نمی کنیم ولی نمی توانستیم درمقابل درخواست مظلومانه او مقاومت کنیم .کسانی که دربخش اعصاب وروان بیمارستان ها بستری شدند می دانند دراین مکان سیگاریکی از پرطرفدارترین کالا است .

روزهای سختی بود .هرشب که می خوابیدم صبح امید برخواستن نداشتم ومرگ درجلوی چشمانم رژه می رفت .همیشه باخودم فکرمی کردم آن موقع باید میمردم والان روی شانس وقاچاق زنده مانده ام .فکرکردن به ان روزهای تلخ همیشه دلم را می لرزاند گرچه گاهی فکر می کنم ان روزها باردیگر دارد به سراغم می اید .دراین میان گل بود که به سبزه هم اراسته شد چرا که دراین میان کلیه هایم هم سنگ آورد .ازانجا که دران بیمارستان هزینه ها گران بود چندروزمرخصی گرفتم تا برای دفع سنگ به بیمارستان ارزانتری مراجعه کنم .این بود که به بیمارستانی درخیابان شهدا منتقل شدم ..درانجا ازطریق لیزرسنگ های کلیه من شکسته شد ولی موقع دفع اتها که توام باخونریزی شدید بود انچنان دردی کشیدم که صندلی را گاز گرفتم وباصدای بلند درمیان اظهارترحم پرستاران وهمراهان بیماران می گریستم ومی گفتم خدایاکفاره چه گناهانی را پس میدهم .

دوباره با حال نزار به بیمارستان اتیه منتقل شدم .درانجا پزشکان تصمیم گرفتند بمن الکتروشوک (شوک مغزی )واردکنند .هربارکه میخواستند بمن شوک مغزی واردکنند مرا بیهوش می کردند .هنگامی که امپول بیهوشی بمن تزریق می شد ابتداگلویم خنک می شد و بعدازهوش می رفتم .

هنگامی که بهوش می امدم خودم را سبکتر می یافتم .یکی از سخت ترین دوران عمرم را دران سال سپری کردم .الان احساس می کنم بخاطر ان شوک های مغزی بخشی از حافظه ام ازبین رفته است ولی خب اگر ان شوک های مغزی نبود من هیچگاه به زندگی باز نمی گشتم .

ازان سال تابحال هرموقع به آن روزهای سخت فکر می کنم فکر می کنم قاچاقی وبیهوده زنده مانده ام همان سالها باید می رفتم وخیلی چیزهای دیگر را نمی دیدم وخیلی ازمصائب دیگر را متحمل نمی شدم .

بهرحال خواست خدا چیزدیگری بود .درقسمت اینده از مریض هایی که به دلایل مختلف درانجا بستری بودند برایتان خواهم نوشت

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم آبان 1389 | 21:43 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 145)

 

 

سردبیری مجله نسل برتر

 

 

درپاییز سال 1381 درقسمت نیازمندی های روزنامه همشهری یک اگهی دیدم که طی آن یک موسئسه مطبوعاتی ازکسانی که سابقه کار فعالیت مطبوعاتی دارند دعوت به همکاری نمود .دفتر مجله درخیابان خواجه عبدالله انصاری بود .من برای سبک سنگین کردن وارزیابی اوضاع به انجا رفتم .فرمی دادند تا پرکنم .دست اندرکاران مجله(که نامش نسل برتر)بود گویا بادیدن نام من درمیان متقاضیان بخاطرسوابق مطبوعاتی ام سریع مرا شناختند وبه اقای فروغی راد صاحب امتیاز ومدیرمسوول مجله معرفی نمودند .

اقای فروغی راد از بازنشستگان بخش اداری مجلس شورای اسلامی بود که برای ایام بازنشستگی اش امتیاز یک مجله را گرفته بود وبنده خدا ازانجا که از روابط حرفه ای درعالم مطبوعات بی خبربود خیال می کرد انتشارمجله یاروزنامه کارساده ای است .اوبا اندک سرمایه ای که داشت سه شماره مجله منتشرکرده بود که هرسه شماره ناموفق بودند .

اقای فروغی راد وقتی ازسوابق من مطلع شد سریع ازمن خواست جایگزین افرادی که مرابه اومعرفی کردند بشوم ویک تشکیلات مطبوعاتی بوجود آورم .

من چندان به اینده مجله خوشبین نبودم چون اقای فروغی راد اطلاعی از پروسه وروندانتشار یک مجله بی اطلاع بود وسرمایه لازم برای سرمایه گذاری های اولیه را نداشت .

من ابتدا ازاوخواستم یکباردیگرجوانب را ارزیابی کند وبعد تصمیم بگیرد .باتوجه به سوابقم دشواری های راه را برای او توضیح دادم ولی او بی جهت به اینده خوشبین بود .بهرحال ازطرف اقای فروغی راد بعنوان سردبیرمجله انتخاب شدم .بلافاصله ازدوست مرحومم اقای محمدایوبی نویسنده معروف واشنای اواقای حمزه موسوئ پورتقاضای همیاری کردم .

ازدختران وپسرانی که برای استخدام امده بودند وفرم پرکرده بودند هیچکدامشان را رد نکردم .برخی ازانها ادمهای بی استعدادی بودند وبه درد کارمطبوعاتی نمی خوردند ولی دلم نیامد انهارا ردکنم .

چندجلسه توجیهی برای انها گذاشتم و اهاداف وانگیزه های پیش رو را با انها درمیان گذاشتم وبه انها سفارش مطلب دادم .

باانکه درمطبوعات ایران چندان رسم نیست به نویسندگان مبتدی وکاراموز حق الزحمه بدهند من اقای فروغی را قانع کردم تا برای اینکه انها تشویق ونسبت به کارشان دلگرم شوند به انها دستمزد پرداخت کند واوهم قبول کرد .

به اقای فروغی گفتم برای تداوم کارش باید بفکر جذب اگهی باشد .چراکه منبع درامد وارتزاق یک نشریه اگهی های ان است وگرنه ازفروش نسخه های مجلات حتی پول چاپ وهزینه های مربوطه درنمی اید .

وقتی مجله منتشر شد نویسندگان را دعوت کردم و ازاقای فروغی راد خواستم دستمزد انهارا پرداخت کند .اقای فروغی راد هم بااکراه پذیرفت وپول حق الزحمه نویسندگان را درپاکت گذاشته وبه انها تقدیم نمودیم .

تنها کسی که دراین میان ازحق خودصرفنظرکرد وپولی نگرفت خودمن بودم .چون من منتظربودم خود اقای فروغی راد مبلغی برای من درنظربگیرد وبعنوان حق الزحمه بمن پرداخت کند .خودم روم نمی شد ازاودرخواست کنم .اقای فروغی راد هم خود را به کوچه علی چپ زد .گویا ازاینکه من باعث شدم اومبلغی بعنوان حق الزحمه نویسندگان پرداخت کند ازمن دلگیربود چراکه برای مشورت نزدبرخی مدیران مسوول رفته بود وانها هم اوراسرزنش کرده بودند که چرا به نویسندگانت درهمان ابتدای کار پول دادی .اینها همین که اسم ومقاله شان چاپ شد باید کلاهشان را بیندازند هوا !.

من هم مخصوصا ازاول بنارابراین گذاشته بودم که فرهنگ مفت نویسی ومجانی نویسی درمجله ای که من سردبیرش هستم ازبین برود .

ازسوی دیگر اقای فروغی راد مرتب ازمن میخواست به لحاظ مالی بااوشریک شوم ومن هم ان موقع پس انداز یا ذخیره ای نداشتم واو فکر می کرد من عمدا استنکاف می کنم .

این بود که همکاری من با اقای فروغی راد یک شماره بیشتر دوام نیاورد واورفت با گروهی دیگر که مجلات عامیانه روانشناسی درمی اوردند کارکرد که با انها هم نتوانست سه چهارشماره کارکند .

چندماه بعدوقتی به نمایشگاه مطبوعات رفتم آقای فروغی راد را دیدم که تنها درغرفه مجله اش نشسته بود ویک فلاسک چای هم برای خودش اورده بود .وقتی مرا دید بشدت ازمن استقبال کرد وگفت من درعالم مطبوعات ادمهای زیادی را دیدم ولی اعتراف می کنم هیچکس مانند تو خالی از شیشه خرده وبدجنسی نبود .کاشکی پول داشتی باهم شریک می شدیم واوضاع را پیش می بردیم .من هم نصیحت گرانه ازاوخواستم ازانجا که با قواعد وپشت پرده دنیای مطبوعات اگاه نیست به سراغ شغل دیگری برود واین اخرین دیدار من واقای فروغی بود ومجله "نسل برتر "دیگر هیچگاه انتشار نیافت .

 



تاريخ : یکشنبه نهم آبان 1389 | 20:35 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

برای خواندن یادداشتی برفیلم "دموکراسی در روز روشن "روی آدرس زیرکلیک کنید

 

http://roozehadineh5.blogfa.com/



تاريخ : شنبه دهم مهر 1389 | 22:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

گزارش یک زندگی (قسمت 138)

 

 

حرفهایی که هرگز خاتمی نگفت !!!

 

 

درهشتمین دوره ریاست جمهوری درسال 1380آقای  خاتمی مجددا کاندیدای ریاست جمهوری شد وازانجا که می دانست بخشی از محبوبیت وتوجه مردم را ازدست داده است  بهنگام ثبت نام دروزارت کشور پشت تریبون مخصوص قرارگرفت وگریه سرداد تا ازطریق جلب عواطف واحساسات مردم ترحم انها را نیز جلب کند که دراین زمینه موفق شد .درآن زمان  هفت کاندیدای دیگر باخاتمی برای کسب ریاست قوه مجریه با خاتمی رقابت داشتند که جدی ترین انها احمدتوکلی کاندیدای اصول گرایان بود .

فیلم تبلیغاتی احمدتوکلی یکی از جالب ترین  فیلمهایی بود که ساخته شده بود فیلم با مصاحبه بادختری اغازمی شد که از نبودن کار می نالید وبعد حقیقت تلخی را بزبان می اورد ومی گفت هرکجا که برای کار می رود ازاو توقعات انچنانی دارند وباگفتن این جمله میزد زیرگریه وصورتش را دردستانش پنهان می کرد وبعد دوربین زوم می کرد روی یک پلاکارد تبلیغاتی که روی آن نوشته شده بود :

دولت پاک برای ملت پاک

که شعارتبلیغاتی احمد توکلی بود .

زمانی که خاتمی درامجدیه متینگ تبلیغاتی گذاشته بود من گرچه مانند قبل ارادتی به او نداشتم(چراکه در دوران او سختی های بسیاری متحمل شده بودم ) ولی برای کنجکاوی به متینگ تبلیغاتی اورفتم تاببینم چه خبراست .جمعیت زیادی برای شرکت دراین متینگ امده بودند بصورتی که ورود به امجدیه به سختی امکان پذیر بود .دراین میان بدون تردید نود درصد جمعیت  به این خاطر آمده بودند که فکر می کردند خاتمی قراراست حرفهایی را که چهارسال ازگفتن ان دریغ کرده برزبان آورد وبامردم درمیان بگذارد

چراکه این موضوع  را ازهرکسی که دلیل امدنش به متینگ را می پرسیدی،می گفت

بخش بزرگی از استادیوم چهل هزارنفری امجدیه پرشده بود ولی باز ردیف هایی خالی مانده بود .

وقتی روی یکی ازنیمکت های مخصوص تماشاگران قرار گرفتم جوانی که بسیار پرنشاط وانرژیک بنظر می امد بمن می گفت: امروز روزجالبی هست چرا که خاتمی حرفهایی روکه چهارسال نگفت امروز بزیان میاره

درپاسخ اوگفتم :مطمئن باش خاتمی هیچ چیز تازه ای نخواهد گفت

قبل ازسخنرانی خاتمی  چندنفری به سخنرانی پرداختند وبه تجلیل وتمجید ازشخصیت  او پرداختند ازجمله خانم شاعره ای که پشت تریبون قرار گرفت ودر تمجید خاتمی همان شعرمعروف :

خوبان فراوان دیده ام

اما توچیزدیگری !

راخواند

بعد که خاتمی پشت تریبون قرار گرفت ازاینکه سخنرانان قبلی اینقدر اورا گنده کرده اند اظهارنارضایتی نمود! وگفت دوران قهرمان سازی بسر آمده است وبقیه حرفهایش حرفهای تکراری وکلیشه ای بود که درچهارسال اول ریاست جمهوریش زده بود .

خاتمی درسخنانش نه ازدلایل فقر وشکاف طبقاتی که درزمان اوبیشترشده بود گفت ونه از درماندگی واستیصال مردم وجوانان دررسیدن به یک زندگی ابرومندانه که او در دوره قبل وعده داده بود .

ازاینرو جمعیت کم کم شروع به ترک استادیوم نمود ودرآن روز مردم گرچه استقبال خوبی از خاتمی نمودند ولی بهنگام رفتن او خیلی بد اورا بدرقه نمودند .

چراکه با چشمان خودم دیدم  زمانی که در میان محافظانش در روی ماشین برای مردم دست تکان می داد سکوت جمعیت را فراگرفته بود وهیچکس کوچکترین ابراز احساساتی ازخود بروز نداد وتنها همه بانارضایتی ولی درظاهر بالبانی خندان اورا می نگریستند و دریغ ازیک هورای دست جمعی وسوت وکف .

بهرحال خاتمی گرچه به اندازه دوره قبل رای آورده بود ولی درواقع یک سوم از طرفدارنش را ازدست داده بود .

حال شاید اینجا این سئوال برایتان بوجود بیاید که اگر خاتمی طی دوره اول ودوم ریاست جمهوری یک سوم ارایش را ازدست داده بود پس چرا به اندازه دوره قبل رای آورد .کسانی که آن زمان را بیاد دارند پاسخ این سئوال را می دانند .

درفاصله دوره اول تا دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی هفت میلیون جوان ایرانی به سن رای دادن رسیده بودند که آن زمان به انها "رای اولی " گفته می شد .تمام کوشش طرفداران خاتمی صرف جذب این عده بود که برای بار اول شرایط رای دادن را یافته بودند و برای جذب این عده که تجربه ای نداشتند موفق شدند وازاین طریق توانستند جای یک سوم ارای ریزش یافته را پر کنند .

احمدتوکلی هم  بعنوان کاندید اصلی رقیب خاتمی یک سوم از ارای خاتمی را بدست آورد وتاریخ تکرار شد .چراکه در دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی نیز اقای توکلی کاندید شده بود وبعنوان رقیب اقای رفسنجانی توانست رای قابل توجهی بدست بیاورد .

خاتمی در دوره دوم نیز که مسند قوه مجریه را در دست گرفت بیش ازقبل به مطالبات اقتصادی مردم بی توجهی نشان داد وهمین موجب شکست اقای رفسنجانی در دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری وپیروزی اقای احمدی نژاد بود .

 

توضیح :همینطورکه می دانید زیاد تمایلی به نوشتن مسائل سیاسی ندارم واین پست نیز متاسفانه سیاسی شد .لطفا اگر قصدگذاشتن کامنت دارید ازتوهین به شخصیت های حقیقی وحقوقی سیاسی خودداری فرمایید .قبلا از لطف شما تشکرمی کنم  



تاريخ : یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 | 9:14 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 137)

 

 

طمع ورزی سیاستمداران به هنرمندان

 

 

محسن مخملباف یکی از پدیده های عجیب وغریب دنیای هنر وسیاست دربعدازانقلاب بوده است .چراکه درطول زندگیش بارها دچاراستحاله های فکری شده ومرتب چهره جدیدی ازخود به نمایش گذاشته است ودر دوران های مختلف چهره ای کاملا متفاوت ازخود بروز داده است .

محسن مخملباف در دهه شصت بعنوان یک سینماگر حزب اللهی تندرو ظاهرشد وهنرمندان قبل ازانقلاب وهنرمندان روشنفکر را طی یک مصاحبه مطبوعاتی به باد انتقاد گرفت وبه تحقیرانها پرداخت .

کمی بعد باساختن فیلمهایی همچون عروسی خوبان چهره چپگرایانه مذهبی به خودگرفت وسرمایه داری بازار را به چالش طلبید .بعدازپایان جنگ تحت تاثیرافکارسروش وپوپربه نسبیت گرایی روی آورد و فیلمهای شب های زاینده رود و نوبت عاشقی راساخت که هردو توقیف شدند ومخملباف نیزازسوی نیروهای انقلابی وارزشی طردشد .

بعدازساختن فیلمهایی همچون هنرپیشه – ناصرالدین شاه اکتورسینما ونون گلدون به ساختن فیلمهای عارفانه ای همچون "گبه "روی آورد .

دردوره اول انتخابات ریاست جمهوری خاتمی به افغانستان وتاجیکستان رفت ودرانجا به فیلمسازی پرداخت .درهمان زمان ها اعلام کرد سیاست را رهاکرده ودیگرازدست هیچ سیاستمداری جایزه نخواهد گرفت .!!اما درجریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری باردیگر پیمان خودراشکست ودرنقش اپوزیسیون خارج ازکشور به فعالیت پرداخت .

دراواخر دوره اول ریاست جمهوری خاتمی مخملباف نامه ای به خاتمی نوشت وازاو درخواست کمک مالی کرد تا برای کودکان افغانی درافغانستان مدرسه بسازد !

این مطلب باعث شگفتی من شد چراکه درعجب ازاین بودم که مخملباف این همه فقر و اسیب اجتماعی وکودکان خیابانی درکشورخودمان را نادیده گرفته و دل به حال کودکان افغانی سوزانده است .من درآن موقع که در روزنامه "نوروز"قلم می زدم درانتقاد به مخلباف مطلبی تحت عنوان "آقای مخلباف ،وطن را دریابید "نوشتم و که در روزنامه انتشار یافت . درآن مطلب به مخملباف یادآورشدم که درکشورما انقدر فقر ومکنت وجود دارد که اگر بخواهیم به محرومیت درکشورخودمان خاتمه دهیم شق القمرکرده ایم  چه برسد به اینکه بخواهیم به کشورهای دیگر مددرسانی مالی نماییم

این مطلب من واکنش های متفاوتی به همراه داشت .تعدادزیادی نامه به دفتر روزنامه رسیده بود که عده ای با مطلب من موافقت کرده بودند وعده ای هم مخالفت .ولی تعداد موافقین مطلب من بیش از مخالفان آن بود .

استادم مرحوم محمدایوبی وقتی مطلب مراخوانده بود گفت حرف تودرست ،ولی انسانیت مرز ندارد .من هم درپاسخ اوگفتم :فرمایش شما کاملا متین است ولی ازقدیم گفته اند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است .واوهم ظاهراپذیرفت .

ولی عجیبترین واکنش ازسوی مدیرمسوول روزنامه آقای محسن میردامادی بود که دبیرسرویس ماراکه دوستم همان مهرداد فرید بود بابت چاپ این مطلب موردسرزنش وشماتت شدید قرار داده بود .

برای من عجیب بود این اقایان اصلاح طلب که اینقدر در بوق ازادی می دمند چطور انتشار یک مقاله را که چندان سازگاربا ذائقه شان نبود برنتافتند .باخودم گفتم دوعلت ممکن است برواکنش مدیرمسوول روزنامه مرتب باشد یکی اینکه ایشان ناراحت ازاین بودند که ما در دوران ریاست جمهوری خاتمی سخن از فقر ومحرومیت وآسیب های اجتماعی اوردیم ودیگراینکه ازانجا که گروههای سیاسی درانتخابات ها همیشه اویزان هنرمندان بودند تا با استفاده از نفوذاجتماعی کاذب انها کسب رای کنند وبه قدرت برسند قصد این را داشتند تا مخملباف را که آن زمان ازسیاست اعلام تنفرنموده بود جذب خود سازند .

من همیشه ازاین حربه ای که سیاستمداران وسیاست ورزان به آن متوسل می شدند متنفربودم وآن استفاده ابزاری از هنرمندان برای جلب ارای مردم .

چراکه این کار را توهین به شعور مردم می دانستم وباخود می گفتم اینها مردم را صغیر واحمق فرض کرده اند که فکر می کنند مردم خودرا صغیر می دانند واجازه میدهند دیگران برایشان تصمیم بگیرند که به کی رای بدهند وبه کی رای ندهند چه هنرپیشه سینما چه فوتبالیست گلزن زمین فوتبال .

اصلا کی گفته دانش سیاسی یک هنرپیشه سینما یا یک فوتبالیست وورزشکار از دیگر مردم بالاتراست که اتفاقا بنظرمن دانش انها اگر پایین تراز خودمردم نباشد مسلما بالاترازانها نیست .ازانجا بود که فهمیدم شعارهای بعضی از مدعیان اصلاحات مبنی بر ازادی وتکثرارا وپذیرش دگراندیشان صرفا شعاری بیش نیست .

واما خاطره دیگری که باید از روزنامه نوروز نقل کنم این بود که انها خانمی را به ویراستاری روزنامه آورده بودند که گویا نامش رستگار یا رستگاری بیود (شایداشتباه کنم فامیلی اش یادم نیست ).همه می دانند وظیفه ویراستار ویرایش مطلب و اصلاح غلط های انشایی ودستوری نویسندگان است ولی این خانم ویراستار به خودش اجازه می داد درمحتوای مطالب نیز وارد شود وانهارا دستکاری وسانسور نماید .این موضوع خیلی ماراعصبانی ساخت و وقتی اعتراض کردیم گفتند این خانم از اقوام مدیرمسوول است و ازطرف اواجازه سانسور مطالب را یافته است .

استادمرحومم اقای محمدایوبی آن زمان پیش بینی جالبی کرد که بعدها دیدیم درست از آب درامد .اوگفت :همین خانمی که شما می بینید مطالب ماراسانسورمی کند فردای روزگار قهرمان ازادی قلم از آب در می اید !.من این موضوع راشوخی تلقی نمودم ولی بعدها دیدم باکمال تاسف پیشبینی مرحوم اقای ایوبی درست از آب درآمد .وازانجا فهمیدم تا پارتی بازی ،قوم وخویش سالاری .و..درجامعه ما حاکم است هیچ موقع هیچکس سرجای خودش نیست وبه هیچ چیز وهیچکس نمی توان دلخوش داشت وبه آن اعتماد نمود .

بهرحال نتیجه همین اعمال ونادیده گرفتن واقعیت هابود که اصلاح طلبان را ازسریر قدرت به زیرکشاند وانهارا به سرنوشت کنونی دچارساخت .



تاريخ : شنبه بیست و سوم مرداد 1389 | 23:40 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 136)

 

روزی که برادرم درتصادف کشته شد

 

 

هیچ چیز درزندگی بدتراز این نیست که ادم پشتوانه ها وتکیه گاه های خود را از دست بدهد .تکیه گاه هایی که در روزهای سخت و بحرانی زندگی می تواند به انها تکیه نماید واز انها کمک ودلجویی بجوید .

دربهمن ماه 1378 درگرماگرم جشنواره فیلم فجر که من با استفاده از کارت خبرنگاری درجشنواره مشغول تماشای فیلمها بودم یک روزعصر بعدازبرگشتن از سینما دیدم خواهر خدابیامرزم پروین برایم زنگ زد. وقتی گوشی رو برداشتم پروین نگران  گفت :حسین کجایی ؟حسن آقا تصادف کرده تو بیمارستان بستری شده .

ازانجا که بیمارستان نزدیک خانه ماقرار داشت سریع خودم را به بیمارستان رساندم برادرزاده بزرگم "علی "که چهارسال ازمن بزرگتر است با لحنی گلایه جویانه گفت :مگه اینکه تورو اینطورموقع ها ببینیم !.گلایه اش بجا بود وحق داشت من اززمانی که ازدواج کرده بودم بنابردلایلی رابطه ام با قوم وخویش وفامیل محدود شده بود .اخر بدجوری خودرا مشغول ساخته بودم .صبح تاعصر در بانک کارمی کردم عصر به بعد هم در روزنامه فعالیت می کردم .برای همین گاه می شد که هفته ها یاماهها افراد فامیل را نمی دیدم مگر درعزا وعروسی .

بهرحال جریان ازاین قرار بود که برادرم برای دیدن یکی از دوستانش رفته بود وهنگام بازگشت درعرض خیابان موسوم به خیابان کرمان داشت بصورت پیاده عبورمی کرد که خودرو پیکانی که سرنشین آن یک جوان بی مبالات بود دچار انحراف می شود وبرادرم را به زیرمی گیرد .دراثراصابت سربرادرم به اسفالت خیابان شکاف بر می دارد .جوان راننده بعدازتصادف بابرادرم قصدفرار می کند که توسط اهالی محله دستگیر می شود .

وقتی به اطاق آی .س.یو که برادرم درآن بستری بود رفتم درانجا بیش از بیست مریض را دیدم که دروخیم ترین شرایط جسمی وروحی قرار داشتند ومن درانجا نظاره گر نبرد میان مرگ وزندگی بودم و ازهمان زمان دغدغه فکری ام این بود که انسان وقتی میمیرد به کجا می رود .دهها کتاب ومقاله دراین باره مطالعه کردم ولی هنوز پاسخی که مرا کاملا مجاب کند دریافت نکرده ام .(موریس مترلینگ جمله جالبی دارد که می گوید :وقتی شمعی را فوت می کنیم شعله آن به کجا می رود ؟)

به بالای سر برادرم رفتم .دستگاه اکسیژن به او وصل بود ودرحالیکه بیهوش بود ودرحال کما قرار داشت اکسیژن مصنوعی به بدن او وارد می شد وخارج می شد .تاپاسی ازشب دربیمارستان ماندیم وبعد انجارا ترک کردیم .این درحالی بود که پدر آن پسر راننده واطرافیانش برای گرفتن رضایت به نزدمادربیمارستان امده بودند .

وقتی صحبت های پدران پسرجوان را شنیدم متاثر شدم و دیدم همیشه سنگ برای پای لنگ بوده است .پدراو می گفت :باعث این بدبختی من بودم .من پسرم را ازمدرسه بیرون کشیدم برای او ماشین خریدم تامسافرکشی کند وکمک خرج خانواده باشد .نمی دانستم این بدبختی سرما می اید .ماهم جواب قطعی اورا به تعیین سرنوشت نهایی برادرم که ایا اوزنده می ماند یا خیر ،موکول کردیم .

بهرحال فردای صبح آن روز به محض برخاستن ازخواب به بیمارستان زنگ زدم وپرستار مربوطه درجوابم گفت برادرتان مرحوم شده است .سریع برادرزاده هایم را خبرکردم .جسد برادرم را بعدازمراحل قانونی به دماوند انتقال دادیم تا دفن کنیم .وقتی درغسالخانه جنازه برادرم را می شستند شکاف پشت سرش انقدر عمیق بودکه هرچه آب می ریختند خون بند نمی امد ودراخر مجبورشدند با انبوهی از پنبه وپارچه شکاف سر را بپوشانند .

وقتی با چشمان گریان به صورت برادرم نگاه می کردم خاطراتی که از او داشتم در ذهنم  مرورمی شد ومانند فیلمی برپرده سینما ازجلوی چشمانم می گذشت .

انهایی که خاطرات مرا از اولین قسمت دنبال کرده اند می دانند برادرم درواقع برادر ناتنی من بود وازهمسر اول پدرم بود ولی بخاطر محبتی که همواره بما داشت ما احساس نمی کردیم اوبرادر ناتنی باشد .گرچه همسر وبعضی از فرزندانش از توجهی که اونسبت بما مبذول می داشت خشنود نبودند !

برادرم چون بیست وهشت سال ازمن بزرگتر بود من خجالت می کشیدم به اوبگویم داداش یا برادر .برای همین من وخواهر مرحومم پروین همواره اورا بنام صدا می کردیم ومی گفتیم حسن آقا .

وقتی درصورت حسن اقا نگاه می کردم خاطرات دوران کودکی ام مرور می شد انجا که او زنبورداری داشت و ماها را جمع می کرد دورخودش وازکندوهای عسل می برید وبه ما می داد وما مثل بستنی عسل را لیس می زدیم ومیخوردیم یا یاد زمانی می افتادم که من صرع داشتم و او مرا به بغل می گرفت وبرای تزریق آمپول به پیشانی ام به دکتر می برد وازهمه مهمتر اینکه ازانجا که  برادر من معلم بود هروقت من تجدید می شدم ونمره کم می اوردم با استفاده ازنفوذش نزد معلم های مربوطه میرفت وانها را مجاب می ساخت تا نمره قبولی مرا بدهند .

این بود که وقتی مراسم شستشوی برادرم تمام شد صورتش را غرق بوسه ساختم وهنگامیکه اورا درقبر قرار دادم دردل گفتم :حسن اقا .برادرجان .دیدار ما رفت به قیامت .

باخودم گفتم چقدر ارزو داشتم اورا داداش خطاب کنم ولی هیچگاه رویم نمی شد وحالا که چشمان اوبسته است می توانم بدون خجالت ازته دل بگویم داداش خداحافظ .بلندشو قبل از رفتن یکبار دیگه ماها وزن وبچه ات را ببین .

آنچه بیش از هرچیز دیگر دل مرا  می سوزاند این مسئله بود که برادرم یکی دوهفته قبل ازمرگش از ما دعوت کرده بود میهمان اوباشیم وخیلی چشم انتظار دیدن ما بود ولی من بخاطر این میگرن لعنتی ام نتوانسته بودم درمهمانی او حضوریابم .ولی بعدا برادرم پیش مادرم گلایه کرده بود وحضورنیافتن مرا به حساب کم لطفی ام گذاشته بود وباورنکرده بود من بخاطر میگرن نتوانستم درمیهمانی اش حضوریابم ومن ازاین بابت هیچگاه خودم را نبخشیدم و بخودم می گفتم کاشکی باهمان حال بیمار می رفتم وبرادرم را برای اخرین بار می دیدم .

بهرحال من برادرم را که درغیاب پدرم تاحدودی خلا بی پدری را برای من پرکرده بود دراثر آن تصادف ازدست دادم .خانواده او هم رضایت ندادند و دیه برادرم را از خانواده آن جوان راننده گرفتند وبرادرم رفت درحالیکه زندگی ادامه یافت .



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | 0:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |