فرارسیدن تاسوعا وعاشورای حسینی را به تمام آزادگان وآزاداندیشان رتسلیت وتعزیت عرض می کنم

تاريخ : شنبه پنجم دی ۱۳۸۸ | 0:16 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

دریاچه تار در دماوند

گزارش یک زندگی (قسمت 115)

 

اومدم گاوم رو نجات بدم ،زنم رو سیل برد .!

 

شهردماوند دریاچه ای دارد بنام "دریاچه تار "که تا یکی دو دهه پیش فقط اهالی دماوند وافراد بومی آن را می شناختند ولی بمرور زمان این دریاچه کوهستانی کم کم میان مردم مشهورشد .این دریاچه دریکی از پرت ترین نقاط کوهستانی شهردماوند قرار دارد و برای رفتن به آن باید از مسیرهای دشوار و پرپیچ وخم و راههای صعب العبور گذشت .

من یکبارقبل ازانقلاب بهمراه چندتن از آشنایان انجا رفتم .یکبارهم دراوائل ازدواجمان دراواخر دهه شصت ،که به همراه مادرم وخانواده همسرم وباجناقم راهی انجا شدیم و انقدر جاده ها ناهموار وخطرناک بود که هرلحظه بیم سقوط ما به دره می رفت .گرچه مسافرت سختی بود ولی بخاطر ترس ها وبیم ها ونگرانی هایی که کشیدیم ومسخره بازی هایی که درآوردیم باهمه سختی ها به د یکی از خاطره انگیزترین مسافرت های ماتبدیل شد . .ولی همان زمان پشت دستمان را داغ کردیم تا دیگر سراغ این دریاچه نرویم ..

دراواسط دهه هفتاد هنوز خانه نخریده بودیم ودر اپارتمانی مستاجر بودیم که بروز یک حادثه دلخراش دوباره مرا به آن دریاچه کشاند .

جریان ازاین قرار است که انزمان مادرطبقه چهارم یک اپارتمان دو واحدی می نشستیم .ادمهای مختلف با سلایق گوناگونی انجا بودند ولی درطبقه سوم ما یک پیرمرد و پیرزن دریکی از واحدها زندگی می کردند که بسیار ادمهای متدین ومتشرعی بودند .پیرمرد بیشتراوقات خودرا به خواندن قرآن می گذراند .

یک صبح روزجمعه که من تعطیل بودم و درخانه مانده بودم دیدیم ازطبقه سوم صدای ناله وگریه می اید .رفتم دیدم آن پیرزن وپیرمرد گریه وزاری می کنند از انها پرسیدم چی شده ؟خانومه گفت :اقامون یک خواب بد دیده صبح که بیدار شدیم هرچی خونه پسر ودخترمون زنگ میزنیم می بینیم نیستند نگران شدیم .

گفتم :انشاالله که چیزی نیست

خانومه گفت :نه اقامون هروقت خواب بد دید یک اتفاقی افتاد .الان هم نمی دونیم چه بلایی سربچه ها یا نوه ها مون اومده .

گفتم :خواب چی دیدند

گفت :خواب دیدند که نوه هایشان دریک سوی رودخانه ای قرار دارند .موقع عبور از رودخانه همه نوه هایشان رد شدند بجز یکی !برای همین نگرانیم

من به همراه همسایه ها مشغول دلداری دادن انها بودیم که دیدیم زنگ تلفن شان به صدا درآمد ویکی از اقوامشان به انها گفت دیروز پسرتان ودخترتان باخانواده هایشان به دریاچه تار دماوند رفتند ظاهرا یکی از نوه هایتان در دریاچه غرق شد .

صدای جیغ وفغان انها به هوارفت ومن برایم جالب بود که این ماجرا چه جالب به این پیرمرد الهام شده بود .

کمی بعد یکی ازاقوام نزدیکشان باشوهرش به دم خانه می ایند ومی گویند میخواهند برای پیگیری ماجرا به دماوند بروند وازانجا که پیرمرد وهمسرش می دانستند من دماوندی هستم ازمن خواستند تا به همراه انها به دماوند بروم .من هم پذیرفتم .وسوار خودرو آن زن ومرد که یک کامیون بود شدم .انها میخواستند مستقیم به دریاچه تار بروند ولی من به انها گفتم اول بریم دماوند ببینیم اوضاع ازچه قرار است بعد به دریاچه تار می رویم .

وقتی به دماوند میرسیم با پرس وجو می فهمیم یکی از خانواده های دماوندی به ان خانواده های مصیبت دیده پناه داده است .به خانه آن همشهری دماوندی می رویم می بینم آن سه چهارخانواده مصیبت دیده درانجا سکنی گزیده گریه وزاری می کنند و ظاهرا عده ای هم به تهران رفته اند تا "غواص "بیاورند تا جنازه آن دختر جوان را از ته اب بیرون بیاورند.

من پسرآن پیرمرد وپیرزن را که همنام خودم بود واسمش حسین بود می شناختم ازاو علت واقعه را سئوال کردم که وقتی تعریف کرد بسیار متاثر شدم

جریان ازاینقرار بود که "حسین اقا "به همراه دوخواهرش راهی دریاچه تار می شوند و وقتی بساط را پهن می کنند یکی از خواهر زاده هایش که دختری هیجده –نوزده ساله بوده برای درست کردن ناهار مقداری برنج درون ابکش ریخته وبه سمت دریاچه می رود تا برنج رابشورد وبرای نهار اماده کند .او روی سنگی قرار می گیرد تا برنج را آبکشی نماید غافل از انکه عمق دریاچه درجلوی سنگی که او قرار می گیرد ده تا پانزده متر بوده ومانند پشت سنگ کم عمق نیست . دخترنوجوان همینطورکه مشغول اباکش کردن برنج بوده ناگهان پایش لیزخورده درون دریاچه می افتد مادرش فریاد کمک اورا می شنود وجیغ زنان به کمک دخترش می شتابد وبدنبال مادر دایی اش که همان حسین اقا باشد به درون آب می پرد .حسین اقا موفق می شود خواهرش رانجات دهد ولی متاسفانه مادر دخترنگون بخت که برای نجات دخترش سریع به اب پریده واپل های مانتودخترش را می گیرد ناگهان اپل ها پاره شده ودردستان مادر می ماند ودختر به ته اب فرو می رود . انها بساط خود را جمع کرده وگریه وزاری کنان به دماوند می ایند ولی اتش نشانی دماوند و نیروهای شهرداری وغیره موفق به بیرون آوردن جنازه نمی شوند وازهمین رو تقاضای غواص ازتهران می کنند .

وقتی به حسین اقا می گویم :شماازکجادریاچه تار را می شناختید :درجوابم می گود کانال پنج تلویزیون آن رامعرفی کرده بود . به اوگفتم این دریاچه انقدرگولزنک و فریبنده هست که افراد بومی جرئت نمی کنند به انجابروند شما چرا رفتید ؟بعدهم می دانستید من دماوندی هستم چرا بامن مشورت نکردید .انقدرمتاثربود که نمی توانست جواب مرا بدهد .به داخل حیاط خاکی آن خانه رفتم دیدم پدر مصیبت دیده آن دختر نگون بخت زار زار گریه می کند و خاک وعلف را از زمین برداشته به سرخود می ریزد .

همینطور که خس وخاشاک به سرش می ریزد باخود می گوید :ای کوه خراب بشی با این مهمون نوازیت .ای کوه خراب بشی که دخترم رو ازمن گرفتی .ودرادامه درحالیکه صدای هق هق گریه هایش بلند می شود روبمن می گوید :دخترم ته دریامونده .رفتند غواص بیارن دخترمو دربیارن .خدایا کدوم نامحرم میخواد دخترم رو بغل کنه بیاره بیرون

در دل باخودم می گویم :ای بابا ،توی این اوضاع سخت وناراحت کننتده دیگه باید اینطور تعصب ها را کنار گذاشت .طاقت گریه زاری های این پدر داغدیده را ندارم از حیاط به داخل اطاق می روم .تعداد زیادی از همسایه های آن همشهری مان که به خانواده داغدارپناه داده بود درخانه جمع شده وضمن صحبت درباره این حادثه دلخراش مصیت دیدگان را دلداری میدهند .

یکی ازهمسایه ها پیرمردی هشتادساله است که بعدا می فهمم بسیار بامزه است چراکه درآن مجلس ماتم زده باحرفهایش موجب خنده من شد .

پیرمرد بمن گفت :شما فامیل اینها هستین

گفتم :نه .همسایه شون هستم .

گفت :میدونی برای بیرون اوردن دختره رفتن ازتهران "خباز "!!!بیارن .خنده ام میگیرد چون طفلک به "غواص "می گوید "خباز ".درحالیکه معنی خباز "نانوا "هست .

کمی بعد می بینم پیرمرد میزنه زیرگریه .اول فکرمی کنم  بخاطر دختر غرق شده در دریاچه تار اشک می ریزد ولی بعد می بینم نخیر !بادیدن عزاداران داغ خودش تازه شده است !

بدون انکه من سوالی کنم خودش می گوید :بادیدن اینها داغ منم تازه شد .منم سه سال پیش که دماوند سیل اومد زنم رو از دست دادم .

ازاومی پرسم :خب تعریف کنید که چطوردرجریان سیل زنتان را ازدست دادید .

درحالیکه اشک می ریزد می گوید :سه سال پیش که دماوند سیل اومد من یکدفعه دیدم سیل داره گاوم وزنم رو میبره .فکرمی کردم زنم میتونه از آب بزنه بیرون .این بودکه رفتم دم گاوم رو گرفتم تا سیل گاوم رو نبره .همینطورکه دم گاوم روگرفته اونو بیرون می کشیدم دیدم سیل زن پیرم رو برد !!وباگفتن این جمله باصدای بلندزدزیرگریه.

خنده ام می گیرد برای اینکه ضایع نشود دستم را جلوی دهانم میگیرم ومثل ادمهایی که دارند بالا میاورند می پرم داخل حیاط تاکسی خنده ام را نبیند .هرموقع فکرمی کنم پیرمرد بیچاره درانتخاب میان گاوش وزنش گاورا ترجیع داد خنده ام می گیرد .باخودم فکرمی کنم لابد پیرمردبیچاره باخودش گفت زن فراوونه اما گاو گیرنمیاد .بهرحال درجریان سیل انسال اتفاقات خنده دارزیادی افتاد .یکی ازاتفاقات این بود که ازانجا که سیل درماه محرم امده بود دیگ غذاهای نذری برخی حسینیه ها وتکایا را باخودبرد وعزاداران مجبورشدند اخرشب گرسنه به خانه هایشان بازگردند !

برای اینکه پیرمرد دوباره باعث خنده من نشود توی حیاط می مانم وازرفتن به اطاق خودداری می کنم .

ساعتی بعد دو غواص از تهران میرسد ومن بدنبال حسین اقا ،چندتن از اهالی محل وافراد داغدیده پشت وانتی قرارگرفته راهی دریاچه می شویم .

غواص ها بلافاصله به آب می زنند ولی آب دریاچه چون ازبرفهای ذوب شده کوهستانها شکل می یابد آنقدر سرداست که غواص ها زیاد نمی توانند توی آب بمانند وبعداز لحظات ودقایقی بیرون می ایند وبعدازگرم کردن خود به آب دریاچه می زنند . انها در جستجوی خود نتیجه ای نگرفته و درحال ناامیدی مشغول بیرون زدن ازآب بودند که "حسین اقا "یا یکی از افراد خانواده داغدیده جلوی سنگی را که دخترنگون بخت ازآن لیزخورده بودنشان میدهد .یکی ازغواص ها درهمان نقطه به پایین می رود ولی بالا امدنش یک مقدارطول میکشد بصورتی که ایجادنگرانی می کند ولی بلاخره می بینیم درحالیکه جنازه دخترغرق شده را دربغل دارد به روی اب می آورد و وقتی علت تاخیر را سوال می کنیم می گوید :بابا اینجا عمقش خیلی زیاده حداقل پانزده مترهست .جنازه هم زیریک تخته سنگ در ته دریاچه گیرکرده بود .جنازه دخترجوان را پشت وانت انداخته وبه طرف شهر میاوریم .

وقتی بصورت دخترجوان نگاه می کنم غیرازحالت اندوه وتاسف موضوع دیگری مرا شگفت زده می کند .

چراکه من این دختر جوان را قبلا دیده بودم پوست صورتش سبزه بود ولی بخاطر بیست وچهارساعت ماندن درآن آب بشدت سرد رنگ پوستش بشدت سفید شده بود !!!ودرحالیکه چهره ای معصومانه داشت به خوابی ابدی فرو رفته بود .

 

این خاطره مثل خیلی ازخاطرات دیگریادم رفته بود چون اخیرا فیلم "درباره الی "را دیدم بیادم آمد .

 

ازدوستان خواننده وبلاگ تقاضا می کنم اگریک لوگوساز خوش سلیقه وخوش قول سراغ دارند بمن معرفی کنند .ممنون می شوم .

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۸ | 22:9 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 114)

 

 

خانه جدید وهمسایگی باخانواده حمید لولایی

 

دراواسط دهه هفتاد آپارتمانی را که قبلا ذکرش رفت راخریدیم.این اپارتمان ازانجا که آپارتمانی نوسازبود مادجزواولین کسانی بودیم که درانجا ساکن شدیم .چندی بعد اقایی واحد روبروی مارا خرید وبه ما گفت آن را به یک پیرمرد وپیرزن اجاره داده است . وقتی آن پیرزن وپیرمرد در روبروی ما ساکن شدند به مرور با انها ارتباطمان صمیمی شد تااینکه یکروزدیدیم حمید لولایی هنرپیشه معروف به انجا امده ودریافتیم انها درواقع پدرومادر حمید لولایی هستند وبواسطه انها با بچه هایشان منجمله حمید رفیق شدیم .

خانواده لولایی دراصل اهل بندرانزلی بودند وخانواده پرجمعیتی راتشکیل می دادند .درواقع حمیدلولایی داری هفت –هشت تا برادر وخواهر بود که همه انها ادمهای بامحبت وخوبی بودند .البته آنزمان هنوز سریال زیرآسمان شهرساخته نشده بود و حمیدلولایی درنقش "خشایارمستوفی "محبوب ومشهورنشده بود وتنها کسانی که رویدادهای سینما وتلویزیون رابطورجدی دنبال می کردند حمید را می شناختند .

باید بگویم حمید شخصیت "خشایارمستوفی "را ازپدرخدابیامرزش وام گرفته بود .چراکه ما ازانجاکه با انها همسایه بودیم ورفت وآمد می کردیم بارفتاروسکنات پدرش آشناشدیم و بعدکه سریال زیرآسمان شهرساخته شد برایمان عجیب بود که حمید با استعداد شگفت انگیزش اینطورتوانسته شخصیت پدرش را باسازی کند .پدرحمید شخصیت جالبی داشت وکارهایش بامزه بود .

فی المثل یک روزخانواده انها به منزل یکی ازدخترانشان درکرج رفته بودند وپیرمرد تنها بود .شب که می شود برق خانه شان اتصالی می کند وقطع می شود .پیرمرد وقتی می اید توی حیاط می بیند همه واحدها برق دارند وفقط برق خانه انها قطع است .برای اینکه دیگران به داد اوبرسند .می رود سراغ جعبه کنتور وباشل کردن فیوزکنتورها برق همه واحدها را قطع می کند تاهمسایگان به داخل حیاط بیایند وبه داد او بشتابند .ما به اتفاق بقیه همسایه ها برق خانه هایمان را وصل می کنیم وبرای اینکه برق مان دوباره قطع نشود دست به دامن اداره برق می شویم تابیایندبرق منزل انهارا وصل کنند ولی آنشب ازدست پیرمرد وزبل بازی هایش خیلی خندیدیم .واما خاطره دیگر دررابطه با یکی ازخواهران حمید است .اخرین دختر خانواده لولایی نامش "افسانه "بود که افسانه خانم هم مانند دیگراعضای خانواده شان دختر خوب وبا محبتی بود .افسانه یکی دوسال بود ازدواج کرده بود ودرآنزمان که خانه پدری شان روبروما قرار داشت خداوند یک دوقلو به اوداده بود که بسیارخوشگل وبامزه بودند .ازاین دوقلوها یکی پسربود ویکی دختر .که اسم پسررا "علی "گذاشتند واسم دختر را "عاطفه ".

علی وعاطفه وقتی چهار-پنج ماهه می شوند مادرشان انها را به خانه پدری شان در روبرو ما می آورد .مادر حمیدلولایی که نامش "زیورخانم "بود خانمم راصدا می زند تابرود آنجا نوه هایش را ببیند .خانمم وقتی انهارا می بیند ازخوشگلی وبامزه گی انها متحیر می شود و وازانجا که می دانست من خیلی بچه دوست هستم وبه نوزدان علاقه وافری دارم ازافسانه خانم اجازه میخواهد تا بچه هارا نزد من بیاورد وبمن نشان دهد .

خانمم انها را به خانه مان آورده مرا ازخواب بیدارمی کند ومی گوید :حسین !بلندشو ببین چی برات اوردم .وقتی چشم می گشایم چشمم به این دونوزاد می افتد از خوشگلی وبامزه بودن انها به حیرت می افتم وهردورا دربغل می گیرم .انقدربه این دوبچه مخصوصا "علی "علاقه پیدا می کنم که انئازه ندارد .ازاینرو مادرشان "افسانه خانم " که پی به علاقه ما به این دوقلوهای زیبا می برد هروقت به خانه مادرش می اید با لطف ومحبت علی وعاطفه را دراختیار ما قرار میدهد .

من همیشه یکی از این دورا بغل می کردم وبه خیابا ن می بردم و انهارا می گرداندم .بخاطر همین علی بشدت بمن علاقه پیدا کرده بود "علی "انقدرکودک باهوشی بود که وقتی درگوشش نجواهای نازگونه می خواندم متوجه می شد ودرحالیکه دربغلم قرار داشت برمی گشت توی صورت من نگاه می کرد ومی خندید .

خانمم که به علاقه من پی برده بود هرموقع می امد خانه ومی دید علی وعاطفه درخانه مادربزرگشان هستند بامن تماس میگرفت ومن برای دیدن بچه ها بیقراری می کردم بطوریکه مرخصی ساعتی می گرفتم تاخودم راازمحل کار به بچه ها برسانم .

وقتی هم می امدم خانه روم نمی شد درخانه انها رابزنم وعلی وعاطفه را بگیرم .ازخانمم میخواستم برود انهارابگیردو به خانه مابیاورد. خانمم برای گرفتن انها ازمن حق حساب میخواست .و شرط می کرد درصورتی می رود بچه ها را بگیرد که من بهش قول بدهم که فلان چیز یا فلان لباس را برایش بخرم ومن قبول می کردم وگاهی هم بشوخی برای رفتن وآوردن بچه ها تقاضای وجه نقد می کرد !!!

این دو نوزاد نازنین هم بخاطر ابرازعلاقه ما به تدریج علاقمند شدند .یادم هست یکوزعلی بغل من بود وقتی مادرش میخواست بگیرد نمی رفت واین کاراو مادرشان واعضای خانواده لولایی را به خنده می انداخت . پدرومادر این دو هم انقدر ادمهای بامحبت وقدردانی بودند که وقتی پدرومادرشان ازانجا بلندشدند وبه خانه دیگری رفتند انها مارا فراموش نکرده وهرسال بمناسبت روزپدرعلی وعاطفه را نزد ما می آوردند.

خاطره جالب دیگری که از انها بیاد دارم این است که درهمان ایامی که انها انجا بودند خانمم با چندتن ازهمکارانش عازم مشهد می شود وخواهرزاده هایم آزاده وسمیه برای اینکه من تنها نباشم به خانه مان امدند .

فرداصبح که من عازم محل کاربودم خواهرزاده هایم نیز همراه بامن براه افتادند تابه خانه شان بروند .وقتی به کوچه رسیدیم دیدیم زیورخانم (مادرحمیدلولایی )ازخریدبرگشته ودارد به سمت خانه می اید زیورخانم تا بمارسید بعداز احوالپرسی وصبح بخیر ناگهان زد زیرگریه .!من بسیارشگفت زده شدم وتعجبم کردم که چرا زیورخانم بادیدن ما به گریه افتاد .بعدا که علت گریه این زن پاکدل و باصفا را فهمیدم آنقدرخندیدم که حد نداشت .

جریان ازاینقرار بود که زیور خانم وقتی مرا با خواهرزاده هایم می بیند متوجه نمی شود انها خواهرزاده های من هستند پیش خودش فکرمی کند من از نبودن خانمم سوءاستفاده کردم ودرغیاب او خانم های دیگری را به خانه آوردم وخلاف کرده ام وازانجا که زیورخانم همسرم را خیلی دوست داشت ازاینکه فکرمی کرد من به همسرم خیانت کرده ام زده بود زیر گریه .

ازحمید وخانواده محترمش خاطرات زیادی دارم ولی میترسم انها از نقل این خاطرات راضی نباشند ازاینرو ضمن پاسداشت یاد انها به ذکرهمین یکی دوخاطره اکتفا می کنم .البته ماتادوسال پیش به نزد زیورخانم می رفتیم واحوالی ازایشان وبچه هایشان می پرسیدیم ولی متاسفانه شدت گرفتاری ها دراین دوسال اجازه نداد سری به انها بزنیم .آرزو دارم این خانواده محبوب ومهربان بویژه برادر محترم حمید "خسرو "که ادم سختی کشیده وبامحبتی بود هرکجا هستند بسلامت باشند .

 



تاريخ : دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ | 23:54 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 1۱3)

 

 

من همیشه شریک بازنده ها بودم

 

 

در اوایل دهه هفتاد اختلاف بین همسرم ومادرم (عروس ومادرشوهر )عمیق وبحرانی می شود .بطوری که من مجبورشدم خانه خودم را اجاره داده ودرمحل دیگری سکونت یابم .ازانجا که درایام زمستان بود وخانه کم گیر می امد یا متناسب بابودجه مانبود دریک خانه زیرهمکف شبیه به زیر زمین که درمجاورت پارکینگ صاحبخانه قرارداشت ماوا گزیدیم.صاحبخانه آدم بدی نبود ولی ما طی سکونت درانجا بامشکلات عدیده ای روبرو بودیم مثلا پسرش هرموقع با بی .ام .و خود می امد توی پارکینگ هم صدای اگزوزآن مارا اذیت می کرد وهم دود حاصله از آن .

صاحبخانه همشهری ماازکار درآمد وخیاطی بود که مغازه اش بابحران روبرو شده بود وبا پسرش بخاطر این وضعیت مغازه شان دعوا داشتند وپسرش رو به پدر دائما می گفت :بابا ،همه چیز رو گردن من ننداز .اگرمغازه به این روز افتاده بخاطر سوء مدیریت شماست .!!!

ازانجا که من درخانه پدری کلی کتاب ومجله داشتم نمی توانستم انها را به خانه جدید انتقال دهم انها را که حدود بیست کارتن می شد درزیرزمین خانه پدری گذاشتم .ازاینرو هرشب دلم برای کتابهایم تنگ می شد .

مدتی درانجا زندگی کردیم تااینکه دیدیم شب ها که میخواهیم بخوابیم صدای جویده شدن چوب می آید .ما تصورمان این بود که این سروصداها بخاطر پوسیدگی درهای چوبی اطاق است تا اینکه یک شب همسرم مرا ازخواب بیدارکرد وترسان ولرزان می گفت خونه موش داره بیا ببین .

باچشمان خواب الود وپف کرده ازجایم برخاستم وبه اطاق عقبی آمدم ودرکمال حیرت دیدم موش کوچک خاکستری رنگی ازگوشه سمت راست میزآرایش همسرم بالا می اید واز سمت چپ پایین می اید وانگار که سوار چرخ وفلک شده باشد مرتب این کار را تکرار می کند ودرانوقت شب بازیگوشی می کند .ماجزتماشاکردن چاره ای نداشتیم وبهت زده به شیطنت های این موش کوچک نگاه می کردیم .

فردای آنروز به نزد صاحبخانه رفتم و گفتم خانه شما موش دارد لطفا حساب مارا تسویه کنید تابرویم .صاحبخانه گفت :امکان ندارد چطورتاحالا خونه ما موش نداشت حالا دارد .گفتم وقتی موش مربوطه آمد شماراخبردار می کنیم تازحمت کشیده  موش را بگیرید .زنش هم گفت هرموقع موش آمد ماروصداکنید ما باجاروبرقی موش را بگیریم !!!

چندروزبعد سرو کله این حیوان موذی پیداشد وما انها را باخبرساختیم ،زنش هم خودش را به جاروبرقی مسلح کرد وامد پایین تا بتواند به کمک آن موش را بگیرد که موفق نشد .دراین میان فشارهای ما برای گرفتن پولمان وترک محل سکونت بیشتر گردید . صبح روزی که بعدازظهر آن ماقراربود پول پیش پرداخت را گرفته وانجا را تخلیه کنیم دیدیم از خانه صاحبخانه صدای جیغ وداد می اید و دخترهایش وحشت زده جیغ می کشند که وقتی رفتیم بالا دیدیم موش به کمد رختخواب آنها نفوذ پیداکرده وانها ازترس موش همه لحاف ودشک هارا توی حیاط پرتاب می کنند !!!اوضاع خیلی خنده داری بود .

بهرحال عصرکه رفتیم خانه انها نشستیم تا تسویه حساب نماییم صاحبخانه برای اینکه کم نیاورد گفت :موش که ترس نداره .مردم تو خونه هاشان با مار وافعی زندگی می کنند

این حرف او واکنش خانمش را به همراه داشت که روبه اوگفت :ادم بی خیال وبی مسوولیتی که توباشی همین روزها سروکله مار وافعی هم دراینجا پیدا می شود .

بهرحال انجا را ترک کرده در طبقه چهارم یک اپارتمان دیگر که متعق به یک دانشجوی شهرستانی رشته حقوق بود واین خانه را به بهای نازلی خریده بود سکونت یافتیم .ازانجا که همسرم حاضرنبود به خانه پدری بازگردد ومستاجرخانه ماهم میخواست ازخانه مان بلند شود من دریک شرایط بحرانی بخاطر اینکه زودتر پول مستاجرخانه مان را بدهم مجبورشدم خانه را باقیمت نازل (سه میلیون تومان ) بفروشم . من پول خانه را درسپرده ای دربانک گذاشتم تا بتوانم ازسود برخوردارشده ومانع ازآن گردم که بخاطر کاهش روزانه ارزش پول متضرر شوم .ولی چشمانتان روزبد نبیند .ناگهان دریک چشم به هم زدنی قیمت مسکن دو-سه برابر شد وهمه ادمها بخاطر سودسرشاری که از مسکن می بردند شروع به ساختمان سازی نمودند .ان زمان ازهمه اقشار گرفته از بقال وچغال تا کارمند ومعلم و ...به بسازوبفروشی روی آوردند .وازانجا که تجربه ای نداشتند وفقط دنبال سودجویی بودند کم دوام ترین و بی کیفیت ترین ولرزان ترین ساختمان ها را دراین دوران ساختند .

دلیل رشد قیمت مسکن درآن زمان اقدام نامعقول دولت وقت بود .این تورم بالا دربخش مسکن اعتراض گروههای اجتماعی را دربر داشت تا اینکه یک روز اقای آقامحمدخان وزیراقتصاد دولت آقای هاشمی رفسنجانی گفت :ما سیصدوپنجاه هزار میلیارد سرمایه سرگردان درجامعه داریم که این سرمایه به هرکجا برود ایجاد مشکل می کند گاهی به سمت بازارخودرو می رود وباعث افزایش قیمت خودرو می شود .گاهی به سوی طلا وسکه می رود وان بخش را دچار بحران می کند .ما برای اینکه این سرمایه هاراجذب بخش مسکن کنیم قیمت مسکن رابالا بردیم تا این سرمایه های سرگردان جذب بخش مسکن شد .

نتیجه این وضعیت صدمه خوردن قشراجاره نشین وغیره گردید ومن هم ازبستر این ماجرا آسیب سختی خوردم وضرری کردم که هیچگاه جبران نشد چرا که خانه هشتادمتری خودم درخانه پدری را سه میلیون تومان فروختم و با گرفتن دومیلیون تومن وام از بانک یک خانه پنجاه متری را پنج میایون تومان خریدم !!!!

انهم ازبسازبفروش بی وجدانی که بذترین وبی کیفیت ترین مصالح ساختمانی را در ساختن خانه بکار برده بود تا باحداقل هزینه حداکثر سود را ببرد .

بدین ترتیب دراین دعوای خانوادگی نه همسرم متضررشد نه مادرم .بازنده این دعوا من بودم که خانه هشتادمتری ام ازدست رفت وبادومیلیون تومن پول اضافه  یک آپارتمان پنجاه متری گرفتم !!!طبیعی است که درتحولات اقتصادی یا اجتماعی که درجامعه رخ میدهد عده ای بهره ببرند وعده ای متضرر شوند .ولی من از زمانی که چشم به دنیا گشودم درقمارزندگی همیشه شریک بازنده ها بودم .

آن زمان که یکی ازهمکاران این ماجرا را از من شنید گفت :بابا تودیگه کی هستی ؟یک سورزدی به ملانصرالدین .تو دست اون رو از پشت بسته .خونه هشتادمتری خودت را فروختی ،انوقت با دومیلیون پول اضافه یک خونه پنجاه متری خریدی . بعد درادامه افزود :ملانصرالدین یک ریال می گرفت سگ اخته می کرد .ده ریال می داد میرفت حموم تا ازنجاست سگ پاک شود .توبا این کارت روی ملانصرالدین را کم کردی !

 

مطلب "زمادرهمه مرگ را زاده ایم" را می توانید در اینجابخوانید

 



تاريخ : شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ | 23:30 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 1۱۲)

 

 

 

فروپاشی اخلاقی نتیجه توسعه نامتوازن وهجوم سرمایه داری

 

 

همانطور که دربخش های پیشین گفتم بدنبال پایان جنگ واجرای سیاست تعدیل اقتصادی بجزعده ای خاص وگروه اندکی از مردم بسیاری ازافراد طبقه متوسط ومحروم جامعه،زیرفشارهای سنگین وکمرشکن ناشی از گرانی وتورم وبی ارزش شدن پول ملی کمرخم کردند.ازاینرو اکثرکارمندان وکارگران برای اداره امورزندگی به شغل های دوم وسوم روی آوردند وبسیاری از جوانان نیز برای کار وپس انداز راهی کشورهای خاوردور بویژه ژاپن گردیدند .

جامعه بخاطر مناسبات ناعادلانه اقتصادی چنان ساختاری یافت که گویا قانون جنگل برآن حکمفرماشد وقوی ترها ضعیف هارا می بلعیدند .برای تداوم زندگی درچنین جامعه ای یاباید قربانی می کردی یا قربانی می شدی .

بسیاری از ارزش های اخلاقی تضعیف گردید و پول تنها معیار ارزشها قرار گرفت وارزش ومنزلت افراد نه براساس خصلت های ارزشی وانسانی بلکه براساس میزان داریی هایشان  محاسبه می شد ومسابقه ای درگرفته بود که هرکس می کوشید کلاه دیگری را برباید .ازاینرو محاکم قضایی انباشته از پرونده های قضایی که با تخلفات اقتصادی مرتبط بودند گشت .درواقع دهه هفتاد وبعداز آۀن دهه مردانی بود که زیرفشارهای زندگی زانو زدند .

دولتمردان یا وضعیت مردم را درک نمی کردند یا اینکه نشانه های اشتباه می دادند فی المثل اقای علیمحم دبشارتی وزیرکشور آن دوران طی سخنانی در یکی ازشهرها گفته بود :مردم ازگرانی ناراحت نیستند از بدحجابی خانمها ناراحتند !!!!

دراین میان ماهم بعنوان بخشی ازمردم این جامعه ازآسیب های سیاست های ناصواب اقتصادی  درامان نبودیم وبااینکه هردوی ما کارمند بودیم وفرزندی هم نداشتیم باز درامدمان بزورکفاف مخارج مان را می داد .

البته من از کار دومم که روزنامه نگاری بود درامد چندانی نداشتم وتنها بعنوان یک دلمشغولی به آن می نگریستم واز بخت بد دریک مجله سینمایی می نوشتم که مدیرمسوول آن بدلایلی که گفتم یا حق التحریر بچه ها را نمی داد وهم اگرمی داد مبلغ آن بسیارناچپیز بود .

این مدیرمسوول برای اینکه ما خبر رفتارهای غلطش را درجاهای دیگربازتاب ندهیم مارا مجبورکرده بود فقط درمجله او مطلب بنویسیم ومی گفت اگرقراراست جای دیگری مطلب بنویسید اینجا حق ندارید فعالیت کنید .البته او حفظ اسرار را دلیل این سخت گیری خود قلمداد می کرد ولی برای همه روشن بود او نمی خواست رفتار وسکناتش درجاهای دیگر انعکاس یابد .

من اگر دربانک دچار سختی وفشاربودم دلم خوش بودبا حضور درمحافل فرهنگی ومطبوعاتی  خستگی تلاش های طاقت فرسا را دربانک ازخودم دور می سازم غافل ازاینکه در محیط های فرهنگی هم با ادم هایی همچون همین مدیر مسوول سرکارداشتیم .

بقول شریعتی وقتی بینش جامعه ای مبتذل باشد باسواد وبی سواد و روشنفکر وغیر روشنفکر فرق نمی کند .

راست می گفت شریعتی درچنین جامعه ای همه سر وته یک کرباسند 

.درابتدای بحث صحبت از فروپاشی اخلاق کردم وبرای بسط آن لازم میدانم دراینجا خاطره ای تعریف کنم .

یکروز در دفترمجله باتفاق همکاران ومدیرمسوول جلسه ای گذاشته بودیم تا درمورد سیاست گذاری های آینده  مجله صحبت کنیم .نظرات مختلفی ابراز می شد تا اینکه صحبت از این شد که نیروهای جدیدی برای مجله بیاوریم .بچه ها از افراد مختلفی نام بردند تا اینکه من هم از یک منتقد سینمایی معروف نام بردم وضمن اینکه خواستار دعوت از اوشدم گفتم نویسنده باسوادی است ولی یک خرده قالتاق است .من کلمه قالتاق را برای ان نویسنده به این دلیل بکاربردم که به مدیرمسوول مان هشدارداده باشم که اگراورادعوت به همکاری کند نمی تواند براحتی پول وحق التحریر اورا بالا بکشد .وقتی حرفم تمام شد مدیرمسوول واکنشی ازخود نشان داد که هرموقع یاد آن می افتم نمی توانم آن را هضم وحلاجی کنم .او رو بمن گفت :آقای آسایش !توباگفتن قالتاق به اون درواقع بمن توهین کردی .گفتم :چرا ؟

گفت :چون تو مرا دست کم گرفته ای .فراموش نکن درعالم مطبوعات ازمن قالتاق تر وعوضی تر و زرنگ تر و موذی ترنیست واگرکسی شخص دیگری را ازمن عوضی تر بداند درواقع بمن تهمت زده استومرادست کم گرفته است!!!

معمولا همیشه رسم براین بود ادمهایی که خصلت های منفی دارند این خصلت ها را پنهان می کنند .من نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که این آقا قالتاق بودن وموذی بودن وعوضی بودن را برای خود افتخار می دانست .

بهرحال بحث ما ادامه پیدا کرد تا به مسائل روزرسید .دیدم او با انکه ادم چندان سرمایه داری نیست ولی طرفدار سرمایه دارها وتکنو کرات ها است .

مثلا وقتی بحث به دوران جنگ ونخست وزیری میرحسین موسوی رسید او زبان به دشنام موسوی گشود .اواز موسوی انتقادکرد که بخاطر اینکه شیرخشک وپوشاک بچه را ارزان دراختیار مردم قرار میداده مردم را به بچه دارشدن تشویق می کرده است !!!وهمین ارائه شیرخشک و پوشک بچه ارزان باعث شد مردم پشت سرهم بچه دارشوند وجمعیت ایران ناگهان رشد تصاعدی کند .این استدلال او واقعا برایم احمقانه وخنده دار بود .خیلی مسخره است که کسی به صرف اینکه پوشک بچه وشیرخشک ارزان باشد هوس بچه دارشدن نماید وبه تعداد افراد خانواده اش بیفزاید .با استدلال های غیرمنطقی او ترجیع دادم سکوت کنم واومتکلم وحده باشد ومن فقط گوش کنم .

درحالیکه همه می دانند علت اینکه بعدازانقلاب یعنی نخستین سالهای بعدازانقلاب مردم سعی کردند مرتب بچه دارشوند وبه اهل واولاد خود بیفزایند این بود که آن موقع امکانات دولتی مانند زمین ارزان قیمت .خانه ارزان قیمت وبسیاری مزایای دولتی دیگر دراختیار خانواده های پرجمعیت قرار می گرفت وازسوی دیگر برخی از مذهبیون دست اندرکار وروحانیون مردم را تشویق می کردند تا انجا که برایشان مقدوراست بچه دارشوند تا روزقیامت حضرت محمد (ص) برفزونی امتش نزد ملت های دیگر افتخار کند .!!!

در دایره ادارت نیز ضمن انکه بیشترین پاداش و مزایا به مدیران داده می شد بیشترین فشارها روی کارمندان بود .البته همانطورکه قبلا گفتم بسیاری از مدیران تحت یک مکانیسم معقول وسازنده مدیرنشده بودند بلکه به مدد پول وپارتی و اعمال نفوذ ورانت خواری به مناصب ومسندها تکیه زده بودند وازانجا که ادمهای باتدبیری نبودند بیشترین مشکلات را برای مردم وجامعه همین مدیران میانی بوجود می آوردند واز انجا که هیچ چیز درچنته نداشتند سعی می کردند با ریاکاری ومذهبی نمایی خود را در دل بالاتری ها جانمایند .ازاینرو بعضی مواقع این ریاکاری مذهبی انها بشکل ناشیانه ای ابراز می شد واسباب خنده و مسرت دیگران می شد .دوسال پیش یکی از همکاران که آن موقع رییس ما بود تعریف می کردکه روزی مدیران ادارات و سرپرستی های بانک را درجلسه ای گرد آورده بودند تا به نقطه نظرات وپیشنهادهای انها پیرامون بهبود وضعیت سازمان گوش فرادهند .هرمدیری حرفی زد وپیشنهادی ارائه داد یک بنده خدایی که تازه مدیر شده بود وسواد مدیریتی نداشت برای اینکه ازقافله عقب نماند سعی کرد او هم چیزی بگوید .

ازاینرو روبه رییس جلسه کرد وگفت :آقای ...لطفا بخشنامه کنید وبگوئید دخترانی  که جدیدا به استخدام بانک درآمده اند یا شلوار نپوشند ویاشلوارهای خود را دربیاورند !!!

این گفته او باخنده وتعجب حضار روبرو شد .بعدا کاشف به عمل آمد که آن بنده خدا میخواست بگوید به دختران جدیدالاستخدام بگوئید شلوارلی یا شلوار جین نپوشند دستپاچه شد وگفته بود به دخترها بگوئید توی محل کار شلوارهایشان را دربیاورند .

ان رییس ما تعریف کرد گفت زمانی که این بنده خدا این حرف را زد یکی از حضاربشوخی گفت :آقای فلان !اگربگوییم دخترها درمحل کار شلوارهایشان را دربیاورند دیگر هیچ مردی بعداز پایان ساعات اداری سازمان را ترک نخواهد کرد و بخاطر این دختران درسازمان ماندگارخواهند شد و مامجبوربه پرداخت اضافه کاری های بیست وچهارساعته خواهیم شد!.

خب حالا باوجود چنین افراد نابلد و ناکارامدی که برپست های میانی تکیه زده بودند خود حدیث مفصل بخوانید ازاین مجمل .

 

برای خواندن وبلاگ ازشریعتی بیاموزیمکلیک کنید

برای خواندن خدایامرادریاب کلیک کنید

 



تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ | 23:0 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

عیدسعیدفطر برهمه دوستان وبازدیدکنندگان این وبلاگ مبارک باد

 

توضیح :باعرض پوزش ازخوانندگان محترم بعلت کسالت اینجانب دراپدیت کردن وبلاگ تاخیرایجادشدکه ازاین بابت عذرمیخواهم



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ | 15:17 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 111)

 

 

استخدام رسمی به شرط نماز ریاکارانه !

 

 

...وقتی وارد گزینش شدم وماجرا را گفتم مردسالمندی بنام د-آ که بسیار پیرتراز سنش نشان می داد ازمن خواست روی صندلی بنشینم .روی صندلی مقابل او قرار گرفتم وچشم به او دوختم .مدتی درسکوت همدگررا تماشاکردیم تااینکه من به زبان آمدم وگفتم :

-حاج آقا نگفتید برای چه حکم من تغییر کرد وتبدیل به کارمند قراردادی شدم .

دستی به محاسن سفیدش کشید وگفت :

-         آقای آسایش .واقعیت این است که ما شما را درنمازخانه وبهنگام نماز جماعت نمی بینیم؟!!!!

گفتم :ولی من نمازمیخوانم .توی قسمت هم میخوانم .ما وقت نهار به زور ازدست رییس مان خلاص می شویم .چطورمی توانیم بیاییم برای نماز

گفت :شما بیایید برای نماز .ما بارییس تان صحبت می کنیم تا باشما کاری نداشته باشد .

گفتم :یعنی شما فکر می کنیدمن نماز نمی خوانم .تمام بچه های قسمت می دانند من نمازمی خوانم

باعتاب گفت :بله .میدانیم نماز می خوانید .اگر نماز نمی خواندید که تارک الصلوه حساب می شدید وما شمارا اخراج می کردیم

گفتم :خب پس شما نماز ریاکارانه رو دوست دارید .شما میخواهید من آستین هایم را جلوی چشم شما بزنم بالا وبیایم داد بزنم بگویم آی جماعت ببینید من دارم نماز می خوانم .این که نماز ریاکارانه است

بانفهمی تمام گفت :شما که بچه مسلمان هستید چرا این حرف را می زنید . اسلام مارا مکلف کرده به ریا!!! .مگر نمی بینید موقع اذان ظهر بسیاری ازجوانها سر چهرراه ها می ایستند واذان می گویند .ما تکلیف شرعی مان این است که ریا کنیم !!!!!

گفتم :خب اگر مشکل شما نخواندن نماز درنمازخانه است ازاین به بعد درنمازخانه نماز می خوانم .دیگه مشکل شما چیه ؟

گفت :درضمن مشکل شما اینه که توی اداره سیگار می کشید

گفتم :مگر سیگارکشیدن جرم هست ؟

گفت :جرم نیست زمینه ساز جرم هست

گفتم :چطور ؟

گفت :وقتی تو مثل آرتیست ها سیگار میگذاری گوشه لبت ومیکشی .اون دختره هم که تواداره کارمیکنه بخودش جرئت میده مقنعه اش رو ببره کنار تر وکاکلش رو بندازه بیرون (هرچی فکر کردم نتوانستم بین سیگارکشیدن خودم وکاکل بیرون انداختن آن دختر فرضی رابطه ای ایجاد کنم )

این بود که باعصبانیت ازجابرخاستم وگفتم اگر شما این حکم را عادلانه اجرا کردید که خداخیرتون بده وگرنه انشاالله خدا جزاتون رو بده .

مردسالمند گفت :التماس دعا (یعنی بروبیرون )

ومردمیانسالی که بغل دستش بود پشت سرمن امد وگفت :گمشوبیرون!!! .میخواستم عکس العمل نشان دهم دیدم کار بدتر می شود .این بود که واخورده ومغموم به محل کار بازگشتم .

اینها با این کارشان غرور مرا دریک جمع هفتاد نفره شکستند بطوری که هفته ها وماهها گذشت و حکم رسمی شدن بسیاری ازکسانی که مدتها بعدازمن استخدام شدند آمد ولی حکم ما نیامد .ازانجا بود که این احساس تحقیر منشاءبروزبسیاری ازبیماری های جسمی وروانی درمن گردید .سردردهای شدیدی می گرفتم که برای رهایی از آن گاهی سرم رابه دیوار می زدم بطوری کهگاهی سرم میشکست ویابا نوک پیچ گوشتی انقدربه سرم صربه می زدم که درد حاصله ازآن باعث شود درد میگرنی وعصبی کمرنگ شود ودرانجا بود که پایه بسیاری ازبیماری های روان –تنی دروجود من بنیان نهاده شد.وقت دراوج سردرد یاد رفتاری که با من کرده بودند می افتادم وغرورلگدمال شده ام را می دیدم بغض ام را می ترکاندم وباتمام وجودگریه می کردم .هیچگاه رازگریه ام را به همسرم نمی گفتم واوهم فکر می کرد ازشدت درد میگرن است که گریه میکنم !!! .چون درطول روز دوبار غرورمن می شکست یکی زمانی که برای خواندن نماز به نمازخانه می رفتم وخودم را درمعرض دید اقایان قرار می دادم تا ببینندماداریم نمازمیخوانیم !!! یکی هم زمانی که حکم بچه هایی که بعداز من استخدام شدند، می امد .

البته من وقتی به نمازخانه می رفتم می دانستم این نمازی که میخوانم برای خدا نیست برای استخدام است این بود که کمترین حضورقلبی را داشتم .وبه همین خاطر وقتی می امدم خانه جداگانه نماز ظهر وعصر را به صورت قضا می خواندم .وازاینکه مجبوربودم دراداره نمازریاکارانه بخوانم درخانه سرنماز ازخدا پوزش می طلبیدم .

بهرحال روزبه روز فشارهای عصبی من بیشترشد و این رفتاری که بامن شد بیش ازپیش بر جسم وجان من اثرمخرب گذاشت .بلاخره دل اقایان سوخت وحکم رسمی من آمد ولی وقتی دیدم چه بهایی بابت آن پرداختم اصلا شادی به دلم راه نیافت ولبخند بر لبانم ننشست .خب حالا میخواهم شماراببرم به سالهای جلوتر واتفاقات جالبی که بعداز این ماجرا افتاد .

بلاخره حکم ما آمد و ما به کارادامه دادیم تا اینکه چندسال بعد باخانمم برای خرید مانتو به یک مغازه پوشاک فروشی رفتیم .اتفاقا شب عید وشب تحویل سال نو بود .من پشت اطاق "پرو " ایستاده بودم ومانتوها را باخانمم ردو بدل می کردیم تا مانتوی مناسب را انتخاب کند تااینکه دیدم همان کارمند میانسال گزینش که انروزبمن گفت گمشو بیرون با زن ودخترش برای خرید وارد آن مغازه شدند .نگاهی به زن ودخترش انداختم بدترین نوع ارایش ممکن وزننده ترین لباس را برتن داشتند خود آن مرد وقتی دید من متوجه موضوع شدم جاخورد .درهمان مغازه به سمت مرد میانسال راه اقتادم که بگویم شما که برای مردم تعیین تکلیف می کنید که چطور بپوشند وچطوربگردند پس چرا زن وبچه ات با این وضع زننده می ایند بیرون .همانطور که با صورت غضبناک به سمت او می رفتم او فکر کرد من به قصد دعوا وبرخورد فیزیکی دارم به سوی او می روم این بود که زن وبچه اش را گذاشت وبه سمت بیرون مغازه پابفرار گذاشت .من هم بدنبال اودویدم ولی جوانمردانه ندانستم اورا جلوی زن وبچه اش تحقیرکنم این بود که ایستادم .جالب اینجاست زمانی که من بطرف او دویدم یک مانتو دستم بود صاحب مغازه هم خیال کرد من ان مانتو را گرفته ودارم به قصدسرقت درمی روم واوهم بدنبال من دوید .وقتی دید من ایستادم گفت :میخواستی مانتو رو کجاببری

گفتم :بروبابا دلت خوشه .زن من توی اطاق "پرو "هست .من قصدفرار وربودن مانتوی شما را نداشتم .بعد اورا به کناری گشودم وماجرا را برایش شرح دادم .وقتی همکارخانم او ازفروشنده لباس پرسید جریان چی بود .اوهم باخنده برگشت به همکارش گفت :هیچی !یک اختلاف اداری بود .بهرحال دراین فاصله آن آقای میانسال برمی گردد وزن وبچه اش را می برد .

با آقای سالمند هم که مرا به محاکمه کشید چندماه پیش برخورد داشتم وازانجا که می گویند کوه به کوه نمیرسه ادم به ادم میرسه .

من درشعبه خودمان مشغول تنظیم پرونده های وام ازدواج بودم تا اینکه دیدم این اقاکه حالا سالها بودازبانک بازنشسته شده بود داخل امد .رییس شعبه مان به احترام اوبرخاست و وقتی دید میخواهد برای یکی از اشنایانش وام ازدواج بگیرد اورا به سمت من راهنمایی کرد .این اقا گویا رفتار اون روزش یادش رفته بود یا اینکه بعدازسالها مرا نمی شناخت امد جلو ووقتی دید من نسبت به او بی اعتنا هستم سلام کرد وگفت من فلانی هستم همکارسابق شمادرفلان جا .بازهم من اصلا سرم رابلند نکردم تا به قیافه اونگاه کنم . همانطورکه سربه پایین داشتم می گفتم چه مدارکی لازم است وغیره .ان آقا بمن گفت :من خودم کارمند بازنشسته بانک هستم می شود ضامن شوم .گفتم :نخیر شما نمی توانید ضامن شوید.

گفت :بابا اینقدرسخت نگیرید.!!!

این را که گفت خنده ام گرفت . میخواستم سربلندکنم ودرصورتش نگاه کنم وبگویم اقای فلان ما به اشنایان شما وام نمی دهیم چون شمارا درنمازخانه زیارت نمی کنیم!!! تاشاید یاد بلایی که پانزده سال قبل سرمن آورده بود بیفتد ولی بازصبوری کردم ونسبت به او فقط بی اعتنایی به خرج دادم .تااینکه رفتند .

رییس شعبه مان که می دید من دربرخورد بامردم ومشتریان وبخصوص همکاران باروی گشاده برخورد می کنم از بی اعتنایی های من به این همکار بازنشسته متعجب شد و مراخواست وعلت را ازمن جویا شد .

وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم ابتدا ناراحت شد وبعد گفت :ولی بنظرمن اگر تحویلش می گرفتی وبیشتر محبتش می کردی وبعد خودت را معرفی می کردی .آنوقت خیلی خیلی بیشتر وتاثیرگذارترشرمنده می شد .

گفتم :نه آقای رییس .یک عمرنسبت به همه گذشت کردیم نتیجه برعکس دیدیم بجای اینکه شرمنده شوند پرروتر وطلبکارترشدند .فکر کردند وظیفه ما گذشت کردن است واصلا خدا مارا خلق کرده برای گذشت کردن ونادیده گرفتن .مدتهاست باخودم عهدکردم دیگر کسی را که بمن جفا کرد نبخشم .اتفاقا الان که به او بی اعتنایی کردم به لحاظ روحی سبک ترشدم . برای همین احساس می کنم برخلاف باوررایج گاهی مواقع "لذتی که درانتقام است درعفو نیست "

البته انروزچنین گفتم ولی متاسفم که هیچگاه نتوانستم روحیه بیرحمانه ای را برخودم حاکم کنم وهمواره همه کسانی را که بامن جفا و نامردی نمودند بخشیده ام بعضی مواقع ازگذشت خود احساس راحتی نمودم و بعضی مواقع هم احساس ندامت وباخود می گفتم فلانی باچنین کارش یک عمر سوهان روح من بود چراباید اورا ببخشم .

بهرحال نظرشماچیست با رفتارمن موافق هستید یا با توصیه ای که رییس ما بمن کرد .فکرمی کردید ادمی همچون اوباگذشت من احساس شرمندگی می کرد !!!

 



تاريخ : دوشنبه نهم شهریور ۱۳۸۸ | 22:1 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 110 )

 

 

دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز!

 

ضرب المثل های هرملتی در واقع جزو میراث فرهنگی وادبیات فولکوریک آن ملت محسوب می شود ونمایانگر اندوخته های تجربی آن ملت در طول تاریخ است ولی همچنان که گذشت زمانه شرایط را تغییر می دهد ادمها را عوض می کند برخی از ضرب المثل ها نیز از محتوای خود تهی می گردند و این واقعیت را نمودار می سازد که دربرخورد با پدیده ها چندان نمی توان به نسخه های گذشتگان اکتفا کرد بلکه باید به تناسب وضعیت و موقعیتی که به آن دچار می شویم رفتار و واکنش مناسب را بروز داد .

بگذارید یک مثال برایتان بیاورم .یک شعری درادبیات ما است که جزو ضرب المثل های ماشده است .سراینده این شعر می گوید :

نردبان این جهان ما و منیست

عاقبت این نردبان افتادنیست

لاجرم انکس که بالاتر نشست .

استخوانش سخت تر خواهد شکست .

این ضرب المثل میخواهد بگوید هرکس مقام وجایگاه بالاتری بیابد دربرابر تندباد حوادث وضعیت شکننده تری نسبت به دیگران دارد ودرقیاس با پایین ترها بدتر ضربه خواهد دید وخسارت بیشتری متحمل خواهد شد .

من اصلا این ضرب المثل ها را باور ندارم .چرا که وقتی تاریخ معاصر را ملاحظه می کنی می بینی در تندباد حوادث وبلایا اتفاقا آنهایی که پست ومقام ومنزلتی داشتند حاشیه امن تری دارند ولی آنهایی که از پشتوانه قدرت برخوردار نیستند ودر پایین ترقرار دارند صدمات بیشتری خواهند دید .به جریانات بعداز انقلاب خودمان نگاه کند دربحران ها وآشوب های سیاسی همیشه سران وبالا دستی ها درحاشیه امن قرار داشتند ومردمی که هیچ پشتوانه وعقبه ای نداشتند بیشترلطمه دیده وهزینه پرداخته اند .

اگر سیاستمداری دستگیر شود تمام رسانه ها اعم ازخارجی وداخلی به پشتیبانی او پرداخته و سازمان های مدافع حقوق بشر آنهارا پشتیبانی می کنند .ولی وقتی یک فرد گمنام زندانی می شود هربلایی که به سرش بیاید هیچکس خبردار نمی شود وشدیدترین لطمه ها را می خورد .چون گمنام است واسمی از او بمیان نیامده  هیچکس به یاری او نمی شتابد ودرصدد پشتیبانی از او بر نمی اید .او درد می کشد ورنج می برد و درسکوت میمیرد و بعدازمدتی حتی خویشاوندانش اورا فراموش می کنند..ازاینرو درجهان امروز که مناسبات اجتماعی واقتصادی دگرگون شده و بقول  نویسنده ای در جامعه بحران زده ای که هر ادمی بمانند گرگی برای دیگریست .باید راهکارهای  نوینی برگزید چراکه میراث فرهنگی و گفتارهای اخلاقی  گذشته چاره دردهای امروزی نیست  به این دلیل که  با گذشت زمانه ودر استانه قرن بیست ویکم  متاسفانه مدرنیته بنیادهای اخلاقی را فرو ریخته است بدون اینکه جایگزین مناسبی برای اخلاق نفی شده گذشته داشته باشد .برای همین است که بسیاری ازجامعه شناسان واهل نظر براین باورند که جامعه ما دچار فروپاشی اخلاقی شده و همین موضوع دیگر وجوه زندگی اجتماعی مانند اقتصاد .وامنیت را درمخاطره افکنده است .

چراکه اگر اخلاق درجامعه حاکم بود نه کارمندان رشوه می گرفتند نه مدیران منافع اجتماعی را درپای منافع شخصی شان قربانی  می ساختند و نه اینکه جامعه دچار بحران های اقتصادی واجتماعی  می گردید وحقوق ادمها پایمال می شد .

افسوس که بقول شریعتی سه عامل ترس ،نفع وجهل مانع ازاین گردیده که ادمها نگاهی محبت آمیز ودردمندانه با یکدیگر داشته باشند .اگرترس ونفع وجهل کنار می رفت واگاهی و شجاعت و احسان در غوغای مدرنیته گم نمی شد این احساس غربت وتنهایی که بسیاری از افراد جامعه ما به آن دچار آمده اند ،پدید نمی آمد وبحران در داخل جامعه به درون خانواده ها راه نمی یافت و موجب بحران عاطفی در درون خانواده نمی گشت ووالین اینقدر با فرزندان خود بیگانه نمی شدند و بالعکس .نتیجه اینکه الان دریک جنگل اسفالت شده ای روزگار میگذرانیم که رفقا همه جزو رقبا شدند وانچه موجب نفع شخصی ماست معیارمادرتشخیص سره وناسره قرار می گیرد

وهمه اینها هم ناشی از نااگاهی وجهل ما به ماهیت حوادث ورویدادهاست .

 خب بعداز مقدمه چینی های من که گویا مدتی است جزو اداب نوشتاری ما درآمده است را کنار می گذاریم ومی روم سر اصل مطلب .

برایتان گفته بودم که آن کارمند خبیث وزشت طینت یعنی سیامک –چ برای اینکه بتواند خود را به بالا بکشاند تا بر عقده خودکم بینی خود سرپوش بگذارد به پاچه خواری مدیر احمق مان که با روش های نوین مدیریت آشنایی نداشت واساسا می توان گفت از مدیران بی تدبیر بود از پاچه خواری و خودشیرینی او احساس لذت می نمود و با تحویل گرفتن وبها دادن به او حرفهایش را براحتی باور می کرد و نسخه کارمندان را می پیچید !و درست دراین دوره بود که این ادم نفرت انگیز سر یک مسئله بی اهمیت  گزارش نادرستی به مدیرمان داد که بسیار برایم گران تمام شد .

جریان از اینقرار بود که من همانطور که گفتم درکنار اشتغال دربانک فعالیت مطبوعاتی هم داشتم واین را خیلی از بچه ها می داستند .

یکی از همکارانم که بچه مذهبی وبسیار خوش رو ونجیبی بود از من خواست اورا نیز به عرصه مطبوعات بکشاتم .من باخود فکر کردم چون ایشان لیسانس زبان انگلیس هستند می توانند درترجمه مطالب مجلات خارجی موثر باشند این بود که به او قول مساعد دادم تا اورا نیز به وادی مطبوعات بکشانم .

ازاینرو به دفتر مجله مان رفتم وموضوع را با مدیر مسوول مجله درمیان گذاشتم .اوهم گفت یک مطلب سینمایی را بده ترجمه کنه تاببینیم کارش چطوریه !

من یک مجله سینمایی بنام "کینو "که بزبان انگلیسی در المان چاپ می شد از دفتر مجله گرفتم وروزبعد برای این رفیقمان بردم غافل از انکه با این نیت خیر چه بلایی برسرما نازل گردید .

خب مجله فوق یک مجله سینمایی خارجی بود ومعمولا دراین مجلات عکس ها وپوسترهای سکسی از هنرپیشگان زن  فراوان است ..در غیاب من یکی از بچه ها به کابین او می رود ومی بیند این همکار انگلیسی زبان ما درحال تورق مجله است .او وقتی یکی از سکسی ترین عکس ها را می بیند از دوستمان خواهش می کند آن مجله را برای دقایقی به او قرض دهد تا از پوستر اون خانم کپی بگیرد !!!این دوست وهمکار ما هم جوانب احتیاط را رعایت نمی کند ومجله را به او میدهد .!!!

اوهم می برد از آن عکس کپی می گیرد وبقیه بچه های ندید وبدید هم می روند از آن عکس کپی می گیرند و کپی عکس سکسی این خانم در دست همکاران می چرخد به گونه ای که برخی از همکاران خانم هم متوجه این عکس جلف  می شوند .!

زمانی که این اتفاق افتاد رییس مان درماموریت بود .سیامک رفت به دومعاون اوگفت :آسایش عکس ناجور اورده توی بچه ها پخش کرده .آن دومعاون چون باماهیت کثیف او آشنا بودند برای حرف او پشیزی ارزش قائل نشدند واو که دید معاونان اورا کنف ساخته اند .درغیاب رییس دایره مان پیش رییس اداره رفت .

رییس اداره هم دوتا معاون ها را خواست واز آنها توضیح  خواست .معاون های اداره هم برای او توضیح دادند که سوءتفاهمی بیش نبوده و خواستار آن گردیدند رییس اداره این ماجرا را نادیده بگیرد .او هم به دومعاون ما گفت اشکالی نداره منتهی باید بچه ها را توجیه کنید تا دیگرازاین چیزها به اداره نیاورند .موضوع تقریبا ختم به خیر شد تا اینکه دوروز بعد رییس احمق دایره مان از ماموریت برگشت .سیامک برای خودشیرینی پیش او رفت وگفت اقای امامی فقط شما می توانید این اداره را مدیریت کنید وگرنه معاون های شما عرضه اداره کارمندان را درغیاب شما ندارند .!!!!!

رییس احمق ما از اینکه سیامک اینطوری هندوانه زیربغل او گذاشته و اورا تملق کرده است به او گفت مگه چی شده .سیامک هم درجواب او گفت :آسایش اومده عکس سکسی توبچه ها پخش کرده من هم رفتم به معاون های شما گفتم ولی اونها اهمیت ندادند .

رییس احمق ما که شخصیتی سادیستی داشت واز اذیت وآزار کارمندان لذت می برد .شروع کرد یکی یکی بچه ها را خواستن واز آنها تحقیق کرن .یکی دوکارمند قدیمی بانک که بامن روابط دوستانه ای داشتند گفتند اگر امامی توروخواست چی جواب میدی .من هم گفتم از قدیم گفته اند "النجات فی الصدق .نجات در راستگویی است .من ماجرا را تعریف می کنم و میگویم من با آوردن این مجله خواستم کمکی به همکاری کرده باشم نمی دانستم این وضعیت برای من پیش می اید .

کارمندان قدیمی از انجا که تجربه کارکردن با چنین مدیرانی را داشتند با روش من مخالفت کردند .گفتند تو اگر صادقانه بگی مجله را من آوردم انها این را به حساب صداقت تو نمی گذارند .بعضی موقع ها دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز است .اصلا منکر همه چیز شو مخصوصا پیش امامی که بویی از انسانیت نبرده وبمن تاکید کردند که حتی اگر آیه نازل شد تو زیربار این مسئله نرو .من هم باتوجه به تجربیات انها  حرفشان را گوش کردم و وقتی امامی مرا احضار کرد ازمن خواست روی صندلی بنشینم و ژست بازجوها را گرفت .گفت آقای آسایش این مجله رو کی آورد گفتم نمی دونم .نیشخندی مکارانه زد و گفت ولی من میدونم .بعد شروع کرد به طرح سئوال های دیگر که مجله چی بود .اونرو از کجا اوردم و قیافه واندام خانومه چطوری بود واین حرفها .

من هم گفتم آقای امامی من یادم نیست صبح صبحانه چی خوردم شما مسائل چند روز قبل را ازمن می پرسید ؟!!او گفت ولی من می دونم تو صبحانه چی خوردی وبرای من هم روشنه که مجله رو تو آوردی .من دوباره منکرشدم وبعد ازمن خواست بروم .من ساده لوح فکر کردم ماجرا تمام شده است غافل ازاینکه اقای امامی از انجا که ازمن کینه داشت چون من درمقابل زورگویی های او ایستادم  به توصیه های معاون هایش برای نادیده گرفتن این موضوع  گوش نداد و نامه ای درباره من به مقامات بالا نوشت وکل ماجرا را برای انها شرح داد و به نامه اش اب وتاب بسیاری داد .

این ماجرا گذشت تا اینکه مدتی بعد من دیدم حکم رسمی شدن همه کارمندانی که همزمان استخدام شدند امده است ولی برای من حکمی صادر نشده است .من این قضیه را به حساب بدشانسی خودم گذاشتم وگفتم فعلا مدتی صبر می کنم تا ببینم چه می شود تا اینکه یکروز یکی از معاونان اداره درحالیکه بشدت ناراحت بود نامه ای را بدستم داد و ایستاد تا عکس العمل مرا ببیند .

دراین  نامه نوشته شده بود آقای آسایش باتوجه به عدم رعایت شما به قوانین بانکی وبی توجهی نسبت  به شعائر مذهبی حکم کارمند رسمی – آزمایشی شما به کارمند قراردادی تقلیل می یابد واگر باردیگر تخلفی درباره شما گزارش شود به خدمت شما دربانک خاتمه داده خواهد شد .

انقدر عصبانی بودم که خودم را رساندم به دفتر گفتم آقای امامی جریان چیه .او که از دیدن قیافه غضبناک من وحشت کرده بود .با لکنت زبان دست به سمت قبله برد وبانهایت پستی گفت :به این روح قبله من نبودم !!!درحالیکه بعدا مشخص شد کار خودش بوده است !!!

من خسته ازکار درحالیکه چهره ام برافروخته شده بود خودم را به حراست رساندم .ماموران حراست گفتند این موضوع درحوزه اختیارات ما نیست .برو به واحد گزینش. وقتی به گزینش رفتم  معاون آن اداره چیزهای خنده اور وبهانه های عجیب غریبی آورد که حکایت آن را درقسمت بعد روایت خواهم کرد .



تاريخ : یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ | 1:8 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 109)

 

 

عروس خیلی خوشگل بود ،زگیل هم درآورد .!

 

 

به نظر من آدمها به لحاظ تیپیک وشخصیتی به چهار دسته اصلی تقسیم می شوند :

1-     ادمهایی که صورتی زشت ولی باطنی زیبا دارند

2-     ادمهایی که صورتی زیبا ولی باطنی زشت دارند

3-     آدمهایی که هم صورت زشت وهم باطن زشت دارند

4-     آدمهایی که هم صورت زیبا وهم باطنی زیبا دارند .

گرچه زیبایی یک مفهوم نسبی است که تابع زمان ومکان است و معیارهای آن باتوجه به شرایط مکانی وزمانی فرق می کند ولی درکل باید گفت خوشا به سعادت آن دسته آدمهایی که هم ظاهر زیبا دارند وهم باطن زیبا .

ماهرچه که جلو می رویم دیدگاههایمان درمورد پدیده ها تغییر می کند و تجربیات و دیدنی ها وآموخته ها موجب می گردند دیدگاه ما نسبت به پدیده ها تغییرکند .مثلا نگاه کسی که هرگز ازدواج نکرده با نگاه کسی که بیست سال ازدواج کرده است به پدیده ازدواج کاملا متفاوت است .یکی میخواهد راهی راآغاز کند .یکی بخش مهمی از مسیرهای نارفته را طی نموده وبا پیچ وخم های آن آشنایی یاقته است .بنابراین بسیاری ازجوانانی که میخواهند ازدواج کنند نگاهی ایدالیستی وآرمانگرایانه و نگاهی لطیف به این مقوله دارند وآنهایی که این مسیر راطی نمودند نگاهی آمیخته با تجربه وآموخته های بسیار .

درمورد همه پدیده ها این مقوله صدق می کند ولی گاهی نگاه ادم به برخی پدیده ها توام با یک رویکرد ارتجاعی است وگاهی بایک نگاه عالمانه ومترقی .این مقدمه را برای این آوردم چون به این قسمت ازخاطراتم ارتباط بسیار دارد چرا که من تا قبل از اینکه بطور جدی وارد اجتماع وبازار کار باشم قضاوت هایم براساس محفوظات ذهنی بود .ازاینرو رویکردی مترقی و روشنفکرانه به ادمها داشتم .همه را خاکستری می دیدم .نه هیچکس را بد مطلق می دانستم ونه کسی را خوب مطلق .خوب بودن وبدبودن ادمها را ناشی از شرایط می دانستم وانسانها را محصول شرایطی می دانستم که درآن بزرگ شده اند وخوب بودن وبد بودن شان متاثراز فاکتورهای مختلف است ولی بادیدن بعضی از ادمها دربرهه ای از زمان نگاه من عوض شد واز یک نگاه مترقیانه تبدیل به نگاهی کینه توزانه با رویکردی ارتجاعی شد و درتغییر این نگاه من مقصر نبودم بلکه تجربه برخورد با ادمهای خبیث وبد این نوع نگاه را بمن تحمیل نموده بود .خب حالا ماجرا چه بود .

پنج –ششماه از استخدام من نگذشته بود که یک پسر جوانی را بانک استخدام کرد که نامش سیامک –چ بود .این ادم کلکسیون پلیدی و کثافت بود وازقضا هم ظاهر زشتی داشت وهم باطن بسیار پلید ی .وازانجا که گفته اند میمون هرچه زشت تره .ادا واطوارش بیشتره . این موجود خبیث علی رغم ظارهر زشت وزننده وباطن پلیدش از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود ! هم چهره کریه المنظری داشت وهم روحیه ای بیمارگونه داشت چراکه دروغ هایی را که می بافت خودش باورش می شد و اگرچه به افیون ومواد مخدر اعتیاد نداشت ولی دایم دچار توهم بود .

ازشانس بد ومزخرف من زمانی که اورا استخدام کردند بعنوان کارآموز تحویل من دادند .موقعی که وارد کابین من شد بجای اینکه با چم وخم کار آشنا شود شروع به وراجی وچرت پرت گفتن کرد .من هم اتفاقا ادمی هستم که ملاحظه افراد را می کنم و حتی اگر غیرقابل تحمل باشند براساس روحیه ام تاانجا که ممکن باشد آنها را تحمل می کنم و دم بر نمی آورم .

ولی واقعا این سیامک ادم غیرقابل تحملی بود .بجای فراگرفتن کار وکمک بمن شروع به وراجی کردن درمورد مسایل بی ربط نمود .صحبت از دوست دخترهایی می کرد که هرگز توی زندگی نداشته است وتنها درتوهمات عقده گونه او وجود داشتند . یا صحبت از این می کرد که یکی از نخبگان مملکت است ولی کسی قدر اورا نمی داند .!!!

درتوهمات دیوانه وارخود غرق بود وبا پرچانگی هایش مارا هم از کار مینداخت ولی من بناچار تحمل می کردم .ادعا می کرد قهرمان جودو کشوراست ولی مشکل اینجاست که هیچکس از قهرمانی او خبر ندارد نه مطبوعات ورسانه ها ونه پدر ومادرش!! .به این حرفها قانع نبود درعین حال ادعا می کرد خواننده خوبی هست که هروقت افراد مشهور عروسی دارند از او دعوت می کنند تا درعروسی هایشان بخواند ولی افسوس که هیچ احدی خبر ندارد او چنین خواننده خوش صدا وخوبی است . بعد ازمن درخواست کرد اجازه دهد یک دهن بخواند !!!من به او توضیح دادم اینجا یک محل کار دولتی است اگر بخواهد ازاین کارها بکند هم مرا بیرون می اندازند وهم اورا .دیدم با پررویی ادعا می کند که مامور حراست است وهمه توی بانک از اوحساب می برند حتی مدیرعامل بانک .درحالیکه یک هفته نبود استخدام بانک شده بود .

آنچه برای من عجیب بود این موضوع بود که با تمامی سخت گیری هایی که بانک داشت او چطور توانسته ازاین فیلترهای سخت عبورکند واستخدام شود که بعد فهمیدم قضیه پارتی بازی واعمال نفوذ درکار بود وعجبا که درمملکت ما پارتی بازی وخویشاوندسالاری درادارات ودستگاههای ما انقدر تاثیرگذار است که براحتی می توانند ازیک قاتل درجه یک یک معصوم کاملا بیگناه بسازند وهمین رابطه سالاری هاست که ناکارامدان را سرامدکرده ونخبگان را به مهاجرت وفرار ازکشور وادار نموده است .

خلاصه من دوسه روز دندان روی جگر گذاشتم واو را تحمل کردم ولی دیدم واقعا فرد غیرقابل تحملی است .ازاینرو بدون انکه زیراب اورا بزنم اورا محترمانه دک کردم .رفتم به رییس مان گفتم من به تنهایی می توانم کابین را اداره کنم واحتیاجی به کاراموز ندارم .ضمن اینکه این کارآموزی که شما بمن دادید انقدرباهوش بوده که دوسه روزه همه خم وچم کار رایاد گرفته است !!!.این بود که اورا از من گرفتند .

وقتی او نزد دیگران رفت همان اراجیفی را که بمن می گفت به دیگران هم گفت ولی دیگران براحتی مشت اورا باز کردند .مثلا وقتی گفت من قهرمان جودوی کشورهستم بعضی از بچه ها که ورزشکاربودند از او خواستند درباشگاه بانک که اتفاقا رشته جودو هم دارد حضورپیدا کند وحرف خود را به اثبات برساند .او هم حضورپیدا کرد واز انجا که حتی اصول مقدماتی جودو را نمی دانست ازحضوردر میدان خودداری کرد وفرار را برقرار ترجیع داد وبعدا بهانه آورد که از لحاظ روحی وجسمی آمادگی نداشته است . او که دید اگر بخواهد ادعایی بکند براحتی مشت اورا وا می کنند برای خودنمایی به روش ناجوانمردانه دیگری متوسل شد وان اینکه به دروغ می رفت به حراست درمورد کارمندان بدگویی می کرد .مثلا می رفت به حراست می گفت فلان اقا به فلان مقام مملکتی اهانت کرده است !یا فلان اقا با فلان خانم رابطه نامشروع دارد .حراست اوائل حرفهای اورا باور کرد ومتاسفانه از بستر خبرچینی های دروغ او چندتن از کارمندان لطمه سختی خوردند ولی بعد که حراست فهمید بسیاری از اخباری که او برای انها می برد واقعیت ندارد اورا طرد کرد .او انقدر دیوانه بازی درآورد که اجبارا اورا ازبانک اخراج کردند واو باتمام پلیدی وقتی دید هوا پس است دست به مظلوم نمایی وگریه زاری وجلب ترحم مدیران زد واز جانب دیگر پارتی های او اعمال نفوذ کردند واو متاسفانه دوباره به بانک بازگشت ولی همان رویه را ادامه داد منتهی بجای خبرچینی برای حراست برای رییس احمق ما خبرچینی می کرد ورییس احمق ماهم باانکه سابقه اورا می دانست ولی ضریب حماقتش آنقدر بالا بود که حرفهای اوراباور می کرد !!!

اوبعداز بازگشت با این خبرچینی ها به بسیاری از کارمندان لطمه زد ومنجمله لطمه بزرگی هم بمن زد که بسیار برایم تلخ بود که شرح آن را درقسمت های آتی خواهم گفت .بلاخره اورانتوانستند تحمل کنند وبه قسمت دیگری فرستادند و اداره ازشر اوراحت شد ولی خب زهر خود را روی همه ریخته بود .

من قیافه منحوس اورا ندیدم تا ده سال بعد که بعلت افسردگی شدید دریکی از بیمارستان های طرف قرارداد بانک بستری شدم .

ازشانس واقبال ما از انجا که می گویند مار از پونه بدش می اید درلانه اش سبز می شود متاسفانه دیدم اوهم انجا حضور دارد .دیدن او درآن شرایط روحی حال مرا بدتر کرد باخودم گفتم توی این حال واحوال نامساعدی که من دارم این ادم منحوس دیگر کجا بود که پیدایش شد .بیخود نیست عوام ضرب المثلی دارند که می گویند :

بدبختی که باز آید

گوز وقت نماز آید .

حال با آن حال  وخیم ما دیدن قیافه او دیگر یک عذاب مضاعف بود .بعدا فهمیدم علت بستری شدن او این است که بار دیگر دربانک دسته گل به آب داده وبرای انکه اورا ازبانک اخراج نکنند خود را به دیوانگی زده است !!!

به خاطرات بستری شدنم دربیمارستان که رسیدم از گندکاری ها وافتضاحاتی که او دربیمارستان بجا آورد خواهم گفت .

آری دیدن امثال سیامک – چ درطول زندگی گاهی بمن این نکته را القامی کند که واقعا هستند افرادی که انقدر ذات کثیف وپلیدی دارند که می توان آنها را مصداق بد مطلق و شرمطلق بشمار آورد .

وجود افرادی همچون سیامک –چ مرا بیشتر ازبانک متنفر نمود و گفتم بفرما این از سخت گیری ها و دشواری هایش ،تازه چنین ادمهایی را هم یافته به جان ادم می اندازد .اینجاست که می گویند عروس خیلی خوشگل بود زگیل هم درآورد .

ختم کلام اینکه اگرما گاهی به زندگی ومظاهر آن نگاهی بدبینانه وغیرواقعی داریم ریشهای آن را باید درتجربیات تلخ وخاطرات ناگوار دانست .واین سختی ها و نامرادیهاست که گاهی قضاوت مادرمورد پدیده ها راغیرمنصفانه می سازد وگرنه خود بلاتقصیریم .

پدربودن دشوار است ولی بامزه است باور نمی کنید اینجا کلیک کنید

 



تاريخ : سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ | 21:39 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 108)

 

 

کارمندان گرفتار ،خوابگاه دختران ،ویک رییس دیوانه !

 

من دردوره نوجوانی به اقتضای فضای بعدازانقلاب مطالعاتی در باره پدیده هایی همچون استثمار وبهره کشی خوانده بودم ولی هیچ موقع آن را از نزدیک احساس نکرده بودم .ولی با ورودم به بانک واداره مورد نظر این پدیده را باتمام وجود احساس کردم .حالا می گویید چطور ؟عرض می کنم .

ما در فضای آن اداره در کابین های کوچک محکوم به آن بودیم که روزی چهارصد- پانصد حواله صادرکنیم وحواله هارا ازطریق فاکس دریافت ولی بصورت دستی می نوشتیم !.برای همین شاید باور نکنید روزی یک خودکار تمام می کردیم !!واز آنجا که ساعت کار ما از 7صبح تا چهار بعداز ظهر بود توی این فرصت نمی شد چهارصد حواله دست نویس صادر کرد .این بود که تا ساعت 7 شب دراداره می ماندیم .ولی به ما اضافه کار تعلق نمی گرقت !.استدلالشان هم این بود که چون شما جدید الاستخدام هستید درواقع الان دارید دوران کارآموزی را طی می کنید بنابراین به شما اضافه کار تعلق نمی گیرد .پنجشنبه ها هم تعطیل بودیم ولی اجبارا باید می رفتیم !اسم آن را هم گذاشته بودند اضافه کاری اجباری .ولی خب فقط کارمندان رسمی ازاین اضافه کار بهرمند می شدند کار ما فی سبیل الله تلقی می شد .

خیلی ها دربدو استخدام نتوانستند شرایط سهمگین وطاقت فرسا را تحمل کنند برای همین دوسه هفته بیشتر دوام نمی آوردند و می رفتند .آنهایی که می رفتند اگر پارتی داشتند وخوش شانس بودند دوباره دعوت بکار می شدند وآنها را به جاهای بهتر وقابل تحمل تری می فرستادند وآنهایی که پارتی نداشتند هم دیگر می رفتند پی کاری دیگر .

من چون پشتوانه ای نداشتم مجبور به تحمل شرایط بودم .البته آن موقع ها برای برخی مجلات وروزنامه ها مقاله هم می نوشتم ولی حق التحریر ناچیز آنها پول سیگاری را که من درطول نوشتن آن مقاله مصرف می کردم را هم در نمی آورد! .وازبدشانسی بیشترین فعالیتم دریک مجله سینمایی بود که انجا هم یا حق التحریر نمی دادند یا هرچندماه یکبار مبلغ ناچیزی می دادند .تازه چون صاحب امتیاز آن مجله بامن رودرواسی داشت بمن این مبلغ را می داد وبه دیگران می گفت همین که ما مقاله شما واسم شما را چاپ کردیم واز این طریق مشهور شدید کلاهتان را بندازید هوا .دیگر پول میخواهید چیکار .تازه باید یک پولی هم بما بدهید که مقاله شما را چاپ کردیم !!!جالب اینجاست که بعدها فهمیدم ثمره هم درآن مجله کار می کرد منتهی چون من زیاد وقت رفتن به مجله را نمی کردم وبخاطراینکه تمام وقتم دربانک می گذشت فقط سریعا مقاله را می بردم تحویل می دادم و می امدم زیاد بچه های مجله را نمی دیدم .بعداز دوازده سال که شروع به وبلاگ نویسی کردم فهمیدم ثمره هم درانجا کار می کرد ومن واو همکار بودیم بدون اینکه همدیگر را ببینیم .برمی گردم به شرایط محل کار یعنی بانک .

درکنار شرایط سخت ودشوار رییس کم عقلی داشتیم که ب انهایت سخت گیری های غیرعادلانه ای که درحق ما روا می داشت شرایط را برایمان دشوارتر و نابهنجارتر می ساخت .

مثلا ما ازساعت 12 تا 1 وقت نهار داشتیم ولی او اجازه نمی داد بیشتر از یک ربع از این وقت نهاری استفاده کنیم !!از انجا که سالن غذاخوری چندطبقه بالاتر از طبقه ما قرار داشت ما با آسانسور به محل صرف غذا می رفتیم .این رییس کم عقل مان هم ازخیر نهار خوردن خودش می گذشت وساعت 12 می امد جلوی آسانسور می ایستاد وهرکارمندی بیشتر از یک ربع از نهارخوری باز می گشت مورد مواخذه او قرار می گرفت ونهار زهر مارش می شد .این بود که ما وقتی برای نهار خوردن می رفتیم مجبور بودیم نهار را با حداکثر سرعت بخوریم وهمین مقوله باعث شد درکمتراز دوماه دچار زخم معده شوم .ازطرف دیگر کارکردن درآن محیط غیراز زخم معده بیماری های دیگری همچون میگرن وناراحتی اعصابوآرتروزدست وگردن برایم بوجود آورد که هنوز هم از شر آنها رهایی نیلفتم .بقول یکی از کارمندان ما نانمان را توی خون می زدیم و می خوردیم !

این رییس مان شخصیت عجیبی داشت برای همین مورد مضحکه روسای سایر دوایر قرار می گرفت وهمگان رفتار وکارهای اورا اسباب خنده وتفریح خود قرار داده بودند وبرای کسانی که زیر دست او کار می کردند دلشان می سوخت .

کارمندان قدیمی روایت های جالب وغیر قابل باوری از او تعریف می کرد ند .همه رفتار او ناشی از این بود که هویتش را دربانک باخته بود وتمام زندگیش دربانک خلاصه شده بود واگر بانک را ازاو می گرفتند او بهانه ای برای زندگی نداشت .!!!

مثلا کارمندها ی قدیمی تعریف می کردند ومی گفتند او وقتی درجوانی ازدواج کرد .فردای روز عروسیش را مرخصی نگرفت بلکه امد بانک !!!و بعد که آمد بانک مرخصی ساعتی گرفت ورفت حمام !!!

یا یکی از خانمهایی که چندسال با او کار می کرد قضیه ای از او تعریف کرد که من ازشدت خنده ازحال رفتم .این خانم روزی که سر درد دلش باز شد بمن گفت :آقای آسایش !چندسال پیش مادر این رییس مان فوت کرده بود واو هم در مسجدی برای او ختم گرفت .می گفت ما چندنفر از کارمندها مرخصی ساعتی گرفتیم تا به نمایندگی از سایر کارمندان به مجلس ختم مادر مرحومه او رفته وبا او همدردی کنیم .این خانم درادامه صحبت هایش گفت :من برای اینکه بیشتر به او احترام گذاشته باشم شوهرم را هم که همکار است و درقسمت دیگری ازبانک کار می کند با التماس وخواهش به مجلس ختم بردم تا نهایت احترام را به او گذاشته باشم .بعدآهی ازته دل کشید وگفت فکر می کنی این آقای رییس جواب احترام ومحبت مارا چگونه داد ؟گفتم :نمی دانم !

گفت :فردای روزختم که آمد سرکار همه ما کارمندان را جمع کرد و بعد هم میکروفون دایره را گرفت و گفت :من دیدم دیروز چندتا از کارمندهای اداره کار بانک رو زمین گذاشته وآمدند ختم مادر من ! کی به شماها گفت کار بانک رو ول کنید بیایید ختم مادرم !؟کاربانک که واجب تر ازختم مادرم بود!!! .شما فکر کردید بااین خودشیرینی ها من اضافه کار بیشتری برای شما رد می کنم یا مثلا نمره ارزیابی سالانه شما رو بیشتر میدم !!!

من زدم زیر خنده !خانم همکارمان درادامه افزود :درآخر هم آقای آسایش یک چیزی بمن گفت که جلوی همه همکارها از خجالت مثل یخ داشتم ذوب می شدم

گفتم :چی گفت ؟

گفت :بعد هم این رییس کم عقل برگشت وروبمن گفت :مثلا خانم شبستری تو خودت اضافه بودی .شوهرت رو هم گرفتی اوردی ختم مادر من !!!

این خانم همکار گفت بعد که این حرف به گوش شوهرم رسید اوانقدر مرا سرزنش کرد وسرم غر زد که حد نداشت .

وهرچه زمان جلوتر می رفت من می فهمیدم با چه ادم عجیب الخلقه ای روبرو هستم ازاینرو تصمیم گرفتم جلویش بایستم و همین ایستادگی بسیار گران برایم تمام شد ولی خب او هم عاقبت بخیر نشد که ماجرای آن را سرفرصت خواهم گفت .

واما لازم است دراینجا این نکته را بگویم که دایره ای که ما کار می کردیم در یک ساختمان بزرگ چندین طبقه قرار داشت .پشت ساختمان اداره ما خوابگاه دختران دانشجو قرار داشت که تنها سرگرمی بچه ها این بود که گهگاهی به راهروهای کوچک اداره رفته ودخترانی را که بدون حجاب و با لباس راحت توی ایوان اطاق هایشان می آمدند دید بزنند !.از انجا که  من سیگاری بودم وکشیدن سیگار در محوطه اداره برای سیگاری ها ممنوع بود .برای کشیدن سیگار به این راهروهای کوچک می رفتم وگهگاهی شانس می آوردم تا این دختران راببینم واز زیبایی های طبیعت و شاهکارهای خلقت بهره ببرم .!

این رییس مان یک معاونی داشت که اسمش آقای علی نیا بود .آقای علی نیا برعکس رییس مان خیلی ادم خوش قلب وارامی بود کاری به کار کسی نداشت وازانجا که اوهم سیگاری بود وگاهی برای قرض گرفتن سیگار نزدمن می آمد با من رفیق شده بود .

یکروز به یکی از این ایوان ها رفته وسیگاری گیراندم .نگاهی به ساختمان خوابگاه دخترها انداختم .دیدم دختری بسیار زیبا وخوش هیکل مشغول پهن کردن لباسهای شسته اش روی نرده می باشد .در همین حال آقای علی نیا هم بمن پیوست واز انجا که ادم شوخ طبع وعلی رغم سن بالایش ادم زنده دلی بودبا شوخ طبعی روبمن کرد وگفت :آسایش !.خیلی رومانتیک سیگار میکشی و خیلی با حسرت به این دختره نگاه می کنی .

لبخندی زدم و گفتم :نه والله .من به نیت سیگار کشیدن اومدم دیدم این هم اینجا داره رخت پهن میکنه

آقای علی نیا دست درجیب پیراهن من درآورد وبسته سیگار را درآورد ویک نخ سیگار گوشه لبش گذاشت و گفت :خلاصه بهت بگم .اینطوری نمیتونی دختره رو صید کنی .چون قلابت به اونجا نمیرسه .باید بشینم یک راه حل برات پیدا کنم .بعد نگاهی به دختره انداخت وگفت :لا کردار تیکه باحالی هست ها .بی وجدان توهم انصافا سلیقه ات بد نیست ها !!!

ترجیع دادم درمقابل شوخی های علی نیا سکوت کنم دوباره نگاهی به دختره انداختم که دولا شده بود و موهای خرمایی رنگ بلند وزیبایش به دوطرف صورتش ریخته شده بود .

اقای علی نیا گفت :لامعصب اینطور که تو به دختره نگاه میکنی دل سنگ کباب میشه .خب اگر واقعا خوشت اومده داد بزن بگو خانم نمره عینکت چنده ؟؟؟

گفتم :آقای علی نیا !مگه نمی دونید من متاهل هستم

علی نیا پکی به سیگارش زد وگفت :باشه !.چه ربطی داره ! مگه متاهل ها دل ندارن .چراغی که به متاهل رواست به مجرد حرومه !!!

ته مانده سیگار را زیر پایم له کردم وگفتم :دل خوشی داره اقای علی نیا .با این کار سنگینی که ما داریم وبا این سخت گیری هایی که این رییس دیوانه میکنه مگه ادم دیگه دل ودماغ این حرفها رو داره ؟

آقای علی نیا لبخندی زد وگفت حالا من وتو که باهم رفیق هستیم بمن راستش روبگو .وقتی به دختره نیگاه می کردی به چی فکر می کردی ؟

گفتم :به این فکر می کردم که اگر منم پشتوانه مالی وکمی همت داشتم الان مثل اینها راحت بودم .روزها می رفتم دانشگاه وبقیه طول روز رو یا مقاله می نوشتم یا کتاب میخوندم .مجبور نبودم توی این  اداره لامعصب بیگاری کنم .

آقای علی نیا گفت :ببین آسایش !.من تورو می شناسم .مخصوصا باهات از این شوخی ها میکنم که تورو بکشونم توی این وادی ها تا تلافی سختی کار دربیاد وگرنه اگر بخواهی  هی حرص بخوری که چرا اینطور شد واونطورنشد .نمیتونی کار کنی .خیلی زود می بری .توهم مثل بقیه بچه ها باش بجای اینکه هی با رییس جر وبحث کنی وهی اعصاب خودتو خورد کنی .یه خرده بخودت آسون بگیر .درسته هم کار سخته وهم رییس بدرد خوری نداری ولی تو هم مثل بچه های دیگه یک واکمن بیار توی کابینت درحین کار به موسیقی گوش کن تا فشار کار اذیتت نکنه .گاهی هم بیا به این دخترها دید بزن .چه اشکالی داره ؟نگران  متاهلی واین حرفها هم نباش .ازقدیم گفتند یک نظر حلاله!!!

بعد گفت من هم که الان بیست وهشت سال دارم توی این اداره کار میکنم اگر درطول روز باچندتا مثل تو از این شوخی ها نکنیم وچرت وپرت نگیم .نه زمان میگذره .نه اینکه از فشار کار کم میشه .حالا خود دانی .

بهرحال بعداز کشیدن سیگار و گپ وگفت با علی نیا به کابین بازگشتم .ولی جالب اینجاست که همین خوابگاه دخترونه معضلی برای بانک ودایره ما شده بود . چون بچه ها یاد گرفته بودند نامه عاشقانه می نوشتند ولای سنگ می پیچیدند وبرای دخترهای دانشجو پرت می کردند !!!دراین میان متاهل ها بیشتر از مجردها به این دختر دانشجوها ابراز عشق می کردند ودوست داشتند با آنها رفیق بشن که بنظر من این مقوله به ماهیت ازدواج در دهساله بعداز انقلاب باز می گردد که تحلیل آن این خاطره را بیش از حد طولانی ساخت .

بهرحال این مراودات عاشقانه باعث شد مسولین خوابگاه ومسولین بانک به فکر چاره اندیشی باشند ونیجه این چاره جویی این شد که خوابگاه دختران تخلیه شد ودراختیار پسران دانشجو قرار گرفت واینطوری نان بچه ها آجر شد واندک دلخوشی هم که برایشان وجود داشت ازبین رفت .

 درصمن مطلب خرافه های اینترنتی را می توانید توی وبلاگ جرقه های ذهن مطالعه کنید .لطفا نقطه نظراتتان را درمورد هردو مطلب بنویسید



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۸ | 13:29 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 107)

 

 تقدیم به "ثمره "عزیزم بخاطرحضورمبارکش دروبلاگ هام

 

قدم نهادن در راه بی بازگشت ...

 

 

بهارسال 1372 درزندگی من به لحاظی واجد اهمیت است .چرا که دراین برهه زمانی یکی از احمقانه ترین تصمیمات زندگی ام را گرفتم و با یک انتخاب غلط ولی ناگزیر تمامی سالهای عمرم درسالهای بعد  را صرف  تحمل هزینه های دشوار این انتخاب تلخ نمودم .وای خدا میداند که اگر دچار این انتخاب غلط و ابلهانه نمی شدم ویابعدها که این اشتباه بزرگ را کردم به خودم جرئت ریسک می دادم تا اشتباه خودم را جبران سازم بسیاری از شکست ها ،تحقیرها وبدبیاری ها را در زندگی متحمل نمی شدم .کاشک شرایط انتخاب محدود نبود ومتنوع بود ومن می توانستم این خطای خود را جبران سازم .

بله .بهارسال 1372 بعد از دادن امتحان آزمون و پشت سرگذاشتن مراحل گزینش به استخدام یکی از بانک های کشور درآمدم وبعدا فهمیدم با این انتخاب کور چگونه زندگی ،.آینده وآرزوهای خود را تباه ساختم وچگونه از یک ادم روشنفکر اهل درد به یک کارمند مفلوک مطیع قدرت که هرچه توی سرش بزنند صدایش در نمی اید ،مبدل شدم .

چه قمار تلخی بود . چون تمامی عزت نفس وکرامت انسانی ام را دادم ولی درقبال آن جزتحقیر وبدبختی چیز دیگری نصیب من نشد .ادارات دولتی وسازمان های اداری بویژه بانکها بخاطر ساختارسازمانی عقب افتاده ومعیوبی دارند ،وازسوی دیگر بخاطر نظا م ارباب رعیتی حاکم برآن ازکارکنان خود آدمهای تک بعدی وتک ساحتی می سازند .ازاینرو کارکنان این دستگاهها وسازمان ها شبیه ادمهایی هستند که رشدشان غیرطبیعی وناموزون بوده ،درست مانند ادمهایی که یک بخش ازجسم شان رشدکرده باشد .مثلا ادمی که فقط دماغش رشد کرده باشد یا یکی ازگوش هایش بی اندازه رشد کرده باشد ویااینکه ازتمامی اندام بدنشان فقط آلت تناسلی آنها رشد  یافته باشد .ازاینرو وقتی به این ادمها نگاه می کنیم آنها را ناقص الخلقه می یابیم .یعنی اینکه درخلقت آنها نقصانی وجود داشته که اینها را ظاهری غیرعادی بخشیده و همین نقصان دروجود آنها به هردلیلی که باشد خواه دلایل ژنتیکی وغیره باعث شده آنها درقیاس با آدمهای دیگر غیرعادی جلوه نمایند .

اگر مانند روانشناسان وجامعه شناسان بپذیریم که غیراز عوامل ژنتیکی ،عواملی همچون محیط .نوع تربیت و تجربیات شخصی درتکوین شخصیت آدمها نقش دارند محیط های سازمانی واداری ما بعلت همان دلایلی که گفتم از آدمها مهره هایی می سازد که تنها یک بعد از آنها رشد می یابد و وجود شخصی شان در وجودجمعی سازمان مربوطه مستحیل می گردد وبرای همین است که وقتی با اینطور آدمها مواجه می شویم حس می کنیم با ادمهای استحاله شده ای رویرو هستیم که مانند روبات ها عمل نموده وخالی از هرگونه احساسات انسانی و خصلت های بشری هستند ومتاسفانه بانکی که من افتخار!!! خدمت درآن را یافتم ازچنین ساختاری برخوردار بود .ازآنجا بود که فهمیدم یکی از دلایل عقب ماندگی ما این است که همیشه به ظواهر پدیده ها می نگریم وقضاوت هایمان نیز براساس ظواهر است وازانجا که هیچ موقع به عمق پدیده ها توجه نمی کنیم وبه نگاه سطحی نگرمان اکتفا می کنیم همیشه قضاوت هایمان اشتباه وانتخاب هایمان غلط است و همین قضاوت های سطحی وانتخاب های مبتنی برآن است که درنهایت ما را به استیصال ودرماندگی می کشاند واز انجا که نمی توانیم شرایط را به نفع خودمان تغییر دهیم مجبورمی شویم برای ادامه حیات و زندگی  وضعیتی را که درآن قرار داریم بناچاربپذیریم و همواره شاهد فرسایش روحی ناشی از انتخاب های غلط خود باشیم .بهرحال بانک اگر برای خیلی ها جای بدی نبود ولی اصلا با روحیه من سازگار نبود .

شاید به همین دلیل است که "برنارد شاو " می گوید :"سعی کنید هرچیزی را دوست دارید بدست آورید وگرنه مجبورخواهید شد هرچیزی را که بدست آوردید ،دوست داشته باشید.

بنظرمن دوانتخاب مهم می تواند درخوشبختی وبدبختی ما درطول زندگی مان تعیین کننده باشد یکی انتخاب همسر ودیگری انتخاب شغل .

بقیه موارد به اندازه این دو نمکی توانند در خوشبختی و یا ناکامی درزندگی موثر باشند .

من تاقبل از اینکه وارد بانک شوم کارمندان بانک را آدمهایی متشخص ،باشخصیت وقابل احترام می دانستم .فکر می کردم اینها به اقتضای شغل شان باید آدمهای شریف وقابل احترامی باشند .ولی بعدها دانستم قضاوتم بشدت سطحی وظاهرگرایانه بوده است .البته می دانید منظورم تمامی کارمندان شریف وزحمتکش شبکه بانکی نیست .ولی درقیاس با ادارات وسازمان های دیگر دربانکها ادمهای ناسالم و فرومایه بیشترهستند و اساسا از آنجا که درابتدای مبحث اشاره کردم که محیط نیز درشکل دهی شخصیت افراد موثر است .متاسفانه ادمهایی که عزت نفس پایینی دارند وساختار تربیتی آنها محکم نیست وشخصیت قوام نیافته ومستقلی ندارند .حتی اگر ادمهای بدی نباشند وقلبی رئوف وسالم داشته باشند باقرار گرفتن درچنین محیط هایی شخصیت آنها تحت تاثیر محیط تغییرکرده و متاسفانه این تغییرات درجهت مثبت نیست .

بهرحال در بهار سال 1372 که شرکت ما درآستانه انحلال وتعطیلی قرار داشت .بعداز ناکامی در استخدام دروزارت دارایی در آزمون استخدامی یکی از بانکها شرکت کردم وقبول شدم .بعد مراحل تحقیق وگزینش به عمل آمد .بعداز تحقیقات سختگیرانه محلی، نوبت به آزمون حضوری گزینش رسید .آقایی که مسوول گزینش بود بعداز طرح بسیاری از سئوالات مذهبی از اصول واحکام گرفته تا اداب طهارت و غیره و بسیاری سئوال های دیگر که بیشتر درمحیط های مذهبی کاربرد داشتند تاموسئسات مالی مثل بانکها !!ازمن خواست به خواندن چندآیه از قران مجید بپردازم .از انجا که زیاد عربی ام خوب نبود یه کم نگران شدم ولی الحمدلله مثل اینکه توانستم آن چندآیه را بی غلط بخوانم که مسوول گزینش از من خواست حالا که آیات را بی غلط بخوانم .پس همین آیات را با قرائت وصوت خوش قاریان قرآن بخوانم .پیش خودم فکر کردم این بنده خدا خیال کرد من عبدالباسط یا موذن زاده اردبیلی هستم که بتوانم آیات و متون مقدسه را با قرائت وصوت خوش بخوانم .این بود که پوزش خواستم .بهرحال عذرمراخواست وگفت چند روز دیگر بامن تماس می گیرند .چند روز بعد تماس حاصل شد و خودم را به کارگزینی معرفی کردم .انها ازمن پرسیدند درحال حاضر تعهد خدمت دولتی درجایی را دارم یانه ؟وقتی دیدند پاسخم منفی است .قطعه ای شیرینی به من دادند واستخدام مرا تبریک گفتند ونامه ای بمن دادند که خودم را به یکی از ادارات تابعه بانک یعنی "اداره توزیع "معرفی کنم . من با گرفتن معرفی نامه راهی اداره توزیع شدم .ازانجا که باساختارسازمانی بانک آشنا نبودم فکر می کردم اداره توزیع جایی است که مارا درمیان شعبه های بانک توزیع می کند غافل ازانکه نمیدانستم مرا دارند به جایی می فرستند که بدترین نقطه بانک است وبخاطر فشارکاری ومحیط نامناسب کامندان بانک به آنجا "تیعیدگاه "می گویند ودرواقع این محل را برای خدمت کسانی درنظر میگرفتند که یا دربانک مرتکب تخلف شده اند یا اینکه پارتی نداشتند ودرواقع کارمندان جدیدالاستخدامی که هیچ پارتی وپشتوانه ای نداشتند به آنجا می فرستند تا جایگزین کسانی شویم که قرار است آنها را جابجا کنند .

بهرحال با آسانسورچندطبقه پایین آمدم .رییس اداره توزیع که فردی مذهبی نما بود بعداز مقداری صحبت ونصیحت درباب اینکه با محیط سازگار باشم وسختی هارا تحمل کنم وغیره .مسوول دایره "مخابرات حوالجات "را خواست ومن را بعنوان کارمند جدید به او معرفی کرد .من بدنبال او براه افتادم .رییس دایره مخابرات حوالجات ادمی به غایت عوضی وبی مقدار و دیکتاتور ماب بود که بعدا چالش های خودم با او وبانک را تعریف کردم .وقتی اومرا به دفترش برد ازمن خواست درصندلی کنار اوبنشینم وبعد شروع به این کرد که گربه را درحجله بکشد !وهمان اول ازمن زهر چشم بگیرد .زیرا انگار به او الهام شده بود که من یکی از کسانی هستم که روبرو او خواهم ایستاد والبته تاوان سخت این ایستادگی ها را هم پس خواهم داد.

این بود کاین آقای باصطلاح مدیربجای خوشامدگویی وبرخورد دوستانه در آشنایی اول نگاهی به طرزنشستن من روی صندلی کرد ووگفت :

چرا پای چپ ات را انداختی روی پای راستت ؟!!!

گفتم :بخاطر اینکه خسته شده ام بس که این پله هارا پایین وبالا کردم

مغرورانه گفت :پاتو بردار ودرست بنشین .فکر کردی کی هستی که اینجوری می نشینی ؟!!!هرموقع فکر کردی کسی هستی و ازتلویزیون برای مصاحبه باتو اومدن اونوقت پاتو روی پات بنداز .الان جلوی من با احترام بنشین

من دردل گفتم :جل الخالق !اینجا کجاست که ما اومدیم .این یارو دیگه کیه ؟

پایم را برداشتم و به صندلی تکیه دادم و نگاهی توی صورت او انداختم ودر دل گفتم :حیف که فعلا پام گیره .به موقع اش دهنی از تو سرویس کنم که اینقدر مغرور وبداخلاق نباشی .!!!

فکر کنم او هم متوجه نگاه معنی دار من شد .چرا که چند روزبعد از کارمندی که من دستیار او بودم نظرخواهی کرد و گفت :بنظرت آسایش چطوریه ؟

اوهم گفت :کارش خوبه وادم مطیع و با ادبی هست

اقای...امامی .که همان رییس ما بود گفت :بعید میدونم ادم مطیع و سربه زیری باشه .جوجه ها رو آخر پاییز میشمارن .

بهرحال آن روز بعداز انکه اقای امامی خیالش راحت شد من پایم را ازروی اون یکی پام برداشته ام مرا به سالن اداره برد تا مشغول بکار شوم وقتی نگاهی به سالن انداختم با خودم گفتم :

-جل الخالق .اینجا دیگه کجاست که سگ صاحبش رو نمیشناسه .

 

 

پایان

روایتی ذیگر از قدم نهادن در راه بی بازگشت را درزیربخوانید .روی عنوان زیرکلیک کنید

                                            جرقه های ذهن



تاريخ : جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ | 20:56 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

یکی را فراری دادند حالاگویانوبت ماست !

یک پیام وپاسخ نگارنده این وبلاگ

آقای آسایش
این آقا که شما سعی دارید با او دلسوزانه رفنارکنید هنوز دست از رفتارهای زشت خود بر نمی دارد .باورکنید هنوزبرعلیه شما در وبلاگ های دیگر توطئه می کند وآنان را تهدید وتشویق می کند برای شما کامنت نگذارند وازشما دوری کنند .حتی دیده ام به برخی دوستان شما گفته است لینک شماراپاک کنند . .البته این اقا تنها نیستند مواظب برخی کسانی که خصوصی برای شما کامنت می گذارند وسئوال های نامربوط می کنند باشید ازپیامی که این اقا برای من گذاشته است مشخص است همه را دراین قضایا مقصر می دانند جزخودشان را ...لطفا مراقب خودتان باشید

 

پاسخ نگارنده وبلاگ

دوست عزیز اگر شما خودرا آشنا می دانید چرا هویت خودتان را فاش نکردید .نترسید همه می دانند من فرد امانت داری هستم .اگرآشنای من هستید .بدانید که آشنا از آشنا روی نمی پوشاند .

دوما درقانون اساسی و وجدان جمعی ما اصل بر برائت اشخاص است مگر اینکه خلافش ثابت شود .هنوزبمن ثابت نشده که این آقا همچنان مشغول دسیسه چینی است .البته کامنت هایی شبیه کامنت های شما بمن میرسد وچیزهایی دراین باب می گویند ولی من نمی توانم به حرف ادمهای ناشناخته اتکا واستناد کنم

سوما فرمودید هنوز افراد را تشویق می کند تابرای من کامنت نگذارند .این حرف شماراباورمی کنم .چون تعداد کامنت های خصوصی من تقریبا چهار-پنج برابر کامنت های عمومی است !!!!واین مقوله ازششماه پیش آغاز شده وشکرخداهمچنان روبه رشد است !!!!!

البته بخشی از پیامها ازدوستان بامحبت ومهربانی است که دررابطه با مشکلاتشان ازمن رهنمود می خواهند ویا کسانی که احساس می کنند دربرخی از زمینه ها به کمک من نیازمند هستند (مثلا امروزکامنتی خصوصی از آقایی داشتم که چون درباره انقلاب تحقیق می کنند خواستار کمک من به ایشان وپاسخ به سئوال هایشان شده اند )بقیه دیگر کامنت های کاملا معمولی وعمومی هستند که علت خصوصی بودنشان مشخص نیست .!!!!!جالب اینجاست که دوستی ازطریق وبلاگ من برای دوست دیگری پیام گذاشته ولی آن را خصوصی فرستاده است !!!من نمی دانم آن دوست چگونه میخواهند ازپیام ایشان باخبرشوند .

البته انصافا نمی شود همه کاسه کوزه ها را سراین آقا شکست.دوستان قدیمی من می دانند که من قبلا وبلاگی داشتم بنام "زندگی ،عشق ودیگرهیچ "که درآن داستانهای دنباله دار اجتماعی منتهی آمیخته با واقعیت می نوشتم وبه اقتضای داستان قلمم درآنجا بی پروا بود وبعضی ازمسائل وروابط جنسی میان آدمهای داستان را بعنوان بخشی از زندگی آنها بازتاب می دادم .متاسفانه درانجا کامنت های خصوصی زیاد بود و عمدتا هم متعلق به کسانی بود که نسبت به مسائل جنسی عقده داشتند ومیخواستند جزییات امورجنسی و شیوه های آن را ازمن بشنوند "!!!!.خب من چنین خوانندگان ندید بدید و کج سلیقه و بی جنبه را نمی خواستم .ازاینرو آن وبلاگ را منحل کردم .درحالیکه همه می دانند مخاطبان فراوانی داشت و بیش از آنچه که من تصورمی کردم ازآن استقبال شد .

ولی جمعی دیگر که مبتلا به حسادت بودند و استقبال از وبلاگ عشق ،زندگی ودیگرهیچ شراره های حسادت وبخل را دروجود آنها روشن ساخته بود اغلب پیش یکی از دوستانم (که الان بخاطرهمین آزارها وبلاگش راتعطیل کرده وروروبلاگ نویس راخطکشیده )می رفتند واز او گلایه می کردند که چرا داستانهای مرامیخواند وبرایم کامنت می گذارد .آنقدر این آزارها ادامه یافت که من از دوستم خواستم برای خلاصی ازاین ادمهای حقیر و کم مایه ازگذاشتن کامنت برای من خودداری کند واگر مسئله ای است خصوصی مطرح سازد واونیز اینچنین کرد .(خدالعنت کندآن کسانی را که این بانوی فرهیخته ورنجدیده راآنقدرآزاردادند که عطای وبلاگ نویسی را برلقایش بخشید والان جایش بسیاربرای من خالیست )

واما اینکه گفتید آن عده از ترس و رودرواسی از آن آقا برای من کامنت نمی گذارند مرا خیلی خوشحال کردی .چون من دروبلاگم درجستجوی ادمهای فهیم ،باشخصیت ،محکم و با شخصیت مستقل وسالم می گردم .آدمهای سست عنصرو متزلزلی که آنقدر شخصیت توخالی و لرزانی دارند که تحت تاثیر والقائات یک فرد که نه می شناسند ونه ازرفتارهایش اگاهی دارند اینگونه تاثیر می پذیرند همان بهتر که برای من کامنت نگذارند .چون اگربگذارند من بویی ازصداقت درآن نمی بینم .اگر هم به وبلاگ من نیایند وبروند همان وبلاگ های تهدیدکننده گان وتاثیرگذاران برشخصیت ایشان را بخوانند من از لطف اینها بسیار ممنون خواهم شد .چون اینطوری دوروبرمن خلوت خواهد شد و من فرصت می یابم به دوستان دیگرم بیشتر برسم وارتباط بیشتری با آنها داشته باشم وشرمنده دوستانی که مدتهاست به وبلاگ شان سری نزدم نخواهم شد .

واما اینکه گفتید آن اقا همه را مقصر می دانند جز خودشان را ..دراین باره باید بگویم راستش من قاضی نیستم وتمام ابعاد ماجرا برایم روشن نیست که بتوانم بگویم ایشان به تنهایی مقصرند یا دیگران هم درتقصیر ایشان شریکند .

ختم کلام اینکه ازشما نیزخواهشمندم اگر مرادوست خود می دانید با مشخصات کامل برایم کامنت بگذارید و مسائل را واضح تر وشفاف تر عنوان بفرمایید .درغیراینصورت شمانیزلطف فرموده با این کامنت ها مارادرگیرمسائل حاشیه ای نکنید تا از مطالب اصلی باز بمانیم .والسلام .

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ | 1:52 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

چندنکته خارج ازبرنامه  

 

1-    " اسماعیل فصیح "درگذشت .نسلی که با داستان ورمان دربعداز انقلاب آشنایی دارد بخوبی اورا می شناسد وبرای او احترام قائل است .افسوس که خبرمرگ او لابلای خبرهای مربوط به بحران های ناشی از انتخابات ریاست جمهوری درحاشیه قرار گرفت واصلا دیده نشد .

اسماعیل فصیح جایگاه ویژه ای در ادبیات معاصر ایران دارد چراکه نویسنده ای بود که با قلم توانی خویش توانست هم نخبگان را جذب کند وهم عوام را واین موفقیت کمی نیست .فصیح با پل زدن میان ادبیات نخبه گرا وادبیات عامه پسند درواقع ادبیات میانه ای رابوجودآورد که توانست مخاطبین زیادی بیابد .برای کسانی که دلشان برای آثارجذاب ادبی تنگ شده است ومدتهاست رمان گیرایی نخوانده اند توصیه می کنم سری به کتابفروشی ها بزنند وکتابهای "دل کور"،ثریادراغما،وزمستان 62 را بخوانند تا هم از تاریخ بعداز انقلاب که درقالب داستانهایی جذاب روایت شده اگاهی یابند وهم اینکه برمعلومات ادبی خویش بیفزایند .

یکی ازکسانی که بارفتنش جایش خالی خواهد ماند وکسی نیست جای اورا بگیرد مرحوم اسماعیل فصیح است .روحش شاد .

 

2-     دوست عزیز سرکار خانم "فاطمه "که به بهانه پست حذف شده قبلی من هنوز هم ول کن ماجرانیستید وبه وبلاگ ها می روید . آبروی اشخاص را می برید .شما ازکجا می دانید منظورمن آقای رضا-ب بوده است ؟شما با این کارتان بامن خصومت می ورزید یا با ایشان .اگربامن خصومت دارید بگویید درکجا من خطایی نسبت به شما انجام داده ام تاازشما پوزش بخواهم .من ادم مغروری نیستم و همه می دانند شهامت اعتراف به اشتباه وخطاهای خودرا دارم .واگر درحق کسی جفایی نموده باشم مطمئنا درصدد جبران آن بر می آیم .

3-     واگرهم با ایشان خصومت دارید این روش منصفانه ای برای انتقام جویی از اشخاص نیست .چراکه بااسم مستعار ازیک اسم وفامیل کامل نام بردن واورا درمعرض اتهام قراردادن درواقع نوعی ترورشخصیت است .می دانید با این کارتان چه گناه نابخشودنی انجام میدهید ؟خواهش می کنم دست از این کار بردارید واگربامن یا ایشان خصومتی دارید مستقیم درمیان بگذارید شاید که سوءتفاهمی پیش آمده باشد ولاغیر .

4-     شب ها که انلاین می شوم می شوم می بینم دوستان زیادی مرا ادکرده اند .بسیاری ازاینها را نمی شناسم فقط می دانم مطالب وبلاگ مرا می خوانند .برخی از این دوستان برمن خرده گرفته اند که مطالب را طولانی می نویسم وآنها حوصله خواندن آن را نمی یابند .درحالیکه قلم مرا می پسندند .ضمن تشکر از این دوستان مجبورشدم وبلاگی نیز تحت عنوان جرقه های ذهن بعنوان وبلاگ چهارم راه بیندازم ودرآن کوتاه نویسی کنم وحاشیه های مطالب سه وبلاگ دیگر را درآنجا مطرح کنم .جنس مطالبی که درانجا می نویسم بسیار خودمانی وبهروزاست والبته کوتاه .اگرعمری باقی ماند درآنجا یا وبلاگ حاشیه های زندگی درمورد اداب ومنشور وب نگاری خواهم نوشت تا شاهد شیطنت های تلخ( که باعث می شوند انگیزه ها سست شود وادمها بادلخوری عرصه وب نگاری را ترک کنند)نباشیم  



تاريخ : شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ | 23:51 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 106)

 

 

بدشانس اگر مسجدآدینه بسازد ....

 

 

"شانس " و"خوش شانسی ".نمی دانم به این پدیده ها تاچه حداعتقاد دارید؟ وتاکنون درزندگی چندبار به این دو واژه اندیشیده اید .مطمئنا وقتی در موقعیت های خوب وبد زندگی گیرافتادید ودرمقابل ناملایمات  ناتوان ماندید شانس بد یا بدشانسی را دراین موقعیت ها دخیل دانسته اید .

اعتقاد به برخی از پدیده ها مثل شانس وبدشانسی ربطی به میزان دانش ما درزندگی و اگاهی های علمی واجتماعی مان ندارد چراکه این مقولات پدیده هایی هستند که از طریق تجربه به اثبات می رسند ونه درازمایشگاههای علمی وبا پیش فرض ها یا تئوری های ازپیش ساخته شده .

بهرحال مجموعه بدشانسی ها وخوش شانسی هایی که مادرزندگی با آن روبرومی شویم تقدیر مارا رقم خواهد زد و سایرپدیده ها مانند اراده و پشتکار وسخت کوشی  گرچه در موفقیت های فردی واجتماعی موثرند ولی نمی توان نقش شانس را در تضمین وتکمیل آنها را نادیده گرفت .

نمی خواهم زیاد وارد مسائل فلسفی مانند تقدیر یا جبر تقدیر یا زیرمجموعه های آن مانند بحث جبر واختیار بشوم ولی بعنوان مقدمه لازم دانستم دراین بخش از خاطرات این توضیحات را بیاورم تا بگویم براساس تجربیات شخصی به شانس وبدشانسی خیلی اعتقاد داشتم ولی آن را مغایر با اراده وعزم انسانی در سخت کوشی برای رسیدن به آرزوها نمی دانستم .گرچه برمن ثابت شده اگر شانس موقعیت وبسترمناسب وجودنداشته باشد بسیاری از تلاش ها ناکام خواهد ماند .

شانس نیز مانند سایر مفاهیم اجتماعی مفاهیم ومعانی مختلف ومتفاوتی دارد وهرکس می تواند با اتکا به تجربیات خاص خویش تعریف شخصی خودش را ازاین پدیده ایرازدارد .

من شانس را برخورداری از موقعیت های مناسب وسرنوشت ساز تعریف می کنم .چراکه برخورداری از یک موقعیت اجتماعی یا اقتصادی دریک برهه خاص می تواند درخوشبختی یا بدبختی یک فرد وآینده او بسیار تاثیرگذارباشد .وبقولی دریک چشم به هم زدنی انسان را ازفرش به عرش برساند .شاید دراخبارروزانه باجلوه های مختلف این خوش شانسی ها وبدشانسی ها روبروشده باشید .مثلا هواپیمایی سقوط می کند همه سرنشینان آن ازبین می روند ولی یک نفر سالم می ماند !.فردی از یک ساختمان پنج طبقه سقوط می کند ولی بطورمعجزه آسایی زنده می ماند .نمی دانم یادتان هست چندسال پیش روزنامه ها نوشتند  جوانی به قصدخودکشی از طبقه پنجم یک ساختمان تجاری خودرا به پایین می افکند ولی بر روی جوان رهگذری می افتد وجالب اینجاست که فردخودکشی کننده زنده می ماند ولی رهگذربیچاره میمیرد !.نمونه هایی ازاین دست زیاد است .

بهرحال درهمه جای دنیا مردم دنبال موقعیت های مطلوب یعنی شانس هستند .شانس داشتن یک همسرخوب ،شانس قبولی در دانشگاه ،شانس موفقیت درمهاجرت وغیره ...

ولی اگر دقت کنید درجامعه ما همه بدنبال شانس های مادی مادی واقتصادی هستند .فکر می کنید برای چه مردم ازقرعه کشی بانکها درپرداخت جوایز بزرگ استقبال می کنند ؟یاچرا شرکت ها وتولیدکننده هایی که جایزه های چشمگیر برای خریداران کالاهای خود قرار میدهند اینقدرکالاهایشان زودفروش رفته و استقبال شایانی از آن صورت می گیرد . ؟یاچرا شرکت های هرمی شکل مانند گلدگوئست وغیره درجامعه ما فرصت رشد می یابند ومی توانند بسیاری از افراد را جذب کنند ؟دلیل آن کاملا روشن است .درجامعه ما چون شرایط مساعد برای کسب درامد معقول جهت یک زندگی فارغ ازدغدغه وجود ندارد بسیاری ازمردم وبویژه جوانان درانتظار موقعیت های معجزه آسا نشسته اند و به این امیدند که معجزه ای رخ دهد پولی ازجایی که فکر نمی کردند به انها برسد .ویا یک دخترازخانواده ای متمول وپولدار عاشق آنها شود ودختران دیگر شاهزاده سواربراسب سفید را فراموش کرده درانتظار شاهزاده میلیاردر سوار بر پاچیرو یا بی .ام .وی 730 به خواستگاری آنها بیاید وقیس علیهذا .

بیشترازاین مقدمه چینی نمی کنم وبانوشتن ازچندمورد شانس هایی که خودم از نزدیک شاهدش بودم به ذکرماجرای خود می پردازم .اول اینکه درزادگاه من درشهرستان دماوند درقبل از انقلاب فردی بود بنامن م...که کارمند معمولی اداره آب وبرق بود .کسانی که درروستاها رفته اند با روستاها ودهکده ها آشنایی دارند می دانند که بعضی سالها که بارش باران کم است ومقدارو حجم آب کم می شود بین باغ داران برسرآبیاری باغ ها ازآب چشمه ها ورودخانه ها اختلاف بوجود می اید ودرنهایت کار به نوبت بندی می کشد و سایرقضایا ...

این کارمند ساده آب وبرق بخاطراینکه حوصله دعوامرافعه با اهالی محل را برسرابیاری باغ کوچکش راندارد تصمیم می گیرد که چاهی درحیاط خود حفر کند وباآب چاه خانه اش باغش را آبیاری کند .

روزموعودفرامی رسد و آقای م ..می رود دو کارگرحفرچاه که اصطلاحا به آنها مقنی می گویند برای حفرچاه درحیاط خانه اش می آورد .کارگران مشغول کار می شوند و وقتی به عمق سه متری زمین می رسند ناگهان داخل یک اطاق سقوطمی کنند وخود را درمیان خمره های پرازسکه طلا می یابند .!!!

آقای م...حق حساب کارگران را میدهد تا دهانشان بسته بماند وخمره های پراز سکه طلا را بیرون می آورد و به رتق وفتق زندگی خود با گنج بادآورده می سازد .مدتی می گذرد که آقای م..تصمیم  می گیرد خانه خشتی وکاهگلی خودرا درداخل باغش خراب کرده و یک خانه مجلل مدرن بسازد .تخریب خانه شروع می شود ووقتی کلنگ به دیوار یکی از اطاق ها می خورد فضای خالی یک طاقچه نمودار می شود وقتی باکنجکاوی پوشش کاهگلی جلوی طاقچه قدیمی را خراب می کنند متوجه می شوند کف طاقچه یک کتاب قرار دارد .فکر می کنید کتاب مذکورچه بوده است ؟.بله .کتاب مذکور کتاب نسخه ونقشه دهها گنج مدفون درنقاط مختلف شهرهای اطراف بوده است وبااین وضعیت آقای م..ازچنان ثروت ومکنتی برخوردار می گردند که به یکی از میلیاردرهای درسطح منطقه معروف می شوند .(همانطورکه گفتم این ماجرامربوط به قبل از انقلاب است )

واما دومی :تقریبا نزدیک به 5الی 6 سال پیش یکی از بانکهای کشور 3جایزه یکصد میلیون تومانی برای سپرده گذاران تعیین می کند .مغازه داری درشهر دماوند مراجعه به یکی از شعب بانک مربوطه نموده وتقاضای بیست میلیون تومان وام می نماید .مسئولین بانک از او میخواهند قبل ازتشکیل پرونده حساب قرض الحسنه ای دربانک افتتاح کند تازمانی که پرونده وی تکمیل شد وام موردنظر را به حساب او واریز نمایند .هنوزپرونده این اقا درجریان مراحل اداری بوده که حساب قرض الحسنه ای که او صرفا برای دریافت وام افتتاح نموده بود یکی از برندگان جایزه یکصدمیلیون تومانی می گردد!!!

ودیگراینکه نزدیک به سه سال پیش خانمی به شعبه یکی از بانکها درشرق  مراجعه می کند وتقاضای دریافت وام ازدواج می کند .مسولین بانک به او می گویند قبل از اقدام برای تشکیل پرونده یک حساب قرض الحسنه بازکند .آن خانم هم این کار را می کند .ولی وقتی چندروزبعد عقدنامه اش را به بانک می آورد مسولین بانک بانگاه به عقدنامه به او می گویند محل سکونت وی به این شعبه نمی خورد واو باید به یکی از بانک های شمال شهر برود .آن خانم هم باعصبانیت ازبانک خارج می شود وحوصله نمی کند تا حسابش را ببندد .بعدازچندماه که برای بستن حسابش دربانک قبلی مراجعه می کند می بیند باموجودی ده هزارتومان برنده یک خودروی چهارده میلیون تومانی  شده است .اینها نمونه هایی بود که من از نزدیک شاهد آن بودم .شاید نمو نه هایی ازاین دست را شما هم سراغ داشته باشید .

واما من بخاطر اتفاقاتی که درطول زندگی ام افتاد خودم را ادمی بدشانس می دانسته ومیدانم ازماجرای اصابت گردو به سرم درکودکی تا مراسم ازدواجم را خواندید وشاهد بدبیاری های ما بوده اید .گاهی می نشینم به بدبیاری ها وبدشانسی های خود فکر می کنم یاد این شعر شاعر معروف انوری می افتم که درباره بدبیاری های خود سروده بود که :

هربلایی که ازآسمان آید

گرچه بردیگری روا باشد

به زمین نارسیده می پرسد

خانه انوری کجا باشد .؟

اگروارد ریزماجراها شوم باورکنید بدشانسی های جزیی وغیرقابل اهمیت هم زیاد داشته ام .مثلا بارها بوده که درمراسم عزا وعروسی بوده ام .هنگام توزیع شام وقتی بمارسیدند شام تمام شده بود وما مجبور بودیم یابیاییم بیرون ساندویچ بخوریم ویاباشکم خالی به خانه باز گردیم وموارد دیگر که ذکرآن حوصله شما را سر می برد .

وحالا اصل ماجرا :

درسال اخر خدمتم درشرکت تهیه وتوزیع کالا مدیرعامل شرکت تصمیم می گیرد باقرعه کشی میان کارمندان 15عددیخچال و15 عدد تلویزیون رنگی رابه قیمت دولتی بین کارمندان قرعه کشی کند .کل کارمندان این شرکت چهل نفر بودند که درواقع ده نفر از این چهل نفر ازاین کالاها محروم می ماندند .آن زمان قیمت دولتی این اجناس با قیمت آزاد خیلی تفاوت داشت واین تفاوت قیمت چشمگیر بود .

روزموعودفرامی رسد وهمه کارمندان دراطاق اموراداری جمع می شوند تا قرعه کشی انجام پذیرد .قرعه کشی انجام می شود وسی نفراز کارکنان برنده کالاها می شوند که من قاعدتا جزو آنها نبودم .بعدازاینکه قرعه کشی پایان می یابد .مدیرعامل ازمسوول اموراداری می خواهد اسامی نوشته شده دربرگه های قرعه کشی  رابا فهرست مطابقت دهند تاکسی از قلم نیفتاده باشد ناگهان مشخص می شود ازمیان این چهل نفر اسم من ازقلم افتاده ودرقرعه کشی نبوده است .مدیرعامل مسوول اموراداری را مورد سرزنش قرار میدهد که چراقبل ازقرعه کشی برگه هارا نشمرده است .دراین میان پیشنهاد می شود که قرعه کشی باطل شود واز اول قرعه کشی شود .مدیرعامل مخالفت می کند می گوید اینهایی که برنده شده اند اگر قرعه کشی تکرار شود واسم شان درنیاید حالشان گرفته می شود ونباید امید کسی را نا امید کرد .بلاخره مدیرعامل قدری فکر می کند و می گوید من بامسوولیت خودم یک کار دیگه می کنم .اومی گوید :گرچه هیئت مدیره اجازه 30 فقره کالا را برای قرعه کشی بین کارمندان داده ولی من بامسوولیت خودم 5کالای دیگر (سه تلویزیون ،دویخچال )را اضافه می کنم واسم آسایش را با اسم آن 9نفر دیگر قاطی می کنیم واسم 5نفر را در میاوریم .

این امر صورت می پذیرد .اسم ما نوشته می شود وبا اسم 9 کارمند دیگر قاطی می شود واسم 5نفر درمی اید که درمیان آن 5نفر بازما جزو برندگان نبودیم .همه باصدای بلند به بدشانسی ما می خندند درحالیکه درآن لحظه مرا اگر کارد می زدند ازفرط عصبانیت خونم درنمی آمد !

مدیرعامل روبمن گفت ببین آقای آسایش قسمت وشانس تو نبود .از قبال بدشانسی تو 5نفر دیگر به نوایی رسیدند وثوابش برای تو باقی ماند .

ازآن زمان فهمیدم تا عمر دارم هیچگاه به انتظار شانس ومعجزه ننشینم که اصلا سرسازگاری با ما ندارد که بقول قدما :

بدشانس اگرمسجد آدینه بسازد

یاسقف فروریزد ویا قبله کج آید

 

پایان

 

موخره: دوستان هرچه زودتر نقطه نظرات خود را درباره این پست بگویند تا بتوانم قسمت بعدی "چرامیرحسین موسوی محبوب جوانان شد "را بنویسم و دوستداران آن مطلب دروبلاگ سوم زیاد منتظر نمانند

 



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۸ | 22:42 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

بی تکلف و صادقانه با دوستان وخوانندگان این وبلاگ

 

چندماهی است که کوشش کردم در طرح مطالب وبلاگ ازدرج مسائل حاشیه ای خودداری کنم تا اوقات گرانبهای دوستان صرف مطالب غیرضروری نگردد ولی ادامه یک روند بیمار گونه از جانب یک شخص آبروباخته ومعلوم الحال باعث گردید این توضیحات را خدمت شما ارائه کنم .ازتقریبا ششماه پیش برخی از دوستان بمن خبردادند که وقتی  برای من کامنت می گذارند شخص مجهولی بدون ذکراسم ازطریق کامنت خصوصی وایمیل برای آنها پیام گذاشته ونسبت به آنها توهین وتعرض می کند که چرابرای من کامنت گذاشته اند!!! .عده ای از دوستان این ماجرا رابامن درمیان گذاشته بودند وعده دیگری بخاطر پرهیزازماجراجویی سعی کردند کامنت هایشان را بطورخصوصی برایم بفرستند تا از مزاحمت های اینترنتی شخص موردنظر مصون بماند .وقتی موارد از یکی دو موردخاص فراترنرفت براین گمان بودم که بهرحال شاید قضیه سوتفاهمی بیش نباشد ولی وقتی تعداد این مزاحمت ها بیشتر شد مجبور به گرفتن ip

شخص موردنظر از برخی از دوستان نمودم که با کمک از یکی دو دوست توانستیم شخص مزاحم را ردیابی کنم وعلت این مزاحمت ها را کشف کنم . ازبعضی ازدوستان هم خواستم عین نوشته های اورابرایم بفرستند واز نوع ادبیاتی که او بکار برد برایم محرز شد شخص مزاحم کیست .

البته دوستان قدیمی من این شخص را می شناسند ولی لازم است برای دوستان جدیدتوضیحاتی درمورداین شخصبه عرض برسانم .

حدودیک سال ونیم فبل از جانب برخی دوستان خانم برای من کامنت خصوصی آمد که شخصی بنام آقای ر...که لینکش درمیان لینک های من هست برای آنها کامنت های خصوصی عاشقانه! می فرستد و درمواردی پاازحد فراترگذاشته به بهانه عشق درخواست رابطه جنسی بادختران مورد نظر را می نماید .بعداز دریافت این کامنت ها تحقیقاتم را آغاز کردم .آن موقع این شخص برای دیدن یکی ازمعشوقه های اینترنتی اش(که یک بیوه زن وبلاگ نویس است ) وصرف نهار با او وکسب شغل ازطریق اوبه تهران آمده بود وخانه یکی دیگراز دوستان اینترنتی مان آقای م... ساکن بود .من از آقای م خواستم اورا زیرنظر بگیرد وبا تحقیقاتی که او انجام داد واطلاعاتی که دختران دیگر به او داده بودند فهمیدیم شخص موردنظر که برای دستیابی به طعمه های خود از شهرستان خود به تهران آمده ودرهرشهری یک دوست دختر اینترنتی یافته ومرتب ازاین شهر به آن شهر می رود اساسا ادم سالمی نیست واینترنت را محملی برای تعقیب مفاسدخود وفریب دختران جوان یافته است .باتحقیقاتی که ازدوستان سابق این شخص بدست آوریم متوجه شدیم بخاطر همین فساد اخلاقی اش باهمسر دومش نیز مشکل پیداکرده ودرآستانه جدایی است .

بهرحال با مشورت دوستان بطورغیرمستقیم وبدون نام بردن ازمشخصات او هویت این شخص را دروبلاگ برملا ساخته وافشاگری نمودیم تا دیگردختران وبیوه زنانی که او درشکار آنها استعداد دارد از آزارهای او درامان بمانند .

این شخص ابروباخته بخاطر افشای مفاسدش ازمن ویکی دو دوست دیگر کینه گرفت ودرصدد تلافی جویی برآمد .متاسفانه ازانجا که خانم ها ودخترها درجامعه ما آسیب پذیرهستند انتقام ناجوانمردانه ای از یکی از این دوستان ما که خانم فرهیخته ای بود گرفت وشماره تلفن اورا بعنوان یک شخص فاسد دراینترنت تکثیرکرد .

ازانجا که بسیاری خانمها ودخترها بخاطر حسن نیت به او اعتمادکرده بودند وبه او نزدیک شده بودند ناگهان از او فاصله گرفتند واو بواسطه اخباری که بدست ما می رسید می کوشید با حیله های فریبکارانه آبروی ازدست رفته را باز ستاند .فی المثل خانم شوهرداری را تهدیدکرده بود که زندگی اورا به هم می زند !!!که ما به آن خانم اطمینان دادیم که باتوجه به اینکه وی درکنارمفاسد اخلاقی اش بواسطه مفاسد مالی اش تحت تعقیب قرار دارد اساسا هیچ غلطی نمی تواند بکند .

برای سایر دختران دیگه پیام فرستاد واظهار بیگناهی کرد ودرعین حال کامنتی خصوصی برای من ارسال نمود و اذعان داشت که یکجانبه به قاضی رفته ام واین زنان ودختران بودند که اورا اغفال کرده اند!!! و وی فریاد می زند که دراین زمینه کاملا بیگناه است! .ضمن اینکه گاهی نیز زبان به نفرین وتهدید باز می کرد ویکی ازتهدیدهایش این بود که دوستان مرا ازمن جدا خواهد ساخت ومن چندی قبل بخاطرهمین تهدید او ازدست دوست بزرگواری که بعنوان خواهرخودم بسیاردوستش میدارم گلایه مند شده بودم .

مدتی بود که از این عنصر بدنام خبری نبود تا ششماه قبل که این نوع مزاحمت ها را برای دوستان من شروع کرد و ازآنها خواست ازگذاشتن کامنت برای من خودداری کنند وهرکسی را بطریقی دراین رابطه اقناع می کرد به یکی می گفت باتوجه به داستان هایی که فلانی می نویسد درشان شمانیست که برای او کامنت بگذارید وبه دیگری چیز دیگری و ...

دریکی دومورد هم با نام های جعلی و بانام وبلاگی دیگر به تهدید من پرداخت ولی ازانجا که ادم دروغگو کم حافظه هست من از شیوه های مرسوم او و نوع نوشتارش پی به جعلی بودن آنها بردم .

دراینجا از کلیه دوستانی که این شخص بخاطر کینه داشتن از من برای انها کامنت های مزاحمت آمیز گذاشته پوزش می طلبم .

دوستان !

واقعیت این است که بخاطر گران بودن هزینه مداوای بیماران روانی وهزینه سنگین نگهداری انان توسط دستگاههای دولتی متاسفانه بسیاری ازاین بیماران روانی درجامعه به حال خویش رها شده اند که بخشی ازانها درسطح جامعه برای مردم ایجاد مزاحمت می نمایند وتعجبی ندارد که بخشی دیگر از اینترنت وفضای مجازی سردربیاورند .متاسفانه این شخص بیمار برای هیچیک از دوستان آدرس مشخصی نمی گذارد وگرنه بعنوان یک وظیفه انسانی باهزینه شخصی خودم برای مداوای او اقدام می کردم .

حال شاید این سئوال یش بیاید که از کجا من می دانم عنصر مزاحم همان فرد مورد نظر است .

اول از ipهای مشترک است که او از دوسه کافی نت مشخص می فرستذد.چراکه خودش بخاطرمفاسدمالی وبدهکاری اش تحت تعقیب قرار دارد ادرس مشخصی ندارد

دوم اینکه گاهی ipهای اوازتهران است که براساس سابقه قبلی که دروبلاگ دارم این ipازسوی بیوه زن وبلاگ نویسی که فاسق اوست ارسال می شود

سوم اینکه او براساس طینت وذات کثیف خود اصلا سراغ دوستان مرد واقای وبلاگ من نمی رود فقط این کامنت ها را برای دوستان خانم می گذارد !!و باخباثت خاص خود باهرکس طبق روحیه خاص او صحبت می کند .وقتی به یک خانم روشنفکر می رسد رفتار روشنفکرانه درپیش می گیرد .به یک خانم مذهبی می رسد خودرا مذهبی جلوه میدهد و...واساسا تمام این گزارش هایی که بدست من رسیده است ازطرف خانم ها بوده وهیچیک ازدوستان اقا بمن نگفته اند که چنین کامنت هایی دریافت کرده اند که احتمالا برای ردگم کردن ممکن است برای چنداقا هم درروزهای آینده چنین کامنت هایی بگذارد .

چهارم اینکه معمولا این کامنت ها را برای دوستانی که طی یکسال اخیربامن اشنا شده اند می گذارد وبرای دوستان قدیمی تری که درجریان خباثت ها و مفسده های او قرار دارند از گذاشتن این کامنت ها خودداری می کند .(مثلا طبق پرس وجوهای من برای صنم ،پریسا ،بنفشه ،نغمه و...که ازدوستان قدیمی من هستند وبا ماهیت کثیف او آشنایند چنین کامنت هایی نمی گذارد .)

ختم کلام اینکه اگر طی این ششماه این مطلب راننوشتم بخاطراینکه مشغول بررسی بودم ونمی خواستم بدون تحقیقات بی جهت کسی را متهم نمایم .دوم اینکه من معمولا یک روحیه ای دارم که خوب یابد وان این است که حتی نسبت به دشمنان خودم احساس ترحم دارم واین روحیه بارها ازجانب همسرم ،همکاران وآشنایان مورد انتقاد قرار گرپفته است .ازاینرونمی خواستم بیشترازاین آبروی این شخص معیوب برود .

ودیگراینکه لطفا ازمن نخواهید که بطورمشخص ازاین فرد ووبلاگش وفاسق تهرانی اش که نام مستعار دارد نام ببرم و نام واقعی اورا آشکارسازم .چراکه اینها علی رغم همه پلیدی هایشان بهرحال مسلمان هستند و به گفته امامان معصوم ونبی مکرم اسلام ریختن آبروی یک مسلمان مانند ریختن خون آن مسلمان است .

بهرحال درطول وبلاگ نویسی ام تنها سه چهارمورد دشمن داشتم که رفتارکینه ورزانه ای بامن داشته اند که علی رغم تفاوت های فکری که باهم داشته اند دریک زمینه مشترک بودند و اینکه هرسه چهارنفر از "حماقت "بی بهره نبوده اند ومن هم با تاسی به معلم شهیددکترشریعتی خداراشکرمی گذارم که دشمنان مرا از احمق ها انتخاب نمود .

وقتی خاطراتم به دهه هشتاد ودوران وبلاگ نویسی رسید پشت پرده این ادمها را برای شما اشکارخواهم کرد تا کینه ورزی های کورکورانه وحقیرانه آنها وریشه های آن برای شما مشخص شود وآنگاه خودتان قضاوت نمایید .

.

ازاینکه سرتان را به درد آوردم پوزش می طلبم چون احساس می کردم گفتن این واقعیت را به دوستان تازه ام بدهکارم .

زیرسایه یگانه مظهر آزادی ،اخلاق وجوانمردی و خصلت های نیکوی انسانی مولا علی (ع )پایدار وبرقرار باشید.



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ | 16:8 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

میلاد باسعادت نخستین اخترتابناک آسمان امامت حضرت علی (ع )

 

برهمه ازادی خواهان ،عدالت طلبان ورهروان راه حق مبارک باد .

 

 

 

واما بعد :بدنبال درج مطلب قبلی مناقشه ای میان برخی از دوستان بوجود آمد که لازم است توضیحاتی خدمت این دوستان عرض کنم .این مناقشات ازآنجا بروزپیداکرد که یکی از دوستان که خودرا آشنای هرروزه می داند هفتاد درصدازجوانان طرفدار آقای موسوی رابی دین تلقی کردند وهمین موضوع خشم دوستانی همچون سمیرا وواکنش های دیگران را برانگیخت .بطوری که برخی دوستان نیزازطریق کامنت خصوصی وپیامک ازاین قضیه اظهارنارضایتی نمودند .

دراینجا لازم می دانم این نکته را خدمت همه دوستان یادآورشوم که فضای مجازی وبلاگ، فضای برخوردهای دوستانه علی رغم داشتن اختلافات فکری ریشه ای وبنیادی است . قرارنیست ما منازعات خیابانی را ازکف خیابان به صفحات وبلاگ ها بکشانیم .

دوستان

خشونت درهیچ شکل پاسخگوی نیازهای مانیست چه خشونت های فیزیکی وچه خشونت های کلامی .اگراختلافات سیاسی وفکری ومرامی مان ما را ازهم جداساخته ولی عناصری همچون داشتن دین مشترک ،وطن مشترک و بسیارچیزهای مشترک دیگر مارا به هم پیوند میدهد .

ولترمی گفت :من باتو وعقیده تو مخالفم ولی جان خود را میدهم تا تو حرف خود را بزنی .

پس اگر واقعا خواهان آزادی ودموکراسی هستیم باید ظرفیت تحمل خود را بالا برده ونگذاریم احساساتمان بر عقلانیت مان غلبه یابد .

دراینجالازم می دانم یاد کنم از دوستی که اخیرا پیدا کردم وآن مهدیه عزیز است که وبلاگ منطقه آزاداو درلینک من قرار دارد وحالا دیگرنه اورا یک دوست بلکه دختر خودم می دانم وبه داشتن چنین دختری افتخار می کنم وبه آینده روشن او بااین صفای باطنی که دارد امیدوارهستم .این دخترنازنین باتوجه به اینکه به لحاظ سیاسی مخالف من بودونقطه نظرات مرانمی پسندید ولی فروتنانه همه وبلاگ های مرالینک کرد ودیگر دوستانش را به خواندن مطالب من ترغیب کرد و من این دخترخوب وآزاداندیش و نازنین را الگوی خود در برخورد با مخالفان خود میدانم و همواره این گفتار معلم شهید دکترعلی شریعتی  زمزمه گوشم هست که خدایا قدرت تحمل عقیده مخالف را بمن ارزانی دار و دیگراینکه خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار .

بنابراین دوستان عزیز را به مشارکت دراین بحث دعوت کرده و خواهشمندم قواعد یک دیالوگ سالم را رعایت کنند تا با تبادل افکار وارا بجای اینکه ازهمدیگر دلگیر ورنجور شویم از یکدیگر بیاموزیم .

ازاینرو خواهشمندم در کامنت هایتان ازتوهین به شخصیت های حقیقی طرفین ماجرا ومقامات سیاسی و کشوری ،نامزدهای انتخاباتی وهواداران آنها جدا خودداری کنید وبجای نقد اشخاص نقدافکاربنمایید تاهم بسترمناسبی برای درک متقابل فراهم آید وهم اینکه یادبگیریم باهمه اختلاف نظرها واختلاف سلیقه ها به هم مهر بورزیم وهمدیگر را دوست داشته باشیم وبانشان دادن بلوغ فکری خود نشان دهیم استعداد وآمادگی وشایستگی برخورداری از آزادی ودموکراسی را یافته ایم .وآموخته ایم که باتمام اختلافات عقیدتی وفکری درکنارهم زندگی مسالمت آمیز وآرامی داشته باشیم .



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ | 2:25 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 105)

 

گزینش

 

 

زبان سرخ سر سبز میدهد برباد .

 

 

بعداز دوران جنگ وآغاز دوران موسوم به سازندگی قانون اساسی تغییر پیداکرد وطی آن پست نخست وزیر حذف واختیارات  نخست وزیربه رییس جمهور تفویض گردید .

آقای هاشمی رفسنجانی بعنوان اولین رییس جمهور بعداز جنگ کارخود را شروع کرد وبسیاری ازتکنوکرات ها را درکابینه خود جای داد .آقای میرحسین موسوی که هشت سال نخست وزیر زمان جنگ بود مانند بسیاری دیگراز چهره های جناح چپ نظام گوشه نشینی وانزوا را برگزید .

آقای هاشمی رفسنجانی دربدو فعالیتش اعلام کرد دولت بعد ازجنگ دولت سازندگی است وماباید بسیاری ازحقوق مردم را که در دوران جنگ نتوانستیم به آنها بدهیم را به ملت اعطا نماییم .

ولی عملا اینطورنبود .دوران سازندگی برای مردم دوران  بسیار سختی بود.چراکه اجرای سیاست تعدیل اقتصادی باعث تورم وحشتناکی درکشورشد وقدرت خرید مردم بویژه اقشار حقوق بگیر کم شد .

دولتمردان آقای هاشمی در توجیه وضعیت موجود می گفتند "ماداریم اقتصاد کشور را جراحی می کنیم .وقتی فردبیماری را جراحی می کنید بخشی از سلول هایش ترمیم می شود وبخش دیگر ازبین می رود "

منظورشان این بود که اجرای سیاست تعدیل اقتصادی اجتناب ناپذیراست و تلویحا می گفتند اجرای این سیاست ها باعث می شود وضع یک عده مردم خوب شود وعده دیگری قربانی این سیاست ها گشته و به لحاظ اقتصادی به وضعیت فلاکت باری دچار شوند .

ازهمین رو بود که فشارهای اقتصادی دوران سازندگی مردم را به این فکرانداخت که ناسپاس بودند و قدر دولت میرحسین موسوی را نمی دانستند .چراکه در دولت میرحسین موسوی بخاطر شرایط جنگی گرچه کالاها و میوه های لوکس وارد نمی شد ولی بخاطر سهمیه بندی و عرضه کوپن به مردم اجناس باقیمت نازل وبصورت عادلانه براساس تعدادخانوار درمیان مردم ازطریق بقالی ها وشرکت های تعاونی عرضه می شد .ولی در دوران آقای هاشمی رفسنجانی قیمت اجناس ابتدا میانگینی بین قیمت دولتی و قیمت بازارآزاد بود ولی بعدا قیمت همه اجناس آزاد گردید .

همچنین یکی از ابتکارات دولت زمان جنگ اعطای دفترچه بسیج اقتصادی به خانوارها بود واجناس تعاونی ها وامتیازات اجتماعی براساس این دفترچه ها دراختیار خانواده ها قرار می گرفت برای همین کسی براحتی نمی توانست جابجا شود چرا که براحتی دفترچه بسیج اقتصادی  داده نمی شد .ولی دردولت آقای هاشمی رفسنجانی این دفترچه ها جمع آوری گردید وهمین باعث شد سیل مهاجرین شهرستانی وارد تهران شود وحاشیه نشینی ابعاد گسترده ای یابد و تهران روز به روز بزرگتر وگسترده تر گردد و اکنون با یک کلانشهر بی هویتی روبرو باشیم که سرو ته آن پیدانیست .

بخشی از مردم ازبستر این تحولات اقتصادی وضع مالی شان بسیار خوب شده بودودراین دوران با طبقه نوکیسه وتازه به پول رسیده ای مواجه شدیم ولی بخش های بزرگتری از مردم روزبروز ازنظر اقتصادی آسیب پذیرتر وفقیر تر می شدند .

جالب اینجاست که گویا تقدیر ما ایرانی ها این است که هرچه به جلو می رویم حسرت گذشته را بخوریم وبعید نیست ده سال آینده حسرت چنین روزهایی را در دل داشته باشیم .چراکه درزمان "میرحسین موسوی "مردم وقتی میخواستند از ارزانی وفراوانی قبل از انقلاب یاد کنند حسرت موزهای چیکیتا وپرتقال های تامسون را می خوردند که در زمان جنگ از آن محروم بودند و در دوران آقای هاشمی رفسنجانی موز و پرتقال مرغوب وارد شده بود ولی چون بسیاری از اقشار قدرت خرید آن را نداشتند حسرت دوران جنگ ودولت میرحسین موسوی را می خوردند !!

بهرحال جنگ تمام شده بود و دوران تازه نیازهای تازه هم بوجودآورده بود .بویژه نسل جوان ونوجوانی که احساس می کرد جوانی اش در بستر انقلاب وجنگ هدر رفته است درصدد این برآمد تا سهم خود را از زندگی باز ستاند . داشتن شغلی پردرآمد ،همسری زیبا .ماشین آخرین سیستم ،ویلای کنار دریا وحتی علی رغم برخورداری ازهمسری زیبا،بهره مندی از معشوقه های رنگارنگ !آرزوهایی بود که نسل جوان آن دوره میخواست به آن دست یابد واین روحیه جوانان آن دوره خیلی خوب درفیلم بیادماندنی "عروس "ساخته "بهروزافخمی "بازنمایی شد وبواسطه همین فیلم بود که نیکی کریمی و ابوالفضل پورعرب به ستاره های محبوب زمان خود مبدل شدند .

پایان جنگ این روحیه مادیگری را نه تنها درجوانان بلکه دیگر گروههای سنی نیز رایج ساخته بود واین ازخاصیت دوران صلح بود!!چراکه دوران جنگ مرگ اندیشی و اندیشیدن به زندگی پس ازمرگ مردم را نسبت به جلوه های زندگی دنیوی بی نیاز ساخته بود . برای ترسیم بهتروضعیت آن دوران دوخاطره کوچک را در دل این خاطره اصلی برایتان تعریف می کنم .

اول اینکه درهمان سالها بود که لوله کشی گاز به کوچه مارسیده بود وما تصمیم گرفتیم خانه مان را با اخذ وام ازبانک لوله کشی نماییم .ازاینرو به یک دفترتاسیساتی که کارش انجام اینگونه امور بود مراجعه کردیم .فردمقاطعه کار که جوانی سی و پنج –شش ساله بود با کارگرانش برای لوله کشی منزل ما مراجعت نمودند .کارگرانش کار می کردند و او نظاره می کرد . طی چند روزی که او درخانه ما کار می کرد یک رابطه دوستانه بین من واو شکل گرفته بود .روزآخر که کارشان تمام شد و برای تسویه حساب به طبقه بالای خانه مان رفتیم برای لحظاتی باهم تنها شدیم .بعدازاینکه سیگاری روشن کردیم و کمی گپ زدیم آن آقا بمن گفت :این طبقه دوم مال خودته ؟

گفتم :بله .ارثیه پدری هست .

گفت :حیف نیست این سرمایه را راکد گذاشتی و به پول کارمندی اکتفاء کردی ؟

گفتم :خب .چیکار کنم

گفت :مردحسابی !لازم نیست تو الان به این سن وسال خانه داشته باشی . تو می توانی خانه ات را بفروشی بامقداری از پول آن خانه ای بزرگتر ومجلل تر اجاره نمایی وبقیه پول را بندازی توی کار وعشق دنیا را بکنی .!! اگرهم دوست داشتی بندازی توی کارما .خودم راه وچاهش رو بتو نشون میدم .بعد پکی به سیگار خود زد وافزود :من خودم همین کار رو کردم .خونه ام رو فروختم پولش رو گذاشتم توی این کار الان هنوزیکسال نشده اندازه پول خونه ام رو درآوردم .زن وبچه ام راهم بردم کرج .خودم روزها میام تهران ،شب ها بر می گردم کرج .

گفتم :تو که تهران هم میتونستی خونه بگیری چرا رفتی کرج ؟

لبخندی برلب آورد وگفت اشکالی نداره پاهامو دراز کنم

گفتم :نه راحت باش !

گفت :راستش من تابحال سه تا منشی خانم عوض کردم با همه این منشی ها هم رابطه داشتم !!آخریش رو هم که خودت دیدی . خب اگرخانمم تهران بود نمی تونستم راحت عشق وکیف کنم !.مخصوصا اون رو بردم کرج تا اینجا راحت باشم ولولوسرخرمن نداشته باشم .تاحالا که جنگ بود هیچ غلطی نمی تونستیم بکنیم .بگذار حالا که جنگ تموم شد تلافی این هفت –هشت سال رودربیاریم .

گفتم :این منشی ها راحت بتو راه دادن و صداشون درنیومد .؟

گفت :بابا دل خوشی داری .بعداز چند جلسه ای که باهاشون بودم یک پول قلمبه ای توی دامنشون گذاشتم ودهنشون رو بستم .

به بهانه آوردن چایی ازجایم بلندشدم ونگاهی عاقل اندرسفیه به آن مرد کردم ودر دل گفتم :بروبابا !خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه .

خاطره دیگر اینکه روزی درهمان زمان سوار یک ماشین مسافرکش شدم تا ازتهران نو به میدان امام حسین (ع)واز آنجا برای خرید کتاب به میدان انقلاب بروم .

من تنها مسافر آن اتومبیل پیکان بودم .درایستگاه قاسم آباد خانمی جلوی ماشین را گرفت وسوارشد

راننده گفت :ببخشید خانم من تا امام حسین (ع )بیشتر نمی رم

زن مسافر که تقریبا بیست و هفت –هشت ساله بود وچهره زیبایی هم داشت گفت :برای من مهم نیست کجا می روید .من هرجاکه شما برید باهاتون میام !!!

راننده گفت :معذرت میخوام خانم .من گرفتارم !.جای خاصی نمی رم .

زن مسافر اخم هایش را درهم کشید وپیاده شد .

بعدازاین ماجرا راننده اتومبیل بمن گفت :گرفتی که یاروچیکاره بود ؟

گفتم :آره .

بعد این ماجرا را دستمایه درددل کردن هایش قرار داد وگفت :آقا .همه اینها بخاطر فقره .من خودم معلم حق التدریسی هستم .الان با ماشین شوهرخواهرم مسافرکشی می کنم .صدرحمت به زمان موسوی .زمان موسوی درسته کمبود بود و نارسایی بود ولی دیگه اینقدر هم اوضاع مون خراب نشده بود .

حال می روم سر روایت خاطره اصلی..

همانطورکه درسرآغاز گفتم با آزادشدن قیمت کالاها واجناس شرکت ماهم که یک شرکت نیمه دولتی بود که فعالیتش ارائه لوازم الکتریکی وبرقی به قیمت دولتی بود درمعرض انحلال قرار گرفت وهمه ما بفکر یافتن شغل جدید برآمدیم وازانجا که بیشترمان عیالواربودیم فکر کردن به بیکاری تن مان را می لرزاند .

یکی ازجاهایی که من ویکی از دوستانم مراجعه کردیم وزارت اموراقتصاد ودارایی بود که اگهی استخدام داده بود .رفتیم آنجا فرم پرکردیم ودرآزمون ورودی آن شرکت کردیم ودربخش "ذخیره ها "قبول شدیم . بعداز قبول شدن درآزمون نوبت به ازسرگذراندن مرحله "گزینش "رسید .وظیفه هسته های گزینش درادارات دولتی این بود تا از میان دواوطلبان انقلابی ترین ومتدین ترین را انتخاب کنند و با استفاده از این فیلتر ازورود ادمهای لاقید یا باصطلاح خودشان ضدانقلاب جلوگیری نمایند .

روزی که برای گزینش دعوت شدم مسئول گزینش انواع سئوال های دینی ؛مذهبی ،انقلابی وسیاسی را پرسید تا اینکه به  پرسش درباره زندگی خصوصی من رسید !!!

دراینجا ازمن سئوال کرد خانم های خانواده شما چادری هستند یا مانتویی ؟

گفتم :مادرم وخواهرم چادری هستند ولی خانمم مانتویی هست .

کفت :چراخانمت مانتویی هست ؟

گفتم :چون خودم میخواستم . چون تو اهل فامیل همه چادری بودند .من میخواستم سنت شکنی کنم وبدعت تازه ای درفامیل ایجاد کنم ازاینرو ترجیع دادم حجاب خانمم مانتو باشد .

مسول گزینش گفت :این را جدی می گویید ؟

گفتم :مگه باشما شوخی هم دارم ؟

گفت :فکر می کنید خانم های مانتویی حجابشان کامل است

گفتم :چرافکرمی کنید فقط چادر هست که حجاب کامل محسوب می شود .

گفت :با این مانتوهای چاک دار !که تمام اعضا وجوارح خانمها را بیرون می اندازد چطورفکر می کنید حجابشان کامل است .

من هم ازروی عصبانیت جسارت به خرج دادم وگفتم :مانتوی خانمها قسمت های مختلفی دارد .شما ازاین همه چرا قسمت چاک دار آن را دیده اید لابد این به کنجکاوی شخصی خود شما باز می گردد .!!!

فهمیدم که از صریح الهجه بودن من ناراحت شده و بااین حرفم قضیه استخدام خودم را منتفی کرده ام .چون بلافاصله بعداز حرف من گفت :ما نمی توانیم شما را استخدام کنیم چون سابقه جبهه به اندازه کافی ندارید شما باید حداقل ششماه سابقه حضوردرجبهه داشته باشید .

گفتم :من خودم بی میل نبودم که مدت بیشتری درجبهه باشم .ولی ازآنجا که تک فرزند بودم .نگرانی بابت مادرم نمی گذاشت به رفتن به جبهه فکر کنم .

پوزخندی زد وگفت :اینها بهانه های بنی اسراییلی است .چندتا خانواده میخواهید به شما نشان بدهم که دارای یک فرزند بودند وهمان یک فرزندشان را به جبهه فرستادند وازقضا فرزندشان شهید هم شده است .

گفتم :آقای عزیز !.اگر قرار بود من شهید بشوم دیگربرای استخدام التماس شما را نمی کردم

گفت :خیلی خب .بفرمایید .کاری باشما نداریم

من هم از انجا بیرون آمدم وچندروز بعد که مراجعه کردم دیدم درمیان قبول شدگان گزینش اسم من نیست . خیلی ناراحت شدم .جلیل را واسطه کردم تابرود اعمال نفوذکند تا من بتوانم درآنجا استخدام شوم .

ولی اعمال نفوذهای جلیل هم موثر نیفتاد .ویک روحانی که مسئول دایره گزینش آنجا بود به جلیل گفت :ما نمی توانیم اوراقبول کنیم شاید سابقه کم جبهه اورا می توانستیم نادیده بگیریم ولی حاضرجوابی ها ومتلک ها ودرشت گویی های اورا به کارمندی که اوراگزینش می کرد نمی توانیم نادیده بگیریم .

بهرحال این لطمه ای بود که ما از بی احتیاطی و شهامت کاذب خود خوردیم واین ماجرا خیلی برای من گران تمام شد چون اگر میتوانستم استخدام آن وزارتخانه شوم زندگی من در مسیر دیگری قرار می گرفت و من وضعیت بهتری داشتم و الان مجبور نبودم شانزده سال در شغلی که هنوز نتوانستم با آن کنار بیایم کار کنم واینگونه خودرا مغموم وبازنده بدانم .وشاید اگرآن بی احتیاطی وحاضرجوابی را نمی کردم خیلی از رنج ها ومحنت ها را امروز نمی کشیدم .

شاید این خاطره هشداری باشد برای جوانانی که احساسی وهیجانی عمل می کنند و نمی دانند آینده ای هم هست که نباید آن را قربانی ساخت و اگر تباه گردید ترمیم آن دشوار است وجبران شدنی نیست و کمتر کسی منکر این واقعیت تلخ است که ماشین زندگی دنده عقب ندارد ونمی توان به گذشته ها بازگشت و سرنوشت را دوباره از سرنوشت .

 

توضیح :این پست را میخواستم قبل از انتخابات بنویسم ولی بیم داشتم که درج آن درآن زمان تاثیرگذاشتن احساسی روی شما باشد وبازی با احساسات شما را نمی پسندیدم . بنابراین لازم میدانم به اطلاع برسانم شباهت برخی قسمت های این خاطره با وقایع دو سه هفته اخیر کاملا اتفاقی است .

 

دوستانی که برای اولین بار این خاطرات را می خوانند برای خواندن قسمت های قبلی  اینجا کلیک نمایند



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۸۸ | 23:54 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

باعرض سلام وعرض ارادت خدمت دوستان عزیز به اطلاع می رساند بعلت التهابات موجود درجامعه که متاثر از انتخابات اخیربوده است .طی این چندروز امکان به روز رسانی وبلاگ برایم وجود نداشته است .چراکه فکرنمی کنم درشرایط کنونی کسی انگیزه خواندن مطالب عادی را داشته باشد . امیدوارم اوضاع هرچه زودتر به وضع عادی بازگردد تا همچنان بنابر روال  درخدمت دوستان باشم .از همین رو از همه دوستانی که بعلت سرعت پایین اینترنت نتوانستم خدمتشان رسیده وعرض ادب نمایم صمیمانه پوزش می طلبم .امیدوارم به بزرگی خودشان کوتاهی های این حقیر را ببخشند .

به امید پایان یافتن وضعیت تفرقه آمیزموجود و حاکم شدن اتحاد وانسجام ملی .

چراکه شرایط بحرانی موجود به نفع هیچکس نیست .برای همین همه برای بازگشت آرامش دعا کنیم .

ازدوستان خواهشمندم درشرایط کنونی اینجانب را ازپاسخ به سئوالات سیاسی معذور دارند .

یاحق .



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۸ | 22:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 103)

 

چگونه آلوده به سیگار شدم ؟

 

 

می گویند به یک تریاکی گفتند چی شد که معتاد شدی ؟درپاسخ گفت رفیق بد ولی خب ذغال خوب هم بی تاثیر نبود! .حالا حکایت ماست .ولی درمورد ما رفیق بد انصافا بیشترین نقش را ایفا کرد .همانطورکه درخاطرات قبل گفتم من اولین بار تجربه کشیدن سیگار را در نخستین سال بعداز انقلاب که برای دیدن فیلمهای انقلابی به سینما می رفتیم تجربه کردم .انگیزه مان ازسیگارکشیدن درآن شرایط این بود که خودمان را قاطی بزرگترها جابزنیم وبگویم مثلا ماهم بزرگ شدیم !

ولی ازانجا که فوت وفن سیگار کشیدن را بلد نبودیم غالبا سیگارها را "چس دود "می کردیم .یعنی اینکه کامی ازآن نمی گرفتیم ودودرا داخل ریه ها نمی دادیم فقط دود سیگار را در دهان جمع می کردیم وازبینی بیرون می فرستادیم .ازاینرو بودن ونبودن سیگار برایمان همیشه علی السویه بود .

تا اینکه خدمت سربازی پیش آمد ودرانجا نیز به اقتضای شرایط پکی به سیگار می زدیم ولی دودرافرو نمی دادیم تا اینکه بعداز ازدواج درمحل کار وسوس کشیدن سیگار مرا تحریک کرد .منتهی ای بار مثل دفعه های قبل نبود این بار دوست نابابی که خدابیامرزدش !ازما یک سیگاری قهار ساخت !!!

جریان ازاین قرار است که دربعداز ازدواج من روزی چندنخ سیگار در محل کار می کشیدم چون تقریبا بیشتر همکاران واحد حسابداری که من نیز یکی از آنان بودم تفریح محل کارمان سیگاربود .من هم چون هنوز به مفهوم واقعی سیگاری نشده بودم بودن سیگار ونبودن آن برایم فرقی نداشت یعنی اگر بود می کشیدیم واگرنبود هم نمی کشیدیم وفقدان آن مارا آزار نمی داد تا اینکه آن رفیق ناباب اسباب سیگارکشی مارا فراهم ساخت .

حال این رفیق ناباب کی بود .آنهایی که خاطرات قبلی مرا خوانده اند احتمالا یادشان هست که ازفردی بنام آقای نجفی صحبت کرده بودم که درواقع مردی میانسال بود که در دوره جوانی اسیر عشق شده بود وبخاطر نرسیدن به وصال معشوق مثل بسیاری از عاشق پیشه های آن دوره معتاد وهرویینی شده بود .

متاسفانه اعتیاد از او شخصیت بد وناسالمی ساخته بود .چرا که آدمی بشدت مرموز وفریبکار بود واین خصلت های باطنی روی ظاهر او نیز تاثیرگذاشته بود وقیافه اش بشدت شبیه روباه شده بود !وهرکسی که اورا می دید باکمی تامل متوجه این شباهت می گردید !

درضمن این خدابیامرز بشدت اب زیرکاه وزیراب زن بود وظاهرش با باطنش بسیار فرق داشت .بهرحال ادم مثبتی نبود ولی حالا که دستش از دنیا کوتاه است خدا رحمتش کند .یکی از آن روزها ی مورداشاره بود که من درمحل کار مشغول کشیدن سیگار بودم که آقای نجفی به سمت میز من آمد و گفت :

اقای آسایش یک عرضی خدمتتان دارم .امیدوارم حمل برجسارت نکنید گفتم :بفرمایید

گفت :شما یا به مفهوم واقعی سیگار بکشید یا بیخود سیگار را حرام نکنید!!!

گفتم :چطورمگه ؟

گفت :ببینید تا آنجا که من دقت کردم شما دودسیگار را پایین نمی دهید ودودآن را فقط در دهان خود جمع می کنید وبیرون میدهید .اینطوری فقط دهان وبینی خود را بدبو می سازید .اگرمیخواهید ازسیگار لذت ببرید باید دود آن را تا می توانید فرو دهید من به گفته آقای نجفی عمل کردم و دود را تا جایی که می توانستم پایین دادم دفعات اول سرفه های خشک می کردم ولی در دفعه های بعد با هرسیگاری که می کشیدم احساس خوشی بمن دست می داد واینگونه بود که من به سیگار معتاد شدم وازاین بابت آقای نجفی را هیچوقت نبخشیدم .

اعتیادم به سیگار باعث شده بود مانند هرسیگاری دیگر درفقدان سیگار احساس کمبود وبی تابی کنم .درروزهای اول وقتی به خانه می آمدم همسرم وقتی از من سئوال می کرد که چرا سیگاری شدم مثل همه سیگاری های دیگر به دروغ می گفتم همکارهایم درمحل کارسیگار می کشند و لباس های من هم بخاطر سیگاری بودن آنها بوی سیگار گرفته است .

اعتیاد به سیگار درمن ادامه یافت و ماندگار شد .دراین میان غیرازهمسرم مادرم ومرحوم برادرم ازسیگاری شدن من ناراحت بودند چراکه می گفتند اگر پدرم زنده بود هرگز این وضعیت را تحمل نمی کرد .

پدرم ومادرم می گفتند که :خدابیامرز پدرم انقدر ازسیگار متنفر بود که هر ادم سیگاری را می دید به نصیحت واندرز دادن به او می پرداخت تا سیگار را ترک کند وکسی از دئستان وآشنایان جرئت نمی کرد جلوی اوسیگاربکشد حالا خدابیامرز کجاست که بیاید ببیند پسر خودش سیگاری شده است .

روزی مادرم دراین زمینه یمن گفت :زمانی که تورا حامله بودم نمی دانم که چطورشد هوس سیگار نمودم و از پدرت خواستم  برود برای من سیگار بخرد .پدرت هم باپرخاشجویی و عصبانیت بمن گفت :خجالت نمی کشی .من خودم مردم را از کشیدن سیگار منع می کنم انهارا نصیحت می کنم تاسیگار را ترک کنند آنوقت بروم برای تو سیگار بخرم !!

درانجا بود که من فهمیدم در دوران جنینی وحتی قبل از بدنیا آمدن سیگاری بوده ام !!!

بهرحال خودم هم ازاینکه الوده به دخانیات شده بودم راضی نبودم ولی خب هربار اراده می کردم که سیگار را ترک کنم نمی شد .چون وابستگی روانی به سیگار یافته بودم و هروقت عصبانی می شدم با کشیدن یک نخ سیگار احساس ارامش می کردم .

مثل خیلی سیگاری های دیگر درخانه کمبود هرچیزی را تحمل می کردم ولی تحمل بی سیگاری برایم آسان نبود .از همین رو بارها بود که گرسنگی را تحمل می کردم ولی بی سیگاری را هرگز .اگر درخانه سیگار نبود حتی نیمه های شب از خواب خودم می زدم وبه خیابان می رفتم تا برای خودم سیگار تهیه کنم وبه خانه بیاورم .خیلی ها می گویند چراسیگار راترک می کنی درپاسخ به آنها از قول برنارد شاو  می گویم ترک سیگار چندان دشوار نیست من بارها این کار را کرده ام !!!!

شمس ال احمد دریکی از نوشته هایش قضیه ای را طرف می کرد که بدون ارتباط بامصرف سیگار نبود .اومی گفت :روزی سوار تاکسی شدم وسیگار روشن کردم .راننده تاکسی بمن گفت :آقا چرا سیگار می کشی ؟شمس می گوید :من هم گفتم چرانکشم ؟راننده تاکسی درپاسخ به شمس می گوید :من پنجاه سال ازخدا عمر گرفتم نه سیگار کشیدم نه مشروب خوردم ونه خا..م.بازی کردم .

شمس هم درپاسخ اورندانه می گوید :خب فرق تو با الاغ چیه .الاغ هم اگر پنجاه سال ازخداعمربگیرد نه سیگار میکشد نه مشروب میخورد نه خا..م بازی می کند .

بهرحال آفت ناجوری است خدا هیچکس را به این سیگارلعنتی الوده نسازد و دیگرانی را هم که به آن الوده گشتند نجات دهد .

چندسال پیش که بعلت افسردگی در بیمارستان بستری شدم .یکی از هم اطاقی هایم  یک مجروح شیمیایی بود که ریه هایش را درجنگ از دست داده بود .او با انکه می دانست ریه هایش بشدت آسیب دیده وسیگار برایش ضرر دارد بازهم سیگار می کشید !!!برادرش وهمسرش که معلم بود خیلی ازاین وضع ناراحت بودند چراکه پزشکان به آنها گفته بودند ریه هایش انچنان صدمه دیده است که اگراو سیگارا ترک نکند مرگش حتمی است .برادرش که به ملاقات او می آمد پیش من دردل می کرد ومی گفت من حاضرم بهترین تریاک ها و موادمخدر را برای او تهیه کنم تا دست از این سیگار لعنتی بردارد ولی بر نمی دارد .

روزی به خود او گفتم :میدانی که اگر به کشیدن سیگار ادامه بدهی تا ششماه بیشتر زنده نیستی ؟درجوابم گفت :ای بابا .ما آفتاب لب بوم هستیم چه ششماه زنده باشیم چه شش سال دیگر

دوستش هم که مدتی برای ترک اعتیاد درآن بیمارستان بستری بود به ملاقات وی می آمد وبرای او سیگار می آورد .

وقتی به دوستش خاطرنشان ساختم که سیگار برای وی ضرردارد اوهم درپاسخ بمن گفت :

ای بابا .آقای آسایش !خودت همسن من هستی میدونی ما نسیل سوخته ایم .سیگار وموادمخدر را از ما بگیرند چه جوری این زندگی را تحمل کنیم خودمن سه ماه برای ترک هروئئن دراین بیمارستان خوابیدم ولی بعداز سه ماه دوباره به هرویین برگشتم !!!

ختم کلام اینکه اخیرا روی جعبه های سیگار دوتاعکس حک کردند که یکی ریه سالم را نشان می دهد یکی ریه ناسالم را زیر ریه سالم نوشتند زندگی وزیر ریه ناسالم نوشتند مرگ .زیرآن دوهم نوشتند خودتان قضاوت کنید .!!

بادیدن این تبلیغ خنده ام گرفت باخودم گفتم امروز زندگی آنچنان عرصه را به آدم تنگ کرده که چندسال بیشتر زنده ماندن به معنای چندسال بیشتر رنج کشیدن است .بنابراین خوب است برای تشویق افراد به ترک سیگار بدنبال انگیزه های قوی تری برای آنها باشید .

درانتها باید بگویم دوسه روزپیش در روزنامه خواندم که یکی از مسولین براساس اماری قابل اعتماد اعلام کرده بود 28 درصد دانشچویان کشور به سیگار معتادند .من باخواندن تیتر این مقاله باخودم گفتم خب 28 درصد سیگار می کشند .پس بقیه چی می کشند ؟خدا میداند !

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ | 0:56 | نویسنده : محمد حسین آسایش |