گزارش یک زندگی (قسمت147)

 

 

بی پناه درمیان بیماران عجیب وغریب

 

 

همانطورکه گفتم بخش اعصاب وروان بیماران بیمارستان اتیه مختلط بود وزنان ومردان دراطاق های تقریبا نزدیک هم بستری بودند .

بعضی ازانها ارام وسربه زیر بعضی ها هم شرو شور بودند بطوری که گاهی انها را فیکس می نمودند وباطناب به رختخواب می بستند .

درکمال تعجب یکی از بیماران که درواقع بیمارنما بود همان همکار تخس و عوضی اوائل خدمت من یعنی همان سیامک –چ بود که درمحل کاردست گل اب داده بود وبرای اینکه اورا اخراج نکنند خودش را به بیماری زده بود .

بیماردیگری بود که ادعا می کرد امام زمان (ع)است وهرچه پدرمادرش درگوش او می خواندند که امام زمان فرزند امام حسن عسگری است واوفرزندانهاست به گوشش نمی رفت .یکروزاین بیمار بمن گفت :تواهل موادمخدرهستی من به پزشکت می گویم!

گفتم :ازکجامی دانی ؟کی دیدی من مواد مصرف کنم .؟

گفت :بمن وحی می شود !!!

بااودهان به دهان شدم ولی بعد چون دیدم بیماراست دلم برایش سوخت ورفتم صورتش را بوسیدم

ولی بیماران دیگر ملاحظه اورانمی کردند و او مرتب درحال کتک کاری با انها بود .

بیماردیگرسرهنگ بازنشسته ارتش بود که صبح ها برخی بیماران روانی را به صف می کرد واز انها سان می دید .

دراین میان بیمارانی را که برای ترک اعتیاد آورده بودند حکایت خاص خودشان را داشتند انها با اینکه بارها توسط پرستاران بازجویی بدنی می شدند ولی باز به موادمخدردسترسی می یافتند .

بیماری هم بود که بعلت اعتیاد به اینترنت بستری شده بود وازشوک بیزاربود وهرموقع برای شوک می رفت ومی امد مادرش وسه خواهرش دوراوحلقه می زدند واورانوازش می کردند .

ومن گرچه همسرم ببالینم می امد ولی ارزو می کردم سه چهارخواهرداشتم تادستان نوازشگرشان التیام بخش دردهای من بود ولی افسوس که هردوخواهرمن مریض بودند وگرفتاری خاص خودشان را داشتند ومادرم هم بخاطردوری راه نمی توانست زیاد به دیدن من بیاید وتنهاترین بیمار ان بخش من بودم .

یک روزمریضی را اوردند که روحیه پرخاشگرانه داشت وبعلت زورزیادش کسی حریفش نمی شد ازاینروازماموران انتظامی کمک خواستند ومامورانتظامی هم به زور توانست اورامهارکند وبه دستانش دستبند بزند .گفته بودند او برسر رقابت عشقی دریک عروسی گازاشک اورپرتاب کرده بود وآن عروسی را بهم زده بود !!!

اتفاقات عجیبی هم درآن بیمارستان می افتاد .مثلا یکشب خوابیدیم صبح متوجه شدیم پرده اطاقمان را دزدیده اند .

یااینکه برادر همان سیامک –چ که همراه برادرش بود نیمه شب به بالین یکی ازدختران بیمار رفته بود وبرای او ایجاد مزاحمت کرده بود .وبعدهم گوشی موبایل یک بیمار را دزدیده بود وهمین باعث شده بود او وبرادرش را ازبیمارستان اخراج کنند وفهمیدند سیامک –چ به مفهوم واقعی بیمارنیست وخودش را به بیماری زده است .

ازمیان زنان بیمارنیز زنی بود که ادعا می کرد وسط کله شوهرش گوجه فرنگی کاشته ولی نمیداند چرا سبز نمی شود .

بیماردیگری بود که از فرط شکم سیری دست به خودکشی زده بود .اوپسرجوانی متعلق به یک خانواده پولداربود که گفته بود چون به پوچی رسیده رگهای دستش را زده ،ولی اطرافیانش به موقع اورانجات داده بودند .

اینها بیمارانی هستند که از آن دوران بستری شدن دربیمارستان بیادم مانده اند .

 

موخره :ازدوستانی که بنام یادرباره من کامنت های غیرعادی وغیرمودبانه دریافت می کنند خواهشمندم مرادرجریان بگذارند تاماهیت این کامنت گذارراافشاکنم



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 2:20 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 146)

 

 

وقتی افسردگی سایه های مرگ را به بسترم آورد

 

 

درزمستان سال 1383 بودکه بعلت فشارهای شغلی وزندگی بیماری افسردگی مزمن به سراغ من امد بطوری که من با امدن ان سایه های مرگ را به چشم خود دیدم .

جریان ازایننقراربود مدتی ازلحاظ روحی وجسمی احساس خستگی می کردم وفشارهای محل کار نیز مزید برعلت شده بود .روزی ازخواب برخاستم ودیدم هیچ اشتهایی ندارم وهیچ غذایی ازگلویم پایین نمی رود .تایک هفته ازخوردن غذا واتیه خودداری کردم تا اینکه مرا دربخش اعصاب وروان بیمارستان اتیه که یک بخش مختلط بود بستری ساختند .

درانجا ابتدا با یک نفرکه دچارسردرد شدید بود هم اطاق شدم بعد مرا به جای دیگری بردند که مریض دیگری بنام مهدی بود .مهدی از جانبازان شیمیایی بود که ریه اش ازبین رفته بود وپزشکان کشیدن سیگار را برای او ممنوع ساخته بودند ولی او نمی توانست ازسیگار دل بکند .برادرش می گفت من حاضرم مرغوب ترین تریاک را برای او فراهم کنم تا او سیگار نکشد .همسرش باگریه میخواست این کار را نکند ولی مهدی سخت وابسته به سیگار بود .

درآن روزهای سخت بخاطر دوری راه بیشترازهمه همسرم به دیدنم می امد ودستان پرمهرش را دردستانم می گذاشت (البته بعدهابرایم روشن شد محبت همسرم بمن یک محبت ساختگی وتصنعی بود او در واقع میخواست با ارائه چهره ای دسوزازخود مرا بفریبد که خیلی موذیانه وبیشرمانه فریفت )

همسر وبرادرمهدی برای او سیگار نمی خریدند واوازمن میخواست ازطریق همسرم برای او سیگار تهیه کنم ومن وهمسرم دلمان برایش می سوخت وبرایش علی رغم میل باطنی مان سیگار تهیه می کردیم .می دانستیم کاردرستی نمی کنیم ولی نمی توانستیم درمقابل درخواست مظلومانه او مقاومت کنیم .کسانی که دربخش اعصاب وروان بیمارستان ها بستری شدند می دانند دراین مکان سیگاریکی از پرطرفدارترین کالا است .

روزهای سختی بود .هرشب که می خوابیدم صبح امید برخواستن نداشتم ومرگ درجلوی چشمانم رژه می رفت .همیشه باخودم فکرمی کردم آن موقع باید میمردم والان روی شانس وقاچاق زنده مانده ام .فکرکردن به ان روزهای تلخ همیشه دلم را می لرزاند گرچه گاهی فکر می کنم ان روزها باردیگر دارد به سراغم می اید .دراین میان گل بود که به سبزه هم اراسته شد چرا که دراین میان کلیه هایم هم سنگ آورد .ازانجا که دران بیمارستان هزینه ها گران بود چندروزمرخصی گرفتم تا برای دفع سنگ به بیمارستان ارزانتری مراجعه کنم .این بود که به بیمارستانی درخیابان شهدا منتقل شدم ..درانجا ازطریق لیزرسنگ های کلیه من شکسته شد ولی موقع دفع اتها که توام باخونریزی شدید بود انچنان دردی کشیدم که صندلی را گاز گرفتم وباصدای بلند درمیان اظهارترحم پرستاران وهمراهان بیماران می گریستم ومی گفتم خدایاکفاره چه گناهانی را پس میدهم .

دوباره با حال نزار به بیمارستان اتیه منتقل شدم .درانجا پزشکان تصمیم گرفتند بمن الکتروشوک (شوک مغزی )واردکنند .هربارکه میخواستند بمن شوک مغزی واردکنند مرا بیهوش می کردند .هنگامی که امپول بیهوشی بمن تزریق می شد ابتداگلویم خنک می شد و بعدازهوش می رفتم .

هنگامی که بهوش می امدم خودم را سبکتر می یافتم .یکی از سخت ترین دوران عمرم را دران سال سپری کردم .الان احساس می کنم بخاطر ان شوک های مغزی بخشی از حافظه ام ازبین رفته است ولی خب اگر ان شوک های مغزی نبود من هیچگاه به زندگی باز نمی گشتم .

ازان سال تابحال هرموقع به آن روزهای سخت فکر می کنم فکر می کنم قاچاقی وبیهوده زنده مانده ام همان سالها باید می رفتم وخیلی چیزهای دیگر را نمی دیدم وخیلی ازمصائب دیگر را متحمل نمی شدم .

بهرحال خواست خدا چیزدیگری بود .درقسمت اینده از مریض هایی که به دلایل مختلف درانجا بستری بودند برایتان خواهم نوشت

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم آبان 1389 | 21:43 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 145)

 

 

سردبیری مجله نسل برتر

 

 

درپاییز سال 1381 درقسمت نیازمندی های روزنامه همشهری یک اگهی دیدم که طی آن یک موسئسه مطبوعاتی ازکسانی که سابقه کار فعالیت مطبوعاتی دارند دعوت به همکاری نمود .دفتر مجله درخیابان خواجه عبدالله انصاری بود .من برای سبک سنگین کردن وارزیابی اوضاع به انجا رفتم .فرمی دادند تا پرکنم .دست اندرکاران مجله(که نامش نسل برتر)بود گویا بادیدن نام من درمیان متقاضیان بخاطرسوابق مطبوعاتی ام سریع مرا شناختند وبه اقای فروغی راد صاحب امتیاز ومدیرمسوول مجله معرفی نمودند .

اقای فروغی راد از بازنشستگان بخش اداری مجلس شورای اسلامی بود که برای ایام بازنشستگی اش امتیاز یک مجله را گرفته بود وبنده خدا ازانجا که از روابط حرفه ای درعالم مطبوعات بی خبربود خیال می کرد انتشارمجله یاروزنامه کارساده ای است .اوبا اندک سرمایه ای که داشت سه شماره مجله منتشرکرده بود که هرسه شماره ناموفق بودند .

اقای فروغی راد وقتی ازسوابق من مطلع شد سریع ازمن خواست جایگزین افرادی که مرابه اومعرفی کردند بشوم ویک تشکیلات مطبوعاتی بوجود آورم .

من چندان به اینده مجله خوشبین نبودم چون اقای فروغی راد اطلاعی از پروسه وروندانتشار یک مجله بی اطلاع بود وسرمایه لازم برای سرمایه گذاری های اولیه را نداشت .

من ابتدا ازاوخواستم یکباردیگرجوانب را ارزیابی کند وبعد تصمیم بگیرد .باتوجه به سوابقم دشواری های راه را برای او توضیح دادم ولی او بی جهت به اینده خوشبین بود .بهرحال ازطرف اقای فروغی راد بعنوان سردبیرمجله انتخاب شدم .بلافاصله ازدوست مرحومم اقای محمدایوبی نویسنده معروف واشنای اواقای حمزه موسوئ پورتقاضای همیاری کردم .

ازدختران وپسرانی که برای استخدام امده بودند وفرم پرکرده بودند هیچکدامشان را رد نکردم .برخی ازانها ادمهای بی استعدادی بودند وبه درد کارمطبوعاتی نمی خوردند ولی دلم نیامد انهارا ردکنم .

چندجلسه توجیهی برای انها گذاشتم و اهاداف وانگیزه های پیش رو را با انها درمیان گذاشتم وبه انها سفارش مطلب دادم .

باانکه درمطبوعات ایران چندان رسم نیست به نویسندگان مبتدی وکاراموز حق الزحمه بدهند من اقای فروغی را قانع کردم تا برای اینکه انها تشویق ونسبت به کارشان دلگرم شوند به انها دستمزد پرداخت کند واوهم قبول کرد .

به اقای فروغی گفتم برای تداوم کارش باید بفکر جذب اگهی باشد .چراکه منبع درامد وارتزاق یک نشریه اگهی های ان است وگرنه ازفروش نسخه های مجلات حتی پول چاپ وهزینه های مربوطه درنمی اید .

وقتی مجله منتشر شد نویسندگان را دعوت کردم و ازاقای فروغی راد خواستم دستمزد انهارا پرداخت کند .اقای فروغی راد هم بااکراه پذیرفت وپول حق الزحمه نویسندگان را درپاکت گذاشته وبه انها تقدیم نمودیم .

تنها کسی که دراین میان ازحق خودصرفنظرکرد وپولی نگرفت خودمن بودم .چون من منتظربودم خود اقای فروغی راد مبلغی برای من درنظربگیرد وبعنوان حق الزحمه بمن پرداخت کند .خودم روم نمی شد ازاودرخواست کنم .اقای فروغی راد هم خود را به کوچه علی چپ زد .گویا ازاینکه من باعث شدم اومبلغی بعنوان حق الزحمه نویسندگان پرداخت کند ازمن دلگیربود چراکه برای مشورت نزدبرخی مدیران مسوول رفته بود وانها هم اوراسرزنش کرده بودند که چرا به نویسندگانت درهمان ابتدای کار پول دادی .اینها همین که اسم ومقاله شان چاپ شد باید کلاهشان را بیندازند هوا !.

من هم مخصوصا ازاول بنارابراین گذاشته بودم که فرهنگ مفت نویسی ومجانی نویسی درمجله ای که من سردبیرش هستم ازبین برود .

ازسوی دیگر اقای فروغی راد مرتب ازمن میخواست به لحاظ مالی بااوشریک شوم ومن هم ان موقع پس انداز یا ذخیره ای نداشتم واو فکر می کرد من عمدا استنکاف می کنم .

این بود که همکاری من با اقای فروغی راد یک شماره بیشتر دوام نیاورد واورفت با گروهی دیگر که مجلات عامیانه روانشناسی درمی اوردند کارکرد که با انها هم نتوانست سه چهارشماره کارکند .

چندماه بعدوقتی به نمایشگاه مطبوعات رفتم آقای فروغی راد را دیدم که تنها درغرفه مجله اش نشسته بود ویک فلاسک چای هم برای خودش اورده بود .وقتی مرا دید بشدت ازمن استقبال کرد وگفت من درعالم مطبوعات ادمهای زیادی را دیدم ولی اعتراف می کنم هیچکس مانند تو خالی از شیشه خرده وبدجنسی نبود .کاشکی پول داشتی باهم شریک می شدیم واوضاع را پیش می بردیم .من هم نصیحت گرانه ازاوخواستم ازانجا که با قواعد وپشت پرده دنیای مطبوعات اگاه نیست به سراغ شغل دیگری برود واین اخرین دیدار من واقای فروغی بود ومجله "نسل برتر "دیگر هیچگاه انتشار نیافت .

 



تاريخ : یکشنبه نهم آبان 1389 | 20:35 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

برای خواندن یادداشتی برفیلم "دموکراسی در روز روشن "روی آدرس زیرکلیک کنید

 

http://roozehadineh5.blogfa.com/



تاريخ : شنبه دهم مهر 1389 | 22:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

گزارش یک زندگی (قسمت 138)

 

 

حرفهایی که هرگز خاتمی نگفت !!!

 

 

درهشتمین دوره ریاست جمهوری درسال 1380آقای  خاتمی مجددا کاندیدای ریاست جمهوری شد وازانجا که می دانست بخشی از محبوبیت وتوجه مردم را ازدست داده است  بهنگام ثبت نام دروزارت کشور پشت تریبون مخصوص قرارگرفت وگریه سرداد تا ازطریق جلب عواطف واحساسات مردم ترحم انها را نیز جلب کند که دراین زمینه موفق شد .درآن زمان  هفت کاندیدای دیگر باخاتمی برای کسب ریاست قوه مجریه با خاتمی رقابت داشتند که جدی ترین انها احمدتوکلی کاندیدای اصول گرایان بود .

فیلم تبلیغاتی احمدتوکلی یکی از جالب ترین  فیلمهایی بود که ساخته شده بود فیلم با مصاحبه بادختری اغازمی شد که از نبودن کار می نالید وبعد حقیقت تلخی را بزبان می اورد ومی گفت هرکجا که برای کار می رود ازاو توقعات انچنانی دارند وباگفتن این جمله میزد زیرگریه وصورتش را دردستانش پنهان می کرد وبعد دوربین زوم می کرد روی یک پلاکارد تبلیغاتی که روی آن نوشته شده بود :

دولت پاک برای ملت پاک

که شعارتبلیغاتی احمد توکلی بود .

زمانی که خاتمی درامجدیه متینگ تبلیغاتی گذاشته بود من گرچه مانند قبل ارادتی به او نداشتم(چراکه در دوران او سختی های بسیاری متحمل شده بودم ) ولی برای کنجکاوی به متینگ تبلیغاتی اورفتم تاببینم چه خبراست .جمعیت زیادی برای شرکت دراین متینگ امده بودند بصورتی که ورود به امجدیه به سختی امکان پذیر بود .دراین میان بدون تردید نود درصد جمعیت  به این خاطر آمده بودند که فکر می کردند خاتمی قراراست حرفهایی را که چهارسال ازگفتن ان دریغ کرده برزبان آورد وبامردم درمیان بگذارد

چراکه این موضوع  را ازهرکسی که دلیل امدنش به متینگ را می پرسیدی،می گفت

بخش بزرگی از استادیوم چهل هزارنفری امجدیه پرشده بود ولی باز ردیف هایی خالی مانده بود .

وقتی روی یکی ازنیمکت های مخصوص تماشاگران قرار گرفتم جوانی که بسیار پرنشاط وانرژیک بنظر می امد بمن می گفت: امروز روزجالبی هست چرا که خاتمی حرفهایی روکه چهارسال نگفت امروز بزیان میاره

درپاسخ اوگفتم :مطمئن باش خاتمی هیچ چیز تازه ای نخواهد گفت

قبل ازسخنرانی خاتمی  چندنفری به سخنرانی پرداختند وبه تجلیل وتمجید ازشخصیت  او پرداختند ازجمله خانم شاعره ای که پشت تریبون قرار گرفت ودر تمجید خاتمی همان شعرمعروف :

خوبان فراوان دیده ام

اما توچیزدیگری !

راخواند

بعد که خاتمی پشت تریبون قرار گرفت ازاینکه سخنرانان قبلی اینقدر اورا گنده کرده اند اظهارنارضایتی نمود! وگفت دوران قهرمان سازی بسر آمده است وبقیه حرفهایش حرفهای تکراری وکلیشه ای بود که درچهارسال اول ریاست جمهوریش زده بود .

خاتمی درسخنانش نه ازدلایل فقر وشکاف طبقاتی که درزمان اوبیشترشده بود گفت ونه از درماندگی واستیصال مردم وجوانان دررسیدن به یک زندگی ابرومندانه که او در دوره قبل وعده داده بود .

ازاینرو جمعیت کم کم شروع به ترک استادیوم نمود ودرآن روز مردم گرچه استقبال خوبی از خاتمی نمودند ولی بهنگام رفتن او خیلی بد اورا بدرقه نمودند .

چراکه با چشمان خودم دیدم  زمانی که در میان محافظانش در روی ماشین برای مردم دست تکان می داد سکوت جمعیت را فراگرفته بود وهیچکس کوچکترین ابراز احساساتی ازخود بروز نداد وتنها همه بانارضایتی ولی درظاهر بالبانی خندان اورا می نگریستند و دریغ ازیک هورای دست جمعی وسوت وکف .

بهرحال خاتمی گرچه به اندازه دوره قبل رای آورده بود ولی درواقع یک سوم از طرفدارنش را ازدست داده بود .

حال شاید اینجا این سئوال برایتان بوجود بیاید که اگر خاتمی طی دوره اول ودوم ریاست جمهوری یک سوم ارایش را ازدست داده بود پس چرا به اندازه دوره قبل رای آورد .کسانی که آن زمان را بیاد دارند پاسخ این سئوال را می دانند .

درفاصله دوره اول تا دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی هفت میلیون جوان ایرانی به سن رای دادن رسیده بودند که آن زمان به انها "رای اولی " گفته می شد .تمام کوشش طرفداران خاتمی صرف جذب این عده بود که برای بار اول شرایط رای دادن را یافته بودند و برای جذب این عده که تجربه ای نداشتند موفق شدند وازاین طریق توانستند جای یک سوم ارای ریزش یافته را پر کنند .

احمدتوکلی هم  بعنوان کاندید اصلی رقیب خاتمی یک سوم از ارای خاتمی را بدست آورد وتاریخ تکرار شد .چراکه در دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی نیز اقای توکلی کاندید شده بود وبعنوان رقیب اقای رفسنجانی توانست رای قابل توجهی بدست بیاورد .

خاتمی در دوره دوم نیز که مسند قوه مجریه را در دست گرفت بیش ازقبل به مطالبات اقتصادی مردم بی توجهی نشان داد وهمین موجب شکست اقای رفسنجانی در دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری وپیروزی اقای احمدی نژاد بود .

 

توضیح :همینطورکه می دانید زیاد تمایلی به نوشتن مسائل سیاسی ندارم واین پست نیز متاسفانه سیاسی شد .لطفا اگر قصدگذاشتن کامنت دارید ازتوهین به شخصیت های حقیقی وحقوقی سیاسی خودداری فرمایید .قبلا از لطف شما تشکرمی کنم  



تاريخ : یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 | 9:14 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 137)

 

 

طمع ورزی سیاستمداران به هنرمندان

 

 

محسن مخملباف یکی از پدیده های عجیب وغریب دنیای هنر وسیاست دربعدازانقلاب بوده است .چراکه درطول زندگیش بارها دچاراستحاله های فکری شده ومرتب چهره جدیدی ازخود به نمایش گذاشته است ودر دوران های مختلف چهره ای کاملا متفاوت ازخود بروز داده است .

محسن مخملباف در دهه شصت بعنوان یک سینماگر حزب اللهی تندرو ظاهرشد وهنرمندان قبل ازانقلاب وهنرمندان روشنفکر را طی یک مصاحبه مطبوعاتی به باد انتقاد گرفت وبه تحقیرانها پرداخت .

کمی بعد باساختن فیلمهایی همچون عروسی خوبان چهره چپگرایانه مذهبی به خودگرفت وسرمایه داری بازار را به چالش طلبید .بعدازپایان جنگ تحت تاثیرافکارسروش وپوپربه نسبیت گرایی روی آورد و فیلمهای شب های زاینده رود و نوبت عاشقی راساخت که هردو توقیف شدند ومخملباف نیزازسوی نیروهای انقلابی وارزشی طردشد .

بعدازساختن فیلمهایی همچون هنرپیشه – ناصرالدین شاه اکتورسینما ونون گلدون به ساختن فیلمهای عارفانه ای همچون "گبه "روی آورد .

دردوره اول انتخابات ریاست جمهوری خاتمی به افغانستان وتاجیکستان رفت ودرانجا به فیلمسازی پرداخت .درهمان زمان ها اعلام کرد سیاست را رهاکرده ودیگرازدست هیچ سیاستمداری جایزه نخواهد گرفت .!!اما درجریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری باردیگر پیمان خودراشکست ودرنقش اپوزیسیون خارج ازکشور به فعالیت پرداخت .

دراواخر دوره اول ریاست جمهوری خاتمی مخملباف نامه ای به خاتمی نوشت وازاو درخواست کمک مالی کرد تا برای کودکان افغانی درافغانستان مدرسه بسازد !

این مطلب باعث شگفتی من شد چراکه درعجب ازاین بودم که مخملباف این همه فقر و اسیب اجتماعی وکودکان خیابانی درکشورخودمان را نادیده گرفته و دل به حال کودکان افغانی سوزانده است .من درآن موقع که در روزنامه "نوروز"قلم می زدم درانتقاد به مخلباف مطلبی تحت عنوان "آقای مخلباف ،وطن را دریابید "نوشتم و که در روزنامه انتشار یافت . درآن مطلب به مخملباف یادآورشدم که درکشورما انقدر فقر ومکنت وجود دارد که اگر بخواهیم به محرومیت درکشورخودمان خاتمه دهیم شق القمرکرده ایم  چه برسد به اینکه بخواهیم به کشورهای دیگر مددرسانی مالی نماییم

این مطلب من واکنش های متفاوتی به همراه داشت .تعدادزیادی نامه به دفتر روزنامه رسیده بود که عده ای با مطلب من موافقت کرده بودند وعده ای هم مخالفت .ولی تعداد موافقین مطلب من بیش از مخالفان آن بود .

استادم مرحوم محمدایوبی وقتی مطلب مراخوانده بود گفت حرف تودرست ،ولی انسانیت مرز ندارد .من هم درپاسخ اوگفتم :فرمایش شما کاملا متین است ولی ازقدیم گفته اند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است .واوهم ظاهراپذیرفت .

ولی عجیبترین واکنش ازسوی مدیرمسوول روزنامه آقای محسن میردامادی بود که دبیرسرویس ماراکه دوستم همان مهرداد فرید بود بابت چاپ این مطلب موردسرزنش وشماتت شدید قرار داده بود .

برای من عجیب بود این اقایان اصلاح طلب که اینقدر در بوق ازادی می دمند چطور انتشار یک مقاله را که چندان سازگاربا ذائقه شان نبود برنتافتند .باخودم گفتم دوعلت ممکن است برواکنش مدیرمسوول روزنامه مرتب باشد یکی اینکه ایشان ناراحت ازاین بودند که ما در دوران ریاست جمهوری خاتمی سخن از فقر ومحرومیت وآسیب های اجتماعی اوردیم ودیگراینکه ازانجا که گروههای سیاسی درانتخابات ها همیشه اویزان هنرمندان بودند تا با استفاده از نفوذاجتماعی کاذب انها کسب رای کنند وبه قدرت برسند قصد این را داشتند تا مخملباف را که آن زمان ازسیاست اعلام تنفرنموده بود جذب خود سازند .

من همیشه ازاین حربه ای که سیاستمداران وسیاست ورزان به آن متوسل می شدند متنفربودم وآن استفاده ابزاری از هنرمندان برای جلب ارای مردم .

چراکه این کار را توهین به شعور مردم می دانستم وباخود می گفتم اینها مردم را صغیر واحمق فرض کرده اند که فکر می کنند مردم خودرا صغیر می دانند واجازه میدهند دیگران برایشان تصمیم بگیرند که به کی رای بدهند وبه کی رای ندهند چه هنرپیشه سینما چه فوتبالیست گلزن زمین فوتبال .

اصلا کی گفته دانش سیاسی یک هنرپیشه سینما یا یک فوتبالیست وورزشکار از دیگر مردم بالاتراست که اتفاقا بنظرمن دانش انها اگر پایین تراز خودمردم نباشد مسلما بالاترازانها نیست .ازانجا بود که فهمیدم شعارهای بعضی از مدعیان اصلاحات مبنی بر ازادی وتکثرارا وپذیرش دگراندیشان صرفا شعاری بیش نیست .

واما خاطره دیگری که باید از روزنامه نوروز نقل کنم این بود که انها خانمی را به ویراستاری روزنامه آورده بودند که گویا نامش رستگار یا رستگاری بیود (شایداشتباه کنم فامیلی اش یادم نیست ).همه می دانند وظیفه ویراستار ویرایش مطلب و اصلاح غلط های انشایی ودستوری نویسندگان است ولی این خانم ویراستار به خودش اجازه می داد درمحتوای مطالب نیز وارد شود وانهارا دستکاری وسانسور نماید .این موضوع خیلی ماراعصبانی ساخت و وقتی اعتراض کردیم گفتند این خانم از اقوام مدیرمسوول است و ازطرف اواجازه سانسور مطالب را یافته است .

استادمرحومم اقای محمدایوبی آن زمان پیش بینی جالبی کرد که بعدها دیدیم درست از آب درامد .اوگفت :همین خانمی که شما می بینید مطالب ماراسانسورمی کند فردای روزگار قهرمان ازادی قلم از آب در می اید !.من این موضوع راشوخی تلقی نمودم ولی بعدها دیدم باکمال تاسف پیشبینی مرحوم اقای ایوبی درست از آب درآمد .وازانجا فهمیدم تا پارتی بازی ،قوم وخویش سالاری .و..درجامعه ما حاکم است هیچ موقع هیچکس سرجای خودش نیست وبه هیچ چیز وهیچکس نمی توان دلخوش داشت وبه آن اعتماد نمود .

بهرحال نتیجه همین اعمال ونادیده گرفتن واقعیت هابود که اصلاح طلبان را ازسریر قدرت به زیرکشاند وانهارا به سرنوشت کنونی دچارساخت .



تاريخ : شنبه بیست و سوم مرداد 1389 | 23:40 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 136)

 

روزی که برادرم درتصادف کشته شد

 

 

هیچ چیز درزندگی بدتراز این نیست که ادم پشتوانه ها وتکیه گاه های خود را از دست بدهد .تکیه گاه هایی که در روزهای سخت و بحرانی زندگی می تواند به انها تکیه نماید واز انها کمک ودلجویی بجوید .

دربهمن ماه 1378 درگرماگرم جشنواره فیلم فجر که من با استفاده از کارت خبرنگاری درجشنواره مشغول تماشای فیلمها بودم یک روزعصر بعدازبرگشتن از سینما دیدم خواهر خدابیامرزم پروین برایم زنگ زد. وقتی گوشی رو برداشتم پروین نگران  گفت :حسین کجایی ؟حسن آقا تصادف کرده تو بیمارستان بستری شده .

ازانجا که بیمارستان نزدیک خانه ماقرار داشت سریع خودم را به بیمارستان رساندم برادرزاده بزرگم "علی "که چهارسال ازمن بزرگتر است با لحنی گلایه جویانه گفت :مگه اینکه تورو اینطورموقع ها ببینیم !.گلایه اش بجا بود وحق داشت من اززمانی که ازدواج کرده بودم بنابردلایلی رابطه ام با قوم وخویش وفامیل محدود شده بود .اخر بدجوری خودرا مشغول ساخته بودم .صبح تاعصر در بانک کارمی کردم عصر به بعد هم در روزنامه فعالیت می کردم .برای همین گاه می شد که هفته ها یاماهها افراد فامیل را نمی دیدم مگر درعزا وعروسی .

بهرحال جریان ازاین قرار بود که برادرم برای دیدن یکی از دوستانش رفته بود وهنگام بازگشت درعرض خیابان موسوم به خیابان کرمان داشت بصورت پیاده عبورمی کرد که خودرو پیکانی که سرنشین آن یک جوان بی مبالات بود دچار انحراف می شود وبرادرم را به زیرمی گیرد .دراثراصابت سربرادرم به اسفالت خیابان شکاف بر می دارد .جوان راننده بعدازتصادف بابرادرم قصدفرار می کند که توسط اهالی محله دستگیر می شود .

وقتی به اطاق آی .س.یو که برادرم درآن بستری بود رفتم درانجا بیش از بیست مریض را دیدم که دروخیم ترین شرایط جسمی وروحی قرار داشتند ومن درانجا نظاره گر نبرد میان مرگ وزندگی بودم و ازهمان زمان دغدغه فکری ام این بود که انسان وقتی میمیرد به کجا می رود .دهها کتاب ومقاله دراین باره مطالعه کردم ولی هنوز پاسخی که مرا کاملا مجاب کند دریافت نکرده ام .(موریس مترلینگ جمله جالبی دارد که می گوید :وقتی شمعی را فوت می کنیم شعله آن به کجا می رود ؟)

به بالای سر برادرم رفتم .دستگاه اکسیژن به او وصل بود ودرحالیکه بیهوش بود ودرحال کما قرار داشت اکسیژن مصنوعی به بدن او وارد می شد وخارج می شد .تاپاسی ازشب دربیمارستان ماندیم وبعد انجارا ترک کردیم .این درحالی بود که پدر آن پسر راننده واطرافیانش برای گرفتن رضایت به نزدمادربیمارستان امده بودند .

وقتی صحبت های پدران پسرجوان را شنیدم متاثر شدم و دیدم همیشه سنگ برای پای لنگ بوده است .پدراو می گفت :باعث این بدبختی من بودم .من پسرم را ازمدرسه بیرون کشیدم برای او ماشین خریدم تامسافرکشی کند وکمک خرج خانواده باشد .نمی دانستم این بدبختی سرما می اید .ماهم جواب قطعی اورا به تعیین سرنوشت نهایی برادرم که ایا اوزنده می ماند یا خیر ،موکول کردیم .

بهرحال فردای صبح آن روز به محض برخاستن ازخواب به بیمارستان زنگ زدم وپرستار مربوطه درجوابم گفت برادرتان مرحوم شده است .سریع برادرزاده هایم را خبرکردم .جسد برادرم را بعدازمراحل قانونی به دماوند انتقال دادیم تا دفن کنیم .وقتی درغسالخانه جنازه برادرم را می شستند شکاف پشت سرش انقدر عمیق بودکه هرچه آب می ریختند خون بند نمی امد ودراخر مجبورشدند با انبوهی از پنبه وپارچه شکاف سر را بپوشانند .

وقتی با چشمان گریان به صورت برادرم نگاه می کردم خاطراتی که از او داشتم در ذهنم  مرورمی شد ومانند فیلمی برپرده سینما ازجلوی چشمانم می گذشت .

انهایی که خاطرات مرا از اولین قسمت دنبال کرده اند می دانند برادرم درواقع برادر ناتنی من بود وازهمسر اول پدرم بود ولی بخاطر محبتی که همواره بما داشت ما احساس نمی کردیم اوبرادر ناتنی باشد .گرچه همسر وبعضی از فرزندانش از توجهی که اونسبت بما مبذول می داشت خشنود نبودند !

برادرم چون بیست وهشت سال ازمن بزرگتر بود من خجالت می کشیدم به اوبگویم داداش یا برادر .برای همین من وخواهر مرحومم پروین همواره اورا بنام صدا می کردیم ومی گفتیم حسن آقا .

وقتی درصورت حسن اقا نگاه می کردم خاطرات دوران کودکی ام مرور می شد انجا که او زنبورداری داشت و ماها را جمع می کرد دورخودش وازکندوهای عسل می برید وبه ما می داد وما مثل بستنی عسل را لیس می زدیم ومیخوردیم یا یاد زمانی می افتادم که من صرع داشتم و او مرا به بغل می گرفت وبرای تزریق آمپول به پیشانی ام به دکتر می برد وازهمه مهمتر اینکه ازانجا که  برادر من معلم بود هروقت من تجدید می شدم ونمره کم می اوردم با استفاده ازنفوذش نزد معلم های مربوطه میرفت وانها را مجاب می ساخت تا نمره قبولی مرا بدهند .

این بود که وقتی مراسم شستشوی برادرم تمام شد صورتش را غرق بوسه ساختم وهنگامیکه اورا درقبر قرار دادم دردل گفتم :حسن اقا .برادرجان .دیدار ما رفت به قیامت .

باخودم گفتم چقدر ارزو داشتم اورا داداش خطاب کنم ولی هیچگاه رویم نمی شد وحالا که چشمان اوبسته است می توانم بدون خجالت ازته دل بگویم داداش خداحافظ .بلندشو قبل از رفتن یکبار دیگه ماها وزن وبچه ات را ببین .

آنچه بیش از هرچیز دیگر دل مرا  می سوزاند این مسئله بود که برادرم یکی دوهفته قبل ازمرگش از ما دعوت کرده بود میهمان اوباشیم وخیلی چشم انتظار دیدن ما بود ولی من بخاطر این میگرن لعنتی ام نتوانسته بودم درمهمانی او حضوریابم .ولی بعدا برادرم پیش مادرم گلایه کرده بود وحضورنیافتن مرا به حساب کم لطفی ام گذاشته بود وباورنکرده بود من بخاطر میگرن نتوانستم درمیهمانی اش حضوریابم ومن ازاین بابت هیچگاه خودم را نبخشیدم و بخودم می گفتم کاشکی باهمان حال بیمار می رفتم وبرادرم را برای اخرین بار می دیدم .

بهرحال من برادرم را که درغیاب پدرم تاحدودی خلا بی پدری را برای من پرکرده بود دراثر آن تصادف ازدست دادم .خانواده او هم رضایت ندادند و دیه برادرم را از خانواده آن جوان راننده گرفتند وبرادرم رفت درحالیکه زندگی ادامه یافت .



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | 0:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 135)

درد زایمان سنگ .

 

درتابستان 1378 اموراداری دراداره ما خودکار ومکانیزه شد وتعدادی کارمندان مازاد براحتیاج شدند .روسای اداره تصمیم گرفتند کارمندهای مازاد را از اداره به شعبات بفرستند وازانجا که دل خوشی ازمن نداشتند مرانیز جزوکارمندان اعزامی به شعب قرار دادند .

چون از بدو استخدام هیچ سابقه ای درکار شعبه نداشتم وهشت سال خدمتم را دراداره طی نموده بودم رفتن به شعبه برایم ناگواربود وبا پیشداوری های منفی به شعبه رفتم وتصمیم گرفتم انقدرتمردکنم تامرا به اداره بازگردانند .

ولی ازخوش شانسی من درشعبه ای افتادم که یکی ازهمشهریان رییس آن بود و استقبال گرمی ازمن کرد وهوای مرا داشت .این همشهری محترم که آقای قلی پورنام داشت بسیارمرد باپرستیژوباحالی بود ورفتارش طوری بود که فضای شعبه را فضایی دوستانه ساخته بود .

ازسوی دیگر یک خوش شانسی دیگر که برای من حکم سورپرایز داشت مرا بسیارشادمان ساخت وان دریافت یک دستمزدچشمگیر بخاطر نوشتن یک مقاله بود .

جریان ازاین قرار است که فصلنامه سینمایی فارابی قصد انتشار ویژه نامه ای بمناسبت صدسالگی سینمارا داشت وازمن نیز دعوت شد تا مقاله ای دراین باره به انها ارائه دهم .

من یک مقاله پژوهشی –تحلیلی که زحمت بسیاری برای آن کشیده بودم بنام "مخالفان سینما درایران "دراختیار انها قرار دادم وروزی که برای دریافت حق الزحمه وحق التالیف مطلبم رفتم بادیدن مبلغ چک چشمهایم چهارتاشد .برای همین باورنکردم چنین دستمزد خوبی برای من تعیین کرده باشند بازگشتم تا مطمئن شوم اشتباهی رخ نداده باشد ولی مسوول حسابداری انجا بمن اطمینان داد اشتباهی درکارنیست .

شاید باورتان نشود دستمزدمن بابت نگارش آن مطلب تحقیقی وتاریخی برابری می کرد با کل دستمزدهایی که درطول روزنامه نگاری تابحال گرفته بودم !!!

باخوشحالی زنگ زدم همسرم را باخبر ساختم واوپیشنهاد داد با پولی که بدست آوردم  وسایل ضروری منزل مانند آبمیوه گیری و...بخرم وبخشی راهم به اوبدهم که همین کار را کردم .

تقریبا دنیا داشت بر وفق مرادم می گشت هم ازکاردرشعبه راضی بودم هم ازاینکه بلاخره درجایی ارزش کارم را دانسته بودند موجبات عزت نفس ام فراهم آمده بود .

ولی تجربه نشان داده بود روزگار عزم مدارا بامارا ندارد اگر درجایی چیزی بدهد درجای دیگر آن را پس میگیرد .

جریان ازاین قرار است که بعداز این رویدادهای خوش روزی درشعبه مشغول کاربودم که در قسمت پایین کمرم احساس کمی درد کردم .شدت درد لحظه به لحظه بیشترمی شد تا اینکه آنقدرشدت یافت که توگویی خنجری درکمرم فروکردند .ازاینرو طاقتم طاق شد بنای اه وناله را گذاشتم و با رساترین صداشروع به فریاد کردم .فریادزنان دورخودم می پیچیدم و روی زمین غلت میخوردم .بچه ها ورییس شعبه ومشتریان همه وحشتزده شده بودند تا اینکه آمبولانس اورژانس رسید ومرا داخل اورژانس قرار دادند وبه بیمارستان سینا انتقال دادند .

بیمارستانی که بخاطر عدم توجه پرسنل ان درمیان مردم به غسالخانه یا قصابخانه معروف است .

مامورین اورژانس مرا انجا داخل تختی قرار دادند وپی کارخود رفتند .من درحالیکه فریاد می کشیدم ازیکی از همراهان یک بیمارخواستم تاباهمسرم تماس بگیرد واورا درجریان بگذارد .

علی رغم داد وهواری که راه انداخته بودم تاهمسرم نرسیده بود ودنبال پزشکان وپرستاران نمی دوید هیچکس اعتنایی نه بمن داشت نه به فریادهای گوشخراش من .

تااینکه بلاخره به دادمارسیدند وچندآمپول ارامبخش تزریق کردند ولی دردم ارام نشد ومن هم باصدای بلندتر فریاد می کشیدم وکولی بازی درمی اوردم .

تااینکه یکی از پزشکان امد و دستور تزریق مرفین را صادرکرد بعد ازمن پرسید اسمت چیه گفتم :آسایش .درپاسخ گفت:تو کجات آسایشه .اسم تورو باید میگذشتن سلب آسایش نه آسایش !!

باتزریق مرفین انگار آبی روی اتش ریخته بودند دردم ارام شد وهمانجا تشخیص دادند که کلیه هایم سنگ آورده وحرکت این سنگ ها باعث این درد وحشتناک شده است .

وقتی حالم روبراه شد متوجه هم تختی روبروخودم شدم که جوانی حدودابیست وپنج ساله بود .وضعیت وخیمی داشت ولی کسی به داد او نمی رسید گویا او راکب یک موتوربوده وباموتورسواردیگری شاخ به شاخ تصادف کرده اند که او بخاطر ضربه ای که به سرش وارد شده بود گویا موقتا حافظه اش را ازدست داده بود چراکه ازهمه می پرسید من کی هستم ؟اینجا کجاست ؟اینها کی هستند ؟.خیلی به حال آن جوان تاسف خوردم ونمی دانستم چطوربه او کمک کنم .

بهرحال با ارام گرفتن دردکلیه ام بیمارستان را ترک کردیم و وقتی به خانه رسیدم شروع به خوردن مایعات کردم تا سنگ کلیه را دفع کنم .انقدر مایعات خوردم تا بلاخره دراخرشب توانستم باکشیدن درد وحشتناکی دوعدد سنگ کلیه را دفع کرده واز درد زایمان سنگ فارغ شوم .البته این درد را من دوسه سال بعد به شکل وخیم تری تجربه نمودم .

بهرحال تجربیات زندگی ام بمن آموخت هرجا زندگی روی خوش بمن نشان داده درجایی دیگر جبران مافات نموده واشتباه خودش را تصحیح کرده است !!!

بقول شاعر :

چنان تلخکامی شد نصیبم بعد هرکامی

که ممنونم زگردون گربه کام من نمی گردد



تاريخ : شنبه دوم مرداد 1389 | 7:43 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 134)

 

توقیف روزنامه سلام و رویدادهای جنجال برانگیز آن

 

روزپنجشنبه 18تیرماه سال 1378 روزنامه سلام ازسوی دادگاه ویژه روحانیت توقیف گردید..توقیف روزنامه سلام بلافاصله باواکنش دانشجویان خوابگه امیراباد مواجه شده و به درگیری انها با نیروی انتظامی وگروه های فشارمی انجامد و برای چندروزی کشور دستخوش ناارامی و درگیری می گردد .عصرروزشنبه خودم را به روزنامه می رسانم چندتن ازدانشجویان دختر جلوی درب روزنامه تجمع کرده اند .یکی از انها که دختری چادری است به جلو می اید ومی گوید :آقای آسایش !نگران نباشید .ماامروزصبح جلوی وزارت ارشاد تجمع کردیم وگفتیم اگر روزنامه سلام رفع توقیف نشد وزیرارشاد باید استعفاءدهد .تشکرمی کنم و وارد روزنامه می شوم وهمینطورکه از پله ها بالا می روم باخودم فکر می کنم "خدایا .این دخترمرا ازکجا می شناخت .من فقط اسمم درروزنامه چاپ می شد وهیچگاه عکس من در روزنامه منتشرنشده بود .آن دختر چگونه تشخیص داد من آسایش هستم ".نتوانستم سرازاین معما درآورم ودرحالیکه فکرم مشغول بود خودم را به تحریریه رساندم .بچه های تحریریه همه ماتم زده بودند و ناباورانه به این واقعه می نگریستند .اخر روزنامه سلام درزمان ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی تنها روزنامه منتقد سیاست های دولت بود که تحمل می شد ولی کسی باورنمی کرد درزمان آقای خاتمی توقیف شود .البته توقیف روزنامه سلام ربطی به آقای خاتمی و وزیرارشاد ایشان آقای عطاء الله مهاجرانی نداشت .چراکه ازانجاکه مدیرمسوول روزنامه یک روحانی بود روزنامه ازطرف دادگاه ویژه روحانیت توقیف شده بود .البته روزنامه برای مدت پنج سال توقیف شد یعنی درسال 1383 امکان انتشارمجددآن فراهم بود ولی نمیدانم چرا مسوولین آن ازانتشار آن خودداری ورزیدند .

بهرحال در هیئت تحریریه گفته شد فردا حجت الاسلام موسوی خوئینی ها با همکاران صحبت خواهدکرد ومراسم خداحافظی و وداع یاران انجام خواهد شد .

وقتی فهمیدیم کوی دانشگاه ملتهب است به همراه یکی دوتن ازدوستان به انجا رفتیم .جوبسیار ملتهب بود .خوابگاههای دانشجویان ووسایل انها دراثردرگیری هابشدت آسیب دیده بود واحساسات دانشجویان بشدت جریحه دار شده بود .دانشجویان ادعامی کردند درطول درگیری ها چندین دانشجوکشته شده اند ولی مقامات رسمی فقط کشته شدن یکنفر بنام عزت ابراهیم نژاد را تایید کردند .

دانشجویان خشمگینانه شعارمی دادند وبین انها دودستگی واختلاف ایجادشده بود .گروهی ازدانشجویان که تندروتر ورادیکال تربودند می گفتند باید تظاهرات را به سطح خیابانها بکشانند وازکوی خارج شوند ولی گروه دیگری از دانشجویان که "میانه رو"تربودندوعضودفترتحکیم وحدت بودند باشعار "شعورسیاسی ،تحصن ،تحصن طرفداراین بودند که دامنه اعتراضات درسطح کوی متوقف بماند ودانشجویان بجای حضوردرخیابانها که احتمال درگیری واشوب را چندبرابرمی کرد درکوی دانشگاه تحصن اختیارکنند .

ولی گروهی که تندروتربودند توانستند خواسته هایشان رابه گروه میانه روتحمیل کنند وباشعار "نگهبان در روباز کن "دانشجویان رابه خیابانها بکشانند .

من به همراه یک معلم دقایقی در پیادهرو نظاره گرتظاهرات انها بودیم وگاهی که انها شعار رادیکالی وساختارشکنانه می دادند نگران می شدیم وبراین مقوله بحث می کردیم که تندروی ورادیکالیسم جز سرکوب و سرخوردگی چیزدیگری به همراه ندارد .ولی هیچکس ازاین توانایی برخوردارنبود تا دانشجویان را از اتخاذ شیوه های رادیکالیستی وشعارهای ساختارشکنانه بازدارد ولاجرم انهایی که این روش رانمی پسندیدند همچون من وآن معلم مربوطه تنها نظاره گراوضاع بودند .بعدازمدتی ترجیع دادم خودرابه خانه برسانم چون بیم آن را داشتم با رسیدن نیروهای انتظامی وشروع درگیری نتوانم خودم را ازمهلکه خارج سازم .این بود که منطقه را ترک کردم .

عصرروزیکشنبه در دفتر روزنامه سلام حضوریافتم .سالن را تماما صندلی چیده بودند ومیزی گذاشته بودند تا مدیرمسوول روزنامه بیاید وصحبت کند .

بهرحال روزنامه سلام درزمان انتشارش یکی ازمحبوب ترین روزنامه هایی بود که درپیروزی اقای خاتمی درانتخابات نقش موثری ایفاکرده بود .

حجت الاسلام موسوی خویینی ها طی سخنانی از بچه های روزنامه سلام تشکر کرد وطی بخشی از سخنانش گفت : من نه روزنامه نگاربودم و نه روزنامه نگاری بلد بودم .اگر سلام یک روزنامه مردمی شد این شماها بودید که سلام را سلام کردید وروزنامه سلام اعتبار ومحبوبیتش را مدیون شماست "(نقل به مضمون ).

بعدازپایان مراسم وخداحافظی باهمکاران از روزنامه خارج شدم و قدم زنان بسوی دانشگاه تهران که درچندصدقدمی سلام قرار داشت برای خرید کتاب براه افتادم .این از عادات هفتگی من بود که معمولا هفته ای یکبار به حوالی دانشگاه تهران می رفتم تا کتابهای جدیدالانتشار را تهیه کنم .نوجوان که بودم برای خریدکتاب به ناصرخسرو-کوچه حاج نایب می رفتم ولی بعدها کتابفروشی های اطراف دانشگاه را کشف کردم و کتابهای موردعلاقه ام را ازکتابفروشی های اطراف آن تهیه می کردم .

به حوالی دانشگاه که رسیدم دیدم اوضاع متشنج است دانشجویان ومردم باعصبانیت شعارمیدهند وخبری هم از نیروهای انتظامی نیست .بدورازهیاهوها به ویترین کتابفروشی ها نگاه می کردم که ناگهان نیروی انتظامی ازدوطرف هجوم آورد وما نیزمانند بسیاری دیگرازرهگذران درآن مهلکه گیرافتادیم .

رهگذران به داخل کتابفروشی ها هجوم بردند وکتابفروشی ها هم کرکره مغازه هایشان را پایین آوردند .من هم جلوی انتشارات خوارزمی بودم که بعداز هجوم رهگذران صاحبان مغازه کرکره آن را پایین آوردند و ماازپشت کرکره نظاره گر درگیری دانشجویان بانیروهای انتظامی بودیم .آن موقع تعداد کمی ازمردم موبایل داشتند ودرجمع ما اقایی بود که موبایل همراهش بود ومن ازاوخواهش کردم موبایل را بمن بدهد تا شماره منزل را گرفته وبه همسرم اطلاع دهم باتوجه به وضعیتی که به ان دچارامدم اگردیررسیدم نگران نباشد که ان اقای محترم هم این محبت را درحق من نمود .

درهمین حال کمی که درگیری ها فروکش کرد .من درمیان رهگذران خواهرزاده ام سلمان را یافتم وبرای اینکه یک موقع اوقاطی مهلکه نشود خودم را موظف به حفظ اونمودم درهمین حال عده ای ازدانشجویان به بیرون امده به سمت نیروی انتظامی سنگ پرت می کردند .من چندنفرازانهارانصیحت کردم تا این کار رانکنند .گفتم این کارها به جای درستی ختم نمی شود چون خشونت همیشه خشونت به همراه می آورد .

که ناگاه با اعتراص یک خانم جوان سی ساله که مانتویی قهوه ای رنگ به تن داشت روبرو شدم .او با عصبانیت بمن گفت :اقا شماخودتان که کاری نمی کنید .دیگران هم میخواهند کاری کنند شما مانع می شوید !.درپاسخ گفتم :خانم عزیز .تجربه نشان داده است راههای خشونت امیزورادیکالیسم  هیچگاه به نتیجه خوبی ختم نمی شود .مشغول توجیه کردنآن خانم بودم که پرتاب متوالی چندگازاشک اور باعث مسمومیت دانشجویان درگیرشد ویکی ازکسانی که دراثر گازاشک اورازحال رفت همان خانم بود .

ازانجا که من سیگاری بودم وگازاشک اور کمترروی سیگاریها اثرمی گذارد چندتن ازدانشجویان ورهگذران ازمن خواستند سیگاری دودسیگاری را که در دست داشتم درحلقوم آن خانم فوت کنم .من درپاسخ گفتم :من روم نمی شود .چون اگردهانم را به دهان آن خانم نزدیک کنم همه فکر می کنند من به بهانه کمک به اودارم ازاو لب میگیرم !!که این قضیه خنده حاضران را به عهده داشت .ومن پذیرفتم وخودم را به آن خانم رساندم دهانش را بازکردم ولبهایم را به دهانش چسبانده ودودسیگار را به حلقومش فرودادم .این باعث شد به هوش بیاید و نگاهی بمن بیندازد وبگوید متشکرم .

داشتیم با سلمان به راههای خروج ازمهلکه فکرمی کردیم که پرتاب متناوب متوالی وبی امان گازاشک اورباعث شد خودمن هم ازحال بروم و وقتی چشم گشودم خودم را درمسجد دانشگاه تهران درکنار بقیه اسیب دیدگان یافتم . باهرکلکی بود ازجابرخاستم وبه سلمان گفتم هرطورشده باید خودمان را ازاین مهلکه بیرون بکشانیم .با همان حال نزار از درب غربی دانشگاه خارج شدیم و خودمان را به یکی ازکوچه هایی که سلمان موتورش را درانجا پارک کرده بود رساندیم وتوانستیم منطقه را ترک کنیم .درطول مسیر که می امدیم درگیری هابین دانشجویان ونیروهای انتظامی ادامه داشت وهرچندگاه استنشاق گازاشک اورمشام را می ازرد تا اینکه بلاخره توانستیم خود را به خانه برسانیم .

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 | 18:40 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

دوستان لطفا توجه کنید

اخیرا یک ادم پست وحرامزاده به نام من به وبلاگ برخی دوستان رفته وبرای انها کامنت های توهین آمیز بصورت خصوصی میگذارد .این ادم که حرکات وسکناتش معلوم است که نتیجه یک نطفه حرام دریک شب شوم است بخاطر اندک محبتی که دوستان نزد من دارند حسادت می ورزد وچنین رفتار پست و وحشیانه ای درپیش گرفته است . همین جا اعلام می کنم که این کامنت های زشت وتوهین امیز ازطرف من نیست .براساس ای .پی هایی که دوستان دراختیارمن قراردادند مشخص شد این کامنت ها توسط همان عنصرفاسدساکن یزد یعنی رضا -ب است که نزدیک به یکسال پیش بخاطر مزاحمت هایی که برای خانمها ودخترهای وبلاگ نویس بوجودمی آورد ما دراین وبلاگ افشاگری کرده ودست اورا رو نمودیم .این عنصر پلید دراغفال دختران وبلاگ نویس انچنان پشتکاری داشت !!!که برای تعرض به انها تاشیراز وبندرانزلی وشهرهای دیگری که دختران وبلاگ نویس درانجا حضورداشتند سفرنمود!!

من منتظرم تاباردیگر او این رفتارزشت خودرا تکرار نماید تامشخصات کامل او وادرس وبلاگش را دراختیار دوستان بگذارم .

ازلحن نوشتاری خودم دراین پست معذرت میخوام .کامنتدونی این پست غیرفعال است .کامنت هایتان را درپست قبلی بگذارید

                   *               *               *



تاريخ : شنبه دوازدهم تیر 1389 | 13:23 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 133)

 

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

 

 

درآن سالها من بعلت مشکلات خانوادگی و سختی محیط کار هم دچارفشارعصبی شده بودم وهم بیماری میگرنم تشدید شده بود .زمانی که به حملات میگرنی گرفتارمی شدم درد آن انقدرشدید بودکه گاه سرم را بشدت به لبه پنجره می کوبیدم یا با کلید وچنگال وغیره به پیشانی خودضربه می زدم تا درد بیرونی دردمیگرنی را تحت الشعاع قرار دهد .کسانی که به بیماری میگرن مبتلا هستند می دانند من چه میگویم .گاهی می شد یک صبح تا غروب بین 12 تا 18 عددقرص استامینوفن کدیین دارمی خوردم ولی دردم اروم نمی گرفت .ازطرفی دیگرازانجا که میگرن من ریشه عصبی داشت داروهای اعصاب مصرف می کردم .

مصرف داروهای اعصاب به علت اینکه یکی ازعوارض آن خواب الودگی بود باعث می شد بعضی مواقع صبح ها نتوانم خودم را به محل کار برسانم وباتاخیر به انجا می رسیدم و غرولند واذیت وازار روسای مربوطه بیشتر روح وروان مرا تخریب می کرد .

جندماه بعداز ماجرایی که برای رییس بخاطرمزاحمتش برای خانمها اتفاق افتاده بود او به قصد کینه جویی (باانکه ازبیماری من خبرداشت وعلت تاخیرهای مرا می دانست )مرا به جرم تاخیر به کمیسیون تخلفات اداری معرفی کرد .

تااینکه نامه ای ازکمیسیون تخلفات اداری بدستم رسید وازمن خواسته بودند دفاعیات خودم را برای انها طی مهلت مقرر بفرستم .من هم دفاعیه ای محکم ومستدل همراه با گواهی های پزشکی که دفاعیات مرا محکمه پسند ومقبول ساخته بود تحویل رییس دایره دادم واوهم تحویل رییس اداره که نامش احمد الف بود تحویل داد .بهرحال نمی دانم چه اتفاقی افتاد که کمیسیون علی رغم دفاعیات من رای به محکومیت من صادر کرد .یکی ازحدس هایم این بود که رییس دایره ورییس اداره امانت داری نکرده اند ودفاعیات مرابطورکامل دراختیارکمیسیون قرار نداده اند ولی بعد فهمیدم اعمال نفوذ رییس دایره ورییس اداره باعث شد اعضای کمیسیون تخلفات اداری پا روی وجدان خویش گذاشته ورای به محکومیت من بدهند .

استدلال اعضای کمیسیون اداری این بود که چرا من درپنجشنبه ها به موقع سرکارحاضرمی شوم ولی بقیه روزها تاخیر دارم .دیگر خبرنداشتند ازانجا که همسرم پنجشنبه ها تعطیل بود وسرکار نمی رفت مرا به موقع بیدارمی کرد ومن می توانستم بموقع وبدون تاخیر سرکارحاضرشوم .بهرحال احساس می کنم اعضای کمیسیون قبل از خواندن دفاعیه من حکم خودشان راصادرکرده بودند وگرنه مرااحضارمی کردند ودراین باره توضیح میخواستند .

براساس حکم کمیسیون تخلفات اداری من به کسر یک ششم حقوق برای ششماه محکوم شدم .ضمن اینکه اعضای کمیسیون درانتهای حکم صادرشده اعلام کردند که با رافت اسلامی !!!بامن برخورد کرده اند وتهدید کردند اگر تخلفاتم ادامه یابد برخورد جدی تری بامن خواهند نمود .واین خودنشانه بی شخصیتی انها و عدم اطلاع شان از مسائل حقوقی بود چون حکم های قضایی ویاحقوقی هیچوقت تهدیدامیزنیست !!!واساسا دراحکامی که توسط حقوقدانان وقضات صادر می شود تهدیدکردن محلی ازاعراب ندارد .مثل اینکه یک قاضی حکمی برای متهمی صادرکند ودراخرحکم اعلام کند اگر تکرارشود این دفعه چنین وچنان می کنیم .بهرحال حکم انها نشان ازبی سوادی انها درعلم حقوق داشت ووجاهت قانونی نداشت.

شکل حکم صادره وتهدید انتهایی من برایم هیچ شک وشبه ای باقی نگذاشت که انها تحت تاثیر اعمال نفوذ رییس دایره که ابرویش بخاطر کارهای زشت ونفرت انگیزش رفته بود ورییس اداره که دوست صمیمی اوبود وبسیار ادم بانفوذی بود این حکم ناجوانمردانه را درباره من صادر نمودند .

ازانجا که حکم صادره براساس قانون تخلفات اداری جزو مجازات سبک شمرده می شد برای من این امکان وجود نداشت که نسبت به حکم صادره اعتراض کنم و دررابطه با این حکم ناجوانمردانه به دیوان عدالت اداری شکایت کنم .واین  موضوع بیش ازپیش اعصاب مرا به هم ریخت .

پیش خودم فکرکردم به بانک مرکزی شکایت کنم ولی جوابیه بانک مرکزی هم این بود که احکام صادره توسط کمیسیون تخلفات اداری حتی درصورت لغوازجانب دیوان عدالت اداری بازهم قابل اجرا است !!!

بله تعجبی نداشت ازبانک مرکزی دولت آقای خاتمی رییس جمهور مدعی کرامت انسانی وحقوق شهروندی بیشترازاین انتظار نمی رفت ..چراکه من مشکل خود را سه بار برای ایشان مکتوب نمودم وبارها با دفتر پیگیری شکایات ریاست جمهوری تماس گرفتم ولی هیچ فایده ای نداشت ونتیجه ای هم به همراه نیاورد .

بهرحال من هم انتقام از رییس دایره را چندماه بعد بشکل دیگری گرفتم .وان اینکه بعداز توقیف روزنامه سلام در روزنامه مشارکت که متعلق به برادر اقای خاتمی بود ازسوی سرویس اجتماعی دعوت شدم تا طنزاجتماعی بنویسم .

درآن دوره رییس بدنام وخانم باز ما باز بااستفاده ازلابی ها و اعمال نفوذها ابتداجزوهیئت مدیره تعاونی بانک قرار گرفت وکمی بعد رییس تعاونی شد .

هنوز از ریاست ایشان برتعاونی اداره نگذشته بود که رییس مربوطه خانه اش را دروسط شهر فروخت وبه قلهک نقل مکان نمود .ازانجا که او وبچه های اداره نوشته های مرا در روزنامه می خواندند من سعی کردم با استفاده ازقلم انتقام انتقامجویی کثیف اورا بگیرم .

این بود که با نوشتن یک طنزاجتماعی درروزنامه از او بقول امروزی ها حالگیری اساسی کردم .

آن روزها رادیو ومطبوعات دائما اعلام می کردند که هوای قلهک الوده ترین قسمت ازهوای تهران است .من هم طی مطلب طنزی در ستون طنزاجتماعی به این مضمون نوشتم که :اینروزها همه از الودگی هوای قلهک می گویند .بابا الودگی قلهک را به گردن آب وهوای انجا نیندازید .ما رییسی داریم که ازوقتی رییس تعاونی کارمندان شده ،معلوم نیست چیکارکرده وچه پولی به جیب زده که ناگهان خانه اش دروسط شهررافروخته وبه قلهک نقل مکان نموده است .وشکی نیست از آن زمان که این ادم پا به انجا گذاشته منطقه قلهک را الوده ساخته و باعث الودگی قلهک وجود اودرآن مکان است نه آب وهوای قلهک !!!

زمانی که مطلب من منتشرشد او کم مانده بود سکته کند .ولی ازانجا که من نامی ازاو نبرده بودم نمی توانست برعلیه من یا روزنامه شکایت کند .

ازطرفی دیگر تمام کارمندان اداره از زن ومرد ازانجا که ازدست او دل خونی داشتند ازمطلب من کپی گرفته وبا شوروشعف این مطلب را بین یکدیگر رد وبدل می کردند واظهار خوشحالی می کردند .وهمین خوشحالی بی حد وحصرکارمندان وتوجه انها به مطلب من وتشکرپی درپی من بیشتر برعصبانیت رییس مربوطه می افزود .

بچه هایی هم که در دفتر نزد او کار می کردند مرتب از اوضاع روحی وروانی او برای من خبر می آوردند و می خندیدند

تااینکه یکی ازبچه های دفتر برای من خبر اورد وگفت او انقدرعصبانی هست که دارد برای مدیرمسوول روزنامه نامه می نویسد ومرامتهم به بی دینی وبی اخلاقی می کند .

عصرکه به روزنامه رفتم دوستم "مهردادفرید"را که دبیرسرویس سینمایی بود درجریان گذاشتم وگفتم من درصفحه اجتماعی فلان کار روکردم ورییس ما دارد به مدیرمسوول روزنامه نامه می نویسد .اگر نامه بدست اورسید مراباخبرکن .

مهرداد گفت :نه بابا .اونها اینقدرمشغله دارند که توجهی به این نامه های مغرضانه نمی کنند .بعد بمن گفت حالا درباره رییس ات چی نوشتی

وقتی محتوای نوشته خودم رابرای اوتعریف کردم بلند زد زیرخنده و بعداز دقایقی خندیدن بشوخی گفت :خودمونیم .خیلی نامردی !!!

 



تاريخ : پنجشنبه دهم تیر 1389 | 1:9 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت132)

 

رییسی که با دختران وزنان نردعشق می باخت !

 

 

 

دراداره مرکزی بانک درقسمتی که من کارمی کردم حدودچهل پنجاه تا کارمند داشت که تقریبا نزدیک به نیمی ازآنها راخانمها ودختران تشکیل می دادند .آنهایی که در محیط های اداری کارکرده اند می دانند رابطه خانمها ودخترها با افراد متاهل بهتراز افراد مجردهست .چراکه در روابط با افراد متاهل احساس امنیت بیشتری می کنند تا افرادمجرد .

من ازجمله کسانی بودم که خانمها ودخترخانمها بامن روابط خوبی داشتند وعلت این روابط صمیمانه بامن دردرجه اول بخاطر متاهل بودن من بود وبعد هم بخاطراینکه می دانستند من روزنامه نگارهستم و فعالیت های مطبوعاتی دارم وازجنبه دیگر بخاطراینکه من درمقابل زورگویی  مدیران ازخودشهامت نشان داده وجلوی انها می ایستادم  درمجموع نسبت بمن ابراز اعتماد می کردند .

انها معمولا دردل هایشان را می آمدند پیش من می گفتند ومن بخاطراینکه شنوای دردل های انها بودم توانستم روحیات وسکنات آنهارا خوب بشناسم وبه مسایلی  پی ببرم .

گاه دردل های آنها ناشی ازحسودی نسبت به همکاران همجنس خود بود مثلا اگرمی دیدند خانم یادخترخانمی مورد توجه وتشویق روسا قرارمی گرفت نسبت به آن خانم یادخترخانم حسادت می ورزیدند وناخوداگاه بااودشمن می شدند ومن هم انها را قانع می کردم که وارداین بازیها نشوند چون به صممیت بین انها لطمه می زند وموجب تفرقه میان انها می شود ونتیجه این تفرقه هم به نفع مدیران می شود چراکه ضرب المثلی ازقدیمها هست که همیشه می گویند تفرقه بینداز وحکومت کن .گاه هم ناخوداگاه ازاینکه یکی ازهمجنسان خود موقعیتی یافته ،پولی بدست آورده ویا طلاجات وزیورالات جدیدی خریدی ناخوداگاه نسبت به اوحسادت می ورزیدند .گاه سرمسایل جزیی باهم قهر می کردند وازانجا که مرا قبول داشتند واسطه گری مرا می پذیرفتند ومن قهرانهاراخاتمه داده ومبدل به آشتی می کردم .

انها چون روحیه مرا دربرخورد با مدیران می دانستند وبراین باوربودند که من دل خوشی ازآنها ندارم هرموقع ازدست رییس اداره گلایه ای داشتند می آمدند پیش من مطرح می کردند .تااینکه زمانی فرارسید که دیدم این دختران وخانمها به کابین من مراجعه می کردند وباناراحتی اظهارمی کردند رییس اداره با آنها برخورد بدمی کند وگاه توهین های ناروا به آنها می نماید وجنس توهین هایش طوری است که گویا توقع دارد انها با رییس رابطه صمیمانه ازنوع انچنانی داشته باشد !

این قضایا ادامه یافت تا اینکه یکروزیکی ازخانمها باناراحتی به کابین من آمد و با قیافه ناراحتی گفت :آقای آسایش !این اقای "ح" یعنی رییس اداره بامن شوخی زشتی کرده گفتم مگه چی گفته ؟درپاسخم گفت :اومده توی کابین من بمن گفته چرا ناخن هات رولاک میزنی .این دفعه ببینم لاک زدی خودم میام پاکش می کنم .بعددرادامه افزود که :خب آقای آسایش من تازه عروس هستم .دوست دارم بخودم برسم .تازه حجاب من هم کامل هست ومن چادری هستم .چرامیاد چشم چرانی میکنه وبه لاک زدن من گیر میده !.درپاسخ گفتم :خب دیگه !این بابا اخلاقش اینطوریه دیگه ،چیکارمیشه کرد .

اودرادامه افزود شنیدم رفته به خانم "د"که زرتشتی هست گفته بیا مسلمون شو ودرلفافه بهش گفته اگرمسلمون بشی من صیغه ات می کنم ".

درپاسخ گفتم :خب بگذاریدزمانی بگذرد من به او درلفافه تذکر می دهم

چندروزبعد دیدم خانم متاهلی که کابین کارش درجوارکابین من قرار داشت وارد کابین من شد و نگهان دستهایش را جلوی صورتش گرفت وزد زیرگریه

گفتم :چیه .چی شده ؟

گفت :این آقای رییس هردفعه میاد بمن گیرمیده متلک زشتی بهم میندازه .دیگه طاقت من طاق شده .نیم ساعت پیش اومده توی کابین من بمن گفته "چرا میزکارت اینقدرشلوغه ،من دوست دارم بیام اطاق خوابت روببینم چه جوریه .اونجا هم مثل میزت شلوغ وبهم ریخته هست .

بعد ادامه داد :میخوام به شوهرم بگم .ولی میترسم اون بیاد با رییس دست به یقه بشه برای من بدبشه .

گفتم کنه شما اصلا چیزی به شوهرتان نگویید چون اعصاب آن بنده خداهم داغون میشه

اودرجواب من گفت :آقای آسایش !.رییس ازشماحساب میبره .یک تذکری بهش بدین

گفتم :باشه .به موقع اش به اون تذکر می دم

این رییس همان رییسی بودکه قبلا مرابخاطر اینکه برای پیروزی خاتمی درانتخابات دراداره شیرینی پخش کرده بودم  موردتهدید قرار داده بود وگرچه باطنا رابطه خوبی بامن نداشت ولی ظاهرا رفتاری دوستانه بامن داشت وگاهی هم که سرمسایلی باهم جروبحث مان می شد اول تهدیدمی کرد ولی بعد که می دید من محکم جلوی اوایستادم کوتاه می امد ودر فضای اداره ظاهرا جوری بامن رفتار می کرد که گویابامن رفیقی صمیمی است .

وقتی شکایات اینگونه ای دختران وخانمها ادامه یافت من یکروز رییس مربوطه را کنار کشیدم وبه او گفتم :آقای "ح" مواظب رفتارتان بادخترها وخانمها باشید .انها ازشوخی های ناجور وتیکه پرانی ها ی شما ناراضی اند .اگر این رویه ادامه یابد برایتان مشکل ایجاد خواهد شد

درحالیکه با دست چپ تسبیح دردست داشت بادست راست برشانه من زد وگفت :شما کارخودت روبکن .به این کارها کارنداشته باش

گفتم :بهرحال من برای خودتان گفتم .

چندروزبعد خانم هایی که مورد ازارکلامی این رییس قرار داشتند به "حراست "رفته وموضوع را با مامورین حراست درمیان می گذارند

مامورحراست ازانها می پرسد:شما این مسایل را قبل ازما به کس دیگری هم گفتید

آنها درپاسخ می گویند :فقط به آقای آسایش گفتیم !!!!

من هم بی خبرازهمه جادرکابین خودم مشغول دریافت حواله هابودم که زنگ تلفن به صدا درمی آید .گوشی رابرمی دارم .آقایی که خودرامامورحراست معرفی می کند مرااحضارمی کند وتاکید می کند که به رییس تان نگو من کجا می روم .اگرازتوپرسیدکجا می روی بهش بگو دارم میرم دفترچه بیمه ام را تمدید کنم .واین موضوع را چندبار تاکید می کند .

بلندمی شوم وراه می افتم .وقتی وارد حراست می شوم مرا به یکی از اطاقها راهنمایی می کند .آقایی به نام "ص "بمن می گوید :

-آقای آسایش درمورد رییس تان چه می دانید

گفتم :هرچیزی که شما می دانید

گفت :شما می دانید ایشان برای خانمها ودخترخانمها ایجادمزاحمت می کردند ؟

گفتم :بله

گفت :چرا نیامدید بما اعلام کنید !

گفتم :وظیفه من نیست .مگرمن مامورحراست هستم

گفت :نخیر .شما مگر مسلمان نیستید ؟.وظیفه شرعی داشتید می امدید بما اطلاع می دادید

گفتم :برفرض من این کار را می کردم .شما اورا که یک رییس بانفوذ است وظاهر باصطلاح مذهبی دارد !را ول می کردید وبه حرف من که کارمند زیردست اوهستم اعتنا می کردید

درپاسخ گفت :بقول امام (خمینی ) ما مامور به انجام وظیفه هستیم نه مامور به حصول نتیجه .شماخبرمی دادید چکارداشتید ما چکار می کنیم .

بعدازمدتها بحث من حرفهای اون خانمها را تایید کردم .اوازمن خواست که این موارد را مکتوب کنم .من هم مکتوب کردم ولی امضائ نکردم گفتم :دراین رابطه من هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرم .چون این رییس ما فوق العاده ادم بانفوذی است و همه اورا به عنوان یک ادم انقلابی ومذهبی قبول دارند .من دنبال دردسر نمی گردم .

بهرحال آن رییس راخواستند وپیش بینی من درست درامد .برخورد جدی وکارسازی با اونکردند .تنها مجازاتی که برای اودرنظرگرفتند این بود که اورا به مشاغل بالاتر ارتقاء ندادند ودرهمان سمتی که بود،نگه داشتند .

ولی آن رییس کینه جو که همه مسایل را ازچشم من دیده بود وفکر می کرد من رفتم به حراست خبر دادم چندماه بعد انچنان انتقام سختی ازمن گرفت که نگو ونپرس .من هم البته نقد را به نسیه نگذاشتم .باتوجه به اینکه نویسنده وخبرنگاربودم درموعد مناسب جواب انتقام اورا دادم که سخت اورا به هم ریخت و درمیان کارمندان اورا رسوا نمود ولی ازانجا که اودست بالا را داشت درنهایت اوبود که انتقام نهایی را ازمن گرفت که شرح این انتقام جویی ها را درقسمت های بعدی خواهید خواند .

نکته ای که ازاین خاطره میخواهم نتیجه بگیرم این است که از زمان اقای هاشمی رفسنجانی واقای خاتمی حاشیه امنی برای مدیران بوجود آمد وطبق قانون نانوشته ای هرمدیری هرخلافی ازاو سرمیزد باگذشت واغماض روبرو می شد ولی اگرهرکارمند بیچاره ای کوچکترین خطایی مرتکب می شد بزرگترین مجازات ها درانتظارش بود .همین حاشیه امن بود که بسیاری ازکارمندان را به جاه طلبی واداشت تا پا برروی شانه های همکاران خودبگذارند وباخبرچینی وهزار حیله ولطایف الحیلی کنند خودرا ازکارمندی بالاکشیده وبر مسند مدیر ورییس قرار گیرند ..

خجسته زادروز مولای متقیان حضرت علی (ع) راکه مصادف باروزپدراست به همه دوستان محترم وپدران بزرگوارشان صمیمانه تبریک وتهنیت عرض می کنم  



تاريخ : یکشنبه سی ام خرداد 1389 | 10:19 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 130)

 

 

پیروزی ایران بر استرالیا ورفتن ایران به جام جهانی ۱۹۹۸

 

 

درسال 1376دربازی ایران واسترالیا که هیچکس امیدی به پیروزی تیم ایران نداشت وکمتر کسی  گمان می کرد ایران با پیروزی برتیم استرالیا به جام جهانی راه بیابد.اتفاق جالبی افتاد ود واپسین دقایق بازی "خداداد عزیزی "با گلی که در دروازه استرالیا کاشت راه ورود ایران به جام جهانی سال 199۸ را هموارکرد .

با این پیروزی شگفت انگیز وغیرقابل پیش بینی میلیونها نفر ازمردم تهران وشهرستانها بطورخودجوش به خیابانها ریختند وبه جشن وپایکوپی پرداختند .

این حضورگسترده مردم درخیابانها نیروی انتظامی ومتولیان امنیتی کشور را غافلگیرکرد وانها درمقابل این حضورخودجوش مردمی غافلگیرشدند وترجیع دادند کناربایستند ونظاره گر اوضاع باشند .

من چه قبل ازانقلاب وچه بعدازانقلاب چنین حضورشگفت انگیزی درخیابانها را ندیده بودم وبرایم بسیار ناباورانه بود .مردم نه ایجاداغتشاش وآشوب می کردند ونه رفتارهای خطرناک ازخودبروزمی دادند .منتهی بسیاری ازتابوها شکسته شد ویکی از این شکسته شدن تابوها رقصیدن دختران درکنارپسران درتاریکی شب درکنار یکدیگربود .من بعداز ترک محل کار خودم را باموتورگازی ام به میدان هفت حوض نارمک رساندم .تقریبا درتمام خیابانها وکوچه های بین مسیر مردم اظهارشادمانی می کردند وبین خود شیرینی وگل پخش می کردند .

هیچ شعاری داده نمی شد .تنها شعاری که گهگاه شنیده می شد وجوانان سرمی دادند درتجلیل ازخداداد عزیزی(زننده گل پیروزی ) بودکه شعار می دادند :

دوای هرمریضی

خدادادعزیزی

درمیدان هفت حوض نارمک بودکه شاهد رقص پسران ودختران درکناریکدیگربودم .آنها شادمانه می رقصیدند وشادی می کردند وهیچ نیرویی هم دراین ماجرا دخالت نمی کرد وتنها چیزی خنده دار بنظر می آمد رقص دختران با مانتو وروسری بود .

دراین میان پسران هرموقع چندتن ازدختران را می دیدند از انها میخواستند که برقصند بعضی ازدخترها مقاومت می کردند ولی بعضی دیگر بناچار قبول می کردند .

مثلا من شاهد صحنه ای بودم که چندتن ازجوانان دوسه دختر را مجاب به رقصیدن می کردند .آن دوسه دختر هم پشت وانت نیسانی که درنبش یکی ازخیابان های فرعی قرار داشت قرار گرفته وشروع به رقص کردند .

این شدت ازشادمانی گسترده را من حتی روزفرارشاه ازایران هم ندیده بودم .

به خانه که امدم تاملی در رفتارمردم نمودم که مثلا دراین پیروزی چه دیدند که تمام گرفتاری های شخصی خودراکنارگذاشتند وبه شادمانی پرداختند .درنگاه اول بنظرم رسید مردم احساس کردند با این پیروزی ورفتن ایران به جام جهانی غرور ملی شان زنده شده وآن را بازیافته اند .اخراز دوسه سال قبل ازانقلاب تاآن زمان سابق نداشت که ایران بتواند به جام جهانی راه یابد .ولی باخود اندیشیدم غرورملی را نباید دراین چیزها جستجوکرد .چون غروری که با یک پیروزی بدست آید با یک شکست ازمیان می رود .

دراین میان رفتاربرخی ازجوانان برایم موجب تعجب  بود .تلفن را برداشتم وبرای دوست مرحومم استاد محمدایوبی زنگ زدم .گفتم اخر یک فوتبال چه اهمیتی دارد که پیرو وجوان وکوچک وبزرگ باید بخاطر آن به خیابان بریزند .دراین میان صحبت هایی درتحلیل این رویداد بین من واو رد وبدل شد .

وقتی به اوگفتم بعضی ازحرکات جوانان مثل ایجادمزاحمت برای مردم وغیره چندان قابل قبول نبود .درپاسخ گفت :آقای آسایش !.گناه این جوانان چیست .این جوانان دلخوشی بزرگشان همین فوتبال است انها مانند نسل های پیشین ادمها واستادانی مثل شریعتی ودیگران نداشتند که افکارانها را از مسئله بی اهمیت فوتبال به مسائل مهم تری که به سرنوشت خودشان وکشورشان ربط دارد ،بیندیشند.

شب که به بستر رفتم دیدن صحنه های شادمانی آن روزمردم چنان فکر مرا مشغول کرده بودکه خواب ازسرم ربوده بود .

چراکه این شدت ازشادمانی عمومی را من فقط دربعضی ازفیلمهای اروپایی دیده بودم وآن هم مربوط به زمانی بودکه جنگ جهانی دوم تمام شده بود و مردم درخوشحال ازپایان جنگ به خیابانها ریختند .

درحالیکه وقتی جنگ میان عراق وایران تمام شد  گرچه مردم قلبا شادمان وراضی بودند ولی این شادمانی را در درون خود ریخته بودند واصلا بروزنمی دادند .چون جنگ باپیروزی هیچکدام ازطرفین تمام نشده بود .بلکه ایران بعدازماهها بخاطر وقایعی که سیاستمداران درخاطراتشان اشاره کردند بخاطر نبودن نیروهای رزمنده وبرتری عراق درحملات وتهاجمات بویژه موشکباران شهرها واستفاده گسترده ازسلاح های شیمیایی  درجبهه ها،ایران  را وادار کردقطعنامه 598 شورای امنیت رابپذیرد وتن به صلح دهد .بدین ترتیب سیاستمداران آن زمان که اصلی ترین هدفشان سرنگونی صدام وبرقراری حکومت اسلامی درعراق بود ،ناکام ماندند .

درحالیکه من تخت تاثیرفیلمهای اروپایی خیلی دوست داشتم مردم به خیابانها بریزند ولی توقع من نابجا بودچراکه کشورمان درجنگ پیروزنشده وتن به صلح داده بود وما ساده لوحانه فکر می کردیم با پایان جنگ تمام مشکلات مردم یکجا حل خواهد شد غافل از انکه به بهانه سازندگی روزهای سخت تری درپیش رویمان است .

سختی های دوران سازندگی وبعدانچنان بود که من وخیلی های دیگرآرزو می کردند جنگ هرگزپایان نمی یافت .چرا که با پایان جنگ واجرای سیاست تعدیل اقتصادی بود که مردم به لحاظ معیشت و امورمادی بشدت به زحمت افتادند درصورتیکه درزمان جنگ دولت با کوپن هایی که چاپ کرده بود همه اجناس را باارزانترین قیمت ممکن وبصورت عادلانه دراختیار مردم قرار می داد وسیاست های آنزمان دولت جنگ که نخست وزیرش میرحسین موسوی بود مانع ازاین گردیده بود که ثروتمندان و سرمایه داران بتوانند خون مردم را درشیشه نمایند ویکدفعه به انباشت سرمایه وساختن برج ها و...بپردازند .

بهرحال بیرون ریختن مردم درآن روز بدعتی بوجودآورد که سال بعد وقتی ایران به جام جهانی می رفت تکرار می شد وجالب اینکه چه تیم ملی ایران در مسابقاتش می برد چه می باخت وچه مساوی میکرد مردم به خیابانها ریخته وشادمانی می کردند وگاه این شادمانه رنگ اعتراض سیاسی بخود می گرفت وبه تخریب وشکستن شیشه بانکها وبعضی از اماکن عمومی واعتراض به وضع موجود منجر می شد .

جالب بود درمسابقات جام جهانی وقتی  ایران بر تیم امریکا پیروزشد .درحالیکه مردم جشن وپایکوبی می کردند نیروهای اصولگرا وانقلابی درگوشه دیگری ازخیابان شعار مرگ برامریکا سر می دادند .درانجا فهمیدم فوتبال بهانه ایست تا مردم به خیابانها بریزند و خود را به لحاظ روانی تخلیه کنند وگرنه لزومی نداشت هنگام مساوی و یاباخت تیم ایران به خیابان بریزند .من گرچه زیاد بافوتبال میانه خوبی ندارم ولی افسوس میخورم که ازآن دوران به بعد ایران هیچگاه شانس حضوردرجام جهانی را نیافت  واین ارزو به دل بسیاری از جوانان فوتبال دوست وطن مان ماند .

بهرحال امروزه "فوتبال "تبدیل به پدیده ای شده است که ابعاد سیاسی ،تجاری وصنعتی آن برجنبه ورزشی آن غلبه کرده و به یک صنعت پولساز تبدیل شده است .چراکه درمیان تمام رشته های ورزشی این تنها فوتبال است که درمرکز توجه همه مردم جهان بویژه جوانان قرار گرفته است .

 

*بعدازنوشتن این نوشتاریکی ازدوستان طی کامنت خصوصی اعلام کردند ایران درسال ۲۰۰۶ هم به جام جهانی راه پیداکرد که ازتذکر ایشان ممنونم

ازدوستان عزیز خواهشمندم اگرسایت آپلودعکسی می شناسند که فیلترنشده باشد بمن معرفی کنند



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 | 2:6 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 129)

 

پیروزی خاتمی ومیوه چینی فرصت طلبان

 

 

فردای روزی که نتیجه انتخابات اعلام شد وخاتمی با بیش ازبیست میلیون رای توسط مردم بعنوان رییس جمهوربرگزیده شد بعداز اتمام کارم دربانک به روزنامه سلام رفتم .درانجا با تعداد زیادی از ادمهایی مواجه شدم که قبل ازاین هیچکدام را در روزنامه نمی دیدم وچهره شان برایم آشنا نبود .

به یکی ازبچه ها که درصفحه جبهه وجنگ کارمی کرد گفتم :اینها کی هستند

اوهم پوزخندی زدو گفت :اینها وزرا و مدیران آینده دولت خاتمی هستند دیگه!!!

گفتم :اینها تاحالا کجا بودند .؟

گفت :نمی دونم .لابد درخانه نشسته بودند ومنتظربودند تاروزی آقای خاتمی رییس جمهورشود واینها هم بیایند سهم خود را از ایشان ابتیاع کنند .

یکی دیگرازهمکاران به مزاح می گفت :آقای خاتمی خودش هم باورنمی کرده درانتخابات پیروزشود وحالا که پیروزشده به گمانم زنگ زده به ولایت وهمه هم دهی ها و هم شهریها را به تهران فراخوانده تا از قافله نعمت بدست آمده عقب نمانند .

بعدها دیدم تصورآن دوستان درست بود .آن آدمهای ناشناخته ای که یکروزبعداز پیروزی اقای خاتمی درانتخابات به میدان آمده بودند بعدها به چهره های سیاسی و مطرح روزتبدیل شدند .!

دراین میان سیل جعبه های شیرینی که ازمردم به روزنامه می رسید همچنان ادامه داشت وجعبه پشت جعبه بود که ازبیرون به هیئت تحریریه می رسید .

درجریان این انتخابات بعضی از فرصت طلبی ها و موج سواری ها شگفت انگیز بود که یکی از اینها به "محسن مخملباف "مربوط می شد .مخملباف که تاقبل از استحاله فکری  وساختن فیلم های "نوبت عاشقی "و" شب های زاینده رود "ازطرف مقامات نظام بعنوان یک هنرمند نابغه حزب الهی حمایت می شد بعدها ازطرف نظام طرد گردید و به ساختن فیلمهایی روی آورد که درآن برخلاف اثار قبلی اش حمایت از سیاست های نظام و تبلیغات پروپاگاندایی به چشم نمی خورد .درجریان انتخابات ریاست جمهوری هم تا دقیقه نود سکوت کرده بود وازانجا که ادم فوق العاده زیرک وباهوشی بود وقتی جوجامعه و رویکرد افکارعمومی به خاتمی را دید با بیانیه ای حمایت خودرا ازآقای خاتمی اعلام کرد ولی مخملباف زمانی از آقای خاتمی اعلام حمایت کرد که مهلت تبایغات انتخاباتب تمام شده بود !!!!وهیچ روزنامه ای حق انتشار تبلیغات انتخاباتی را نداشت چراکه بیست وچهارساعت قبل از هرانتخاباتی طبق قانون فعالیتها وتبلیغات انتخاباتی ممنوع می شود .

بهرحال این مسائل باعث نمی شد ازعشق وعلاقه ای که من به خاتمی پیداکرده بودم کاسته شود وهرروز نسبت به روزقبل به او علاقمندتر ومتعصب تر می شدم .من به زعم باطل خودم فکر می کردم خاتمی می تواند احجافاتی را که سالهای بعدازانقلاب برما ونسل ما رفت را جبران کند وبه او بعنوان یک "منجی "ونجات بخش نگاه می کردم .

ودراینجا لازم می دانم مثل بعضی دیگر از خاطرات دوران نوجوانی دست به "خودافشاگری "بزنم و حماقت هایی را که دراین زمینه مرتکب شدم را به تعریف بنشینم شاید تجربه ای برای دیگران شود .

البته درکشورما ازانجا که خودشیفتگی و خودخواهی طرفداران بسیاری دارد!!!و همه خودرا مصون ازاشتباه ودیگران را گناهکار و خودرابرحق میدانند این خودافشاگری ها مرسوم نیست ولی ازانجا که اگرحمل برخودستایی نباشد من به این آسیب ها وعقده ها دچارنیستم باکی ازاینکه اشتباهات خود را ذکرکنم وخودرابه محاکمه بکشانم ندارم .

البته درکشورماست که نویسندگان وروشنفکرانوحتی آدمهای معمولی معمولا به خودشیفتگی دچار می ایند یا اشتباهات خودرا پنهان می کنند یا زیربار آن نمی روند ولی درغرب این رویه بسیار رایج است .خیلی ازنویسنده ها بخشی ازنوشته هایشان را به انتقاد ازخود ومحاکمه خویشتن می پردازند که این نوع ادبیات درغرب به "ادبیات اعتراف "معروف است .

تاجاییکه شنیدم آقای هوشنگ مرادی کرمانی درکتاب "شما که غریبه نیستید "این کار را تاحدودی کرده اند ولی من هنوزمتاسفانه موفق به خواندن این کتاب نشدم .

من بخاطر علاقه مفرط و نامعقول وشیفتگی دیوانه واری که به آقای خاتمی پیداکرده بودم علاقه ام با تعصب کورکورانه ای توام شده بود .این بود که هیچگونه مخالفت با خاتمی را بر نمی تافتم وبه محض اینکه روزنامه یا مجله ای سعی می کرد به انتقاد ازاوبپردازد من هم مقاله ای نوشته وپاسخ تند وشدیدی به آن می دادم .

یادم هست بعدازپیروزی خاتمی درستون "طنزسینمایی :هنرمندانی را که ازکاندیدای رقیب حمایت کرده بودند مورد تمسخر وطعنه قرا داده بودم .درحالیکه آن بیچاره ها گناهی وظلمی درحق من مرتکب نشده بودند .این حق طبیعی وبدیهی آنها بود که به هرکسی دوست دارند رای بدهند .یکی ازاین هنرمندان بامن تماس گرفت ووقتی دلایل خودرا برای حمایت ازکاندیدای رقیب گفت واشاره به دلایل حمایت دیگران کرد من بسیار ازکرده خود پشیمان شدم .ولی عشق مفرط به خاتمی وافکار وارایش پرده سیاهی جلوی چشمان من کشیده بود که نمی توانستم درمعرض اعتدال ومیانه روی قدم بردارم .

یک روز هم به خاطر  یکی از جلسات انجمن منتقدان ونویسندگان سینمایی به خانه سینما رفته بودم .درانجا اقای مصطفی زمانی نیا که نویسنده ای خارجه نشین است ومعمولا کمتر به ایران می اید پشت تریبون قرار گرفت وخاتمی رامورد انتقاد شدید خود قرار داد .او درقسمتی ازصحبت هایش گفت خاتمی هیچ کاری برای هیچکس نکرد .هیچ قدمی برای هنرمندان وسینمای ایران برنداشت من تعجب می کنم که هنرمندان سینما امدند از او حمایت کردند مگه خاتمی کی هست !!!؟

من ازگفته های او انقدرعصبانی شدم که شب که به خانه آمدم به زبان طنز مطلب تندی برعلیه او نوشتم و گفتم کار این اقا شبیه کار آن شخصیت تاریخی می ماند که برای اینکه معروف شود رفت توی چاه زمزم ادرار کرد .جالا این اقا هم برای اینکه خودش را معروف کند و مرکزتوجه قرار دهد به انتقاد وتوهین به خاتمی پرداخت .

واز عجایب روزگار اینکه یکسال قبل آقایی که دوست مصطفی زمانی نیا بود و ساکن انگلیس بود اتفاقی وبلاگ مرا پیدا می کند وازاینکه من درمقاله ای به اصلاح طلبان حمله کرده بودم جریان حمله من به زمانی نیا را یادم آورد وگفت براستی برایم جالب است که ادمها چقدر تغییر پذیرند شخصیت شما چقدر با شخصیت آن موقع شما تفاوت یافته است .

اوبمن گفت زمانی که شما آن طنزرابرعلیه زمانی نیا نوشتید آقای زمانی نیا نه بعنوان گلایه بلکه برای اطلاع آن مطلب شمارا برای من فاکس کرد .برای او کامنت فرستادم وگفتم ایا شما درانگلیس آقای زمانی نیا را می بینید درپاسخ کامنت من گفت اره هر چند روزیکبار اورا می بینم .به اوگفتم ازقول من ازایشان صمیمانه معذرت خواهی کنید وبگوئید مرا ببخشد .برای اینکه ایشان این کارمرا ببخشد حاضرم دست اورا ببوسم ولی دیگرجوابی از آن اقا دریافت نکردم .برگردیم به اصل موضوع

یکبار هم هفته نامه ای با انداختن عکس چند دختری که حجاب کامل را رعایت نکرده بودند ودر یکی از متینگ های خاتمی شرکت کرده بودند انهارا مورد انتقاد قرار داده بود ونوشته بود :

منافق حیاکن

خاتمی رو رها کن

!یک هفته بعد این هفته نامه ویژه نامه ای را برای فیلم :تایتانیک "درآورده بود  وعکس ستارگان آن فیلم  ازجماه لئوناردودی کاپریورا بزرگ انداخته بود .

من تعجب کردم که این هفته نامه بیرون بودن چندتارموی دختران را تاب نمی اورد ولی از هنرمندان  امریکایی اینطورتجلیل می کند وبرای تجلیل ازانها که عموما به لحاظ اخلاقی فاسدتراز چنددختر معصوم وبیگناهی هسند که موهایشان اززیر روسری هایشان بیرون زده است ،هستند "ویژه نامه ای سراسر تمجید وتجلیل "درمی آورد .من هم با نوشتن طنزی تحت عنوان :

لئوناردوحیاکن

خاتمی رو رها کن

به انتقاد وهجمه به آن هفته نامه پرداختم .

یکی دوهفته بعد هفته نامه شلمچه که آن زمان توسط مسعود ده نمکی انتشار می یافت بدون اسم بردن از نام من به انتقاد از جانبداری من ازآن دختران وانتقادم به آن هفته نامه پرداخت و باتمسخر گفت "نویسنده روزنامه سلام بجای دفاع از حجاب اسلامی وانتقادازحجاب نامناسب آن دختران به حمله به آن هفته نامه پرداخته است .لابد نویسنده روزنامه سلام نمی داند آن چنددختر بدحجاب از حماسه افرینان دوم خرداد بوده اند !!!"

بهرحال آن زمان که باداشتن هزاران مشکلات ریز ودرشت در زندگی  انقدر ذهنم سیاست زده شده بود که همه چیزرا رها کرده وحمایت ازخاتمی ودولت اورا سرگرمی اصلی خود ساخته بودم نمی دانستم روزی انقدر ازخاتمی متنفر خواهم شد که بابت همه این نوشته ها شرمسار همه کسانی خواهم شد که بخاطر  مخالفت باخاتمی مورد انتقاد قرار گرفته بودند .ازآن ببعد اموختم که هیچگاه تحت تاثرجو قرار نگیرم و هیچوقت خودم را عمله اکراه سیاستمداران وسیاست بازان نکنم وهیچگاه فکرنکنم تمامی حقیقت نزد من است ودیگران اشتباه می کنند .

آری بعدها که عملکردخاتمی را دیدم و فهمیدم اوبا رسیدن به قدرت مردم محروم وطبقه متوسط جامعه را که اورا به قدرت رسانده بودند فراموش کرده و روی به چیزهایی آورده که دغدغه مردمی که به اورای دادند نیست ازکرده خود وافراط کاری های خود پشیمان شدم و افسوس که این پشیمانی که آن روزها دیگرسودی نداشت یکی ازچیزهایی بود که مرا به مرزجنون کشانده بود .

وازبازیهای روزگار همین است که زمانی که وبلاگ نویسی را شروع کردم ودوسه مطلب برعلیه اصلاح طلبان نوشتم آنقدر سیل کامنت هایی که محتوای آنها را بدترین فحش ها واهانت ها تشکیل می داد دریافت کردم وچندنفری هم بودند که با ایمیل های خود مرا با بی ادبانه ترین کلمات مورد فحاشی وناسزا قرار دادند درحین اینکه جواب های دندان شکنی به انها می دادم باخود فکر می کردم این فحش وفضیحت ها وتوهین هایی که اکنون می شنوم ثمره افراطکاری هایی بود که درزمان شیفتگی ام به خاتمی انجام می دادم .جالب اینجابود که حالا شیفتگان خاتمی واصلاح طلبان مرا باسخیف ترین جملات وکلمات موردحمله قرار می دادند بدون انکه بدانند من خود روزگاری هوادار دواتشه خاتمی بوده ام .بهرحال دنیا دار مکافات است و بقولی :

آنقدر داغ است بازار مکافات عمل

چشم اگر بینا بود هر روز ،روزمحشراست .

 

فرداهیجدهم خرداد سالگرد تولدمن است .به این مناسبت مطلبی نوشته ام که می توانید بعدازخواندن این پست واعلام نظردرموردآن مطلب ویژه تولدم را دراینجا بخوانید

مطلب نگاهی به فیلم لارس ودختر واقعی را می توانید دراینجا بخوانید .

 

 



تاريخ : شنبه پانزدهم خرداد 1389 | 23:5 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

 

 

فراررسیدن روز زن را به همه خانمها ودخترخانمهای خواننده وبلاگم که بهترین و شفاف ترین و عزیزترین خوانندگان وبلاگم بوده اند صمیمانه تبریک عرض می کنم



تاريخ : جمعه چهاردهم خرداد 1389 | 0:58 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی ( قسمت 128)

 

 

خاتمی پیروزشد ولی من باختم !!!

 

 نردبان ناکسان گردیدن ازناپختگیست

دست بربامند وباپانردبان می افکنند

 

 

علی رغم اینکه افکارعمومی جامعه گرایش به خاتمی داشت ولی هیچ شانسی برای پیروزی او متصورنبودچراکه فکرمی کرد جناح رقیب با لطایف الحیل و تقلب وشگردهای مختلف مانع ازآن خواهدشد که خاتمی برصندلی ریاست جمهوری تکیه زند .بعدها معلوم شد خودخاتمی وکسانیکه اورا به لحاظ سیاسی پشتیبانی می کردند خودشان هم باورنداشتندخاتمی درانتخابات به پیروزی می رسد!!! .انها تنها براین امید بودند تا حضورخاتمی بتواند نشان دهد که جریان چپ که اززمان فوت ایت الله خمینی به حاشیه رانده شده بود درمیان مردم صاحب پایگاه اجتماعی نیرومنداست وهرکس به قدرت می رسد باتوجه به این واقعیت تنوع سلایق ودیدگاهها را بپذیرد .

ولی مردم بخصوص جوانان وبویژه خانمها ودختران برای  پیروزی خاتمی فعالیت چشمگیری می کردند چون براین عقیده بودند باروی کارامدن خاتمی محدودیت ها وموانعی که درارتباط باحجاب ونحوه پوشش وسایرمسائل برای آنها وجود دارد حل خواهد شد .خودخاتمی هم با یک ترفند زیرکانه توانسته بود توجه خانمهارا به خودجلب نماید تا به او رای دهند .

درآن زمان مجله "زنان "که تقریبا ارگان فمنیست های وطنی بود مصاحبه ای با خاتمی انجام داده بود که بخشی ازآن برای خانمها جذاب واغواکننده بود .

خبرنگاردرقسمتی ازمصاحبه اش ازآقای خاتمی سئوال می کند :حرف آخر را درخانه کی می زند ؟

خاتمی می گوید:من!

خبرنگارمی پرسدچه میگوئید ؟

خاتمی می گوید:میگم چشم !

برخی اظهار این حرفها را ازجانب آقای خاتمی ترفندتبلیغاتی برای جذب رای زنها خواندند وبرخی دیگربشوخی وطنزآن را نشانه "زن ذلیل بودن "ایشان دانستند وگفتند کسی که درخانه وخانواده اش ازاقتدارلازم برخوردارنیست چگونه میتواند بر یک مملکت حکمرانی کند .

بهرحال طرفداران آقای خاتمی طیف گسترده ای از مردم تشکیل می دادند که سلایق ،ایدئولوژی و تفکرات متفاوتی داشتند که گاه با هم درتعارض بودند .درواقع بین همه گروههای اجتماعی که خاتمی را بعنوان کاندیدای موردنظرخودبرگزیده بودندبقول نویسنده ای بین نخواستن ها اشتراک نظروجود داشت ولی سرخواستن ها اختلاف سلیقه وجود داشت .درواقع این جمع را دشمنی بارقیب آقای خاتمی به هم پیوند داده بود ونه دوستی باهمدیگر .ازاینرودرمیان طرفداران خاتمی هم روحانیون متعصب و انقلابی وجودداشتند وهم لیبرال های سکولار وهوادارجدایی دین ازسیاست . هم جوانان مذهبی وهیئتی وجود داشت وهم بچه پولدارها و ....

درواقع تیپ های مختلف اجتماعی که به لحاظ طبقاتی وقیدتی هیچ تشابه ای به هم نداشتند همه اختلاف سلایق راکنارگذاشته بودند ودست دردست هم نهاده بودند تاخاتمی را به پیروزی برسانند .اما اصلی ترین نقش درپیروزی آقای خاتمی را طبقه محروم واقشارآسیب دیده تشکیل می دادند .بویژه جماعت بزرگی که از بسترسیاست تعدیل اقتصادی وخصوصی سازی بیکارشده وبه زیرخط فقرسقوطکرده بودند راه نجات اززندگی فلاکت بار ووضعیت نابسامان اقتصادی شان را درانتخاب آقای خاتمی می دیدند . تکنوکرات های طرفدارآقای رفسنجانی و سرمایه داران صنعتی  نیزوقتی دیدند گرایش عمومی جامعه به سمت آقای خاتمی است بافرصت طلبی واردمیدان شدند تاباحمایت ازاو بعداز به قدرت رسیدن خاتمی سهم خودرا ازقدرت بابت حمایتی که ازخاتمی کردند بستانند .این گروه ازتکنوکرات ها به "کارگذاران سازندگی "معروف بودند .

آنهایی هم که دچاراین توهم شده بودند که جهت گیری های اقتصادی خاتمی به نفه طبقه محروم وآسیب دیده خواهدبود توهم شان مبتنی براین تصوربودکه ازانجا که اقای خاتمی درزمان جنگ ونخست وزیری میرحسین موسوی وزیرارشادبود ومیرحسین هم همیشه مدافع اقشارمحروم جامعه بوده ،لابدخاتمی هم به اواقتدا کرده و باطردسرمایه داران واشراف ونوکیسه ها به اقشارضعیف توجه خواهدداشت که البته تصورباطلی بود .و عملکردآقای خاتمی درطول هشت سال ریاست جمهوری بطلان این گمانه زنی ها را به اثبات رساند .

بهرحال جامعه بشکل ناباورانه ای برای پیروزی خاتمی بسیج شده بود .درحالیکه مردم عادی کمتراورامی شناختند وازانجا که او وزیرارشاد دولت موسوی وچندصباحی هم وزیرارشاد دولت اقای رفسنجانی بود فقط هنرمندان و اهل قلم و دست اندرکاران امورفرهنگی وهنری  اورا می شناختند .وبشکل گسترده ای به حمایت ازاو پرداخته بودند.

برای اینکه تفاوت وتضادمیان هواداران آقای خاتمی را بهترمتوجه شوید لازم است مثالی بزنم .

یکروزبه یکی ازستادهای انتخاباتی آقای خاتمی رفته بودم .درانجا به نظاره افراد وادمهای مختلفی می نشستم که برای گرفتن پوستر و بروشور و عکس به ستاد مراجعه می کردند .انگیزه های این افراد برای رای دادن به خاتمی بسیار متضاد بود .مثلا دیدم  جوان درشت اندامی درحالیکه شلوار اجری رنگ وپیراهنی  قهوه ای به تن داشت وارد ستادشد ومقداری پوسترگرفت وگفت خداکنه این سید اولادپیامبرکه میاد این بی حجاب ها وبدحجاب ها رو ازتوی خیابون جمع کنه .آقا وضع پوشش خانمها ودخترها افتضاح شده ،معلوم نیست شلوارها تنگ شده یا اینکه باسن ها گنده شده .

کمی بعد دخترجوانی که روسری اش وسط سرش بود واردستادشد تا بروشورهای تبلیغاتی بگیرد .اتفاقا آن زمان ایام محرم نیزبود همه مردم لباسهای مشکی به تن داشتند .این دخترخانم هم مانتو وشلوارمشکی پوشیده بود وروسری اش هم وسط سرش بود .

یکی از مسولین ستاد به او تذکرداد وگفت :خانم لطفا روسریتان رابیاریدجلوتر !

دخترجوان درحالی که شوخ وانرژیک بنظر می رسید زود روسری اش را جلو آورد وگره آن را محکم کرد وگفت :آقا .توروخداشماکاری کنید خاتمی رای بیاره ،روسری که سهله ماچادر می پوشیم .

دخترجوانی که همراه اوبود گفت :نخیر .اگرخاتمی رای بیاره .همه چیز روازاد می کنه .ما این روسری هامون روهم درمیاریم میذاریم کنار .

جالب بود ازانجا که جنبش دوم خرداد یک جنبش پوپولیستی وتوده واربود وحزبی نبودتامردم را سازماندهی کند هرکسی بنابرسلیقه خودش توقع خاصی ازخاتمی داشت واین حجم مطالبات متناقض ومتضادکه اصلا هیچ شباهتی باهم نداشته بودندکارخاتمی رابسیار دشوار می کرد .ولی همانطورکه گفتم اکثریت مردم از قشرهای مختلف جامعه بیشترین توجه شان وتوقع شان ازآقای خاتمی  رفع مشکلات اقتصادی ،مهارتورم افسارگسیخته و کوشش برای کم کردن فاصله های طبقاتی بود .وبعدهااقای خاتمی هم درست به اصلی ترین خواسته مردم که همین مطالبات اقتصادی بود بی توجهی کرد .

واما دراداره فضای  به نفع آقای ناطق نوری بود ومدیران ومقامات اداری رسما ازاقای ناطق نوری حمایت می کردند .واینجابودکه من یکی دیگراز احمقانه ترین خطاهای زندگی را مرتکب شدم ودرمحیط اداره به تبلیغ اقای خاتمی وسمپاتی برای اوپرداختم وبابت این بی احتیاطی بعدها بهای سنگینی پرداختم که اعصاب وروان مرا بیشاز پیش پریشان وآشفته ساخت .درحالیکه تمام مدیران رده بالا و صاحب منصبان دراداره به تاسی ازمدیر عامل ازآقای ناطق نوری حمایت می کردند من عده ای ازبچه ها را گرد اوردم وازانها خواستم طی  بیانیه ای حمایت خودرا از اقای خاتمی اعلام کنیم .

باکوشش هایم به متقاعدساختن برخی از بچه ها پرداختم و انها را ترغیب کردم به خاتمی رای بدهند .زمانی که آقای خاتمی برای سخنرانی به دانشگاه تربیت معلم درخیابان مفتح امد با تعدادی ازهمکاران مرخصی ساعتی گرفتیم و به سخنرانی ایشان رفتیم .بسیاری ازهمکاران وروسای خودمان مرا ازاین کار برحذرمی داشتند ولی خب من به راهی که می رفتم اعتقاد داشتم .

وقتی به دانشگاه تربیت معلم رفتیم هنگامی که سخنرانی خاتمی تمام شد مردم دورخودروی ایشان را احاطه کردند تا احساسات محبت امیز خود را به اونشان دهند .اکثرا دست درازمی کردند وبا اقای خاتمی دست می دادند .دراثرفشارجمعیت من روی کاپوت ماشین ایشان افتادم وخاتمی بادیدن من فکر کرد من هم برای دست دادن با او بر روی کاپوت شیرجه زدم دستش را بدست من درازکرد ومن دستش را به گرمی فشردم .

وقتی خواستیم بیانیه حمایت ازآقای خاتمی را منتشرکنیم تصمیم گرفتیم برای تشکیلات خوداسمی بگذاریم . اسم تشکیلات را گذاشتیم جمعی ازکارکنان شعب ولی دیدم اگربخواهیم این عنوان را اختصاری کنیم معنی بدی ازآن استنباط می شود .چون وقتی حرف اول این کلمات را برمیداشتیم اسم اختصاری تشکیلات ما می شد ج.ا.ک.ش !!!که عنوان مناصبی نبودازاینرو ترجیع دادیم ازانتخاب اسم اختصاری خودداری  کنیم .

زمانی که انتخابات برگذارشد وخاتمی پیروز شد بسیاری ازاین همکاران ساده لوحانه به این فکربودند که من بخاطر فعالیت های تبلیغاتی که برای خاتمی انجام دادم صاحب پست ومقامی خواهم شد !!و دراداره صاحب جایگاه قابل اعتنایی خواهم شد .غافل ازاینکه من مانند بیست میلیون دیگر تنها یک هوادارساده خاتمی بودم که نه اومرا می شناخت و نه اگرمی شناخت تغییری درماهیت قضیه بوجود می امد .ازاینروبچه ها مراتحت فشار قرار دادند که حالا که خاتمی پیروزشد باید شیرینی بدهی ومن کاری ابلهانه ترکردم وبمناسبت پیروزی خاتمی درانتخابات درسطح اداره شیرینی پخش نمودم وخودم را حسابی تابلو نمودم .

وهمین امرموجب شد مدیران وکسانی که دل خوشی ازخاتمی نداشتند وطرفدار ناطق نوری بودند به مرورزمان دمار از روزگار ما دربیاورند .

دیگرحسابی مارا زیرذره بین قرار دادند .بابت هرچیز بهانه ای درست می کردند تا درمحیط کار مراتحت ازار روانی قرار دهند .مرتب جای مراعوض می کردند تا اذیت شوم .جالب بود انگار انتخابات را انها برده بودند وما شکست خورده بودیم .!!!

وجالبتراینکه تمام کارمندان وریسایی که طرفداراقای خاتمی بودند جابجاشدند وجای انها را طرفداران اقای ناطق پرکردند وتمام مناصب وپست های سازمانی مهم به کسانی واگذارشد که آزآقای ناطق نوری حمایت نموده بودند !!!وطرفداران اقای خاتمی مبهوت وانگشت به دهان ماندند وتکلیف شان روشن نبودکه دراین رقابت سیاسی بازنده بودند یا برنده !.اگربرنده بودند چرامانند بازندگان با انها رفتار می شود .

دراین میان طعنه ومتلک دوستان نیز مرا ازار روانی می داد همه متلک می گفتند و زخم زبان می زدند ودائما می گفتند طرفدار آقای خاتمی مافکرمی کردیم اگر خاتمی پیروزبشود توکاره ای توی این مملکت خواهی شد ازاینی که هم بودی عقب تر رفتی !.یابه مسخره می گفتند آقای خاتمی زنگ زد با توکارداشت ولی تونبودی که باهاش صحبت کنی .!!!

دراین میان بخاطر مجموعه شرایطی که بوجودآمده بودوتحقیرهایی که ازسوی همکاران متوجه من می شد وتهدیداتی که مدیران مرا می نمودند دچارفشارهای عصبی شده وناراحتی میگرن ام تشدیدشد .شب ها با قوی ترین قرص های ارام بخش سر به بالین می گذاشتم وبخاطر قدرت خواب اورنده و کرخت کننده این داروها صبح ها باتاخیرسرکارحاضرمی شدم .اینها که دنبال بهانه میگشتند برای من پرونده سازی نمودند که دیردرمحل کارحاضر می شوم .من هم مدارک پزشکی ام را تحویل کمیسیون پزشکی دادم تا تاخیرها را موجه سازم .پزشکان حاضردرکمیسیون رای به حقانیت من دادند وتاخیرها را موجه ساختند واجازه یکساعت تاخیر درمحل کار درطول روزرابرایم صادرکردند !

چندروزبعدناگهان دیدم حکمی که ازطرف کمیسییون امد بالعکس است آنها نه تنها غیبت های مرا موجه  نساختندبلکه اجازه یکساعت ورودبه محل کار باتاخیررانیزبهم ندادند .داشتم دیوانه می شدم .خدایا دراین میان چه اتفاقی افتاده است ؟"

بعدازظهرکه به خانه رسیدم شماره تلفن پزشکان مربوطه را گرفتم وازانجا که بشدت عصبانی بودم شروع به اعتراض وگلایه نمودم یکی دوتن ازپزشکان ترجیع دادند تلفن راقطع کنند وجواب مرا ندهند ولی یکی ازپزشکان گفت :آقای آسایش !ماتقصیرنداریم وقتی اون حکم اولیه را برای تو صادرنمودیم برخی ازمدیران رده بالای بانک امدند بما اعتراض کردند وگفتند شماچرا تاخیرهای اوراموجه ساختید وبه اویک ساعت تقلیل ساعت کار دادید .اودروغ می گوید که مریض است اگرواقعا مریض است چرا دوجا کار می کند هم اینجا وهم روزنامه وماهم برای اینکه موقعیت مان را ازدست ندهیم مجبورشدیم شمارابناحق قربانی سازیم ولی شمامجددا درخواست کنید من خودم ازشما توی کمیسیون دفاع خواهم کرد !!!

این حرکت غیرانسانی ووحشیانه انها انقدربرایم گران تمام شد که همان جا تصمیم به استعفا وخروج ازبانک نمودم ولی بعضی ازهمکاران باتجربه و صدیق مانع ازاین امرگردیدند .کاشکی استفا داده بودم وبلاهایی که بعدازاین دربانک به سرمن می امد وروح وروان مرا تخریب می ساخت را متحمل نمی شدم .هربار که اذیت وازاری متوجه من می شد نامه ای برای دفترریاست جمهوری واقای خاتمی نوشته و ازانها استمداد می کردم ولی این تازه به قدرت رسیده ها سرشان شلوغ تراز آن بود که بدانند درسطوح مختلف اجتماع چه بلاهایی دارد سرهوادارانشان می گذرد .

یکباردیگرکه دربانک مورد ظلم واحجاف قرارگرفته بودم یکی ازهمکاران بمن پیشنهاد کرد دست به دامن سیاست ورزان وسیاسی کاران بشوم گفتم بعدازاین رنج ها و سختی هارا تحمل خواهم کرد وطلب استمداد ازانها نمی کنم چراکه بقول کردها :

بگذارسیل توراببرد ازپل نامرد عبورنکن .

 



تاريخ : دوشنبه سوم خرداد 1389 | 23:54 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 127)

 

چگونه است که عشق به تنفر می انجامد ؟!

 

دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی که بعدازپایان جنگ وبرکناری مهندس موسوی ازسال 1369 تا سال 1376به طول انجامید یکی از بدترین دوره های زندگی نسل ما بود .ونسل ما بدترین خاطرات زندگی خویش را ازاین دوران دارند چراکه این دوران که بعدها بعنوان دوران سازندگی  اشتهاریافت بخاطر اعمال برخی سیاست های اقتصادی فشارهای طاقت فرسایی بر طبقه متوسطجامعه وطبقه محروم تحمیل  کردوشدت این فشارها انچنان بود که علی رغم اینکه سالها ازآن دوران می گذرد کسانی که ازبسترآن سیاست ها لطمه خوردند هنوز بعداز گذشت سالها نتوانستند کمر راست نمایند .

درآن دوران به بهانه اجرای سیاست تعدیل اقتصادی و سازندگی وحذف وهدفمند ساختن یارانه ها ناگهان اتفاقات عجیب وغریبی درساختار اقتصادی کشور بوجود آمد .قیمت همه اجناس چندین برابرگردید وازبستر این تحولات اقتصادی گروهی به نان ونوایی رسیدند ویکشبه صاحب ثروت های بادآورده شدند وبخش بزرگی از جامعه انچنان ازلحاظ اقتصادی تحت فشارقرارگرفت که مردان خانواده وسرپرست خانوارها برای تامین هزینه ها به شغل های دوم وسوم روی آوردند وانچنان غرقه درکارشدند که ازگذرشتابناک عمر چیزی نفهمیدند واززندگی جز یاس وحرمان ودرماندگی وشرمندگی پیش اهل وعیال چیزدیگری عایدشان نشد.

این تحولات باعث شد درکنار فقر و محرومیت بخش بزرگی ازجامعه درکنار پولدارها وثروتمندان قبلی طبقه جدیدونوکیسه دیگری بوجودآیند که برخورداری انها ازنعمات دنیوی به قیمت خاکسترنشینی  بقیه اقشار جامعه بود .

مثلا بخشی ازاین نوکیسه ها را دهاتی های تازه به دوران رسیده تشکیل می دادند !!!وحال برایتان خواهم گفت که این دهاتی ها براساس چه روندی ناگهان ازسرزمین وباغ وزراعت خودکنده شده ودرمجلل ترین کاخ ها ومنازل تهران ساکن شدند !!!

درزمان جنگ قیمت زمین وخانه بسیارمتعادل بود وبعلت وجوددفترچه اقتصادی برای هرخانوارجابجایی ازشهرهای کوچک به شهرهای بزرگ دشواربود که ازاینرو جلوی مهاجرت بی رویه بسیاری ازروستاییان و ساکنین دهات وهجوم انها به شهرهای بزرگ تا حدودزیادی گرفته شد وحاشیه نشینی که منشاءبروزانواع اسیب ها ،ناهنجاری ها وجرایم اجتماعی بود مهارشده بود .

ولی ناگهان دردوران موسوم به سازندگی قیمت زمین ها وباغ ها بشکل بی رویه ای افزایش یافت واین افزایش انقدرچشمگیربود که دیگربرای کشاورزان وزمینداران وباغداران کاشت گندم وجو وگل وسایرمحصولات کشاورزی در زمین هایی که قیمت آن بشدت افزایش یافته بود به لحاظ اقتصادی باصرفه نبود این بود که انها زمین ها وباغات خود را به قیمت های گزاف وچشمگیرفروخته وبا برخورداری ازاین شانس اقتصادی راهی شهرهای بزرگ مثل تهران شدند وبهترین مغازه ها رادربازار وسایرمراکزتجاری خریدند و بهترین ویلاها ومجلل ترین خانه ها را در بهترین نقاط خوش آب وهوا درشمال شهر خریداری کرده وبهترین ویلاها درسواحل دریای شمال را به تملک درآوردند وانهاایی هم که کمی اهل دل بودند وعقده های فروخفته جنسی داشتند بااستفاده ازهمین ثروت بادآورده زیباترین دخترها وزنها را به زیر رختخواب کشانده وهماغوش خود ساختند .

دراین میان تکلیف طبقه متوسط ومحروم جامعه روشن نبود انها باتحمل این شرایط سهمگین باسیلی صورت خودراسرخ نگه می داشتند وجوانانی هم که بخاطرشرایط ناگواراقتصادی آینده روشنی را دربرابرخود نمی دیدند مجبورشدند دست بکارشوند تا ازقافله زندگی عقب نمانند .برخی ازجوانان به کارهای خلاف روی آوردند ازاینروجرایم اجتماعی واقتصادی دراین دوران رشدچشمگیری داشت .برخی ها هم  چشم به ثروت پدری دوختند وانتظارمساعدت والدین را داشتند وبسیار دیگری ازجوانان که فکرشان بهترکارمی کرد برای رهایی ازاین وضع راهی ژاپن شدند تا درانجا به کسب درامد پرداخته و بعد با درامدهای سرشار به ایران برگردند .

چراکه آن زمان کشورژاپن به نیروی انسانی برای کار نیازفراوانی داشت وازانجا که ژاپنی هاخود به مشاغل وزین تری روی اورده بودند برای مشاغل پایین تر و گاهی پست تر به نیروی انسانی نیازداشتند و دستمزد چشمگیری هم می دادند .

این بودکه سیل مهاجرت بخش بزرگی از جوانان ایرانی بسوی ژاپن آغازگردید .دراین میان بعضی هاشانس می اوردند وموفق به اخذویزا واقامت می شدند وگهگاهی هم پیش می امد برخی ها بدشانسی می اوردند و کشورژاپن آنها را نمی پذیرفت وباصطلاح دیپورت می شدند .دوست دوران کودکی وجوانی من تورج وچندتن ازبچه محل ها نیز جزوکسانی بودند که با قرض وقوله وزحمت بسیار راهی ژاپن شده بودند ولی دیپورت شدند ومن خیلی دلم برای انها سوخت . من هم آن زمان تصمیم گرفته بودم شانس خود را امتحان نمایم ولی ازانجا که هیچگاه جرئت ریسک درزندگی را نداشتم می ترسیدم دیپورت شوم وشغل موجود درایران رانیز که به سختی بدست اورده بودم ازدست بدهم وازسوی دیگر نمی توانستم ازهمسرم ومادروخواهرم را برای دوسه سالدورشوم چرا که کس دیگری نبود تادرغیاب من سرپرستی انها را به عهده بگیرد ومن نمی توانستم با فکری نگران ومضطرب درغربت مشغول به کار شوم .

بهرحال انهایی که به ژاپن رفتند بعداز دوسه سال باآوردن میلیونها تومان پول به ایران که حاصل کارشالان درآن کشوربود توانستند خودرا ازآسیب های ناشی ازتورم ویرانگر ناشی ازسیاست تعدیل اقتصادی نجات بخشند وبرای خودخانه ومغازه یاشغلی دست وپاکنند وگروه کوچک دیگری هم بخاطر تصمیمات غلط اقتصادی گاه همان حاصل زحمات خودرا برباد می دادند .بهرحال هرکس بیشتر درکشورژاپن می ماند با دستان پرتری بر می گشت .مثلا من موردی را دیده بودم که هشت سال درژاپن کارکرده بود و وقتی به ایران برگشت توانست هم خانه مجللی درشمال شهربرای خود دست وپا نماید وهم شرکت تجاری درامدزایی براه بیندازد .

درموردکارهایی که جوانان ایرانی درژاپن انجام می دادند روایات مختلفی وجود داشت .می گفتند خوش شانس ترین انها کسانی بودند که در رستوران ها وهتل ها شاغل می شدند .ولی تقریبا جوانان هموطن ایرانی توانسته

بودند دربسیاری ازمشاغل موجود درانجا مشغول بکارگردند ونوع شغلی که بدست می آوردند دیگربستگی به شانس واقبالشان داشت . مثلا می گفتند بسیاری ازجوانان ایرانی درمراکز مرده سوزی !مشغول بکارشده بودند چراکه ان موقع گفته می شدژاپنی ها اجساد مرده هایشان را دفع نمی کنند بلکه انها را درکوره هایی خاص می سوزانند وخاکسترمی کنند .دراین ارتباط گفته می شد زمانی که جسدی درکوره می سوخت اگر صدای انفجارخفیفی می داد بستگان آن فردمتوفی خوشحال می شدند چون که براین باورخرافی بودند که وقتی جسدی می سوزد بهنگام سوختن صدای انفجاری ازآن بلندشود به معنی آن است که شخص متوفی بعدازمرگ وارد بهشت خواهد شد ازاینرو به آن کسی که جسد را سوزانده پاداش یا دستخوش یا پولی بعنوان انعام می دادند .ازهمین روآن زمان شایع شده بود بسیاری ازجوانان ایرانی که این موضوع را فهمیده بودند ازایران باخود ترقه می بردند!وداخل جسدها جاسازی می کردند تا وقتی جسد می سوزد باترکیدن ترقه بتوانند ازبستگان صاحب جسد انعام دریافت کنند !!!

ازاین مشاغل عجیب زیادبود تا اینکه به همکاری دربانک برخورده بودم که اوهم ِ قبل از انکه به بانک بیاید برای یکسال به ژاپن رفته بود وشغلی که نصیب اوشده بود بسیار عجیب وناباورانه بود

وقتی ازاوپرسیدم درژاپن به چه کاری مشغول بوی درپاسخ گفت من دریک اژانس بخصوص!.کارمی کردم من منظوراورا از آژانس بخصوص نفهمیدم وطبق معمول حدس می زدم که اودراژانس املاک یا خودروکار می کرد ولی او به شغلی دست یافته بود که فکر می کنم منحصر به فرد بود وتنها چندتن ازایرانیان ازاین شانس برخورداربودند که چنین شغلی بیابند!!!

اومی گفت ما سه چهرنفرایرانی بودیم که با ده پانزده نفرازادمهای دیگرازکشورهای مختلف منجمله خودژاپن درآژانس یا موسئسه ای کار می کردیم که کارش ارائه خدمات جنسی به بیوه زنان ژاپنی بود!!!

اومی گفت :درانجا هرگاه بیوه زنی هوس همخوابگی بامردی را می کرد با این آژانس تماس می گرفت وتقاضای ارسال مرد می کرد وآن اژانس هم یکی ازماها رابرای انها می فرستاد ومادرقبال س.ک.س با آن بیوه زنان مبالغی دریافت می کردیم که بخشی ازآن را آژانس مربوطه برمی داشت وبخش دیگر  هم نصیب خودمان می شد .

اومیگفت :اتفاقا بیوه زن های ژاپنی مردهای ایرانی را برمردان سایرملل ترجیع می دادند ولی ما به لحاظ جسمانی انچنان قوی نبودیم که بتوانیم روزی بیشترازیکبار چنین خدماتی ارائه دهیم! وهمان یکبار هم بعد از ارائه خدمات مربوطه مثل جنازه می افتادیم ولی مردان دیگری که ازکشورهای دیگربودند وقدرت جسمانی بالایی داشتند میتوانستند بیشترازماکارکنند وازاین لحاظ درآمدشان بیشتراز مابود !

بهرحال درحالیکه شرایط اقتصادی دوران سازندگی فشارهای اقتصادی سهمگینی به مردم واردساخته بود بانزدیک شدن پایان دوران ریاست جمهوری آقای رفسنجانی همه به امید کسی نشسته بودند که بیاید کمی اوضاع اقتصادی را بهبود بخشد و به وضعیت نابسامان مردم توجه کند .

درآن زمان تنها کسی که برای ریاست جمهوری بعدازآقای هاشمی رفسنجانی مطرح بودآقای ناطق نوری بود .تصورعمومی این بود که جزاقای ناطق نوری کسی شانس کسب منصب ریاست جمهوری را نخواهد داشت تااینکه آقای خاتمی بعنوان کاندیدای رقیب مطرح شد .ناگهان افکارعمومی مردم متوجه آقای خاتمی شد درحالیکه اقای خاتمی نسبت به اقای ناطق نوری شخصیت شناخته شده ای نبود وفقط روشنفکران وهنرمندان اورا می شناختند .ولی معلوم نیست چگونه این باورعمومی بوجودآمد که آقای خاتمی اگررییس جمهورشود به این اوضاع نابسامان اقتصادی پایان خواهد بخشید .هرچه برمحبوبیت اقای خاتمی درمیان مردم افزوده می شد به همین ترتیب شایعه تقلب درانتخابات هم قوت می گرفت .تاجاییکه مردم دراین باره جوکهایی هم ساخته بودند .مثلا تلویزیون آن زمان یک برنامه یا ایتم کوتاهی داشت که طرزصحیح گویش فارسی ونوشتن آن را یاد می داد .

مثلا میگفت نگویم فلان یاننویسم فلان بگویم فلان وبنویسم فلان تافارسی را پاس بداریم .

مردم هم که براین تصوربودند درانتخابات تقلب می شود براین اساس جوکی ساخته بودند ومی گفتند :فارسی را پاس بداریم .بنویسیم خاتمی .بخوانیم ناطق نوری !

تااینکه بزرگان نظام وارد صحنه شدند اقای رفسنجانی درنمازجمعه گفت هیچ خیانتی بالاترازدست بردن درارای مردم نیست و مقام رهبری نیز دراستانه انتخابات گفتند :دشمن لطیفه ساخته ودردهان مردم انداخته ،بعضی ازافرادنااگاه هم آن را تکرارمی کنند .مگر ما میگذاریم درانتخابات تقلب شود .

من هم آن زمان مثل خیلی های دیگر دل درگرو عشق خاتمی نهادم وبعدازسالها دوری ازسیاست به نفع او وارد فعالیت شدم چراکه مثل خیلی دیگرازمردم براین باوربودم اقای خاتمی حرمان های اقتصادی بوجودآمده راجبران خواهد کرد و باردیگر مردم ارزانی و رونق اقتصادی راتجربه خواهندکرد وبرگرفتاری های اقتصادی شان خطپایان کشیده خواهد شد که افسوس این باوری خوشبینانه ای بیش نبود .مثل خیلی های دیگر وقتی دیدم انچه ازآقای خاتمی انتظارداشتم تحقق نیافت عشق ام به او بتدریج به تنفر منجرگردید که ماجراهای مرتبط با آن را درقسمت های بعدی خواهید خواند .

 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 | 3:32 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت 126 )

 

 

سینما وجذابیت های فریبنده آن (قسمت  آخر )

 

 

...بعدازاینکه همه مهمانان را درون سالن سینما راه دادیم دیدیم بیش از صدتا بیشترازظرفیت سینما کارت پخش کرده ایم .ازاینروبرای سی چهل نفری که بیرون سینما مانده بودند دلمان سوخت وآنهارا هم به داخل سینما راه دادیم .

مدعوین ازاینکه هنرپیشه ها وبازیگران مورد علاقه شان را ازنزدیک می دیدند سرتاپاشوق بودند واین ذوق وشوق برایم عجیب بود !!!

همیشه باخودم می اندیشیدم هنرپیشه های سینما ویا بازیگران فوتبال هم آدم معمولی هستند که به اقتضای قرارگرفتن جلوی دوربین معروف شدند مگرفرق انها بادیگران چیست که جوانان ازانها برای خود بت می سازند و فکرمی کنند انها ادمهایی ماورای ادمیت هستند! وباید این همه علاقه نثارآنها کرد .که باخوداندیشیدم این مقوله به تاثیرات خاص پرده جادویی سینما وزمین چمن فوتبال روی تماشاگران بازمی گردد .توجه به افرادی که بواسطه حرفه شان درمرکزتوجه قرار می گیرندو ناخوداگاه درذهن تماشاگر تبدیل به یک ادم استثنایی وماورایی می شوند رابایدمتاثرازشرایط روانی دوستداران وطرفداران انها دانست چراکه کسانی که درزندگی ارزوهای بلندپروزانه ای داشته اند وهیچگاه به آرزوی خود نرسیده اند تجلی آرزوهای خود را دردیگران جستجوکرده واز انها بت می سازند .

برای من همیشه عجیب بود که مثلا دیدن فلان هنرپیشه ویا ادم خاص چه گره ای می تواند ازمشکلات کسی بازکند واساسا درزندگی او تعیین کننده وسرنوشت سازباشد جز همان تاثیرسحرامیزاما کاذب پرده جادویی سینما .

بهرحال من همیشه دست اندرکاران سینما ازسوپراستارها گرفته تا عوامل پشت صحنه همه را ادمهای معمولی می دیدم وهیچ موقع برایم جذابیت خاصی نداشت که انهارا ازنزدیک ببینم یا باهاشان عکس یادگاری بگیرم یا از انها امضاءبگیرم .بهرحال این یکی از تمایلات درونی ادمهاست که مورد توجه واحترام دیگران قرار گیرند ویک انسان به لحاظ روانی سالم یکی ازتوقعاتش درزندگی اجتماعی این است که درمرکزتوجه دیگران قرار گیرند .عده ای تنها به دنبال شهرت بوده وهستند ولی برای خیلی ها "محبوبیت " به مراتب اهمیتی بیشتراز مشهورشدن دارد چراکه بقول جمشیدمشایخی اگرقرار فقط به کسب شهرت باشد یک قاتل هم بخاطراینکه عکسش در روزنامه چاپ می شود معروف می شود .

بهرحال آن مراسم به خیروخوشی تمام شد و لی دراکثر محافل وجشن هایی که من حضورمی یافتم می دیدم که همیشه طرفداران هنرمندان از سروکله انها بالا می روند واگرموفق شوند عکسی یا امضایی از هنرمند مورد علاقه شان بگیرند انگار دنیا را به تصرف خود درآورده وبر بام ارزوهایشان نشسته اند .!

این هنرپیشه پرستی وستاره پرستی خاص ایران نیست درهمه کشورها رواج دارد درحالیکه پرستندگان این هنرپیشه ها وبازیگران با این ابراز علاقه های افراطی فقط به تمول وسرمایه مندشدن ناهمگون انها کمک می کنند وغیرمستقیم برفقر خود دامن می زنند .

ادن وله نویسنده کتاب کوچک سیاست دراین باره می گوید :"بسیاری از ورزشکاران ثروتمند و مشهور وهنرپیشه های معروف سینما در بهشت های مالی زندگی می کنند .طرفدارانشان هم انها را حمایت وتشویق می کنند بدون اینکه متوجه باشند همین «بت ها»هستندکه انهارافقیرمی کنند .اگراین ستارگان مالیات بپردازند ،طرفداران انها کمترزیرفشارمالیات قرار خواهند گرفت "

یکی دیگراز دلایل وانگیزه های بسیارقوی ومهمی که باعث می شود متقاضیان بازیگری درسینما وفوتبال زیادباشندواین مقوله برای جوانان جذاب باشد این است که معمولا هنرپیشه ها و ورزشکاران درحاشیه امن به سر می برند .یعنی اینکه درمقابل تخلفاتی که انجام میدهند ازمصونیت برخوردارند .مثلا اگریک فردعادی جامعه تخلفی انجام دهد قانون بدون گذشت واغماض با آن برخورد می کند ولی اگریک هنرپیشه یا بازیکن فوتبال تخلفی انجام دهد معمولا ازکنارتخلفات انها بسادگی عبورمی شود و حتی به جرایم انها با اغماض می نگرند .چراکه سیاستمداران ازهرگروه وسلیقه وهرجناح براین باورند که فوتبالیستها وهنرپیشه ها بخاطر نفوذاجتماعی شان درجامعه به هنگام رقابت های انتخاباتی می توانند بعنوان یک ابزار برای جلب توجه مردم مورد استفاده قرار گیرند .

حال با ذکر دوخاطره دیگراز این موارد به این قسمت از خاطرات پایان میدهم .

دراواسط دهه هفتاد جشن خانه سینما برای اهدای جوایز به برگزیدگانشان درسالن میلاد جشنواره بین المللی برگذار می شد .وقتی بعنوان یکی ازدعوت شدگان به سالن رفتم دیدم صندلی ها پراست .بناچار به ردیف اول صندلی ها که مخصوص جلوس هنرمندان بود رفتم ودرانجا یک صندلی خالی گیرآوردم ونشستم . درسمت چپ من خانم نیکی کریمی نشسته بود ودرسمت راست من علی مصفا ولیلا حاتمی قرار داشتند . جماعتی که جزودست اندرکاران سینما نبودند و بواسطه پارتی توانسته بودند به آن جشن راه بیابند بجای اینکه توجه خودرا معطوف مراسم  کنند بیشتردرفکرگرفتن امضا ازهنرپیشه های مورد علاقه شان بودند .حتی بعضی ها که کاغذ همراهشان نبود بلیت شرکت واحد یا قوطی کبریت می دادند تاهنرمند موردنظرشان برایشان امضاءکند .

برای من عجیب بود چرا اینقدر مردم دربرابر کرامت نفس خود بی اعتناء هستند ودرمقابل کسی که به اقتضای حرفه اش چشمها را تسخیرکرده است اینقدر احساس عقده حقارت می نمایند .

دراین میان ناگهان دیدم دخترکی که بنظر می امد ده-دوازده ساله باشد از جای خود بلندشد وبه نزدیک نیکی کریمی آمد و مات ومبهوت شروع به تماشای اوکرد .دخترک آنطورکه می گفت ازشهرستان کرمانشاه آمده بود و به برکت پارتی توانسته بود باخانواده اش بلیتی بدست آورد وبه آن جشن راه یابد .دخترک قدری به نیکی کریمی خیره نگاه کرد وبعد گفت :

-خانم کریمی من خیلی شما رو دوست دارم ها !

نیکی کریمی هم خیلی عادی از او تشکر کرد .

دخترک ناگهان زدزیرگریه وگفت :خانم کریمی من ازکرمانشاه برای دیدن شما به تهران اومدم

نیکی کریمی وقتی دید اوطاقت ازکف داده وشروع به گریستن می کند بادست روی شانه های اوزد تا اورا ارام کند .دخترک همینطور که گریه می کرد ناگهان نگاهش به دوسه ردیف عقب ترافتاد ومحمدرضافروتن را دید .

بادیدن اوگفت :اقای فروتن خیال نکنید من فقط خانم نیکی کریمی را دوست دارم شما روهم دوست دارم .

باگفتن این حرف جمعی که درآن اطراف بودند ازجمله هنرمندان بشدت زدند زیرخنده .اوضاع داشت بسیار مسخره می شد ومن مثل همیشه حرص می خوردم که چرا دراینگونه محافل ومجالس هنرمندان واهل هنر ودست اندرکاران باید بلیت یا ورودیه گیرشان نیاید وبسیاری مواقع پشت دربمانند ولی عده ای که هیچ سنخیتی با سینما و تخصص های مرتبط به آن ندارند فقط به صرف علاقه وستاره پرستی وامضاءجمع کنی به این محافل راه یابند این بود که دیدم نشستن وتماشاکردن بقیه مراسم وقت گذرانی است و بلندشدم و محل جشن را ترک کردم .

این قسمت ازخاطراتم را بایک خاطره مرتبط دیگری که فکر می کنم ازبقیه جالب ترباشد به پایان می برم .

دراوائل دهه هفتاد وقتی درآن مجله سینمایی خاص که قبلا ذکرش رفت کارمی کردم آن مجله یک کارگرابدارچی زحمتکش داشت که اهل مشهد بود .این ابدارچی که پسری بلوند با قیافه ای مظلوم بود نیز بخاطر اشتغال دریک مجله سینمایی ودیدن هنرمندانی  که به آن مجله رفت وامد دارند به هنرپیشه ها علاقمندشده بود وهرهنرمندی که به دفترمجله می امد او امضای آن هنرمند را اخذمی کرد .

یکروزرفتم دفترمجله دیدم مدیرمسوول مجله ازابدارچی فوق بسیارعصبانی هست ومیخواهد اورا اخراج کند .برای پادرمیانی وجلوگیری ازوقوع این قضیه به اطاق مدیرمسوول مجله رفتم تا ببینم اوضاع ازچه قرار است .بعدازصحبت های مقدماتی روبه مدیرمسوول کردم وگفتم :

-آقای م .مگه این بنده خدا چیکارکرده ؟

گفت :دیگه میخواستی چیکارکنه آقای آسایش .آبرو وحیثیت مجله را برده !

گفتم :چرا ؟

گفت :نمی دانم دفترتلفن من را ازکجا پیداکرده درغیاب من به هنرپیشه ها وهنرمندها زنگ زده وگفته من از مجله سینمایی فلان هستم

وقتی انها پرسیدند خب چیکارداری ؟

برگشته به انها گفته :لطفا آدرس منزل تان را بدهید

انها هم گفته اند :ادرس منزل مارا میخواهی چیکار ؟

اوهم درجواب گفته :میخوام بیام خونه تون ازتون امضاءبگیرم !!!

نتوانستم جلوی قهقه های خودم را بگیرم وباخنده من مدیرمسوول هم کمی از عصبانیتش کاسته شد وخنده ای برلبانش امد .

بعد موضوع رابشوخی برگذارکردوگفت بدبختی برای بیشتر هنرپیشه هایی که زنگ زده خانم بوده اند!!!

گفتم :اشکالی نداره .این بنده خدا ادم ناجوری نیست

مدیرمسوول هم گفت خب همینه .شانس اوردیم یک بچه ساده شهرستانی هست اگر برای فلان خانم هنرپیشه زنگ می زد ومی گفت من فلانی ازدفترسینمایی فلان هستم و میخوام بیام منزلتان ترتیب شمارابدهم !!!آآنوقت ما چه خاکی بسر می کردیم ؟!!!!

پایان

 

لطفا بعداز اعلام نظر درباره مطلب بالا برای خواندن مطلب "آیا بعدازمرگ به زندگی بر می گردیم "روی لینک زیر کلیک کنید

سینما وادبیات

 تا اماده شدن قسمت بعدی خاطرات برای خواندن مطلب "لیلا چه می گوید روی لینک زیرکلیک کنید

سینماوادبیات



تاريخ : دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 | 1:29 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت125)

 

سینما وجذابیت های فریبنده آن برای نسل جوان

 (قسمت اول )

 

سینما که دراوائل قرن بیستم به همت برادران لومیر اختراع وعرضه شد ،ابتدا ی امر وحتی تاسالها بعد تنها بعنوان سرگرمی طبقه متوسط جامعه موردتوجه قرار گرفت ولی بعدها نفوذفراگیری درمیان جوامع یافت وازسوی بسیاری روشنفکران که ابتدا آن را بعنوان یک سرگرمی مبتذل موردتخطئه قرار داده بودند وسایرگروههای اجتماعی ازجمله روانشناسان وجامعه شناسان وبخصوص سیاستمداران موردتوجه قرار گرفت .

سیاستمداران که متوجه تاثیر ماندگار فیلم های سینمایی بر روی مخاطب و نقش آن درشکل گیری افکارعمومی گردیدند سعی کردند درقیاس باسایرهنرها آن را بیشتر مورد توجه قرار دهند و فیلم های تبلیغاتی (پروپاگاندا)برای تاثیرگذاری روی افکاراقشارمختلف را سفارش دهند تا از طریق آن روی اقشارمختلف جامعه تاثیرگذارند .

روشنفکران به تدریج سینما را بعنوان هنرهفتم پذیرفتند و باگذشت زمان سینما ابعاد دیگری یافت ودرسه وجه (هنر+صنعت +رسانه )موردتوجه قرار گرفت .اکنون سالهاست که سینما از ابعاد هنری خود فاصله گرفته و وجه صنعتی آن بیشترمورد توجه قرارگرفته وبرجسته ترشده است بصورتی که امروز بعنوان یک صنعت تاثیرگذار وپولساز درجهان مطرح است .

درایران نیز سینما ازبدوپیدایش موردتوجه طبقات محروم ومتوسط جامعه قرار گرفت و درسینمای قبل از انقلاب بسیاری از طبقات محروم باتماشای فیلم سرخوردگی ها وناکامی هایشان درزندگی را با تماشای فیلم هاتی سینما تسکین می دادند چراکه سینمای قبل از انقلاب همیشه سه عنصر( عشق+شانس +تصادف) رابکارمیگرفت و به سرخوردگان وناکامان این دلخوشی کاذب را می داد که شاید روزی براثرشانس یا تصادف ویاعشق مثلا عشق یک دختر پولدار به یک پسرفقیر زندگی شان از اینرو به آنرو گردد وبه سیه روزی ها ومحرومیت هایشان پایان داده شود.درواقع سینمای قبل ازانقلاب ایران بقول محمدتهامی نویسنده ومحقق یک سینمای رویاپردازبود که از طریق پردازش رویا ناکامی ها و شکست ها و حرمان های طبقات محروم ومتوسط را التیام می بخشید .البته دراستانه انقلاب سینما صرفا سرگرمی طبقه محروم جامعه بود چراکه بارونق اقتصادی ناشی ازبالارفتن قیمت نفت درآستانه انقلاب وضع طبقات متوسط بطورچشمگیری به لحاظ مادی بهبودیافت وانها رفتن به کاباره ها ،دانسینگ ها ودیگر محافل گرانقیمت خوشگذرانی را به رفتن به سینما ترجیع می دادند .

بعدازانقلاب تمام جذابیت های سینمای قبل از انقلاب بعنوان نمادها آبژه های غیرشرعی ازفیلم ها حذف گردید و گروه اول سیاستگذاران سینمایی سعی کردند باسیاست گذاری هایشان سینمای ایران رابه سمت ترویج افکار عرفانی ،انقلابی ،اسلامی ببرند .ازاینرو سوپراستارهاراممنوع الکارکردند ومحدودیت های زیادی به سینما تحمیل نمودند .بعدازپایان جنگ کمی از دامنه این محدودیت ها کاسته شد وباردیگر نقش هنرپیشه ها وستارگان پررنگ تراز کارگردان وفیلمنامه نویس ودیگر عوامل گردید و مردم وبویژه جوانان توجه وعلاقه خودرابیشتر معطوف ستارگان وبازیگران نمودند تا سازنده گان فیلمها .ازاینروباردیگر اشتیاق جوانان برای ورودبه عرصه بازیگری بیشتر شد وروزبه روز فزونی یافت چرا که بطورمشهود دریافتند با راه یافتن به سینما و خصوصا حرفه بازیگری هست که می توانند اینده موفقیت امیزی برای خود رقم بزنند چراکه هم مشهورمی شوند ودرمرکزتوجه اهالی جامعه قرار می گیرند هم پولدار می شوند وهم ازحاشیه های امن آن بهره می برند .(درباره حاشیه های امن درقسمت بعدی توضیح خواهم داد)

دراین میان به تعداد مجلات سینمایی نیز افزوده شد و مجلات سعی کردند بابرگذاری جشن ها وگردهمایی ها بین هنرمندان ومردم بویژه جوانان ارتباط برقرار سازند .یکی ازاین مجلاتی که دراین زمینه بسیارفعال بود وبه این موضوع  توجه وافری نشان می داد مجله "گزارش فیلم "بود .این مجله سعی می کرد هرچندوقت یکبار بابرگذاری گردهمایی ها وجشن هایی باحضورهنرمندان ومردم بین انها پیوندبرقرارسازد واین مراسم ها گاهی به بهانه نقدوبررسی فیلم وگاهی هم به عناوینی همچون جشن سینمای ایران برگذار می کرد .

دراوائل دهه هفتاد این مجله تصمیم گرفت یک گردهمایی باحضورهنرمندان ومشترکین مجله تحت عنوان جشن سینمای ایران ترتیب دهد تابه برگزیدگان مجله جایزه بدهد .آن زمان من درآن مجله کارمی کردم .وظایف تقسیم شد وظیفه تامین نیروی انتظامی برای حفظ ارامش وورودو خروج مدعوین به گردن ما افتاد !!!.باگرفتن نامه ای ازسوی مجله برای سرهنگ کیومرثی فرمانده نیروی انتظامی شمال قول تامین نیرو را گرفتیم و روزمراسم نیز مقابل درب قرار گرفتم تا باکمک برخی دوستان باتوجه به هجوم جمعیت ورودهنرمندان را تسهیل کنم .مشغول انجام وظیفه بودیم که یکی ازمامورین نیروی انتظامی آمد بمن گفت اقا اگروضع اینطورباشه مانمی گذاریم مراسم برگذاربشه !گفتم :چرا ؟گفت :بسیاری ازدخترخانم هایی که برای شرکت درمراسم آمدند ودرصف ایستادند حجاب اسلامی را رعایت نکرده ونمی کنند یا به انها تذکربدهید یا ...من با اکراه بدنبال ان ماموربراه افتادم چرا که به کاری که میخواستم بکنم اعتقادی نداشتم ازاول صف که تقریبا دوکیلومترمی شد همراه مامور مربوطه براه افتادم وبه خانم هایی که روسری شان عقب بود اشاره می کردم که روسری شان را جلو بیاورند تا اخرصف رفتیم و مامورمربوطه برگشت .یکی ازخانم ها دراعتراض بمن گفت :اقا توروخدارحم کنید توی این گرما گیرندید .درپاسخ گفتم :دست من نیست .خواست مامورین انتظامی است .اگردست من بود نه تنها روسری بلکه می گفتم مانتوهایتان را نیز دربیاورید !!چون میدانم دراین گرما توی صف چقدرعذاب می کشید .احساس کردم وقتی مامورانتظامی رفت دخترها وخانمها کم کم روسری هایشان را عقب کشیدند وگره آن را شل نمودند .من هم چیزی نگفتم وبه سردرسینما برگشتم .لازم به ذکراست که مراسم درسینماصحرابرگذارمی شد .

دقایقی بعد دوباره همان مامورامد وگفت دوباره روسری هایشان عقب رفته !.من دوباره راهی شدم وبه خانم های درصف گفتم روسری ها را جلوبکشند .یکی ازدخترخانمها برگشت بمن گفت :اقا شماروشنفکرترازاین حرفها هستید که اینطوری رفتارمی کنید .گفتم :بخدا دست من نیست .شماهرموقع مامورین انتظامی رادیدید روسری هایتان را بکشیدجلو بعدکه رفتند شل کنید .یکی ازخانمها گفت :ای اقا .چرااینقدرشل کن سفت کن بازی درمی ارید .خنده ای کردم و راهی سر درسینما شدم دیدم یکی ازدخترخانمها امد جلومن وگفت :اقا می بخشید ما سه نفر هستیم دوتاکارت ورودیه بیشتر نداریم .میشه یک کارکنید مابتونیم هرسه تا وارد سینما بشیم برای اینکه سربه سر آن دخترخانم بگذارم گفتم :شرطداره .شرطش این هست که یه خرده روسری تون روببرید عقب .دخترمزبورناباورانه روسری اش را بردعقب .بعدباپوزخند گفتم :نه دیگه زیادبردید عقب یه کم بیارید جلو .وان بیچاره آورد .باخنده گفتم میخواستم باهاتون شوخی کنم قول نمیدهم ولی اگر توانستم ان یکنفردوست اضافه شماراهم میارم تو .چون ازپارتی بازی خوشم نمیاد ولی اگر جابودوسینماگنجایش داشت حتما .

بلاخره دررابازکردیم وشروع به راه دادن جمعیت وهنرمندان با کنترل کارتها نمودیم .دراین میان همسرم هم سر رسید که دیدم همراه اویک دخترغریبه است !تعجب کردم ولی بهرحال مجبورشدم پارتی بازی کنم وآن دخترهمراه خانمم را راه بدهم .بعدامعلوم شد آن دخترخانم دربین راه حین پرسیدن ادرس ازخانمم با اواشنا شده وازانجا که خانمم ازآن دخترخانم خوشگل  خوشش امده وعزم کرده بود آن دخترخانم را برای برادرمجردش درست کند بدون هماهنگی بامن اوراگرفته وبه جشن آورده .البته ان دخترهیچگاه همسربرادرخانمم نشد ولی چندی بعد برای قدردانی ازخانمم هدیه ای خرید وبرای او به محل کارش برد ودیگرپیدایش نشد

 

پایان قسمت اول

 

وبلاگ سینماوادبیات نیزآپدیت است

 



تاريخ : شنبه چهارم اردیبهشت 1389 | 18:50 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

اینجا چراغی روشن است

 

 

به حرمت  مهرورزی ودوست نوازی دوستان باز می گردم و چراغ این خانه را روشن نگه می دارم

 

 

 

باردیگر موج محبت ها ونوازشگری ها براراده من چیره گشت ونتوانستم بیش ازاین درمقابل لطف وکرامت شما دوام بیاورم و خودخواهانه ازاین همه لطف وصفا بی تفاوت بگذرم .این بود که محبت های خالصانه شما بمن نیرویی تازه بخشید تاباردیگربازگردم وچراغ این خانه را روشن نگه دارم .

 

چرارفتم ؟

کسالت روحی ناشی از گرفتاری های پیچیده ایام شب عید وازارهای کسانی که ما هرگزتصوردشمنی ازسوی آنان نمی کردیم وانها را جزویاران می دانستیم و زیاران چشم یاری داشتیم .انچنان فشارطاقت فرسایی بما تحمیل ساخت که تامرزفروپاشی روانی پیش رفتیم .ولی مثل همیشه خدا به دادمان رسید وتوانستیم با اتکائ به حضرت دوست خودمان را بیابیم .این فشارها و فرسایش اعصاب انچنان لطمه ای بر جسم و روح ما واردساخت که ترمیم  آن مستلزم گذشت زمانه است .

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران .

 

متاسفانه تاثیرات این لطمه ها تنها درزندگی مجازی من محدود نگشت بلکه زندگی واقعی مرا نیز دستخوش رنج والتهاب قرار داد وعید سال 89 را برایمان عزا ساخت .ازاینروتصمیم گرفتم کسوت درویشی درپیش بگیرم و همچون درویشان سربربیابان نهاده هم ازدنیای مجازی فاصله بگیرم هم از دنیای واقعی ...

 

ولی محبت هایی که هم در دنیای  واقعی  وهم در دنیای مجازی بمن ارزانی شد کوله بار غم رابر دوشم سبک ترساخت وباخود فکرکردم بهترین راه تشکر وقدردانی از شما برگشتن به آغوش گرم شماست .

 

 

چرا آمدم .؟

قرار برآمدن نبود .بویژه اینکه این دوران غیبت علی رغم رنج ها ومحنت هایی که برایم داشت .حاصل برکاتی نیز بود .دراین فرصت توانستم کتاب هایی را که نخوانده بودم ،بخوانم .وفیلم هایی را که ندیده بودم ببینم .دراین میان دریافتم که چرا بضاعت فکری من انقدرکم شده ،فهمیدم من دراین چندماه اخیر بجای اینکه بخوانم همواره نوشته ام .یعنی مغزم همش خروجی داشت ورودی نداشت و فرصت خواندن ودیدن وبیشتردانستن را ازمن گرفته بود .چراکه اگراین کتابها رازودتر می خواندم وفیلمها را زودتر می دیدم قلمم این توانایی را می یافت که برای شما بهتربنویسم وبیهوده وقت ارزشمند شما را هدر ندهم .ازاینرو دریافتم که برای خوب نوشتن باید خوب خواند مطالعه کرد .باید به مغز قدرت تجزیه وتحلیل داد تابتوان بسیاربهتراندیشید و به پدیده های جهان بهترنگریست .

ولی بهرحال حتی کتاب وفیلم وسایرسرگرمی های دیگر مانع ازاین نشد که من ازشما دوستان وفادارم جدا بمانم نیمه راه رهایتان سازم .

ازسوی دیگر

دریافتم حضورمجدد من در وبلاگ دشمنانم را غمگین می سازد ودوستانم را شاد .ومن باید به دوستانم مهر می ورزیدم و بساط خوشبینی کوردلانه آنهایی که همواره آرزویشان رفتن من ازوب بود، برچینم تا بدانند تا بدانند این بار هم رودست خوردند .واگر درمقابل اینها قدری انعطاف نشان دادم نه بخاطر ضعف وترس بخاطر مشکلات پیچیده ای بودکه گرفتار آن بودم ..

 

وحالا آمدم

حال که آمدم تصمیم گرفتم تغییراتی ایجادکنم تا وقتی هم برای کتاب خواندن وفیلم دیدن برایم فراهم گردد .ازاینرو تصمیم به تجمیع وبلاگ ها گرفته ام .

تصمیم گرفتم ضمن حفظ وبلاگ خاطرات وخطرات وبلاگ های ادبیات وسینما ودغدغه های ذهن را درهم ادغام کنم ودردنیای مجازی به دووبلگ اکتفاءکنم

که ازقدیم گفته اند فرزند کمتر ،زندگی بهتر

ختم کلام اینکه  خدا راگواه می گیرم که زبان من از تشکربابت این همه لطف ومحبت بی شائبه ای که نصیبم داشتید قاصراست .هرچه که فکر می کنم نمی توانم چه کلمات والفاظی را بکار ببرم که حق معنی را ادائ کند ولی باتمام وجود ازشما متشکرم .وجودآدمهای نازنینی همچون شما ادم را به این نتیجه می رساند که دراین دنیای وانفسای خودمحوری وفردیت گرایی هستند انسانهایی که دلهایشان بخاطر دشواری های زمانه زنگار نگرفته است همچنان شفاف هستند ومتعالی .واقعا متشکرم .

 



تاريخ : سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 | 7:11 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

خداحافظ دوستان

 

بعلت کسالت شدید روحی ادامه کاروبلاگ نویسی برایم مقدورنیست .لازم است ازهمه کسانی که طی این مدت دست نوازشی به سرمن کشیده اند تشکرکنم .از دختر گلم مهدیه که تمام آزارهای مرا تحمل کرد ممنونم .ازمهدی محبی عزیز که همچون آسمان شفاف است ونیلگون . ازامیر(گپ )که وفادارترین یار من بود .ازآناهیتای مهربان .ازمونای نازنین .ازیاس عزیز .ازسمیرای نازنین .ازعطیه بزرگوار .ازفریبای دوست داشتنی .ازکلاس اولی .ازتینا .از دریا .....ببخشیداگراسمی ازقلم افتاد بخاطر حال نامساعد من است .

ازهمه کسانی که دراین مدت لطف ومحبت خود را ارزانی من داشته اند بی نهایت سپاسگذارم .امیدوارم درزندگی شان روی غم نبینند .



تاريخ : شنبه بیست و دوم اسفند 1388 | 7:57 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 124)

 

 

دیداراز طهران قدیم !

 

همیشه به تهران در دوره رضاشاه که آن موقع "طهران "نامیده می شد علاقه وافری داشته ام .شدت علاقه ام وتعلق خاطرم به آن دوران آنقدر زیاد است که همیشه فکر می کنم من درآن دوران زندگی کرده و بدلیل حادثه ای مرحوم شدم وحالا روحم درجسم دیگری حلول یافته است .

چراکه عکس ها و فیلم های آن دوران بسیار بنظرم آشنا می آید .تقریبا کتابی درمورد آن دوران نبوده که من نخوانده باشم و فیلمی درباره آن دوران نبوده که ندیده باشم .

برای همین شیفته فیلمها وسریال های علی حاتمی هستم و سریال "هزاردستان "اورا بسیار دوست دارم و هربار که می بینم برایم حلاوتی تازه دارد .همینطوربه همین دلیل کتاب های جعفرشهری را دوست دارم وبعضی از پاورقی های جواد فاضل را .

همیشه آرزو می کردم تاریخ تونلی داشت تا با ورود به آن تونل می شد به گذشته ها بازگشت و هرکسی به دوره ای از تاریخ که علاقه دارد وارد می شد .دوست داشتم با ورود به تونل تاریخ وارد آن دوران می شدم .بجای تهرانی که اکنون جنگل اسفالت شده تهران باصفا وسرشازازطراوات متاثر از درخت های توت وچنار روی سنگفرش ها قدم می زدم .بجای آب لوله کشی اب جاری شده درکوچه خیابنها را که ازقنات ها سرازیرمی شد را می نوشیدم .هرجاکه می رفتم سواربردرشکه می شدم وبادرشکه کوچه خیابانهای سنگفرش شده را می گشتم .وقتی باران می امد از بوی کاهگل ناشی از رطوبت خانه های خشتی لذت می بردم .بااقوام سوار ماشین دودی می شدیم وبه شاه عبدالعظیم می رفتیم ومن معشوقه زیبایی داشتم که دست در دستان او خیابانها را قدم می زدم .اورا به کافه لقانطه می بردم ولیموناد می خوردیم .بعد به لاله زار می رفتیم ودرتئاتر نصر به تماشای نمایش های ساخته شده از اثار عارف قزوینی ومیرزاده عشقی می نشستیم و بعداز طی کردن روزی خاطره انگیز به گراند هتل می رفتیم و بربستر قرار می گرفتیم ومن درآغوش گرم و معطر او ارام می گرفتم .

هنوز هم این تعلق خاطر ودلبستگی به تهران قدیم دروجودم زنده است وهر روز این نوستالژی  ابعاد بیشتری می یابد .

درنوروز سال 1375 در یک تور یکروزه گشت درتهران شرکت کردیم که طی آن آزانس مربوطه درطول روز ما را به دیدن شهرک سینمایی ،کاخ های سعداباد وسد کرج می برد .

با اینکه من در روزهای تعطیل عادت دارم تا دیروقت بخوابم آنروز ساعت 5 صبح ازخواب برخاستیم واز انجا که آژانس درنزدیکی منزلمان قرار داشت سریع خود را به انجا رساندیم .ازاینکه فرصتی بوجودآمده تا شهرک سینمایی راببینم خوشحال بودم .

شهرک سینمایی که درواقع شهرکی است که تهران دوره رضاشاه درآن باسازی شده وبسیاری از سریال ها وفیلم های مربوط به آن دوران درانجا ساخته می شود .

این شهرک که درجاده کرج قرار دارد به همت علی حاتمی و باکمک دکوراتورهای ایتالیایی جهت ساختن سریال "هزاردستان "ساخته شد . با اینکه زحمت ساخت این شهرک به دوش علی حاتمی بوده ودرواقع این شهرک یادگاربجا مانده از اوست نمی دانم چرا نام این شهرک را "شهرک سینمایی غزالی "نامگذاری کرده اند که این قضیه یک ناسپاسی است به آن هنرمند بزرگ است.

بهرحال آن روز به شهرک رسیدیم .باقرار گرفتن درفضای شهرک حس وحال عجیبی یافتم هرقدمی که برمیداشتم باخود می گفتم خدایا !این مکانها وفضاها چقدر برایم اشناست !

ازجلوی هرساختمانی که می گذشتم انگار برایم اشنا بود ومن زمانی دراین ساختمان برو وبیایی داشتم . روحم به پرواز درآمده بود گویا قضیه تونل تاریخ تحقق یافته بود ومن وارد زمانه ای شدم که آن را دوست داشتم وگویا درآن زمانه می زیستم واز آن خاطره ها داشتم .همه جای شهرک برایم دیدنی بود از کافه ومغازه های آن تا ساختمان شهرداری که آن زمان درمیدان توپخانه قرار داشت .اگردست خودم بود براحتی از انجا دل نمی کندم .چندروز درانجا اتراق می کردم تا به رازمبهم این دلبستگی عجیب پی ببرم .

بهرحال بعداز درشگه سواری و تجربه شیوه ایاب وذهاب درآن دوران وارد اتوبوس شده وراهی مجموعه کاخ های سعداباد شدیم .وقتی وارد مجموعه کاخ های سعداباد شدیم فهمیدم فقط من بودم که ازدیدن شهرک سینمایی غزالی لذت برده ام دیگر همسفران همه ازدیدن کاخ های سعداباد حظ برده اندو لذتی توام با شگفتی به انها دست داده . همسرم وبسیاری از خانمهای همسفر این سئوال برایشان مطرح شده بود که شاه وفرح چگونه توانستند از این کاخ های مجلل و زیبا که زندگی درآن حکم زیستن دربهشت را دارد دل بکنند وبروند .غافل ازانکه شاه ودرباریان بسیاری کاخ های بهتر ومجلل تراز این کاخ ها داشتند .همسرم می گفت خوبه ادم ده سال فقط عمر داشته باشه اون ده سال روهم توی این کاخ زندگی کنه .چندتن ازخانمهای همسفر حرفهای اورا تایید کردند که البته تعجبی نداشت معمولا خانمها تجمل پرست تر از اقایان هستند .

انچه دردیدن این کاخ ها برایم مهم بود وچشمگیر البسه های شاه وفرح ومیز تحریر بزرگ وچوبی محمدرضاشاه بودکه پشت آن قرار می گرفت وتصمیمات مهم مملکتی را اتخاذ می کرد .

وقتی برای دیدن کاخ مخصوص رضاشاه رفتیم انچه برای من تعجب انگیز بود وجود" وان "حمام در حمام کاخ رضاشاه بود .من همیشه براین گمان بودم وان حمام در دهه چهل یا دهه پنجاه وارد ایران شده ،هیچگاه فکر نمی کردم در دوره رضاشاه هم وجود داشته باشد .که البته اگر بوده برای اوبوده ودرباریان وگرنه مردم آن زمان از دوش حمام هم محروم بودند وخود را درحوض های بزرگ حمام های عمومی که "خزینه "نام داشت می شستند چه برسد به اینکه وان حمام داشته باشند ومن گمان نمی کنم درآن زمان باتوجه به نبودن لوله کشی اب کسی درخانه اش حمام داشته باشد وهمه اهالی به حمام های عمومی می رفتند که انهم لطف وصفای خودرا داشت .

بعدازدیدن مجموعه کاخ های سعداباد راهی سد کرج شدیم .برعکس دو مکان قبلی از انجا خاطره خوشی نصیب مان نشد چون وقتی وارد قایق شدیم تا مسیر دریاچه را بپیمائیم قایق تعادل نداشت یا به چپ منحرف می شد یا به راست واگر سرنشینان مراقب خود نبودند به اب می افتادند .من چون شنا هم بلدنبودم خیلی وحشت کردم چون وقتی یکی از سرنشینان بلند شد ایستاد قایق انچنان تاعدلش برگشت که نزدیک بود چپ کندوهمه ما درعمیق ترین قسمت سد به زیرآب برویم .ازاینرواز مسول قایق موتوری خواستیم زود مارا برگرداند .

وقتی از او سوال کردم چراقایق اینطوری است گفت اخه لوازمش ازخارج وارد نمیشه برای همین به قصدخودکفایی قطعاتش را همین جا ساخته اند و قطعات نامناسب باعث شده قایق اینطوری باشد .در دل باخوداندیشیده ام وگفتم من ترجیع میدهم وابسته باشم تازنده بمانم تا اینکه خودکفا بشوم وبمیرم !!!

بهرحال وقتی به خانه رسیدیم زود قلم وکاغذ گرفتم ومشاهداتم را ازشهرک سینمایی نوشتم وبه مسولان گوشزد کردم که درحفظ وحراست از آن بکوشند و قدردان آن باشند که این مطلب نیز طی یک فاصله دو سه روزه در روزنامه به چاپ رسید .

 



تاريخ : جمعه چهاردهم اسفند 1388 | 23:21 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

گزارش یک زندگی (قسمت123)

 

 

روزنامه نگار پرده نشین

 

یکی از خصوصیات دوران روزنامه نگاری ما این بود که باصطلاح "نویسنده پرده نشین" بودیم یعنی اسم مان معروف شده بود ولی چهره مان نه ،واز انجا که عکس مان درروزنامه به چاپ نمی رسید بیشترخوانندگان روزنامه ما را به نام می شناختند وبجزتعداد ی ازهنرمندان وهمکاران مطبوعاتی خیلی ها مارا به چهره نمی شناختند واین موضوع معایبی داشت ومحاسنی ،ولی محاسنش بیشتراز معایبش بود .

چون وقتی درمحاقل و مجامع سینمایی شرکت می کردیم وقتی به هنرمندان نزدیک می شدیم وحرفهای آنها را استراق سمع می کردیم ازانجا که انها مارا به چهره نمی شناختند حرفهای خودمانی شان را بی پرده می زدند .البته این را بگویم که من وجدانا هیچوقت ازاین قضیه سوءاستفاده نکردم وحرفهای خصوصی هنرمندان یا الباقی اهالی مطبوعات را در روزنامه انعکاس نمی دادم وامانت داری را بطورحرفه ای رعایت می کردم .دراینجا لازم میدانم دوخاطره کوتاه وتقریبا مرتبط به هم را دررابطه با مقوله فوق تعریف کنم .

دراواسط دهه هفتاد سریال امام علی (ع)ساخته داود میرباقری پخش می شد که انصافا سریالی خوش ساخت وجذابی بود وبخاطر جذابیت های دراماتیکی که از آن برخوردار بود بسیار مورد استقبال مردم قرار گرفت .

ازقضا نام یکی از بازیگران سریال امام علی (ع)ویشکا آسایش بود که فامیلی اش بامن مشابهت داشت .ویشکا آسایش که درنقش "قطام "دراین سریال ظاهرشده بود بخاطر نقش آفرینی های هنرمندانه اش و جذابیت های زنانه وبعضی لوند بازی هایی که به اقتضای نقش اش داشت ،بیش ازسایربازیگران مورد توجه مردم قرار گرفت به گونه ای که بسیاری ازمذهبیون و قشری نگرها به این مقوله معترض بودند ومی گفتند بخاطر نقش پررنگ "قطام "دراین سریال باید نام این سریال را "قطام "می گذاشتند ونه امام علی (ع).

بعضی ها هم با استناد به تاریخ می گفتند انچنان که سریال نشان میدهد قطام چنان نقش پررنگی در وقایع مربوط به صدراسلام نداشته ونویسنده وکارگردان با استفاده ازکتب داستانی تخیلی بعضی از نویسندگان لبنانی نقش اورا پررنگ ساختند تابرجذابیت سریال بیفزایند .

شباهت نام فامیلی او بامن باعث شده بود که چه درمحل کار چه درمحافل مطبوعاتی از من سئوال شود آیا با این هنرمند نسبتی دارم یا خیر ؟خب جواب من منفی بود غالبا هم می پذیرفتند ولی معدودی هم بودند که فکر می کردند ما داریم پنهانکاری می کنیم .

تا اینکه یکروز در دفتر روزنامه سلام نشسته بودم که دیدم تلفن به صدا درآمد گوشی را برداشتم .دخترخانمی ضمن سلام وعرض ادب گفت :غرض از مزاحمتم برای شما این بود که از مطلبی که آقای آسایش درمورد مرحوم علی حاتمی نوشته اند تشکر کنم .درپاسخ گفتم : ممنون !

ایشان درادامه گفتند :میخواستم به شما پیشنهاد کنم دررابطه با مرحوم علی حاتمی مصاحبه ای باهمسر وخانواده ایشان داشته باشید .درپاسخ گفتم :والله خانواده ها و وابستگان هنرمندان قدیمی تمایلی به مصاحبه با مطبوعات نشان نمی دهند وروال کار روزنامه هم با مجله فرق می کند ولی ما پیشنهاد شمارا منعکس می کنیم .

دخترخانم ضمن تشکرگفتند :ببخشید می تونم یک سئوال خصوصی ازشما بپرسم

گفتم :بفرمایید

گفت :این همکار شما آقای آسایش باخانم ویشکا آسایش نسبتی دارند ؟

من هم گفتم :والله .تا انجا که من میدانم نه .ولی بهرحال ازخودشان سئوال می کنیم .بعید می دانم نسبتی با ایشان داشته باشند وگرنه تابحال بما گفته بودند .

درپایان دخترخانم گفتند :خیلی ممنون فقط میخواستم بپرسم من افتخار صحبت با چه کسی را دارم ؟

من هم بدون مقدمه گفتم :شمادارید با آسایش صحبت می کنید

دخترخانم بیچاره با دستپاچگی گفت وای خاک برسرم !چراازاول خودتون رو معرفی نکردید!؟وگوشی را زمین گذاشت .

ازشیطنتی که کرده بودم خنده ام گرفت ولی قدری هم عذاب وجدان یابقولی وجدان درد گرفتم ازاینکه مردم بیچاره را سرکار گذاشته بودم .

واما ماجرای دوم

بعداز موفقیت سریال امام علی (ع)رویکرد تلویزیون به ساختن سریال از زندگی ائمه جدی ترشد و سریال امام حسن (ع)توسط مهدی فخیم زاده جلوی دوربین رفت . ولی آن استقبالی که از سریال امام علی (ع)بعمل آمد ازسریال امام حسن نشد .

من دیدم کارگردان سریال آقای مهدی فخیم زاده طی مصاحبه ای درجایی گفته :علت عدم استقبال مردم ازسریال امام حسن درحدسریال امام علی این بود که ما ترجیع دادم برخی ازتماشاگران خود را از دست بدهیم وازبعضی جذابیت های خاص استفاده نکنیم .

من گرچه درستون طنزسینمایی چندبار با مهدی فخیم زاده شوخی کرده بودم ولی این موضوع نیز دستمایه طنزی دیگر برای من شد ودرستون طنزسینمایی نوشتم :

«آقای فخیم زاده می گویند ما ترجیع دادیم برخی از تماشاگران را از دست بدهیم تا از برخی جذابیت های خاص صرفنظر کنیم .این حرف آقای فخیم زاده ما را یاد یک لطیفه می اندازد .می گویند :یک روزی کسی مادرش را کول کرد ببرد بازار بفروشد .شخصی به اورسید وگفت چیکار می کنی ؟طرف گفت :دارم مادرم را می برم بفروشم .آن شخص گفت :جل الخالق .مگرکسی مادرش را می فروشد .طرف درپاسخ گفت :ما یک قیمتی میگیم که کسی نخرد .این لطیفه ما را یاد حرفهای اقای فخیم زاده می اندازد .ایشان هم طوری فیلم میسازند که کسی تماشا نکند !! »بعداز این طنز وچند طنزدیگر آقای فخیم زاده نامه گلایه آمیز واحترام امیزی برای ما نوشت تا اینکه ازقضا چندماه بعد من در سالن جشنواره نشسته بودم که دیدم اقای فخیم زاده امد با دوستش بغل دست من نشست ودرباره مشکلات ساخت فیلم تاواریش صحبت می کرد .فخیم زاده هرچندگاه نگاهی بمن می انداخت ولی چون عکس من همراه مطلبم در روزنامه چاپ نمی شد نمی توانست مرا بشناسد .نمی دانم اگرمی شناخت عکس العملش چی بود .ولی بهرحال درپرده نوشتن این مزایا را دارد که ادم ازبعضی عواقب نوشته هایش مصون می ماند و فضا برای یکه تازی برایش مهیاست .ولی من بعدا درمورد بعضی از هنرمندان چیزهایی که نوشتم پشیمان شدم چون بهرحال وقتی سن بالا می رود نگاه ادم هم به مقولات تغییر می کند .

 



تاريخ : یکشنبه نهم اسفند 1388 | 0:47 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 122)

 

 

ماجرای مصاحبه جنجالی من با ایرج قادری

 

 

 

ایرج قادری یکی از سوپراستارهای سینمای قبل از انقلاب بود که دربسیاری از فیلمهای تولیدی قبل ازانقلاب یابازیگربود یا درکناربازیگری گاهی به کارگردانی فیلم نیز می پرداخت . من دوسال قبل از انقلاب درحالیکه فقط یازده سال داشتم دونامه برای ایرج قادری فرستادم که اوهیچکدام را پاسخ نداد .احتمالا با توجه به لحن بچه گانه وغیرجدی نامه ها قادری بی اعتنا ازکنار انان گذشت نمی دانست دنیای بازی های بسیاری دارد .روزی صاحب این نامه ها درمقابل او قرار خواهد گرفت و اورا به یک مصاحبه چالشی فراخواهد خواند .

بهرحال بعدازپیروزی انقلاب سینمای قبل ازانقلاب ودست اندرکاران آن بعنوان مظاهر فرهنگ طاغوت ازسوی انقلابیون طرد شدند .بسیاری ازسینماگران وبازیگران وخوانندگان ازکشورمهاجرت کردند .بسیاری به کنج انزوا گزیدند وتعداد کمی هم شانس آوردند تا از بخت فعالیت درسینمای بعدازانقلاب برخوردار گردند گرچه تعدادی از همین ها نیز بعدا ممنوع الکار شدند .

بهرحال بلافاصله بعداز انقلاب ایرج قادری با چاپ یک اگهی در روزنامه های کثیرالانتشار ازگذشته خود ابراز ندامت کرد و فرصت یافت درنخستین سالهای بعداز انقلاب چند فیلم بسازد .ولی در اوائل دهه شصت بهمراه دیگر بازیگران سوپراستارسینمای انقلاب ممنوع الکار گردید وهرگز اجازه فعایت به او داده نشد . در اواسط دهه هفتاد ایرج قادری با پیگیری هایش اجازه یافت درسینما فقط بعنوان کارگردان فعالیت کند .این ماجرا سروصدای بسیاری از روزنامه ها ومجلات رادیکال وانقلابی را درآورد .بسیاری از روشنفکران نیز معترض این قضیه شدند وگفتند با بازگشت عوامل سینمای گذشته ابتذال نیز دوباره به سینما بازخواهد گشت در روزنامه ماهم یکی دوتن از همکاران با پشتیبانی ازفیلمسازان روشنفکر وبعضی فیلمسازان بعدازانقلاب ازحضورمجدد ایرج قادری درسینما انتقادات بسیاری بشمار آوردند .هفته نامه سینما ویدیو که متعلق به ابوالقاسم طالبی فیلمساز تندرو حزب الهی بود با ایرج قادری یک مصاحبه طولانی بعمل آورد ودرکنار آن به برخی روشنفکران گذشته وحال مثل فروغ فرخزاد و غیره حمله کرد .دوست وهمکارم "ناصرصفاریان "سازنده فیلم "سردسبز "آن موقع درجواب ابوالقاسم طالبی مطالبی در دفاع از روشنفکران نوشت واین مجادله قلمی باعث شد ابوالقاسم طالبی از روزنامه سلام به دادگاه ویژه روحانیت شکایت کند .بهرحال بعداز چندجلسه رفتن دبیرسرویس مان مهرداد فرید به همراه ناصرصفاریان به دادگاه بلاخره ابوالقاسم طالبی از شکایت خود صرفنظر کرد .

من باکوبیدن امثال ایرج قادری به صرف حمایت ازفیلمسازان متعهد وروشنفکر مخالف بودم وبراین اعتقاد بودم که هیچکس جای دیگری را تنگ نمی کند ولی برای اینکه متهم به حمایت از طاغوتی ها نشوم این نظر را هیچگاه ابراز نمی کردم .

بلاخره مدتی بعد ازسوی دفترفیلمسازی هدایت فیلم نامه ای به روزنامه رسید ودرآن ضمن اعلام شروع اکران فیلم نابخشوده ساخته ایرج قادری ازمطبوعاتی که خواستار مصاحبه با این فیلمساز بودند خواسته شده بود درصورت تمایل امادگی خود را اعلام کنند .

من باخواندن این نامه روبه دبیرسرویس مان گفتم :ببینید اجازه بدهید مابرویم با ایرج قادری مصاحبه کنیم .ما در روزنامه مان این همه به این بیچاره حمله کردیم بگذاربرویم حرف اورا هم بشنویم .اقلا اجازه دفاع به او بدهیم

اقای فرید درحالیکه بشدت مردد بود گفت :به یک شرط !.به شرطی که یک مصاحبه چالشی با او داشته باشی وکاری نکنی مصاحبه به نفع او تمام شود . من هم قبول کردم .باهدایت فیلم تماس گرفتم وترتیب ملاقات من وقادری داده شد .یک روزقبل ازاینکه به نزد قادری بروم سئوالات تند وتیزخودم را آماده کردم تا بقول دوستمان یک مصاحبه چالشی با او داشته باشم .

روزموعود فرا رسید من به دفترایرج قادری که واقع درمیدان هفت تیر بود رفتم . بعداز اینکه درب دفتر را زدم مرد سالمندی درب را باز کرد خودم را معرفی کردم اورفت ودیدم بلافاصله ایرج قادری به نزد من آمد وبعداز سلام واحوالپرسی مرا درآغوش گرفت .گویا با توجه به محبوبیت وموقعیت روزنامه سلام به او توصیه کرده بودند که حسابی ماراتحویل بگیرد .!!

بعد که رفتم تو توی سالن پذیرایی روی مبل نشستم وقادری هم مقابل من قرار گرفت .بعداز مقداری گپ وگفت خواستم مصاحبه را شروع کنم که گفت :نه ،من الان امادگی ندارم .شما لطف کن سئوالات رابمن بده بعد من جوابش رو می نویسم بیا بگیر . نمیخواستم قبول کنم گفتم خب بلاخره این فرصت هم به او بدهیم تاببینیم چه می شود .فهرست سئوال ها را به او دادم با دیدن سئوال ها کمی رنگ از رخسارش پرید و درحالیکه می کوشید نارضایتی خودرا پنهان کند گفت هرموقع اماده شد میگم بیایید بگیرید وتلفن مرا گرفت .با اینکه ازلحاظ مطبوعاتی کاری غیرحرفه ای بود قبول کردم ودفتر محل کارش را ترک کردم .درحالیکه قلبا ناراضی بودم چرا که اینطوری خواسته دبیرسرویس مان برآورده نمی شد .

فردای روزبعد در محل کار مشغول کربودم که تلفن به صدا درآمد گوشی را برداشتم .قادری بود .بمن گفت :اقای آسایش خیلی این سئوال ها سخته ،من چه جوری به این سئوال ها پاسخ بدم .گفتم هرطور دلتان خواست .

گفت: مثلا شما ازمن پرسیدی حالا که خودت برگشتی سینما دوست داری بقیه همکارهای قبل از انقلابت مثل فردین برگردند ؟چرا نباید برگردند ؟

منهم گفتم: خب شماهم خیلی راحت بنویس چرا نباید برگردند .

بلاخره بعداز چندروزقادری بمن زنگ زد و گفت جواب سئوال ها اماده است بیا بگیر وببر .

وقتی رفتم جوابها را گرفتم دیدم جنس جواب ها ازنوع جوابهایی نبود که قادری بتنهایی جواب داده باشد احتمالا یا یکی دیگراین جوابها را برای او نوشته ویااینکه بامشورت دوسه نفر این جوابها را نوشتند چون جنس جمله ها وکلمات با ادبیاتی که قادری بکار می برد فرق می کرد .

موقعی که درب را باز کردم تا خارج شوم قادری مرا صدازد وگفت :آقای آسایش .مصاحبه من واقعا چاپ میشه ؟

گفتم :به امید خدا .من سعی خودم رو می کنم

امدم خارج شوم دوباره مرا صدا زد و با اشاره به طنزهایی که برعلیه او در ستون طنزسینمایی نوشته بودم گفت :آقای آسایش .اینقدر سر به سر ما نگذار .درسته از اسب افتادیم ولی هنوز از اصل نیفتادیم .لبخندی زدم و دفتر را ترک کردم .

در راه به سئوال قادری فکر می کردم که می گفت :آقای آسایش .ایا این مصاحبه چاپ میشه ؟

بافکرکردن به حرف او بر بی اعتباری دنیا خندیدم وباخودم گفتم کسی که زمانی دراین مملکت مجلات وروزنامه ها برای مصاحبه با او نوبت می گرفتند وهفته ای نبود عکسش روی جلد و داخل مجلات چاپ شود حالا دچار اوضاع واحوالی شده که نسبت به مصاحبه خود درروزنامه مطمئن نیست وباتردید به آن می نگرد .درانجا یاد این شعر انوری افتادم که سرود

روزگاراست گهی عزت دهد گه خوار دارد

چرخ بازیگر ازاین بازیچه ها بسیار دارد

بهرحال راهی دفتر روزنامه می شوم غافل از انکه چاپ این مصاحبه نیز چه پیامدهای خنده داری به همراه  می آورد .

دبیرسرویس مان که ماجرا رافهمیده بود بمن اعتراض کرد که من یک مصاحبه چالشی میخواستم .من هم گفتم اخه اون بنده خدا نمیتونه همچین مصاحبه هایی داشته باشه .او چندروز مردد بود واز چاپ مصاحبه خودداری می کرد تااینکه بلاخره یکروز مصاحبه اش را به چاپ رساند .به محض چاپ مصاحبه دوباره سیل نامه ها وتلفن های اعتراضی به سمت ما سرازیر شد .

یکی ازخوانندگان روزنامه زنگ زده بود و گفته بودچرابجای مصاحبه با دانشجویان خط امام وهنرمندان انقلابی به سراغ هنرمندان طاغوتی رفتید .محتوای صحبت های این خواننده را پیاده کرده و بدست مدیرمسوول مجله یعنی حجت الاسلام موسوی خویینی ها رساندند . اقای خویینی ها هم زیرآن نوشتند آقای فرید جواب بدهند .

دوستم مهردادفرید رندبازی درآورد ونوشت من متوجه صحبت این خواننده محترم نشدم !!!دوباره آقای خویینی ها نوشت :آقای فرید خیلی خوب هم متوجه شدید .خودتان را به کوچه علی چپ نزنید .شمابجای مصاحبه با هنرمندان انقلابی ومتعهد رفتید با قادری مصاحبه کردید !!!

برای اینکه حجم اعتراضات را بخوابانیم یکی دو سه نامه ای که به این مصاحبه اعتراض کرده بودند چاپ کردیم .فردای آن روز درسرویس هنری نشسته بودم که تلفن های اعتراضی به صدا درمی امد ومنهم پاسخ می دادم دراین میان یک آقای میانسال تماس گرفت وتشکر کرد .به او گفتم :برای من عجیب است که شما تشویق می کنید بقیه مرتب اعتراض می کنند

گفت :برای چی اعتراض می کنند

گفتم :بخاطر اینکه خب برخی از صحنه های فیلمهای قبل از انقلاب آقای قادری هنوز در ذهن مردم هست

گفت :ببین آقاجون .اون موقع شرایط ایجاب می کرد .همه ازاین کارها می کردند .منتهی اینها به اقتضای شغل شان کارهایشان جلو چشم مردم بود .نمی دانستند که یکروزی دراین مملکت انقلاب می شود باید بابت این فیلمها حساب پس بدهند .

درادامه افزود :ببین آقاجان من خودم اون موقع معلم بودم بعدازظهرها هم آموزشگاه درس می دادم . وضع من بدنبود .من خودم بظاهر برای راحتی خانمم کلفت فیلیپینی استخدام کرده بودم ولی هرموقع خانمم خونه نبود با کلفته روی هم می ریختیم .درضمن یک خونه مجردی هم داشتم که خانمم خبر نداشت خیلی از دخترهای دبیرستانی یا دخترهایی رو که می اومدن اموزشگاه تورمی کردم به اون خونه مجردی می بردم .

حرفهای او مرا کنجکاو کرد گفتم :لابد باتمام این موقعیت ها به شهرنو یا همان محله بدنام هم می رفتید

درجواب گفت :نه قربونتم "شهرنو"یا بقول جوونهای اونروزی "نیوسیتی "مال فقیربیچاره ها وبدبخت ها و سربازها ودهاتی هایی بود که به تهران می اومدند .ما به دیسکو ها یابارهای شمال شهر می رفتیم که خانوم های مرغوب تری داشتند !!!

درخاتمه گفت منتهی ماها کارامون جلوی چشم نبود اونها به اقتضای شغلشون کارشون جلوی چشم بود .خب هرکاری کردند اگر من وتو هم جای اونها بودیم می کردیم .مگه ادم میتونه ازلذت و نعمت های دنیوی صرفنظر کنه :

فیض روح القدسی گرکه مدد فرماید .

دیگران هم بکنند انچه مسیحا می کرد .

گفتم :بهرحال زمانه عوض شده .انقلابی دراین مملکت رخ داده که معیارها را عوض کرده

درجوابم گفت :ای اقا .انقلاب فقط زنها رو پر رو کرده !

بعداز آن اقا چندنفردیگه تماس گرفتند و اعتراض می کردند ومن هم می گفتم ما بخشی از اعتراضات رو توی روزنامه چاپ کردیم تا اینکه خانمی زنگ زد وگفت :من با آقای آسایش کاردارم

گفتم :خودم هستم .بفرمایید .

گفت :آقای آسایش :شما وقتی یک لطفی می کنید .چرادیگه این لطف تون رو با کم لطفی هاتون خراب می کنید

گفتم :چطورمگه ؟

گفت :شما مصاحبه ایرج روچاپ کردید .ولی الان دوسه تا مقاله هم برعلیه اش چاپ کردید چرا ؟

گفتم :بخاطراینکه مردم به این مصاحبه اعتراض کردند ما هم بخشی از اعتراض های مردم رو چاپ کردیم

گفت :آقای آسایش .شماازکدوم مردم صحبت می کنید ؟همین مردم که شما از اونها دم میزنید وقتی ایرج رو توی خیابون می بینن از سر وکله اش بالا میرن .

گفتم :ببینید خانم .روزنامه سلام یک روزنامه انقلابی هست .مخاطبین این روزنامه هم ادمهای انقلابی وپایبند به شعائر ومسائل مذهبی بوده ودرمجموع ادمهای متشرعی هستند .اونها بما معترض شدند .مردم همه که یکدست با سلیقه واحد نیستند .

منتهی ایشان مجاب نمی شد .گفت ایرج برای من زنگ زد تا دلخوریش رو به شما اعلام کنه .شمارو دوست داشت ولی از دستتون دلخوره .گفتم گوشی رو بدید من باخودش صحبت کنم .گفت خودش نیست توی شهرستانه سرفیلم تازه اش پنجه درخاک هست .گفتم پس موبایلش رو بدید .بعد که موبایل قادری راگرفتم جواب نداد گویا سخت مشغول کاربود .میخواستم به خانم قادری بگم وقتی ما این مصاحبه را چاپ کردیم شما زنگ نزدید یک تشکر خشک وخالی بکنید .حالا که دوسه تا نامه اعتراضی چاپ شد صدایتان به آسمان رفت .

بهرحال مصاحبه با قادری باعث شد "سیروس قهرمانی "که ازبازیگران وفیلمسازان قبل از انقلاب بود بامن تماس بگیرد وخواهان ملاقات بامن بشود .در رستوران خانه سینما قرار گذاشتیم .سیروس قهرمانی به همراه امیروطن زاد که آن موقع ازبازیگران معروف تلویزیون بود باهم آمدند وبه گپ وگفت پرداختیم .سیروس قهرمانی ازمن خواست حال که با ایرج قادری مصاحبه کردم بروم بافردین نیز وهنوز جایش درد می کند ! باید مدتی بگذرد تا ببینیم می شودهمچین کاری را کرد یا نه .بعد باتفاق امیروطن زاد بمن پیشنهاد دادند که درساختن یک سریال تلویزیونی با انها همکاری کنم .انها میخواستند یک سریال درباره مشاغل فراموش شده مثل اب حوضی و چاقوتیزکنی وبرف پاروکنی و..که درقبل ازانقلاب رواج داشت بسازند وازمن خواستند نویسندگی داستانهای این سریال را به عهده بگیرم .من هم گفتم نوشتن چنین سریالی احتیاج به وقت دارد که من ندارم وعلی رغم اصرار انها با توجیه اینکه تمام وقت مرابانک وروزنامه گرفته است انهارا متقاعد کردم که نمی توانم این کار را بکنم .

ولی ایرج قادری ذهنیت عجیبی ازمن یافته بود فکرمی کرد من هم دنبال فرصتی هستم تا اورابکوبم .تقریبا یکسال بعد ایرج قادری فیلمی ساخت بنام "طوطیا"که موضوع آن تقریبا ضدزن بود ودرباره مردی بود که بخاطر اذیت وازارهای همسرش دیوانه می شود .درپایان فیلم که جلسه مطبوعاتی گذاشته شد من روی کاغذی نوشتم آقای قادری شما با ساختن این فیلم نگران واکنش سخت "فمنیست ها "نیستید .قادری طفلک که گویا از فمنیسم سردرنمی آورد درجواب گفت مافقط میخواستیم یک فیلم خوب وسرگرم کننده بسازیم امیدواریم آقای آسایش ماراببخشند .!!!

بهرحال مصاحبه با ایرج قادری پیامدهایی داشت که یکی از انها بشدت مرا بخنده انداخت بطوری که ازشدت خنده اشک درچشمانم جمع شد وآن این بود که ابوالقاسم طالبی مدیرمسوول روزنامه اصولگرای سینما ویدئو طی مصاحبه ای در جایی گفته بود وقتی ما رفتیم با قادری مصاحبه کردیم روزنامه سلامی ها هرچی دهنشان دراومد بما گفتند ولی بعدا خودشان رفتند با قادری مصاحبه کردند !!!.

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 | 23:11 | نویسنده : محمد حسین آسایش |
 

 گزارش یک زندگی (قسمت 121)

 

 

دشمنی با زنان و پیامدهای خنده دار آن !

 

 

جنگ بین مردها وزنها در تمام دوران های تاریخی بوده، ولی یکی دو دهه است که در جامعه ما شیوع بیشتری پیدا کرده! و منجر به جدل های عبث وبی حاصل و فرصت سوزی شده ،جدالی که گاه به ابتذال انجامیده است .

این گسترش تضاد میان مردان وزنان درجامعه ما بویژه دریک دهه اخیر را باید ناشی از رخنه ونفوذ جنبش فمنیسم درایران دانست .جنبش "فمنیسم "که در واقع یک جنبش ازادیخواهانه زنانه است برای رفع تبعیض مبان زنان ومردان می کوشد و فعالان این جنبش براین باورند که زنان از همه امتیازات وحقوقی که مردان ازآن برخوردارند باید بهره مند باشند .

ولی این پدیده مثل همه پدیده های وارداتی دیگر توسط زنان جامعه ما بد فهمیده شد و آنان فکر کردند راه حصول به خواسته های برحق شان ستیز با مردان ومرد ستیزی است .بعد هم مطالبات زنانه را عامیانه ومبتذل کردند مثلا بجای طرح حقوق یکسان برای زن ومرد درتمامی شئونات اجتماع غیرمستقیم دست براین نکته نهادند که چرا مردان می توانند چندزن اختیار کنند ولی زنها نمی توانند چند شوهر داشته باشند !!!.بدین ترتیب مطالبات برحق زنان را در حد مطالبات جنسی وپایین تنه ای تقلیل دادند .

این قضایا در دهه هفتاد که پررنگ شده بود بسیاری از روشنفکران آن دسته ازخانمها را نصیحت کردند که دست از طرح مطالبات جنسی بردارند چراکه جامعه ما یک جامعه مذهبی وسنتی است و واکنش سختی به این درخواست نشان خواهد داد واین باعث می شود جنبش مساوات طلبی زنان ناکام بماند وانها نه تنها چیزی بدست نیاورند بلکه آن چیزهایی را هم که بدست آوردند از دست بدهند .

درگرماگرم این مباحث همان زمان من مطلبی در روزنامه سلام نوشتم وگفتم راه رسیدن خانمها به حقوق شان مرد ستیزی نیست چراکه بسیاری ازمردان از درخواست ها ومطالبات خانمها برای رفع تبعیض حمایت می کنند وبر مظلومیت زن ایرانی درطول تاریخ صحه می گذارند .

درانجا اشاره کردم که سه رمان معروف که بخوبی مظلومیت زن ایرانی را درتاریخ بشکلی تاثیرگذار به تحریر درآورده اند عبارتند از رمان های شوهرآهو خانم نوشته علی محمد افغانی ،شکرتلخ نوشته جعفرشهری وباغ بلور نوشته محسن مخملباف .که هرسه این رمان های جانبدارانه از زنان را مردان نوشته اند .

نکته دیگراینکه هرمزشهدادی هم در کتاب شب هول گفته است "ستم تاریخ بر زن ایرانی بیش از ستم تاریخی بر تمام اهالی ایران است "

متاسفانه این مردستیزی گاهی عصبانیت و واکنش توام باخشم مردان را نیز به همراه داشته که به نمونه ای از آن اشاره می کنم

بعداز ذکراین مقدمه می روم سر اصل موضوع یعنی خاطره مرتبط برآن .

کسانی که اهل مطالعه نقد فیلم بوده واز خوانندگان نشریات ومجلات سینمایی هستند "محسن سیف "را بخوبی می شناسند .محسن سیف ازنویسندگان قدیمی نشریات سینمایی است که قلم پخته ای دارد وبسیار ماهرانه می نویسد .ضمن اینکه در کنار نوشتن مطالب سینمایی نویسنده کتابهای داستان برای کودکان نیز هست .

درهمان دوره داریوش مهرجویی فیلمی بنام "لیلا "ساخته بود که علی مصفا ولیلاحاتمی درآن بازی می کردند .این فیلم بهانه ای می گردد تا همکارمان به بهانه یادداشتی در باره فیلم یک مطلب "زن ستیزانه "بنویسد وزنان را آماج حملات قلمی خود قرار دهد . هیچگاه روشن نشد که محسن سیف زمانی که این مطلب را نوشت درچه شرایط روحی قرار داشت .چراکه شرایط روحی نویسنده در زمانی که درحال نگارش مطلب است بسیار تعیین کننده می باشد .اگر یک نویسنده غمگین باشد مسلما نوشته اش رنگ وبویی از غم خواهد داشت .اگرتنها باشد تنهایی خویش را بازبان قلم فریاد خواهد زد .بهرحال مطلب محسن سیف انچنان زن ستیزانه بود که من پیش خودم حدس زدم شاید پای یک شکست عشقی درمیان باشد .چون سیف بسیار ادم فرهیخته و باسوادی بود ومعمولا نوشته هایش احساساتی نبودند و عقلانیت ودانش ورزی درآن موج می زد .

بهرحال انچه از مطلب محسن سیف یادم مانده این است ،درابتدای مطلبش نوشته بود : "در تمام جنایات و فجایع تاریخی همیشه رد پای زنی پیداست .قیصریه به دستمال زنی به آتش کشیده شد و...واما یکی از تندترین جملاتش تا انجا که یادم می اید این جمله بود "خدانکند راز عشق مردی به زنی پدیدار گردد آنوقت می بینید پشت این چهره زیبا چه جانور مهیبی به کمین نشسته است !!!

بخاطر لحن تند این مقاله دوستم مهرداد فرید درانتشار آن مردد بود ولی من که دنبال شیطنت وجنجال وسرصدا بودم اورا متقاعد ساختم تا مطلب را چاپ کند ومطلب منتشر شد .

بعداز انتشار مطلب اولین کسانی که بااخم وتخم باما روبرو می شدند چند خانمی بودند که در روزنامه سلام کار می کردند .بعد سیل نامه ها وتلفن ها ی اعتراضی خانمها فضای روزنامه را دربرگرفت .

آن موقع دوستم فرید مرا مامور پاسخگویی به نامه ها ورسیدگی به انها کرده بود .تمام نامه هایی را که باز می کردم همه اعتراضات خانمها بود که برخی گله گذاری دوستانه بود .برخی اعتراض بود وبرخی هم از روی عصبانیت دشنام داده بودند .درمیان بیش از سی –چهل نامه رسیده دوتا ازمحتوای نامه ها بیادم مانده است .

دریکی از نامه ها خانمبی بنام مرسده ...که آن زمان درمجله "زنان "مطلب می نوشت خطاب به آقای سیف نوشته بود :"سینمایی نویس نیستم وادعایی هم ندارم . ولی انچه شما گفته اید درمورد زنان تقریبا درذهنیت بسیاری از مردان ما وجود دارد .منتهی جرئت ابراز آن را ندارند .خیلی ممنونیم که شما بزبان آورده اید .معلوم ااز بقیه مردها شجاع ترید و سر نترسی دارید آقا !!!"

ودیگر اینکه خانم معلمی از شهر آستانه اشرفیه دراعتراض به اقای سیف که زنان را به جانور تشبیه کرده بود خطاب به او نوشته بود :"آن جانوری که شما به آن اشاره کردید همان جانوری است که جانوری همچون شمارا زایید و پرورش داد و تحویل جامعه داد "

من قسمت هایی از اعتراضات خانمها را گلچین کرده وبه دوستم فرید پیشنهاد کردم بخاطراینکه دموکراسی را رعایت  کرده باشیم بریده هایی از اعتراضات خانم ها را در روزنامه انتشار دهیم که با موافقت او این امر صورت پذیرفت .

وبرای اینکه بشوخی از همکارمان "محسن سیف "که اینطورمورد حمله خانمها قرار گرفته بود دفاع کنم طنزکوتاهی درستون طنز سینمایی روزنامه نوشتم و درآن گفتم :این همه خانمها مردها را مورد حمله قرار میدهند ما صدایمان درنمی اید . یا جاهای دیگر خانمها مورد حمله لفظی قرار می گیرند صدایشان در نمی اید .همین که همکارمان مطلبی نوشت صدای این بانوان محترمه به آسمان رفته است .توگویی درتمام مملکت حقوق زنان رعایت می شود وفقط صفحه سینمایی روزنامه ما حقوق انهارا پایمال ساخته ،که دراین باره باید گفت :

حقوق زنان بسرعت برق

میرفت که بانوان رسیدند !

 

این شعر را با دستکاری دریکی از اشعار ایرج میرزا درست کردم که درباره حجاب شعری سروده بود وگفته بود :

ایمان وامان بسرعت برق

میرفت که مومنان رسیدند !

 

دراین میان محسن سیف که بخاطر این مقاله مورد توبیخ  خانم های قوم وخویش قرار گرفته بود تصمیم گرفت خودش نیز به نامه ها بصورت کوتاه جواب دهد ودر صفحه روزنامه درج نماید .با ادامه دار شدن این قضایا پسر حجت الاسلام موسوی خوئینی ها مدیرمسوول مجله زبان به اعتراض به مهرداد فرید گشود وگفت :اولا که نباید آن نوشته توهین آمیز به خانمها را چاپ می کردید ..بعدهم که چاپ کردید بایک معذرت خواهی به ماجرا فیصله می دادید چرا تاچند روز صفحه روزنامه را خاله زنکی کردید ؟!

غیراز این ماجرا یک ماجرای دیگراتفاق افتاد که آن هم باردیگراعتراض خانمها را به همراه داشت وهم تاحدودی هم اعتراض آقایان را .

قضیه ازاین قرار بود که آن زمان اقایی بنام "جلیل جعفری یزدی "که از علاقمندان روزنامه بود و به زبان انگلیسی مسلط بود ازمجلات سینمایی خارجی برای ما مطلب ترجمه می کرد وبرای انتشاراین مقالات را ازشهراهواز به دفتر روزنامه می فرستاد .

معمولا آقای فرید مطالب ارسالی اورا می خواند وبعداز سانسور وجرح وتعدیل در روزنامه به چاپ می رساند .

یکروزمقاله ای ترجمه شده از اقای جعفری یزدی به دفتر روزنامه رسید که موضوع آن مصاحبه یکی از هنرپیشگان زن سینمای هالیوود بود .اقای فرید متاسفانه فراموش کرد آن را قبل از چاپ بررسی کند واصلاحات وسانسور لازم را انجام دهد واین فراموشی باعث شد اتفاقی که نباید روی می داد اتفاق افتاد ویک پاراگراف غیراخلاقی در روزنامه به چاپ رسید .

چراکه وقتی از این خانم درمورد بازیگران مرد محبوبش سئوال می کنند در پاسخ می گوید :"من از کلینیت ایستوود خوشم میاد چندروز صحنه ای از اون دیدم که خیلی خوشم اومد .دیدم رفت خانومه رو از زیر دوش حموم بغل کرد و آورد انداخت روی تخت وبعد هم بغلش خوابید .من گفتم واقعا به این میگن مرد !"

فردای روزبعد که من این مقاله را دیدم بسیار وحشتزده شدم و باخودم گفتم به احتمال زیاد روزنامه توقیف خواهد شد .

عصری که به دفتر روزنامه رفتم دیدم اقای فرید از طرف مدیرمسوول احضارشده و تقریبا دوساعت مورد سرزنش یا گلایه قرار گرفت بود .تلفن های اعتراضی هم زیاد بود بعضی از همکاران هم به ما متلک می انداختند .مثلا وقتی برای صفحه بندی مطالب جدید به قسمت صفحه بندی رفتیم  یکی از همکاران درحضور دوخانم ابتدا نگاهی بمن انداخت وبعد نگاهی به دوستم فرید انداخت وگفت :آقای فرید .لطفا اخلاق اسلامی رو رعایت کنید .ما دیگه رومون نمیشه بگیم توی روزنامه سلام کار می کنیم !!!

بهرحال خیلی جای شکرش باقی بود که درج این پاراگراف به توقیف سلام نینجامید وما توانستیم برای مدتی دیگر درانجا قلم بزنیم وبرخاطرات ژورنالیستی مان بیفزاییم

 

لطفابعدازمطالعه این مطلب واعلام نظر درباره آن درصورت تمایل برای خواندن مطلب "خوب اعتباردارد بی اعتباری ما "روی سینما وادبیات کلیک کنید

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 | 23:14 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

سلام دوستان همدل وهمراه

تا آماده شدن خاطره بعدی برای خواندن مطلب ادبیات ،عشق ،رابطه جنسی روی عنوان زیر کلیک کنید .

دغدغه های ذهن

 

وهمچنین برای خواندن مطلب "اگرآنها طلا دارند من عشق دارم "روی عنوان زیر کلیک کنی

ازشریعتی بیاموزیم

متشکرم.



تاريخ : یکشنبه هجدهم بهمن 1388 | 23:19 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 120)

 

 

ماجرای من ،پارک دانشجو وسه دختر دانشجو !

 

گاهی برای برخی  ازما تجربیات مشترکی بوجود می اید شاید بخاطر این است که در محیط مشترکی زندگی می کنیم وگذشته ازفرهنگ مشترک ، دغدغه ها وآرزوهاوآرمان های مشترکی داریم .ازاینرو حوادثی تقریبا مشابه برایمان اتفاق می افتد وخودمان از برخی شباهت های میان این تجربیات مشترک حیرت زده می مانیم .

ماجرایی را که میخواهم برایتان تعریف کنم  مربوط به خاطره ام ازیک شب سردزمستانی بعداز برگشتن از روزنامه سلام است .

اواسط دهه هفتاد بود و یک شب سرد زمستانی ماه رمضان بود .من بعداز انجام امور مطبوعاتی به همراه دوستم فرید برای صرف افطار به طبقه بالای روزنامه رفتیم .جالب اینجابود که روزنامه کارکنان خودرا به دودسته تقسیم کرده بود وازاین لحاظ تبعیض قائل شده بود .

بدین ترتیب که مدیرمسوول آن حجت الاسلام موسوی خویینی ها با اعضای شورای سردبیری ودبیران سرویس دریک اطاق جداگانه روزه خودرا افطار می نمودند ونویسندگان دیگر والباقی کارکنان دراطاق دیگر .

من همیشه با این نوع تقسیم بندی ها مخالف بودم مخصوصا از روزنامه ای که گردانندگان آن داعیه حمایت ازطبقه محروم راداشته وباهرگونه تبعیض مخالفت می کردند چنین رفتاری را انتظار نداشتم ازاینرو بعدازهمان یکدفعه دیگر در روزنامه سلام افطار نکردم وروزهایی را که می توانستم روزه بگیرم درخانه افطار می کردم که البته بعلت افت فشارخون بسیار مواقع قادر به گرفتن روزه نبودم

.دفتر روزنامه سلام درخیابان فلسطین شمالی  قرار داشت .من بعداز صرف افطار ازدفتر روزنامه بیرون زدم وخودم را به خیابان انقلاب رساندم .خودروی پیکانی جلوی من توقف کرد ومن باگفتن مستقیم واشاره مثبت راننده درب جلوی خودرو رابازکردم و درکنار راننده نشستم .راننده جوانی تقریبا سی ساله بود که لباسی سرتاسر مشکی پوشیده بود وازپخش صوت خودرو یک اهنگ عرفانی که درثنای حضرت علی (ع) بود پخش می شد .من فکر کردم راننده احتمالا بخاطر اینکه دوست یا آشنایی ازدست داده اینطورسیاه پوش شده واهنگ غمناک گوش میدهد ولی  وقتی لب به سخن گشود فهمیدم  حدسم اشتباه بوده .این جوان تقریباسی ساله درواقع درویش مسلک ودنیاگریز شده بود و ازدنیا وتجلیات مادی ان چشم پوشیده وباصرفنظر ازلذت های دنیوی به عرفان پناه برده بود .بااینکه بعدازافطار خیابانها خلوت می شد ولی انشب بروزتصادفی درچهارراه ولی عصر باعث شده بود ما حداقل یک ربع درترافیک بمانیم ودراین فاصله من سعی می کردم اورامجاب کنم که راهی راکه برگزیده اشتباه است .به اوگفتم برادر من !هرسنی  اقتضائات خاص خودش را دارد ادم در کودکی باید کودکی کند درجوانی باید جوانی کند ودر میانسالی باید رفتاری مطابق سنش داشته باشد وگرنه با مشکل روبروخواهد شد ودر دوران پیری دست به کارهایی خواهد زد که اقتضائات دوران جوانیست (حالا یکی باید این را به خود من می گفت واگر ان جوان از روحیه من خبرداشت می گفت توکه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره ).

بهرحال راه بازشد وخودرو حرکت کرد تا اینکه به جلوی پارک دانشجو رسیدیم درانجا سه دختر جوان ایستاده بودند که با بلند کردن دست راننده را متوقف کردند ودرعقب رابازکردند و میان خودرو ارام گرفتند .

وقتی خودرو حرکت کرد راننده گفت :شما کجامی رید ؟

دختری که وسط قرار داشت و موهایی بلوند داشت ومانتویی خردلی بتن داشت گازی به بستنی اش زد وبعد با کمی تامل گفت :به هرکجا که شما برید میخوایم امشب رو با شما خوش باشیم !!!

من وراننده نگاهی به همدیگر انداختیم .راننده هم خیلی عادی برگشت درپاسخ او گفت :ولی من تا میدون امام حسین (ع ) بیشتر نمی رم

من هم به راننده گفتم :اتفاقا من هم  همان میدان پیاده می شوم

دختر جوان موبلوند باتعجب گفت :مگه شما دوتا باهم نیستین ؟

من گفتم :نه .این اقا مسافرکش هست من هم مسافرم .

دخترجوان گفت :عجب .ما فکرمی کردیم شما دوتا باهم هستید .

راننده گفت : خب اگرپشیمانید پیاده شید .

دخترموبلوند که زیباترازان دودختردیگربنظر میرسید گفت :پیاده شیم که چی .حالا بریم یک جور باهم به توافق می رسیم .فوقش باهم میریم دربند یک چایی میخوریم وقلیونی میکشیم وبرمی گردیم قرار نیست کاردیگه ای بکنیم .

هم من وهم راننده سکوت کردیم .انچه درکنار رفتار این دختر من را بیشتربه تعجب انداخته بود بستنی خوردن انها درآن شب سردزمستانی وپوشش تقریبا سبک انها بود .وقتی به نزدیک پل کالج رسیدیم دخترموبلوند دست روی شانه من گذاشت وگفت :میدونستید خیلی خوش تیپ هستید !!!.شما شغلتون چیه ؟

گفتم :من کارمند بانک هستم

درجوابم گفت :دروغگو !بانک ها که شب ها باز نیستند

گفتم :خب من کار دیگه ای هم دارم .روزنامه نگارم .الان از دفتر روزنامه میام

ناگهان دیدم گل از گلش شکفت وگفت :اخی .شماروزنامه نگارید .دختردیگری که نزد یک پنجره سمت راست نشسته بود وکم سن وسال تراز دختر موبلوند نشان می داد وریزنقش ترهم بود بزبان امد وبستنی اش را از پنجره بیرون انداخت وگفت :خیلی جالبه .من نویسنده ها رو دوست دارم .چقدرجالب شد امشب باشما اشناشدیم .

درهمین حال راننده درحالیکه نگاهش به روبرو بود گفت :اقا .شما که روزنامه نگارهستید .حتما توی روزنامه تون بنویسید اینطور ادمها جامعه رو کثیف می کنن.

من لبخندی زدم وترجیع دادم سکوت کنم ولی دختره موبلوند چهره درهم کشید وبه راننده گفت :اقا لطفا حرف دهنتون بفهمید .چرا توهین می کنید ؟

راننده گفت :نه .چه توهینی کردم ؟

دخترموبلوندگفت :یعنی چی اینها جامعه رو کثیف میکنن ؟

راننده هم برای اینکه حرف خود رایک جوری جمع وجورکند گفت :من منظور بدی نداشتم .من دیدم اون دوستتون بستنی اش رو از پنجره ماشین انداخت وسط خیابونمن هم گفتم با این کارتون  خیابونهارو کثیف می کنید !!

دخترموبلوند جوری به راننده نگاه کرد که یعنی خرخودتی!! وبعد ناراحت ودلخوربه صندلی تکیه داد .من احساس کردم این حرف راننده بدجوری احساسات انهارا جریحه دارکرده ،دلم برایشان سوخت وسعی کردم از دلشان دربیاورم

روبه دخترموبلوند گفتم :خب شما چکاره اید ؟

دلخورانه وبدون انکه به صورتم نگاه کند گفت :من دانشجو هستم .دانشجوی رشته روانشناسی .

گفتم :چطورشد که تصمیم گرفتید روانشناسی بخوانید ؟

باغیظ گفت :بخاطراینکه بتونم ادمهای منگول وعقب افتاده ای مثل شمارو بشناسم .

گفتم :مگر من باشما توهین امیز صحبت کردم که شما اینطوری صحبت می کنید .

گفت :نخیر .ولی این اقا بما توهین کرد

گفتم :چه ربطی بمن داره ؟

گفت :شما با لبخند موذیانه تون حرف این اقا رو تایید کردید

گفتم :متاسفم .شماروانشناس خوبی نیستید .سکوت ولبخند من علامت تایید و رضایت سخنان این دوستمان نبود .ضمن اینکه اقای راننده  هم حرف خودشان را تصحیح کردند .من شما را جوان هایی پرشور وحال ولذت طلب می دانم وبه اقتضای جوانی تان لذت بردن از زندگی تان را حق شما میدانم وحتی اگر گرایش به فساد هم داشته باشید من شمارافاسد نمی دانم  چون اینطورقضاوت کردن مختص قضات هست ومن هم قاضی نیستم .

گویا حرفهای من اورا ارام کرد ودوباره به وجد امد وخودرا ازصندلی جدا کرد و سرش رابمن نزدیک کرد وگفت :ولی من دوست داشتم حرفهایی رو که الان بمن زدید همون موقع به این اقا می گفتید .

بعد گفت :خب .این اقا رو بی خیال ،امشب ما دوسه ساعتی باشماخوش میگذرونیم .من از طرز حرف زدن شما خوشم میاد .میشه به میدون که رسیدیم برید ماشین خودتون روبیارید یک دوسه ساعتی باهم بگردیم اگردوست داشتید میریم فرحزاد .یااینکه میریم دربند.

گفتم :متاسفم .من اولا ماشین ندارم .دوما نمیتونم بیام

گفت :حیف شد .عیبی نداره ماشین دربست میگیریم .راستی چرا نمی تونید بیایید

گفتم :بهرحال هم خسته ام هم اینکه خب متاهلم وزیاد برای من جالب نیست

 بالحنی مسخره گفت :اخی .متاهل هستید . چه ادم وفاداری .چه مرد سربزیر واهل زندگی .حالا فکر میکنید اگر دوسه ساعت باماباشید تعهدتون به تاهلتون کم میشه ؟؟؟

گفتم :بهرحال اخلاق و عرف این رفتارها را از یک مرد متاهل نمی پسندد

باحالتی که گویا به حال من متاسف است !،گفت :اخلاق !اخلاق !امان ازاین اخلاق .واقعابرای شما متاسفم

گفتم :چرا ؟

گفت :ازنظر مادانشجوها جماعت خبرنگار وروزنامه نگار ادمهای روشنفکری هستند ولی مثل اینکه توقضاوتمون اشتباه کردیم .وقتی روشنفکرهای جامعه ما امثال شما باشند که هنوز توی اخلاق قرون وسطایی متوقف موندید وضع مملکت مابهترازاین نمیشه !

(اینکه اوگفت امان ازاین اخلاق !اخلاق !اخلاق !من به همین شکل چندسال بعداززبان یک کارگردان صاحب نام شنیدم که درانتها برایتان تعریف خواهم کرد .)

بهرحال آن دختر موبلوند ان شب با اتکا به تئوری های روانشناسانه اخلاقگرایی مارا زیر سوال برد و ماهم با او مجادله می کردیم .راننده سکوت کرده بود ودخترسمت پنجره چپ حرفهای دوستش را تایید می کرد ولی دختری که در سمت پنجره راست نشسته بودازاول اخم الودسکوت کرده بود و بیرون رانگاه می کرد گویا روحیه اش متفاوت بادوستانش بود و ازرفتارانها ناراضی بود .

بعداز بحث هایی که میان من وآن دختر موبلوند درگرفت وقتی به نزدیک های  پیچ شمیران رسیدیم دختر موبلوند گفت :ول کنید .ما ازاین بحث ها روزها توی دانشگاه وسرکلاس می کنیم .بلاخره امشب می ایید دوسه ساعتی باهم باشیم ؟.نگران نباش اگرتو فکر کردی به خانومت داری خیانت می کنی .من هم دارم به دوست پسرم خیانت می کنم که اونو خیلی دوست دارم ولی خب به تنوع توی زندگی معتقدم!

درپاسخ گفتم :برفرض اینکه من باشما امدم وچندساعتی باهم خوش گذراندیم وقتی شما برگشتید خونه پدرمادرهایتان نمی گن تا این وقت شب کجا بودید ؟

درجوابم گفت :نه !!.ماخونه مون نمی ریم مابرای اینکه راحت باشیم پدرومادرهامون رو وادارکردیم برای ما یک خونه کوچیک اجاره کنن .سه تایی توی اون خونه هستیم .صاحبخونه هم که طبقه بالای ماست یک پیرزن هست که کاری به کارما نداره که کی میریم خونه .

گفتم :واقعیت اینه که من نمیتونم بیام .

دخترریزنقش دم پنجره سمت چپ گفت :اخی .زیاد اصرارش نکن گناه داره .طفلک زن ذلیله .میترسه دیربره خونه خانومش راش نده.

گفتم :اصلا موضوع این حرفها نیست .من وقتی برای این کارها ندارم .من از ساعت هفت صبح تا چهاربعدازظهربانک هستم بعد میرم روزنامه بعدشب که میام خونه شامم رو زود میخورم ومی نشینم تاساعت یک یا دونصف شب مقاله می نویسم برای روزنامه.بعدهم باید زودبخوابم تازود برم سرکار

دختره موبلوند گفت :اهان .توازاون ادمهایی هستی که  هنوزماهیت واقعی زندگی رونشناختی .بجای اینکه تواز زندگی لذت ببری ،زندگی ازتو لذت می بره .تودراختیارکاروحرفه ات هستی .ادمهایی مثل تو هیچوقت با روح واقعی زندگی اشنا نمیشن .اگرباهم دوست شدیم من بهت یادمیدم که زندگی کردن یعنی چی .

دخترریزنقش بغل دستی اش گفت : تو شب میری خونه و می چسبی به نوشتن ونویسندگی خانومت اعتراض نمیکنه ؟

گفتم :نه .بهرحال منو درک میکنه .من هم جوردیگه ای جبران می کنم حق التحریر ماهانه ای که می گیرم بااون تقسیم می کنم .چون بقول خودش ساعاتی را که باید با اون بگذرونم با کتابها ومجلات وروزنامه ها سر می کنم .

دختر موبلوند گفت :دلم برات میسوزه .چون بااین شکل زندگی کردن افسردگی درانتظارتوست (پیش بینی اش درست بود .سالهای بعد من انچنان افسرده شدم که بستری شدم )

هنگامی که به مقصد رسیدیم وازخودرو پیاده شدم .انها هم پیاده شدند .دخترموبلوند درحالیکه لبخندی به لب داشت به سمت من آمد وگفت :بهرحال از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم .اول میخواستم باشما دوست بشم ولی حالا دوست دارم به شما کمک کنم .بعد کاغذی درآورد وشماره تلفن خانه شان را داد وتاکید کرد دوروزدرهفته کلاس ندارد واگرمن مایل باشم می توانم با او تماس بگیرم .

بعد  دست راستش را به سمت من دراز کرد وقتی بااو دست دادم.اندامی هوس انگیز وهوش ربا داشت بصورتش نگاه کردم .شیطنتی درنگاهش بود که برایم جالب نبود .این نگاه ازنوع نگاههایی بود که بیش ازانکه دعوت به دوستی وهمدلی و صمیمیت کند دعوت به همخوابگی می کرد .

وقتی از انها جدا شدم . کاغذ حاوی شماره تلفن را مچاله کردم به جوی آب انداختم .درحالیکه در درونم صداهای مختلفی می شنیدم صدایی که بمن میگفت خب میرفتی بیعرضه !این هم یک تجربه بود .صداهای دیگری که بمن نهیب می زد که این فکرها را بیرون بریز .تو یک نویسنده وروزنامه نگار این مملکت هستی .توادم معمولی نیستی که تابع هوس های زودگذرباشی .توروشنفکری هستی که شان تو اجل ازاین حرفهاست .

بااین تلاطم درونی به خانه نزدیک می شدم که صدای دختر موبلوند درگوشم مرتب می پیچید :امان ازاین اخلاق .اخلاق .اخلاق .

واما نکته جالب اینکه چندسال بعد من از طرف مجله سینمایی دنیای تصویر برای تهیه گزارشی درباره فیلم "نان وعشق و موتورهزار "بمناسبت جشنواره فیلم فجر به یکی از استودیوهای سینمایی رفتم .چون فیلم درمرحله مونتاژبود ومن باید باکارگردان مصاحبه می کردم .وقتی به استودیو رسیدم ابوالحسن داودی روی میز موویلا مشغول مونتاژفیلمش بود . من سعی کردم از داودی کمی هم درمورد فیلم قبلی اش یعنی مردبارانی که درآن فرامرزقریبیان ومهتاب کرامتی بازی می کردند صحبت کنم چراکه موضوع آن فیلم هم درمورد "عشق دوران میانسالی "بود ومن ازجوانی تحت تاثیر کتاب شب طولانی تیزدندان و کتابی دیگر به موضوع عشق دوران میانسالی علاقمندشده بودم .دراطاقی دیگر یکی ازکارگزدان های سرشناس وصاحب نام سینمای ایران مشغول مونتاژفیلمش بود .

من گرم گفتگو با داودی بودم که آن کارگردان سرشناس به نزد داودی امد و ضمن خسته نباشید به داودی گفت :اقای داودی فیلم شما هم ازطرف وزارت ارشاد اصلاحیه خورد ؟

داودی درجواب گفت :اره .به دوصحنه از فیلم من ایراد گرفتند که مجبورشدم اون دوصحنه رو دربیارم .یکی صحنه ای هست که دختره با دست برای پسره ماچ می فرسته یکی هم صحنه دیگه ای هست که دانشجویی به دوستش میرسه میگه دیروز توی دانشگاه متینگ کردیم

دوستش درجواب میگه :متینگ رو نمی ک...انجام میدن .

آن کارگردان سرشناس هم لبخندی زد وگفت :امان ازاین اخلاق .اخلاق .اخلاق .

 

موخره :درابتدای خاطره به تجربیات مشترک اشاره کردم .چندسال بعدازاین خاطره مهدی شجاعی داستانی بنام "پارک دانشجو "درمجله اش "نیستان "چاپ کرد که چاپ آن داستان موجب توقیف مجله "نیستان "شد .موضوع آن داستان این بود که راننده ای دختری را دم پارک دانشجو سوارمی کند و ازدخترمی پرسد کجامیری ؟.دختر درحالیکه شلوارقرمزرنگ پیچ اسکنی بپاکرده میگوید :هرجاکه شمابری .درادامه دختر خودرا دانشجوی رشته پزشکی معرفی می کند ومی گوید بخاطر اینکه پدرش قادربه تامین مخارج تحصیل اونیست مجبوراست خودفروشی کند درادامه ماشین راننده به خودرو یک نماینده مجلس برخورد می کند وبین محافظان ان نماینده و راننده درگیری ومجادله لفظی بوجود می اید و.....

البته شباهت این داستان وخاطره ای که من نوشتم شباهت ظاهری است چراکه انگیزه آن دختر ودخترانی که من با انها روبرو شدم کاملا متفاوت بوده است ولی تجربه این رویارویی بسیار شبیه هم بوده است .

 



تاريخ : جمعه شانزدهم بهمن 1388 | 2:55 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 119)

 

 

خنده ات را ازمن بگیر،دخترعمه ات را هرگز !

 

 

آن موقع که من درروزنامه سلام مشغول به کارشده بودم فضای فرهنگی کشورکاملا دگرگون شده بود و بعلت فشارهای گروههای فشار ومتعصبین مذهبی محدودیت های بسیاری برفضای فرهنگی کشور تحمیل گشت . با شدت یافتن این فشارها سیدمحمدخاتمی که آن زمان وزیرارشادبود با انتشاربیانیه شدیدالحنی ازسمت خوداستعفا داد وابتدا علی لاریجانی وکمی بعداز او سیدمصطفی میرسلیم وزیرارشاد شدند .

اقای میرسلیم عزت اله ضرغامی (رییس فعلی صداوسیما )را بعنوان معاونت سینمایی برگزید وآقای ضرغامی هم محدودیت های شدیدی رابرای سینما وسینماگران بوجود آورد .بسیاری ازفیلمها توقیف شدند ،تعدادی ازهنرمندان ممنوع التصویرشدند و...

آن زمان گروههای فشارمذهبی بدجوری به سینما گیرداده بودند حتی گاهی بخاطر بعضی ازفیلمها به برخی سینماها حمله می کردند ودرمجالس ومحافل مذهبی هم مرتب فضای فرهنگی کشوربویژه سینما گران و سینمای ایران ومطبوعات سینمایی مورد انتقاد شدید قرار می گرفتند .

فی المثل آن موقع مجله گزارش فیلم عکس بزرگی از خانم ع-ر به بهانه بازی اش درفیلم نرگس روی جلد خود چاپ نموده بود ومختصری صورتش آرایش داشت .

یکی از وعاظ آن زمان طی سخنرانی دریکی از محافل مذهبی گفته بود "این عکس آنقدر تحریک کننده است که من فکر می کنم پیرمردهای مجلس هم نتوانند بادیدن این عکس خودشان را کنترل کنند ونگه دارن !"

دراین میان خاطرم هست که مدیرمسوول مجله ای که من قبل از آمدن سلام درانجا کارمی کردم همان زمان شماره جدید مجله اش را با عکسی معمولی ازچهره ماهایا پطروسیان منتشرساخته بود .ولی ازانجا که ادمی بسیار محتاط ومافظه کار بود از توزیع مجله اش خود داری کرد وخودش مجله خودش را توقیف کرد !!!و جلد مجله را عوض کرد وعکس معمولی دیگری روی جلد مجله اش گذاشت !!(جالب است مدیرمسوولی که ازدادن چند هزار تومان ناقابل به نویسندگانش دست ودلش می لرزید وهمیشه حقوق نویسنده گان وکارکنان مجله اش را پایمال می ساخت برای ترس ومحافظه کاری اش چندصدهزارتومان خرج کرد تا جلد مجله اش را عوض کند )

بهرحال همین مسایل باعث شد اقای ضرغامی دفترچه سیاست ها وروش هایی منتشرکند وموارد ممنوعیت های سینمایی را درآن درج کند .ازجمله موارد سیاست ها یکی این بود که گرفتن تصویردرشت (کلوزاپ ) ازصورت خانم های هنرپیشه ممنوع شد !دیگراینکه سرهرفیلمی که درحال فیلمبرداری بود باید ماموری از وزارت ارشاد حضورمی یافت تا یک موقع درطول فیلمبرداری عمل خلافی از کسی سرنزند !.ودیگراینکه فیلمسازان مکلف شدند تا اگردرفیلم هایشان ازدختربالغی استفاده کردند حتما آن دختر حجاب اسلامی را بطورکامل رعایت کند .این دستورالعمل ها و سیاست ها سوژه های خوبی برای طنز دراختیار من گذاشته بود ولی افسوس ازیکطرف روحیه محافظه کارانه خودم اجازه پرداختن به این سوژه ها را نمی داد وازسوی دیگر وقتی جرئت می کردم این سوژه هارا بنویسم .دبیرسرویس مان یا قسمت هایی از آن را سانسورمی کرد یا اصلا اجازه انتشار آن را نمیداد .

فی المثل درمورد همین موضوع که باید دختران بالغ حجاب کامل را رعایت کنند من طنزی نوشتم وطی آن طنز گفتم :آخر چه جوری می شود تشخیص داد دختری بالغ شده است یانه ؟کشف بلوغ دختران مستلزم فرایند های پیچیده ای است .ممکن است دختر 9 ساله ای بالغ شده باشد ولی زن چهل ساله ای هنوز فرصت نیافته باشد به لحاظ جسمی بالغ شود! .درانجا گفته بودم کشف بلوغ دختران مستلزم انجام اعمالی است که به لحاظ شرعی ما ازانجام این اعمال منع شده ایم .بعدهم گفته بودم یک ره هم این است که ازخود خانمهای بازیگرسوال شود که به بلوغ جسمی رسیده اند یاخیر وخیلی قضایای دیگر .

این طنزما باسانسور بسیار زیاد وچندبار جرح وتعدیل چاپ شد واز یک طنزمعمولی که تنها لبخندی به لب می آورد فراتر نرفت .

خیلی ازطنزهای من اینجوری برباد رفت و بعضی ها اصلا شانس چاپ شدن نیافت .

فی المثل درهمان زمان یکی ازفیلمسازان طی مصاحبه بامجله ای از وجودفامیل بازی درسینما انتقاد کرد وگفت بعضی از فیلمسازان بجای دعوت ازهنرپیشه های واقعی ازدخترعمه ها ودخترخاله هایشان دعوت می کنند تا درفیلم هایشان بازی کنند .من ضمن نقل قول از این فیلمساز طنزی نوشتم به این مضمون که :ازانجا که گفته اند گربه محض رضای خدا موش نمی گیرد کارگردانی که دخترعمه اش را درفیلمش شرکت میدهد لابد از او توقعات انچنانی دارد که دیگران برآورده نمی سازند !!!

ودرادامه نوشتم :اینروزها درمحافل روشنفکری ومطبوعات ادبی شعری از"پابلونرودا" شاعر اسپانیایی چاپ می شود که این شاعر دربخشی از سروده اش اورده :

هوارا ازمن بگیر

خنده ات را هرگز

ودرادامه نوشتم :

بعضی ازفیلمسازان وطنی اگر جای پابلو نرودا بودند می گفتند :

هواراازمن بگیر خنده ات را هرگز

ولی بعد پشیمان می شدند ومی گفتند :

عیبی ندارد خنده ات را ازمن بگیر

ولی دخترعمه ات راهرگز

این طنز بطورکامل توسط دبیرسرویس مان یعنی دوستم مهرداد فرید کنارگذاشته شد ومن خیلی ازرده خاطر شدم .

درمورد حضورماموری از وزارت ارشاد در سرصحنه فیلمبرداری فیلم ها نیز طنزی نوشته بودم که محتوای آن یادم نیست .ولی یادم هست آن را براساس یک اتفاق واقعی درسینمای قبل از انقلاب نوشتم .

جریان ازاین قرار است که دریکی ازفیلم های قبل از انقلاب قرار بود صحنه ای ازتجاوز یک مرد به یک زن فیلمبرداری شود .قرار شد بازیگر مرد به بازیگر زن حمله ورشود وفقط لباسهای اورا از تنش دربیاورد ولی هنرپیشه مرد که ظاهرا مست بوده به درآوردن لباس ها اکتفا نمی کند وپافراترمی گذارد وسعی می کند بشکلی واقعی به آن زن تجاوز نماید !.ازاینرو هرچه کارگردان کات میدهد مرد هنرپیشه توجه نمی کند تااینکه بلاخره کارگردان وفیلمبردار و عوامل صحنه مجبور می شوند کارراتعطیل کرده ودست جمعی به آن مرد هنرپیشه هجوم برده و نگذارند کاری که نبایست بشود ناگهان صورت پذیرد وبعلت سهل انگاری فیلمساز ودست اندرکاران، ناگهان خلیفه وارد بغداد شود !!!درآن زمان همانطورکه گفتم بعضی ازبازیگران بخاطر مسائلی که پیش می آوردند ازسوی وزارت ارشاد ممنوع الکار می شدند .درآن سالها یک هنرپیشه سوپراستار که هنرپیشه ای خوش تیپ وجذاب بود بخاطر مسایلی که نتوانستم بفهمم ممنوع الکار شد ولی می شد حدس زد برای چه وزارت ارشاد اورا ممنوع الکار کرده .

تا اینکه چندسال بعد من به همراه سیروس الوند .شهرزادپویا ،غلامرضا آزادی و..ازطرف خانه سینما جزو هیئت داوران انتخاب بهترین انونس سینمایی شدیم .

ازیکی ازاعضای هیئت داوران که یکی دوفیلم با آن بازیگر معروف کارکرده بود وقتی درباره ممنوعیت آن بازیگر از اوسئوال کردم درپاسخ به کنجکاوی های من گفت:گفت تا انجا که من میدانم این بازیگر میان دختران طرفداران زیادی داشت قبل ازاینکه ممنوع الکار شود هردختری می امد از او امضا بگیرد اون بازیگر اشعار عاشقانه ویا اشعاری ازسهراب سپهری برای آن دختران می نوشت وزیرش را امضا می کرد ولی بعدازاینکه ممنوع الکار شد محتاط شده است وحالا که فعالیتش ازاد شده بسیار محتاطانه برخورد می کند وهردختری که می اید از او امضا بگیرد اوبجای نوشتن اشعار عاشقانه اول می نویسد :بسمه تعالی !در دوسه جمله کوتاه می نویسد:خواهر محترم !.از لطف شما ممنونم .ومن الله التوفیق !!!

البته این سخت گیری ها فقط درحوزه سینما نبود درحوزه بررسی کتاب نیز اوضاع بهترازاین نبود .مثلا  گفته می شد یک نویسنده ای کتابی را برای گرفتن مجوزانتشار به وزارت ارشاد برده بود بررس های کتاب وممیزان ازاو ایراد گرفتند که چرا درکتابش نوشته "رویهمرفته "چون معنی بدی میدهد بجای ان از کلمه های دیگری استفاده کند مثل درمجموع .حسن ختام و..خلاصه فقط بخاطر استفاده ازکلمه رویهمرفته کتاب اودچارمشکل شده بود !!!

این بود خاطره دیگری ازخاطرات دوران روزنامه نگاری ما



تاريخ : دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 | 0:3 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 118 )

 

 

کی میگه کجه !؟

 

دراواسط دهه هفتاد به دعوت دوست عزیزم "مهرداد فرید "که آن زمان دبیر سرویس سینمایی روزنامه سلام بود برای نویسندگی به روزنامه سلام رفتم .کارکردن در سلام یکی از خاطره انگیز ترین دوران فعالیت من در سالهای روزنامه نگاری ام بوده است . چراکه خاطرات بسیار شیرینی از فعالیت دراین روزنامه دارم ودرواقع توقیف روزنامه سلام  یکی از ضربه های جبران ناپذیر و یکی ازبدشانسی های  من دردوران زندگی ام بوده است .آنها که دهه هفتاد رابیاد دارند می دانند توقیف روزنامه سلام درسال 1378 اعتراضات دانشجویان ودیگراقشار مردم را به همراه داشت وبرای حداقل یک هفته تهران وبرخی از شهرهای کشوررا دستخوش نا ارامی ودرگیری کرد که بی شباهتب بادرگیری ها و بحران های بعداز انتخابات ریاست جمهوری درسال اخیرنبود.

بهرحال من در صفحه سینمایی روزنامه سلام همه چیز می نوشتم ازنقد فیلم گرفته تا نقدکتاب وغیره ..تا اینکه یکروز دوستم مهرداد فرید بمن پیشنهاد کرد "طنز سینمایی "بنویسم وبدین ترتیب ستونی در صفحه سینمایی روزنامه سلام بعنوان "طنزسینمایی "براه انداختم  که اصلا امیدی به موفقیت آن نداشتم چراکه درخودم استعداد طنزنویسی نمی دیدم ولی از قضای روزگار طنزهای سینمایی من بیشتراز بقیه مطالبم گل کرد وبسیارمورد توجه قرار گرفت و نام مرا درمیان اهل هنر مشهورساخت .البته کاربسیار سختی بود چراکه ازانجا که درمملکت ما طنز جانیفتاده وهمیشه طنزنویسی توام با سوتفاهم بوده است تحمل پیامدهای بعضی از طنزها مرا آزار می داد .حتی گاهی دوستان نزدیکم نیز از طنزهای من کمی دلخور می شدند .هرکسی بنا بر سلیقه خود برداشت خاصی ازطنزهای من داشت .برخی انها را هجو می دانستند ونه طنز ،برخی انها را توهین امیز می دانستند ...برخی از اهالی سینما ازاینکه رقبایشان را مورد طنزقرار می دادم خوشحال می شدند و ولی وقتی خودشان دستمایه طنز من قرار می گرفتند ازمن شاکی ودلخور می شدند .

درمیان مطبوعات هم وضع بهترازاین نبود .اگر با مجله فیلم شوخی می کردم مسوولین ان مجله تماس می گرفتند و اظهار گلایه می کردند و وقتی هم با مجلاتی مانند دنیای تصویر وگزارش فیلم وفرهنگ وسینما شوخی می کردم آنها براشفته می شدند .

یکی ازشانس های من این بود که زیاد وقت حضور درمجامع ومحافل سینمایی را نداشتم وگرنه یا باید با اهالی سینما ومطبوعات دعوا ومرافعه می کردم یا آنها را راجع به طنزهایی که می نوشتم قانع می ساختم .

انچه درمورد طنز وطنزنویسی باید گفت این نکته است که همه فکر می کنند طنزنویسان ادم هایی هستند که درزندگی اجتماعی نیز بشاش ،شوخ طبع و ...بوده وغافل ازاین نکته اند که اغلب طنزنویسان غمگین ترین آدمهای روزگارند .

بهرحال ازاین ببعد نوشته هایم عمدتا به نقل خاطراتی که در روزنامه سلام داشته ام اختصاص می یابد وفکرمی کنم تاانجا که حافظه ام یاری  کند درمورد تلخ وشیرین های این خاطرات بنویسم وخواننده را بافضای پشت پرده مطبوعات اشنا کنم به ویژه آن دسته ازدوستانی که باگذاشتن کامنت خصوصی خودشان را به روزنامه نگاری علاقمند نشان داده و برای راهیابی به عالم مطبوعات از من کمک میخواهند ومتاسفانه من هم چون سالهاست ازفضای مطبوعات کناره گرفته ام کار چندانی ازدستم ساخته نیست .

بهرحال به روایت اولین خاطره از این سری خاطرات می پردازم .

یکروز عصر وارد دفتر روزنامه شدم وقبل از انکه به سالن تحریریه وارد شوم منشی روزنامه که خانمی محجبه وبسیار مهربان ومودب بود مرا صدا زد .نزد اورفتم .روبمن کرد وگفت آقای آسایش میخواستم یک نکته ای باهاتون درمیون بگذارم

گفتم :بفرمایید

گفت :شما که این همه طنزهای جالب می نویسید یک طنز هم درباره این سریال "درپناه تو که تلویزیون پخش میکنه بنویسید .

گفتم :اشکال شما به این سریال چیه؟

گفت :اخه این خانم "لعیا زنگنه "واقای "پارسا پیروزفر"که توی این سریال عاشق ومعشوق نشان داده می شوند .اصلا سنشون به همدیگه نمیخوره .

گفتم :ازشما چه پنهون خودم هم مدتهاست به این نتیجه رسیدم .حتی میخواستم طنزی بنویسم وبگویم این دوتا بیشتر میاد مادر وبچه باشند تا عاشق ومعشوق .ولی یادم رفته بود حالا یادآوری شما باعث شد که این طنز را بنویسم .

به تحریریه رفتم و کمی فکر کردم وبااینکه طنزدرباره موضوعات دیگرازقبل نوشته شده واماده داشتم به احترام این همکارمان تصمیم گرفتم همان موقع طنزی درباره این قضیه بنویسم تا فردا درکنار بقیه طنزهای کوتاهم در روزنامه منتشر شود .قلم بدست گرفتم وباقدری فکر سوژه را پیدا کردم اینطور شروع به نوشتن کردم :

کی میگه کجه ؟

دوست همکاری ازمن پرسید چرا شخصیت عاشق ومعشوق درسریال "درپناه تو "به هم نمی خورد و خانومه سنش بسیار بیشترازپسره بنظر می اید

ماهم درجواب دوستمان گفتیم :یکروز به شتری گفتند چرا گردنت کجه ؟آن شتر هم برگشت گفت :من کجام راسته که حالا گردنم کجه !

حالا حکایت صداوسیماست .کدام کارش را درست انجام داده که این یکی را معقول انجام داده باشد !

مطلب را به حروفچینی دادم واز انجا که مطلب کوتاه بود زود آماده شد .دراین فاصله دوستم مهرداد فرید سررسید وباهم به قسمت صفحه بندی رفتیم آن موقع مثل الان صفحه بندی ها کامپیوتری نبود بلکه دستی بود .مطالب حروفچینی شده روی صفحه بزرگی درکنار همدیگر قرار می گرفت وبعداز صفحه بندی به لیتوگرافی میرفت وبعدهم چاپخانه .

واما من مشغول بریدن طنزها ودادن ان دست صفحه بند بودم غافل ازاینکه یک قضیه باعث می شود این طنز چاپ نشود و دوستم فرید طنزرا ازتوی صفحه دربیاورد ومانع از انتشار آن شود .

خب حالا چی باعث توقیف این طنز ما شد .یکی از صفحه بند های روزنامه که اگراشتباه نکنم نامش اقای افضل پوربود مردی سالمند و از صفحه بندهای بازنشسته روزنامه کیهان بود که بعداز بازنشستگی برای روزنامه سلام کار می کرد .او وقتی طنز را گرفت تا به صفحه بچسباند وقتی عنوان طنز یعنی "کی میگه کجه "را دید لبخندی زد وگفت :آی جوونی .کجایی که یادت بخیر .بعد رو به فرید کردت وگفت :حالا شما واقعا میخواهید این طنز را کار کنید ؟

فرید گفت :اره .مشکلش چیه :

اقای افضل پور گفت : میدونید قضیه "کی میگه کجه :از کجا اومد ه وریشه اش کجاست .

من ترجیع دادم سکوت کنم وفرید گفت :نه

آقای افضل پور گفت :یادش بخیر ما جوون که بودیم .درزمان شاه بعداز کار توی روزنامه می رفتیم تفریح .برای همین همیشه خدا اون موقع ها انرژیک بودیم واحساس خستگی نمی کردیم ومیتونستیم دوازده ساعت درروزکار کنیم چون بعداز پایان کار یا دیسکو بودیم یا کاباره یا کافه .

درادامه افزود :اون موقع ها من با رفیقام می رفتیم کافه سوسن که توی اون کافه "مهوش "می خوند ومی رقصید . شوهرمهوش هم جزو ارکستر مهوش بود و ویلن زن بود .مهوش هم بخاطر هیکل چاقش باب دل جاهل ها وداش مشتی ها بود و لات های کلاه مخملی و ...اونو خیلی دوست داشتند .

فرید گفت :خب این چه ربطی به مطلب آقای آسایش داره ؟

افضل پور گفت :موضوع همین جاست .مهوش یک اهنگی داشت که بعد از اینکه اهنگش تموم می شد می رفت سراغ مشتری های کافه و کلاه مخملی یکی از جاهل ها رو از سرش می گرفت و می گفت :توروخدابگین این سر گره(کچله ) ؟ کافه نشین ها می گفتند :کی میگه گره و... ودرادامه گفت :مهوش همینطور یکی یکی می گفت تا اخر سر می رسید به خودش .

اون موقع دست رو باسنش می گذاشت و می گفت :توروخدابگین این .....کجه ؟کافه نشین ها می گفتند :کی میگه کجه ؟.مهوش هم می گفت :مادرشوهر !کافه نشین هم یکصدا می گفتند :با تو لجه !!

فرید باشنیدن توضیحات افضل پور ابرو درهم کشید و طنز را از صفحه درآورد .من که بشدت خنده ام گرفته بود ترجیع دادم سکوت کنم وهیچ اعتراضی نکنم وازانجا که طنز نوشته شده اماده داشتیم طنزدیگری را جانشین آن نمودیم و فرید هم باتبسم گفت :آقای اسایش !اخر تو دست ما کار میدی .اگر ریشه این قضیه "کی میگه کجه "روپیدا می کردند برای روزنامه بد میشد .

بهرحال من ناراضی روزنامه را ترک کردم و در دل گفتم :ای افضل پور ایشاالله زبونت رو ماربزنه .چی میشد این قضایا رو وسط نمی کشیدی .

 

موخره :لازم است به اطلاع خوانندگان برسانم "مهوش " خواننده ورقاصه معروف بت جاهل ها ،الواط وکلاه مخملی ها ولمپن ها در دهه سی و چهل شمسی بود . برای همین زمانی که در دهه چهل درگذشت تشیع جنازه بزرگی برای اودرتهران برگذار شد . کسانی که دوست دارند فرهنگ وهنر عامه پسند سالهای دهه چهل وپنجاه را مطالعه کنند نمی توانند نفوذ وتاثیر کسانی همچون مهوش را نادیده بگیرند .

بعداز کودتای 28 مرداد وسرنگونی دولت مصدق مهوش به کمک شوهرش در خانه جمعی از الواط وعربده کشانی که به سرکردگی شعبان بی مخ باریختن به خیابانها حکومت دکترمصدق راساقط کرده بودن ساعتها خواند ورقصید .دراین زمینه شمارا به خواندن :خاطرات شعبان جعفری "یا همان شعبان بی مخ دعوت می کنم

 

موخره دوم :خانم ها "راهی " و "اوا"ی عزیز ازکامنت های خصوصی محبت آمیزتان بسیار متشکرم .

خانم "راهی "کتابی را که توصیه کردید بخوانم پیدا نکردم محبت کنید نویسنده وناشرآن را ذکر کنید . واما خانم "اوا "ی عزیز واقعا زبانم از تشکر لطف ومحبت هایتان قاصراست .واقعا نمی دانم باچه زبانی ازاین همه بزرگ منشی تشکر کنم . وجود گرانقدر دوستان نازنینی همچون شماست که مرا پشت میزکامپیوترمی نشاند وگرنه مدتهاست که انگیزه آن را ازدست داده ام .آرزو دارم خداوندمتعال هیچگاه دوستان نازنین ویزرگواری همچون شمارا ازهمراهی من محروم نسازد .ازاینکه وقت گرانبهایتان راصرف تمامی خاطرات من نمودید بی نهایت متشکرم .امیدوارم هیچگاه نظرات ومهربانی هایتان را ازمن دریغ نسازید وآرزو می کنم آن دوست خود را نیزکه همشهری ماست بیابید "

 



تاريخ : یکشنبه چهارم بهمن 1388 | 16:57 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 117)

 

 

طلاق عاطفی ،ارمغان دهه های پیشین برای نسل سوخته !

 

 

چندی قبل با دوستی صحبت می کردم که از زندگی زناشویی اش راضی نبود .انطورکه از درددل هایش برمی آمد شکاف عاطفی سختی بین او وهمسرش بوجودآمده بود و آنها مانند خیلی از زن وشوهرهایی که در زندگی زناشویی دچارطلاق عاطفی شده بودند صرفا همدیگر را تحمل می کردند واگر بطور رسمی ازهم جدا نمی شوند یا بخاطر فرزندانشان است یا بخاطر شماتت های فامیل یا برخی ازمصلحت اندیشی های دیگر است که به زندگی زناشویی  خودپایان نمی دهند

گفت :من روحیه زنم را می شناختم ودوست نداشتم با او ازدواج کنم .منتهی مجبور شدم .

از او خواستم بیشتر توضیح بدهد .درادامه گفت :من با همسر فعلی ام در دهه شصت دوست بودم .همیشه بعنوان یک دوست به او نگاه می کردم وهیچگاه در مخیله ام نمی گنجید که او همسر آینده ام باشد چون به لحاظ روحیات خیلی باهم تفاوت داشتیم .

گفتم :خب چی شد که تن به چنین ازدواجی دادی ؟

گفت :در همان دهه شصت که با او مشغول قدم زدن درخیابان بودیم ماموران کمیته انقلاب مارا دستگیر کردند وپدرومادرهایمان را احضارکردند ما هم برای فرار از مجازات به دروغ گفتیم باهم نامزد هستیم و نزد کمیته وثیقه گذاشتیم تا بعداز ازدواج وارائه عقدنامه وثیقه ملکی را آزاد کنیم .این بود که بناچار وبخاطر ترس ازشماتت های پدر ومادر همسرم وشکایت انها ازمن بجرم فریب دحخترشان !!!مجبورشدم با او ازدواج کنم .

درادامه افزود :وقتی این روزها دختر وپسرها رو می بینم که دست در دست هم خیلی راحت توی خیابونها قدم میزنن .باهم کافی شاپ میرند وباهم مسافرت شمال می رند خیلی افسوس میخورم که چرا بیست سال دیرتر بدنیا نیامدم بعد رو به من کرد وگفت :چرا همه گرفتاری ها سرما آمد .انقلاب وجنگ و فضای بسته و بحران اقتصادی و غیره .

با صحبت های او یاد خاطره ای افتادم که در اواسط دهه هفتاد برایم اتفاق افتاده بود .البته این خاطره را بنا به مناسبتی قبلا دریکی از وبلاگ هایم تعریف کرده ام ولی برای روند عادی وزمانی خاطراتم مجبورم اینجاهم آن را به تعریف بنشینم .

همانطورکه قبلا  گفتم در اواسط دهه هفتاد من بجزبانک درمجلات سینمایی هم مطلب می نوشتم .درمجله ای که آن زمان من کار می کردم دختران وپسران جوانی بودند که همکار من درآن مجله بشمار می آمدند .درمیان دختران همکار دختری بود بنام فرزانه –ش  که کارخبری می کرد .فرزانه دختر شوخ طبع وطنازی بود واز زیبایی هم بی بهره نبود .علی رغم طنازی ها و مراوداتی که باپسران داشت ،هیچ موقع اجازه نمیداد پسران از اخلاق او سواستفاده کنند و بقول معروف رکاب نمیداد !

نوروز یکی از همان سالهای دهه هفتاد بود وروزپنجم فروردین ماه بعداز تعطیلات کارمندی من به محل کارم یعنی بانک رفتم .آن موقع محل کارمن به دفتر مجله بسیار نزدیک بود .بعدازپایان وقت اداری زمانی که محل کارم را ترک کردم و به قصد مراجعت به خانه دریکی ازخیابان های اصلی توقف نمودم وبه انتظار رسیدن تاکسی بودم دیدم یکی بمن نزدیک شد وسلام کرد . فرزانه بود .بعداز احوالپرسی وتبریک عید از او پرسیدم اینجا چیکار می کند مگر قرار نبود دفتر مجله تاسیزده بدر تعطیل باشد .

با گلایه گفت :نه !.مدیرمجله بی انصاف به ماها گفت پنجم فروردین بیاین ولی خودش نیومد وما با درب بسته مواجه شدیم .بعد باناراحتی گفت :آقای اسایش .من قراربود عید باپدرمادرم برم مسافرت .ولی چون اون گفت باید پنجم فروردین اینجا باشین مسافرتم رو لغو کردم .حالا هم از اونجا افتادم هم از اینجا .

درپاسخ به گلایه های او اظهارتاسف کردم و سعی کردم کمی دلداریش بدهم که ناگهان یک مامور نیروی انتظامی  مثل اجل جلوی ما ظاهر شد .

مامور مربوطه روبمن کرد وگفت :ببخشید .شما با این خانم نسبتی دارید ؟

گفتم :نه !ایشان همکار من هستند

گفت :کارت شناسایی تان رابدید ببینم .ازبخت نامساعد آن روز کارت خبرنگاری ام همراهم نبو د.ازاینرو کارت شناسایی بانک را ارائه دادم .بعد از ابتیاع کارت های من وفریبا گفت :شما کارمند بانک هستید .این خانم هم کارمند مطبوعات است چطورشما میگین ما باهم همکار هستیمم

برای او توضیح دادم که من بعدازظهرها در دفتر مجله کار می کنم و و کارت مطبوعاتی ام منزل است .

مامور مربوطه قانع نشد وگفت :بفرمایید برویم

گفتم :کجا ؟

گفت :شما وخانم را باید تحویل اداره منکرات بدهم !!

گفتم :اخه به چه جرمی .مگرصحبت کردن با یک همکار درخیابان جرم است .بعد که دیدم برای بازداشت ما سماجت می کند .از او خواستم تا قبل از رفتن خصوصی وبه دورازچشم فرزانه صحبت کنم .قبول کرد

اورا به کناری کشاندم وگفتم : جناب سروان . شما خودتان احتمالا فرزند دارید .اگر قرار است کسی را تحویل منکرات بدهید .مرا بازدداشت کنید ازخیر دستگیری این خانم بگذرید .چون من مرد هستم ومتاهل هم هستم .برای من مشکلی نیست .ولی اگر پدر ومادر این دخترجوان بفهمند دخترشان بازداشت شده فکرشان هزارجا می رود .فکر نمی کنند ما فقط داشتیم باهم صحبت های عادی می کردیم بنابراین به دخترشان مشکوک می شوند و حرمت این دختر درمیان خانواده اش ازبین می رود .برای رضای خدا بازداشت اورا بی خیال شوید .

مامورمربوطه که کمی نرم شده بود گفت :بسیار خوب .شما که خودتان را مطبوعاتی وروشنفکر می دانید من از شما چند سئوال دارم

گفتم :بفرمایید

گفت :شما فرمودید که متاهل هستید .اگر زمانی که شما با این خانم مشغول گپ وگفت بودید خانمتان اتفاقی از اینجا رد می شد شماها را باهم می دید ایا زندگی شما بهم نمی خورد ؟

گفتم :منزل مانزدیک است می توانم شما راببرم خانه تا این سوال را مستقیما از خانمم بپرسید .چون خانمم می داند من به اقتضای شغلم با بسیاری ازخانم ها دوست هستم وهم او آنها را می شناسد وهم انها اورا وازانجا که می دانست این خانم همکار من است مطمئن باشید هیچ مشکلی برای من بوجود نمی امد .

باشنیدن حرفهای من گفت :خیلی خوب .حالا برعکسش را درنظر بگیرید .اگراین دخترخانم نامزد داشت ونامزدش اتفاقی از اینجارد می شد ومی دید این خانم اینطورصمیمانه باشما مشغول گپ وگفت است ایا ازدواجشان منتفی نمی شد

گفتم :نه جناب سروان .بهرحال نامزد این خانم نزد ما می امد و از فرزانه می پرسید این اقا کی هست ؟فرزانه هم مرامعرفی می کرد و نامزدش هم قانع می شد .

مامورمربوطه با شنیدن حرفهای من کارت مرا پس داد ولی کارت شناسایی فرزانه را نمی داد و می گفت باید راجع به اون استعلام کنیم .بلاخره انقدر فک زدم تا توانستم کارت فرزانه را هم پس بگیرم .

مامور مربوطه رفت و من کارت فرزانه را به او دادم .دیدم رنگ و روی فرزانه پریده است وطفلک بخاطراین ماجرا ترسیده است .درحالیکه صدایش می لرزید ازمن تشکر کرد وخداحافظی کرد ورفت .

بعداز سیزده بدر که به دفتر مجله رفتم بابت این جریان به مدیرمجله اعتراض کردم وگفتم تو اگر این نویسنده های جوان وتازه کار را دروسط عید به اینجا نمی کشید ید این اتفاق برای ما نمی افتاد .

اوهم گفت :مسئله ای نبود ماهمه دست جمعی می امدیم وبا نیروی انتظامی وپدرفرزانه صحبت می کردیم وانها را قانع می کردیم .

بهرحال آن روز وقتی با تاخیر به خانه رسیدم .همسرم علت تاخیر مرا پرسید ماجرا رابرایش شرح دادم .اول باورنمی کرد گیردادن مامورمربوطه فقط بخاطر صحبت کردن نبوده .احتمالا موضوع فراتر از این حرفها بوده!!! .ولی وقتی قانع شد باعصبانیت گفت : کاشکی بمن زنگ میزدی من می اومدم اونجا به مامور مربوطه می گفتم :اصلا به شما چه مربوطه .من دوست دارم شوهرم بره دختربازی !مگه شما کاسه داغ تراز آش هستید .!!!

بهرحال وقتی این ماجرا رابرای دوستی که در ابتدای این نوشتار به اواشاره شد ،تعریف کردم باخنده گفت :حسین !.دوست داشتی بلایی که سرما اومد سرتوهم می اومد وفرزانه رو به عقد تودرمیاوردن .؟

درپاسخ گفتم :شاید بخاطر سبک سری های جوانانه بدم نمی اومد این اتفاق بیفتد! ولی بعدا مثل سگ پشیمان می شدم .چراکه بقول شاعر :

رسم عاشق نیست بایک دل دودلبر داشتن

یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن !!

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 | 0:8 | نویسنده : محمد حسین آسایش |